دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

تورگنيف؛ خالقِ نخستين بلشويكِ تاريخ

 بيژن اشتري
{ شناسه مقاله: 2471 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۲۴۳ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

داستان‌هاي كوتاه و بلند ايوان تورگنيف (1883-1818)، چه در دوره‌ي حياتش چه پس از آن، همواره بحث‌انگيز بوده است. اوج اين مباحث در دوره‌ي شوروي بود. منتقدان ادبي شوروي هيچگاه موفق به ارائه‌ي تحليل و تفسير منسجم و واحدي درباره‌ي اين «غول زيبا»ي ادبيات روسيه و جهان نشدند. عده‌اي او را يك ليبرالِ خدمتگزارِ طبقه‌ي حاكم و عده‌اي ديگر او را مشاهده‌گرِ دقيقِ زشتي‌ها و پلشتي‌هاي نظام ارباب و رعيتي روسيه تلقي مي‌كردند. حداقل ولاديمير ايليچ لنين (1924-1870)، رهبر انقلاب اكتبر و پايه‌گذار نظام اتحاد شوروي، خواننده‌ي جدي و پي‌گير آثار تورگنيف بود؛ گرچه پس از رسيدن به قدرت ترجيح داد درباره‌ي اين علاقه‌ي ديرين خود سكوت اختيار كند.

لنين در دوران كودكي و نوجواني به خواندن آثار دو داستان‌نويس روس بيش از همه علاقه داشت: نيكالاي گوگول و ايوان تورگنيف. در اين زمان، در دهه‌هاي هفتاد و هشتاد قرن نوزدهم ميلادي، آثار تقريباً غالب شعرا و داستان‌نويسانِ سرشناس روسيه- پوشكين، لرمانتف، گوگول، تورگنيف، تولستوي و داستايفسكي- مشمول سانسورِ سفت و سخت حكومتي بود. اما حتي اين سانسور حكومتي هم باعث نشد تا آثار اين نويسندگان به خانه‌ي ايليا اوليانف (پدر لنين) راه نيابد. لنينِ جوان مخصوصاً از طريق مطالعه‌ي آثار گوگول و تورگنيف به ايده‌ها، احساسات و باورهايي دست يافت كه او را آماده كرد تا با ذات و منشِ واقعيِ دنياي طبيعيِ اطرافش آشنا شود. اين دنياي دور از دسترس، اين «روسيه‌ي ديگر»، همان روسيه‌ي دهقانان، كَرجي‌كِشان، كشيش‌هاي ولايتي و ارباب‌هاي طماع و بي‌خاصيتي بود كه در قالب داستان‌ها و رمان‌هاي گوگول و تورگنيف بازآفريني شده بود. لنينِ نوجوان با خواندن كتاب‌هاي اين دو نويسنده‌ي بزرگ روسي موفق به كشف دنياي مذكور شد.

لنين با پشت سر گذاشتنِ دوره‌ي نوجواني، به‌تدريج علاقه‌ي خود را به شخصيت‌هاي كاريكاتوريِ گوگولي از دست داد و در عوض، علاقه‌ي بيشتري به شخصيت‌هاي تورگنيفي پيدا كرد. حالا به قول يكي از زندگينامه‌نويسان لنين، اين توصيفات احساسي و قدرتمند تورگنيف از زندگي روستايي و ولايتي بود كه توجه لنين جوان را به خود جلب مي‌كرد. اين در حالي بود كه در رمان‌هاي تورگنيف پيام عمومي نويسنده از هرگونه صراحت و قطعيتي عاري بود. تورگنيف برخلاف دو همتاي غول‌وارش، داستايفسكي و تولستوي، از موعظه كردن و صدور حكم‌هاي قطعي اكراه داشت و نسبيت و عدم قطعيت را در خلق كاراكترهاي گوناگونش ترجيح مي‌داد. اما ولاديمير اوليانف (لنين) مثل بسياري از خوانندگان جوانِ آثار تورگنيف در آن روزگار به اين نتيجه رسيده بود كه تورگنيف خواهان تغيير رژيمِ حاكم بر روسيه است. لنين در بزرگسالي بخش‌هايي از رُمان‌هاي روسيِ مورد علاقه‌اش را انتخاب و برجسته كرد تا از آنها در راستاي تقويتِ برداشت‌هاي ماركسيستيِ خود درخصوص جامعه‌ي روسيه استفاده كند.

داستان‌هاي تورگنيف پُر از اشراف‌زادگانِ پُرمدعاي بي‌خاصيت و روشنفكرانِ خيرخواهِ بي‌عمل است. بازاروف، قهرمان رمان «پدران و پسران» تورگنيف يكي از همين روشنفكرانِ راديكال است كه قبل از دست زدن به هرگونه اقدام عملي‌اي مي‌ميرد. يا نژدانف در رُمانِ «خاك بكرِ» تورگنيف به‌رغم آرمان‌هاي پرشوري كه در سر دارد سرانجام از سرِ درماندگي دست به خودكشي مي‌زند. نجبا و زمين‌دارانِ رمان‌هاي تورگنيف هم موجودات مفلوك و ناتواني هستند؛ نمونه‌اش پاول پتروويچِ ژيگول‌صفت و پرمدعاي رمانِ «پدران و پسران» يا كالوميتسفِ مرتجع و تاريك ذهنِ «خاك بكر». لنين بعدها در نوشته‌هاي خود از اين كاراكترها براي محكوم كردنِ جامعه‌ي تزاري و به‌رخ كشيدن زوال و انحطاط آن استفاده كرد. تورگنيف، بنا به گفته‌ي رابرت سرويس، از يك حيث ديگر هم بر ولاديمير اوليانف [لنين] اثر گذاشت: تورگنيف همواره در آثار ادبي‌اش تأكيد مي‌كرد كه دو صد گفته چون نيم كردار نيست. او معتقد بود كه براي تغيير دادن جهان بايد دست از حرافي برداشت و دست به عمل زد. البته تنها تعداد كمي از كاراكترهاي مخلوق تورگنيف اهل عمل هستند.

اما از آنجايي كه نويسنده بر حالِ اين كاراكترها تأسف مي‌خورد- زيرا آنها به دليل شرايط موجود قادر به ايجاد هيچ تغييرِ مؤثري در جامعه‌ي خويش نيستند- لنين هم عادت كرده بود آنها را مسخره كند. لنين به احتمال بسيار زياد تورگنيف را به شيوه‌اي خاص خودش تعبير و تفسير مي‌كرد. براي مثال، تورگنيف مي‌تواند همچون نويسنده‌اي طرفدار مهرباني و ملايمت يا تجسم‌بخشِ ترديدهاي شبه‌هملتي جلوه كند و حتي قابليت اين را دارد كه همچون يك نقاشِ واژه‌ها و خالق نثرهاي زيبا، كه بيشتر علاقه‌مند به شيوه‌ي بيان و عرضه است تا مضمون و محتوا به نظر بيايد. اما از نظر لنين، تورگنيف نقاش و توصيف‌گرِ بي‌بديل كمبودها و نقايصِ موجود در جامعه‌ي تزاري بود؛ نقايص و كمبودهايي كه بايد برطرف مي‌شد.

زماني كه تورگنيف محبوب لنين واقع شد،‌زمان يك تحول بزرگ در رويكردِ روشنفكران چپ‌گراي روسيه به تورگنيف و آثارش بود. نسل تازه‌ي روشنفكران روسي جمود و تعصب فكريِ نسلِ قبلي را نداشت. نسل قبل، بازاروفِ «پدران و پسران» را تصويرِ نهيليستيِ خودش تصور مي‌كرد و از تماشاي اين تصوير آينه‌اي به‌شدت عصباني مي‌شد. تورگنيف احتمالاً اولين متفكر و نويسنده‌اي است كه لقب «نهيليست» را بر روي تيپ تازه‌‌ي انقلابي/ تروريست‌هاي روسيِ دهه‌هاي 50 و 60 قرن نوزدهم گذاشت. بسياري از خوانندگان تحول‌خواهِ اين نسل، بازاروف را تصوير كاريكاتوري خويش تلقي مي‌كردند؛ هرچند نويسنده پس از انتشار «پدران و پسران» تلاش پايان‌ناپذيري براي ابراز علاقه‌اش به بازاروف و هم‌تيپي‌هاي او كرد، اما نسل بعد- نسلي كه ولاديمير اوليانف [لنين] به آن تعلق داشت- بازاروف را متفاوت از نسل قبل تعبير و تفسير مي‌كرد. اعضاي اين نسل، بازاروف را نخستين مخلوقِ انقلابيِ واقعي در ادبيات روس قلمداد كردند. چرنيشفسكي، كه بعدها با كتاب «چه بايد كرد»ش محبوب‌ترين نويسنده نزد لنين و همگنان انقلابي‌اش شد، قهرمان كتاب خود را دقيقاً از روي بازاروفِ تورگنيف الگوبرداري كرد و طي مدت زمان كوتاهي رمان‌هاي روسي پر از كاراكترهاي شبه‌بازاروفي شد.

حالا براي نسل تازه‌ي روشنفكران روسي بازاروفِ «پدران و پسران» همچون يك پيشاهنگِ ماترياليست و متعهد جلوه مي‌كرد. پيسارف، كه از منتقدان چپ‌رو و راديكالِ به نام روسيه و همعصر تورگنيف بود، پس از انتشار كتاب «پدران و پسران» طي نقدي نوشت: «شايد تورگنيف به دليل ملايمت طبع يا خستگيِ جسم نتواند با ما كه مردان آينده هستيم همراهي كند اما او مي‌داند كه پيشرفت حقيقي را نبايد نزد كساني جُست كه در بندِ سُنت هستند؛ بلكه پيشرفت نزد مردان آزاد و مستقلي مانند بازاروف يافت مي‌شود كه خيالات واهي و مهملات رومانتيك و مسيحي را از سرِ خود بيرون ريخته‌اند. نويسنده ما را تهديد نمي‌كند. به ما نمي‌گويد كه ارزش‌هاي «پدران» را بپذيريم. بازاروف شورش كرده است، اسير هيچ نظريه‌ي خاصي نيست، قدرت و جاذبه‌ي او در همين است و پيشرفت و آزادي هم چيزي جز اين نيست.»

آناتولي لوناچارسكي كه در بين رهبران بلشويك‌ها، فرهنگي‌ترين چهره به‌شمار مي‌رفت و بعدها در حكومت لنين مصدر امور فرهنگي اتحاد شوروي شد، بازاروف را «نخستين قهرمان مثبت ادبيات روسيه» عنوان كرد. اين سخن لوناچارسكي باعث شد كه برخي منتقدان ادبي شوروي بازاروف را حتي تا مرتبه‌ي «نخستين بلشويك تاريخ» ارتقاي مقام بدهند. در دوران شوروي چاپ و انتشار كتاب‌هاي تورگنيف آزاد بود؛ برخلاف كتاب‌هاي داستايفسكي كه براي مدتي بنا به صلاحديد استالين در فهرست كتاب‌هاي ممنوعه قرار گرفت. آثار تورگنيف، فراتر از اين، همواره در كمون‌هاي روستايي و محافل مطالعاتيِ حزبي خوانده و تحليل مي‌شد. شايد دهه‌ي 1960 را بتوان اوج تورگنيف‌خواني در دوره‌ي شوروي تلقي كرد. ولاديسلاو زوبوك، مورخ روسي دانشگاه‌هاي آمريكا، در كتاب «آخرين نسل روشنفكران روسيه» مي‌نويسد: «در سال‌هاي 1960 تا 1962 بوروكرات‌ها كوشيدند خروشچف [رهبر روسيه] را درگير يك بحث عمومي درباره‌ي «پدران و پسران» تورگنيف بكنند.

اين مباحثه كه در محافل ادبي مسكو صورت گرفت، روي چندين مسأله تأكيد داشت: قهرمان جديد ادبيات اتحاد شوروي چه كسي است؟ چگونه مي‌توان به تغييرات ميان نسل جوانِ سال‌هاي دهه‌ي 1960 و پدران‌شان پي برد؟ نسل جوان به چه چيزي ايمان دارد؟ آيا آنها همانند هواداران واقعي حزب در نسل پيشين با ايثار خود از آرمان‌هاي انقلاب 1917 حمايت خواهند كرد و پي‌گير آن خواهند بود؟ آيا پسران با همان ميهن‌پرستي‌اي كه پدران‌شان در جنگ كبير ميهني [جنگ جهاني دوم] ابراز كردند، حاضر به دفاع از كشورشان خواهند بود؟» اين مورخ روس در ادامه‌ي كتابش مي‌افزايد: «بحث درباره‌ي «پدران و پسرانِ» تورگنيف براي روس‌ها طنين و معانيِ ضمنيِ عميقِ تاريخي، اجتماعي و سياسي در برداشت»؛ بحثي كه به‌قول آيزايا برلين، در شرح درخشانش بر تورگنيف در كتاب «متفكران روس»، «نشانه‌ي زنده بودنِ آفرينشگري اين نويسنده است؛ بحثي كه چه پيش از انقلاب روسيه و چه پس از آن، همچنان ادامه يافت. حتي تا همين 10 سال پيش [كتاب در سال 1978 چاپ شده] هنوز آتش اين جنگ ميان منتقدان شوروي زبانه مي‌كشيد. آيا تورگنيف طرفدار ما [كمونيست‌ها] است يا مخالف ما؟ آيا او هملتي است كه بدبيني طبقه‌ي سقوط‌كننده‌اش او را كور كرده است يا مانند بالزاك و تولستوي آن سوي طبقه‌ي خود را مي‌بيند؟ آيا بازاروف پيشاهنگ روشنفكران سياسيِ متعهد و مبارز شوروي است، يا كاريكاتور بدخواهانه‌اي است از پدرانِ كمونيسمِ روسيه؟ اين بحث هنوز به پايان نرسيده است.»

زندگي شخصي تورگنيف نيز مثل آثارش سرشار از ترديدها، تضادها و عدم قطعيت‌هايي بود كه راه را بر انواع تحليل‌ها بازمي‌كند. اين اشراف‌زاده‌ي ثروتمند گرچه عاشق روسيه بود اما بخش عمده‌ي زندگي‌اش را در اروپا سپري كرد. اروپايي‌ها اولين بار با ادبيات روسيه از طريق ترجمه‌ي آثار تورگنيف به زبان‌هاي فرانسوي و آلماني آشنا شدند. در دو دهه‌ي 50 و 60 قرن نوزدهم كه هنوز نامي از داستايفسكي و تولستوي نبود، تورگنيف مشهورترين نويسنده‌ي روسيه در اروپا و جهان به شمار مي‌رفت. او دوست و هم‌نشين بزرگاني همچون گوستاو فلوبر، آلفونس دوده و ژرژ ساند بود. اما اين شهرت جهاني براي تورگنيف در سرزمين پدري‌اش نه يك امتياز كه يك نقطه‌ي ضعف بزرگ محسوب مي‌شد. روس‌هاي استبداد‌زده‌ي قرن نوزدهمي از ادبا و داستان‌نويسان خود توقع رهبري سياسي جامعه يا حداقل رهنمودهاي سياسي روشن داشتند و از نظر آنها نويسنده‌ي «غيرمتعهد» دست‌كمي از يك خائن نداشت. صرفِ نوشتن از طبيعت و زيبايي‌هايش- كاري كه تورگنيف در آن استاد بود- بدون پرداختن به سياست جُرم بود. اين جوّي بود كه در خلق آن منتقدان راديكالي مثل بلينسكي و دابروليوف نقش مهمي ايفا كرده بودند.

جو زمانه چنين بود و هيچ داستان‌نويسي هم قدرت و توانِ شنا كردن برخلاف جريان اصلي را نداشت. تورگنيف هم با وجودي كه باطناً علاقه‌اي به فرورفتن در جلدِ «نويسنده‌ي متعهد» نداشت اما مجبور به برآورده ساختنِ انتظارات مخاطبانش بود؛ به ويژه آنكه او خودش را به بلينسكي مديون مي‌دانست. در واقع، اين بلينسكيِ چپ‌گرا بود كه با مُهر تأييد گذاشتن بر اولين نوشته‌هاي تورگنيف، نويد خلق يك نويسنده‌ي بزرگ را به روس‌ها داده بود. كتاب «خاطرات شكارچيِ» تورگنيف، كه شايد بهترين اثر ادبي براي بازشناسايي كاراكترهاي روستايي و برملا كردن مظالم نظام ارباب و رعيتي روسيه باشد، در واقع پاسخِ قدرشناسانه‌ي تورگنيف به حمايت‌هاي بلينسكي است. با اين حال، تورگنيف دوست داشت حالا كه مجبور است «تعهد سياسي» داشته باشد، آن را به شيوه‌ي ليبرال‌منشانه و دموكرات‌منشانه‌ي خاص خودش ابراز كند. او از شعار دادن، موعظه كردن و حكم صادر كردن بيزار بود. او دوست داشت كه به جاي فرو كردنِ نظراتش در ذهن خواننده، او را درگير نوشته‌هايش بكند، همه‌ي واقعيت‌ها را منصفانه در برابرش بگذارد و به او اجازه دهد كه با مغز خودش بينديشد و قضاوت نهايي را بكند.

او احساس مي‌كرد كه «تعهد سياسي»‌اش به عنوان يك داستان‌نويس چيزي جز مشاهده‌ي دقيق آدم‌ها و جريان‌هاي سياسي جامعه و بازآفرينش ادبي آنها نيست. تمام شخصيت‌هاي آثارش الگوبرداري شده از آدم‌هاي واقعي بود و جز اين شيوه قادر به كار نبود. او برخلافِ داستايفسكي و تولستوي، ايجاد شك و ترديد در ذهن خواننده را دوست مي‌داشت. اين داستان‌نويسِ هنردوست و موسيقي‌شناس به شدت از خشونت و بي‌رحمي بيزار بود؛ چه در اردوي حكومتي‌ها چه در اردوي انقلابي‌ها. كاراكتر محبوبش، يك انقلابيِ دموكرات بود. [در «خاك بكر»، يكي از كاراكترها به قهرمان تراژيك قصه، آلكسي نژدانف، مي‌گويد: «آلكسيِ عزيزم، مي‌بينم به‌رغم اينكه انقلابي هستي، دموكرات نيستي!»] اما درك چنين كاراكتري براي روس‌هاي هم‌عصرش، در آن زمانه‌ي استبدادزده، غيرممكن بود. تركيب دموكراسي و انقلاب حتي در دوران حاضر هم بس ناهمساز به نظر مي‌رسد تا چه رسد به آن دوران.

شخصيت محبوب روس‌ها نهايتاً آدمي مثل بازاروفِ «پدران و پسران» بود و نه سالومينِ «خاك بكر»؛ سالوميني كه مي‌خواست جامعه‌ي اطرافش را با سلاح عقل و كارداني و به صورت تدريجي و مسالمت‌آميز اصلاح بكند. گذر زمان درستيِ بسياري از نظرات تورگنيف را نشان داد. خشونت و ويراني‌اي كه بلشويك‌ها براي روسيه به ارمغان آوردند ثابت‌كننده‌ي هراس او از انقلابيون خشن و ويرانگري از قُماش بازاروف بود. [پاول كيرسانوفِ اشرافي در اعتراض به بازاروف مي‌گويد:‌ «زور؟ كالموك‌ها و مغول‌هاي وحشي هم زور دارند... زور به چه درد ما مي‌خورد؟ ... تمدن و ثمره‌هايش براي ما عزيزند. به من نگو اينها ارزش ندارند. ناشي‌ترينِ نقاش‌ها... پيانيستي كه توي رستوران سروصداي پيانو را درمي‌آورد، از تو بيشتر فايده دارد، چون اينها نماينده‌ي تمدن‌‌اند نه زورِ مغول. تو خيال مي‌كني كه پيشرو هستي. تو بايد پُشتِ گاريِ كالموك‌ها بنشيني!»]

اما عجيب آنكه اين مرد فرهيخته‌ي عاشقِ هنر و تمدن و به شدت بيزار از خشونت انقلابي، دوست نزديك و صميميِ انقلابيون و آنارشيست‌هاي كبيري مثل هرتسن، باكونين و لاوروف بود. منشِ دموكراتِ تورگنيف اجازه نمي‌داد كه وي با اين هموطنانِ تبعيدي خودش در اروپا قطع رابطه كند؛ هرچند كه رابطه‌اش با آنها صرفاً يك رابطه‌ي شخصيِ انساني، غيرسياسي و غيرگروهي بود. اينها از جمله مغايرت‌ها در زندگي خصوصي تورگنيف بود كه اجازه‌ي صدور حكم قطعي درباره‌ي او را نمي‌داد. او از يك طرف به نشريات انقلابي ضدتزاري در اروپا كمك مالي مي‌كرد و از طرف ديگر پاي بيانيه‌ي محكوميتِ ترورِ تزار را امضا مي‌كرد و براي شركت در مراسم دعا به مناسبت رفع خطر از وجود تزار به كليسا مي‌رفت؛ هرچند خودش آدم سكولاري بود. او از استبداد كهن بيزار بود هرچند كه خودش به همين طبقه‌ي حاكمه تعلق داشت و سقوط خشونت‌آميز آن را خوش نمي‌داشت.

او از خشونت نسل نوي انقلابي بيزار بود اما شجاعت و ايثارگري اين نسل را مي‌ستود. با اين حال، به مرور زمان، تورگنيف توانست دل همه‌‌ي جناح‌هاي درگير [محافظه‌كاران، ليبرال‌ها و انقلابيان] را به دست آورد، چون مشاهده‌گر صادق و دقيق جامعه‌اش بود. مراسم باشكوه تشييع جنازه‌ي او كه در سن‌پترزبورگ برگزار شد گواهي‌ست بر محبوبيتِ دير به دست آمده‌ي او. دولت تزاري موافقت كرده بود كه اجازه‌ي برگزاري مراسم تشييع جنازه‌ي تورگنيف را بدهد، كه اين خود نشانه‌اي بود از نظر مثبت حكومت به اين نويسنده‌ي تازه درگذشته. همزمان گروه‌هاي انقلابي با صدور بيانيه‌اي تورگنيف را دوستِ جوانانِ انقلابي ناميدند و درگذشتش را تسليت گفتند. زندانيان سياسي نيز تاج گلي را به مراسم فرستادند. بر سر گورش ناطقيني از همه‌ي گروه‌ها نطق‌هاي ستايش‌آميزي ايراد كردند و همه به خاطرش گريستند. او در مرگِ خودش باعثِ اتحادي شد كه روسيه ديگر هرگز مشابه آن را به خود نديد.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.