دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

هر آن چه

 ديويد فاستر والاس /ترجمه‌ي توفان راه چمني
{ شناسه مقاله: 2470 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۸۳۶ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

تجربه: داستان هر آنچه از ديويد فاستروالاس يکي ديگر از انتخاب‌هاي عالي جناب آقاي توفان راه‌چمني ا‌ست که براي بخش کارگاهِ تجربه فرستاده‌اند. در اين يک سال و اندي که از انتشار تجربه مي‌گذرد ايشان داستان‌ها و مقالات بسيار خوبي را انتخاب کرده و براي ما فرستاده‌اند که موجب امتنان و سپاس ماست از ايشان. داستان فاستر والاس به‌معناي واقعي يک کلاس آموزشي‌ است درباره‌ي روايتِ اول‌شخصي که دغدغه‌هاي شخصي خاصي نسبت به متافيزيک دارد و از اين‌رو فارغ از ارزش‌هاي داستاني‌اش و نام بزرگ نويسنده‌اش، براي خوانند‌گانِ اين صفحات که دغدغه‌ي نوشتن دارند، مي‌تواند تجربه‌اي باشد از بداعت در بيانِ يک مفهوم خاص.

يکبارزماني که پسري کوچک بودم يک ماشين بتن‌ساز هديه گرفتم. از چوب ساخته شده بود به جز چرخ‌هايش –محور ميان دو چرخ –که تا جايي که يادم مي‌آيد ميله‌هاي فلزي باريکي بودند. 90 درصد اطمينان دارم هديه کريسمس بود. آن را همان جوري دوست داشتم که پسري در آن سن و سال کاميون کمپرسي، آمبولانس، تريلي اسباب بازي و غيره را دوست دارد. پسرهاي کمي هستند که قطار دوست دارند و پسرهاي اندکي هستند که وسايل نقليه را دوست دارند –من دومي را دوست داشتم.

آن (منظور از «آن» همان ماشين بتن‌ساز است) هم اندازه نمونه کوچک بسياري از وسيله‌هاي نقليه اسباب بازي در ابعاد بزرگ بود –حدود اندازه يک جا ناني. سه يا چهار پوند وزن داشت. اسباب بازي ساده‌اي بود –بدون باطري. ريسماني رنگي با دسته‌اي زرد رنگ داشت و آن دسته را مي‌گرفتي راه مي‌رفتي و بتن‌ساز را – تا حدودي شبيه به گاري دستي - دنبالت مي‌کشيدي، هرچند که به هيچ وجه هم اندازه گاري دستي نبود. يقين دارم براي کريسمس بود. آن زمان در سني بودم که به قول معروف مي‌تواني «صداها را بشنوي» بدون آنکه نگران شوي عيب و ايرادي داري. وقتي بچه‌اي کوچک بودم همه وقت«صداها را مي‌شنيدم». فکر مي‌کنم که پنج يا شش ساله بودم. (خيلي با عددها ميانه خوبي ندارم.)

آن بتن‌ساز را دوست داشتم و با آن به اندازه يا بيش از ديگر ماشين‌هاي اسباب بازي که داشتم، بازي مي‌کردم. با وجود اين يک زماني، چند هفته يا چند ماه بعد از کريسمس، پدر و مادر حقيقي‌ام به من باوراندند که آن بتن‌سازي جادويي يا به شدت غيرعادي است. شايد اين را مادرم در يک لحظه از روي بي‌حوصلگي يا شيطنت آدم‌هاي بزرگسال به من گفت و بعد از آن پدرم هم از سر کار به خانه بازگشت و به شکلي شيطنت‌آميز همراهي و تأييد کرد. نيرويي جادويي – که مادرم احتمالاً از موضع مسلط‌اش روي کاناپه اتاق‌نشيمن‌مان در حالي که من را تماشا مي‌کرد بتن‌ساز را با طناب‌اش به دور اتاق مي‌کشيدم، برايم شرح داد، همين طوري بدون فکر از من پرسيد از خاصيت‌هاي جادويي که آن بتن‌ساز دارد خبر دارم يا نه، بدون ترديد با حالتي بي‌حوصله و تاحدي بي‌رحمانه که گاهي وقت‌ها بزرگسالان با کودکان خردسال به کار مي‌گيرند، به شوخي چيزهايي به آنها مي‌گويند که براي خودشان به عنوان «قضيه‌هاي باورنکردني» يا «چاخان‌هاي کودکانه» در نظر مي‌گيرند، غافل از تاثيرهايي که اين داستان‌ها مي‌تواند داشته باشد (چون که جادو واقعيتي جدي براي کودکان کم سن و سال است)، ولي از سويي ديگر اگر والدينم باور داشتند که قدرت جادويي آن بتن‌ساز واقعي است، نمي‌فهمم که چرا پيش از گفتن آن به من هفته‌ها و ماه‌ها صبر کردند. آنها [والدينم] براي من معمايي دل پذير با اين حال غالب ‌اوقات ‌غيرقابل رسوخ بوده‌اند؛ من به اندازه‌اي که مداد مي‌داند براي چه کاري استفاده مي‌شود از ذهنيات و انگيزه‌هايشان خبر نداشتم. حالا هم قادر به درک‌شان نيستم.

آن «جادو» اين بود که وقتي با خوشحالي بتن‌ساز را به دنبالم مي‌کشيدم، استوانه يا غلتک بتن‌ساز –چيزي که در بتن‌ساز‌هاي واقعي سيمان را مخلوط مي‌کند؛ کلمه واقعي‌اش را نمي‌دانم – مي‌گرديد، به دور محور افقي‌اش مي‌چرخيد و مي‌چرخيد، درست همان گونه که در بتن‌سازي واقعي غلتک آن مي‌چرخد. مادرم گفت فقط زماني که من بتن‌ساز را مي‌کشم و تأكيد کرد تنهاوقتي که نگاه نمي‌کنماين کار را انجام مي‌دهد. روي اين تکه تأكيد کرد و بعدها پدرم حرف او را مورد تأييد قرار داد: آن جادو تنها اين نبود که غلتک که جسم چوبي خشکي بود بدون باتري مي‌چرخيد بلکه اين کار را تنها زماني انجام مي‌داد که ديده نمي‌شد، وقتي نگاهش مي‌کردي متوقف مي‌شد. والدينم با حالتي اندوهگين تأكيد کردند اگر به هنگام کشيدن برگردم نگاه کنم، غلتک چرخش خود را به شکلي جادويي متوقف مي‌کند. چطوري؟ هيچ وقت، حتي براي يک لحظه، در صحت آنچه به من گفته بودند شک نکردم. به همين دليل است که بزرگسالان و حتي والدين مي‌توانند بدون قصد و ندانسته بي‌رحم باشند: نمي‌توانند نبود شک کامل را تصور کنند. فراموش کرده‌اند.

نکته اينجا بود که ماه‌هاي پس از آن با تلاش من براي ابداع روش‌هايي گذشت که گردش آن غلتک را غافلگيرانه ببينم. نشانه‌ها آنچه را به من گفته بودند تأييد مي‌کرد: سرم را آشکارا و به نحوي نامحسوس و آرام که برمي گرداندم هميشه گردش آن غلتک متوقف مي‌شد. علاوه بر اين چرخش‌هاي سريع را امتحان کردم. سعي کردم يک نفر ديگر را پيدا کنم که بتن‌ساز را بکشد. چرخيدن‌هاي سريع و متناوب سر («چرخيدن سريع و متناوب» يعني سرم را با سرعت عقربه‌ دقيقه‌ شمار ساعت ‌مي‌چرخاندم) در حين کشيدن را امتحان کردم. خيره شدن از سوراخ کليد را در حالي يک نفر ديگر بتن‌ساز را مي‌کشيد امتحان کردم. حتي چرخاندن سر با سرعت عقربه‌ ساعت‌ شمار. هيچ وقت دچار ترديد نشدم –به ذهنم خطور نکرد. آن جادو طوري بود که انگار مخلوط کن هميشه خبر دارد. آينه را آزمايش کردم – ابتدا بتن‌ساز را مستقيم به طرف آينه‌اي کشيدم بعد آن را از ميان فضا‌هايي رد کردم که آينه‌هايي در محدوده ديد من داشتند، پس از آن از جلوي آينه‌هايي چنان پنهان که به هيچ عنوان امکان نداشت بتن‌ساز بتواند «بفهمد» آينه‌اي در آنجا وجود دارد. راهبردهايم بسيار پيچيده شده بودند.

آن ايام نيمي از روز را در کودکستان و نيمي را خانه بودم. جديتي که به خرج مي‌دادم نبايد موجب هيچ عذاب وجداني براي والدينم شده باشد. پدرم حتي تا آن موقع‌استخدام دائمي نشده بود؛ به زحمت جزو طبقه متوسط بوديم و در خانه‌اي اجاره‌اي زندگي مي‌کرديم که فرش‌هايش کهنه و کم پشت بودند – وقتي بتن‌ساز را مي‌کشيدم سر و صدا راه مي‌انداخت. از مادرم خواهش کردم وقتي آن را مي‌کشم عکس بگيرد، با جديتي رياکارانه به روبرو خيره شد. تکه‌اي نوار چسب روي غلتک چسباندم و استدلال کردم اگر آن چسب در عکسي ظاهر شود و در ديگري نباشد همين مدرک گردش غلتک را به دست مي‌دهد. (آن وقت هنوز دوربين‌هاي ويديويي اختراع نشده بود. )

گاهي وقت‌ها پدرم هنگام زمان گفت و گو، پيش از خواب، داستان‌هايي از ماجراهاي کودکي خودش تعريف مي‌کرد. او که يک روشنفکر بود، بر اساس روايت‌هايش از آن دسته کودکاني بوده که براي«جن دندان»تله مي‌گذاشته است (کپه‌اي از قوطي‌هاي کنسرو در جلوي در و پنجره اتاقش، رشته‌اي نخ که از انگشت اش به دندان زير بال اش بسته شده بود تا زماني که جن سعي مي‌کرد دندان را بردارد از خواب بيدار شود) و براي ساير شخصيت‌هاي «خيالي» کودکي مثل «بابا نويل». (زمان گفت و گوبه معناي 15 دقيقه گفت‌و‌گوي مستقيم – بدون قصه و آواز – با يکي از والدين بود در حالي که من به پهلو روي تخت دراز کشيده بودم چهار شب هر هفته زمان گفت‌و‌گو با مادرم بود و سه شب با پدرم. در خصوص آن بسيار منظم و جدي بودند.) در آن سن با [انجيل]متي [باب]7[آيه] 4 آشنا نشده نبودم و پدرم، ملحدي سرسخت، به هيچ‌وجه اشاره‌اي به متي باب 7 آيه 4 نمي‌کرد و از ماجراي تله گذاري‌هاي بي ثمر کودکانه‌اش به عنوان مثال يا اندرزي در برابر تلاش‌هايم براي «آزمايش» يا «غلبه» بر جادوي بتن‌ساز استفاده نمي‌کرد. حالا که به گذشته نگاه مي‌کنم، يقين دارم که تلاش‌هاي ام براي «گير انداختن» گردش غلتک بتن‌ساز پدرم را مسرور مي‌کرد چون آن تلاش‌ها را به عنوان نشانه‌اي مي‌ديد که من هم مثل بابام شيدايي عقلي ويژه‌اي به اثبات تجربي دارم. در حقيقت، هيچ چيز نمي‌توانست وراي واقعيت باشد.

حالا به عنوان آدمي بالغ، مي‌فهمم دليل اينکه وقت زيادي را صرف تلاش براي «گير انداختن» گردش غلتک کردم آن بود که مي‌خواستم اثبات کنم نمي‌توانم. اگر زماني موفق مي‌شدم به آن قدرت جادويي رو دست بزنم، شکست مي‌خوردم. حالا اين را مي‌فهمم. غالب ‌اوقات ‌حکايت‌هاي پدرم در خصوص تله‌گذاري براي «خرگوش عيد پاک» يا نخ‌کشي براي جن دندان باعث مي‌شد غمگين شوم و بعضي ‌مواقع‌ که گريه‌کنان بر سرشان فرياد مي‌کشيدم والدينم با احساس گناه و شرمندگي تصور مي‌کردند که دارم از سر نااميدي به‌واسطه عدم توانايي ديدن گردش غلتک فرياد مي‌زنم. يقين دارم که اين باعث غم‌ و اندوه‌ آنها مي‌شد. در حقيقت من از غصه گريه مي‌کردم، پيش خود تصور مي‌کردم پدرم به عنوان يک کودک اگر موفق به گير انداختن جن دندان مي‌شد چقدر گيج و منگ مي‌شد. آن موقع نمي‌دانستم که چرا داستان‌هاي زمان گفت و گو من را غمگين مي‌کند.

حسي که به ياد دارم وسوسه‌اي باورنکردني براي پرسيدن سوالي از پدرم بود درست به هنگامي که آن تله‌ها راشادمانه توصيف مي‌کرد و هم زمان ترسي بزرگ و شديد اما غيرشفاف و بدون نام که مانع از پرسيدن آن سوال‌ام شد. تضاد ميان اين وسوسه و عدم توانايي‌ام براي پرسيدن آن سوال (به خاطر ترس‌از مشاهده هميشگي ناراحتي در صورت آرام، بشاش و گلگون پدرم) سبب مي‌شد با چنان شدتي گريه کنم که باعث ايجاد هيچ حس گناهي در والدينم - که من را بچه‌اي غيرعادي و حساس مي‌ديدند – به‌خاطر ابداع «بي‌رحمانه» جادوي بتن‌ساز نمي‌بايست شده باشد. در ماه‌هاي منتهي به کريسمس به بهانه‌هاي مختلف، تعداد بي‌نظيري اسباب بازي و بازي برايم خريدند و تلاش کردند تا حواس من را از چيزي پرت کنند که به عنوان مشغله ذهني آسيب‌زا به آن بتن‌ساز اسباب بازي و «جادوي» آن ديده بودند.

آن بتن‌ساز اسباب بازي منشأ حس مذهبي است که بيشتر دوران بزرگسالي من را شکل داد. آن پرسشي که (متأسفانه) هيچ‌گاه نپرسيدم اين بود که اگر پدرم موفق مي‌شد جن دندان را بگيرد قصد داشت با آن‌چه بکند. به هر حال شايد دليل ديگر آن غصه اين بود که تا حدي متوجه شده بودم والدينم زماني که من را در حال تلاش براي ابداع نقشه‌هايي جهت مشاهده گردش غلتک مشاهده مي‌کردند به کل در خصوص آنچه مي‌ديدند راه به خطا مي‌بردند –چون جهاني که آنها مي‌ديدند و به‌خاطرش رنج مي‌کشيدند به کل با دنياي کودکي که من در آن بودم تفاوت داشت. براي آنها خيلي بيش از آني گريه کردم که هرکدام از ما سه نفر در آن زمان خبر داشتيم.

البته من هيچ وقت گردش غلتک بتن‌ساز را «شکار نکردم». (شاسي و اتاقک راننده آن بتن‌ساز با نارنجي پررنگ وسايل نقليه کارهاي ساختماني رنگ شده بود؛ غلتک به شکل نوارهاي متناوب نارنجي و سبز تيره رنگ‌آميزي شده بود و با وجودي که گردش غلتک را نديده بودم خيلي وقت‌ها گردش هيپنوتيزم کننده و خواب آور آن نوارها را پيش چشم مجسم مي‌کردم. قبول دارم، بايد اين واقعيت را زودتر اضافه مي‌کردم.) به‌قدري زياد آن بتن‌ساز را به اين ور و آن ور مي‌کشيدم که مادرم پس از دست کشيدن از تلاش همراه با حس گناه براي پرت کردن حواسم با ساير اسباب بازي‌ها، من را همراه بتن‌ساز به زيرزمين تبعيد کرد تا چرخ‌هاي آن گود و شيارهاي بيشتري در فرش اتاق نشيمن نياندازد. هيچ وقت به ذهنم خطور نکرد که شايد والدينم سر به سرم گذاشته باشند. و هيچ وقت اهميتي ندادم که خود غلتک راه راه به شاسي نارنجي بتن‌ساز چسبانده با ميخ شده است و نمي‌تواند با دست چرخانده شود (يا حتا تکاني جزيي بخورد). اين قدرت واژه «جادو» است.

همين قدرت دليل آن است که چرا «صداهايي» که در کودکي شنيدم هيچ وقت من را نگران نکرد يا باعث نشد بترسم و همين من يک ايرادي داشت و در حقيقت گردش راحت غلتکي فاقد قواي محرکه و محکم چسبانده شده آن «جادو»يي نبود که من را تحريک مي‌کرد. آن جادو شيوه‌اي بود که در لحظه‌اي که من سعي مي‌کردم به بتن‌ساز نگاه کنم مي‌فهميد که توقف کند. جادو اين بود که چه جوري، هيچ وقت، نشد به دام بيفتد يا رو دست بخورد. با اينکه دل مشغولي دائمي‌ام به آن بتن‌ساز اسباب بازي، کريسمس بعد به پايان رسيد، هيچ‌گاه آن را يا حس درون سينه و شکمم‌ را در زماني که تلاشي ديگر و حتي پيچيده‌تر براي به دام انداختن جادوي با شکست مواجه مي‌شد – آميزه‌اي از ياس خورد کننده و احترام مجدوب‌کننده- فراموش نکرده‌ام. اين همان سالي بود، پنج يا شش سالگي، که معناي «احترام» را ياد گرفتم، که آن طوري که من فهميده‌ام گرايشي طبيعي به سوي پديده‌هاي جادويي غيرقابل اثبات است، به همان شکل که «احترام» و «فرمانبرداري» گرايش آدم به سوي پديده‌هاي مادي قابل مشاهده مثل جاذبه زمين يا پول را توضيح مي‌دهد.

يکي ازخصلت‌هايي که والدينم را وادار کرد من را غيرعادي و مرموز بپندارند مذهب بود، چون که بدون هيچ اجبار يا درکي، کودکي مذهبي بودم –منظورم اين است که کودکي علاقه‌مند به مذهب بودم و آکنده از احساسات و علايقي که براي توضيح واژه «مذهب» به کار مي‌گيريم. (هيچ کدام از اين‌ها را خوب بيان نمي‌کنم. هيچ وقت روشنفکر نبوده و نيستم. زبان باز نيستم و موضوعي که مي‌کوشم شرح بدهم و راجع به آن حرف بزنم وراي توانايي من است. با اين حال دارم نهايت تلاش ممکن را مي‌کنم و وقتي که کارم تمام شود با دقت هرچه تمام دوباره به تمامي آن خواهم پرداختو هر وقت راهي بيابم که بدون دروغ بافي آنچه را که دارم مطرح مي‌کنم شفاف‌تر يا جالب‌تر کند، تغييرات و اصلاحات را اعمال خواهم کرد.) والدينم روشنفکر و خدانشناس‌هايي واقعي بودند با اين حال اهل مدارا و دريادل بوده و هنگامي که شروع به پرسيدن پرسش‌هايي «مذهبي» کردم و به «موضوع‌هاي «مذهبي» ابراز علاقه کردم به راحتي اجازه دادند تا به دنبال آدم‌هاي مايل به مذهب بگردم و بتوانم درباره اين موضوع‌ها با آنها صحبت کنم و حتي همراه خانواده‌هاي ساير بچه‌هاي مدرسه و همسايه‌هايمان که مذهبي بودند در مراسم‌هاي کلیسا و مراسم‌ عشاء‌ رباني‌حضور پيدا کنم.

اگر به معناي متداول «انكاروجودخدا» دقت کنيد آنطور که من فهميدم نوعي مذهب ضد مذهب است که شيفته قدرت استدلال، شک‌گرايي، خرد، اثبات تجربي، آزادي عمل انسان و حق تعيين سرنوشت است، بردباري بي‌شيله پيله والدينم درخصوص علايق مذهبي و حضور منظم من همراه با خانواده خانه پهلويى در مراسم‌ها (در آن موقع پدرماستاد رسمي دائمي بود و خانه‌مان در منطقه طبقات متوسط در مجاورت با مجموعه آموزشي بسيار سطح بالايي قرار داشت) بي‌نظير بود –از آن نوع طرز برخوردهاي فاقد قضاوت آميخته با احترام که خود مذهب (آن گونه که من مذهب را تفسير مي‌کنم) مي‌کوشد در ميان پيروانش ترويج دهد.

در آن موقع هيچ کدام اينها به ذهنم نرسيد؛ رابطه ميان احساساتم به «جادوي» بتن‌ساز اسباب بازي‌و بعدها احترام و علاقه‌ام به «قدرت جادويي» مذهب تا سال‌ها بعد بر من آشکار نشد، وقتي که سال دوم مدرسه‌ علوم‌ ديني بودم، به هنگام نخستين بحران مذهبي دوران بزرگسالي‌ام. اين واقعيت که قوي‌ترين و مهمترين رابطه‌ها در زندگي‌مان (در همان موقع خودشان) بر ما پوشيده مي‌مانند به نظرم استدلالي قاطع براي تکريم مذهبي است تا تجربه‌گرايي شکاکانه به عنوان واکنشي به معناي زندگي. باقي ماندن بر آنچه که مايل است «نشان» اين گفت‌و‌گو به شيوه‌اي منطقي و منظم باشد، دشوار است. برخي از بزرگسالاني که والدينم به من اجازه دادند تا در مورد سوال‌ها و موضوع مذهبي با آنها حرف بزنم شامل معلم‌ها، يک استاد خداشناسي که پدرم او را از يک هيأت ميان گروهي دانشگاهي که پيشتر در آنجا با هم کار کرده بودند، مي‌شناخت و به او احترام مي‌گذاشت و پدر و مادر خانواده خانه بغلي‌مان که هر دو خادمان (نوعي کشيش غير روحاني برگزيده) در كليسايي بودند که دو ساختمان از خانه ما فاصله داشت. از توضيح مساله‌ها، پرسش‌ها و موضوع‌هايي که والدين‌ام به من اجازه داده بودند تا با آن بزرگسالان مذهبي به بحث بگذارم چشم پوشي مي‌کنم؛ به کل معمولي و عمومي و متوسط بودند، از آن نوع پرسش‌هايي که هر کسي عاقبت در عمر و سبک خاص خودش با آنها مواجه مي‌شود.

زيادي بيش از حد علاقه مذهبي‌ام هم مي‌بايست با تناوب و حال و هواي «صداهايي» هماهنگ مي‌شد که من در کودکي به کرات مي‌شنيدم (منظورم تا حدود سيزده سالگي است، آنطور که يادم مانده). دليل اصلي که هيچ وقت از آن صداها نترسيدم يا درباره اينکه چه «صداهايي مي‌شنوم» دچار احساس نگراني نشدم نشان‌گر سلامت ذهني احتمالي من بود، مستلزم اين حقيقت که «صداهاي» کودکي (دو صدا بود، هر يک متفاوت از نظر طنين و خصوصيت) هيچ وقت از چيزي حکايت نمي‌کنند که خوب، شاد و دلگرم کننده باشد. تنها در حاشيه به اين صداها اشاره‌اي خواهم کرد، چون به طور مستقيم براي اين نوشته ضرورتي ندارد و شرح و بيان مناسب آن براي شخص ديگر هم بسيار دشوار است. بايد تأكيد کنم هرچند «خيال بافي» و «دوستان نامريي» بخش‌هايي عادي کودکي هستند، برخلاف صداي تمامي بزرگسالان «حقيقي» در تجربه دوران کودکي‌ام، آن صداها کاملن واقعي و پديده‌اي مستقل بودند- يا اين گونه به نظر من مي‌آمد –متفاوت با صـداهاي هر بزرگسال «واقعي» در تجربه‌هايم، و با سبک گفتار و لهجه‌اي که در تجربه‌هاي دوران کودکي با آن مواجه نشده يا به هيچ عنوان حاضر به «جعل» يا ترکيب آن از منابع بيروني نبودم. (تازه حالا فهميدم دليل ديگري که قصد ندارم درباره آن «صداها»ي دوره کودکي به تفصيل صحبت کنم اين است که مايلم تلاش کنم تا نشان دهم که آن صداها «واقعي» بوده اند، در حالي که به واقع براي من بي اهميت است که آن صداها «واقعي» بوده‌اند يا نه يا کس ديگري را بتوان وادار به قبول کرد که «توهمات» يا «تخيلات» نبوده‌اند.

در واقع، يکي از موضوع‌هاي مورد علاقه آن صداها اطمينان دادن‌شان به من بود که اهميتي ندارد باور کنم «واقعي»‌اند يا تنها از جانب خودم هستند، چون –از آنجايي که به‌خصوص يکي از آن صداها دوست داشت تأكيد کند – در کل دنياهيچ چيزي وجود ندارد که به اندازه من واقعي باشد. بايد تأييد کنم که آن صداها را در قالب شکل ديگر والدينم مي‌ديدم (يعني فکر مي‌کنم که دوست‌شان داشتم و به آنها اعتماد داشتم و در عين حال برايشان احترام قائل بودم يا مقدس‌شان مي‌شمردم: در يک کلام، از پس شان بر نمي‌آمدم)، و همچنين کودکاني همانند خودم: يعني اينکه هيچ شکي نداشتم من و آنها در دنيايي خيلي شبيه به هم زندگي مي‌کرديم و اين که آنها من را به اندازه‌اي «درک کردند» که والدين زيستي‌ام از آن ناتوان بودند. ) (شايد يک دليل که به طور غيرارادي ميل شديدي به «سخن گفتن» درباره «واقعيت» صداها پيدا کردم اين بود که هرچند والدين «واقعي» من کاملاً درباره باورم به صداها صبور بودند بديهي است که آن صداها را همانند «دوستان نامريي» تخيلاتي تلقي مي‌کردند که در بالا اشاره کردم.)

به هر صورت، بهترين قياس براي تجربه شنيدن آن «صداها»ي کودکي من اين است که انگار با مشت‌‌ومال‌ دهنده خودتان نشست و برخاست کنيد که تمام وقت اش را صرف مالش مداوم پشت – و شانه – (که مادر زيستي‌ام هم هر وقت مريض در بستر بودم همان کار را مي‌کرد، با استفاده از الکل و پودر بچه من را مالش مي‌داد و روبالشي‌ها را هم عوض مي‌کرد، به همين خاطر تميز و خنک بودند؛ تجربه آن صداها شبيه به حس چرخاندن يک بالش به سمت خنک آن بود) شما مي‌کند. گاهي وقت‌ها تجربه صداها وجدآور بود، بعضي وقت‌ها تا آن حد که براي من تقريباً بيش از اندازه زياد مي‌شد –مثل وقتي که نخستين گاز را به سيب يا شيريني مي‌زنيد، به قدري طعم خوشمزه‌اي مي‌دهد و باعث چنان فوران آب دهاني مي‌شود که لحظه‌اي درد شديد در دهان و غدد بزاقي‌تان به وجود مي‌آيد –به خصوص طرف‌هاي غروب و سر شب‌هاي بهار و تابستان، هنگامي که نور خورشيد در روزهاي آفتابي به لحظه‌هاي فروکش مي‌رسيد و به رنگ سرخ طلايي در مي‌آمد و خودش (آن نور انگاري که طعم داشت) به‌قدري دل پذير بود که تقريباً غير قابل مقاومت مي‌نمود و من روي توده‌اي از بالش‌هاي بزرگ در اتاق نشيمن‌مان دراز مي‌کشيدم و با سرخوشي به پس و پيش غلت مي‌زدم و به مادرم که هميشه روي کاناپه در حال مطالعه بود، مي‌گفتم به‌قدري حسي خوبي دارم و احساس سرشاري و وجد مي‌کنم که به سختي مي‌توانم آن را تحمل کنم و به خاطر دارم لب‌هايش را به هم مي‌فشرد، سعي داشت نخندد و باسردترين لحن ممکن مي‌گفت که احساس موافقت يا نگراني براي اين مسأله را دشوار يافته است، خاطر جمع بود که من مي‌توانم از اين ميزان وجد و حال جان سالم به در ببرم و اينکه به احتمال نيازي ندارم با سرعت به بخش فوريت‌هاي پزشکي برده شوم، و در چنين لحظه‌هايي عشق و علاقه‌ام به محبت و شوخ طبعي سرد مادرم، که روي آن وجد و حال بکر و واقعي را انباشته بود، چنان شديد مي‌شد که تقريباً مجبور مي‌شدم فرياد شادي را در گلو خفه کنم در حالي که سرخوشانه ميان بالش‌ها و کتاب‌هاي روي زمين مي‌غلتيدم. نمي‌دانم مادرم – زني استثنايي، به واقع دوست داشتني –درباره داشتن فرزندي که گاهي وقت‌ها از تشنج‌هاي واقعي وجد و حال رنج مي‌برد، چه نظري داشت؛ و نمي‌دانم خودش هم آنها را داشت يا نه.

با اين حال تجربه آن «صداها»ي واقعي اما غيرقابل مشاهده و غيرقابل توضيح و احساسات وجدآوري که خيلي‌ اوقات برمي‌انگيخت، بدون ترديد مؤثر بود در احترام من به جادو و عقيده‌ام که جادو نه تنها دنياي عادي را در بر گرفته است بلکه اين کار را به شيوه‌اي انجام داده که فوق‌العاده آرام و ايثارگرانه بوده و خير من را مي‌خواسته است. هيچ وقت از آن دسته بچه‌ها نبودم که به «هيولاهاي زير تخت» يا خون‌آشام‌ها باور داشتند يا در اتاق خواب‌شان چراغ خواب مي‌خواستند؛ برعکس، يک مرتبه پدرم (که به وضوح من و رفتارهاي عجيب و غريب امرا «دوست داشت») با خنده به مادرم گفت که فکر مي‌کند به احتمال من دچار گونه‌اي بيماري‌ رواني بي‌ خطر به نام «آنتي پارانويا» (ضد توهم) هستم که در اين بيماري به نظر من باور دارم هدف دسيسه جهاني پيچيده‌اي هستم تا به‌قدري خوشحال خرسند شوم که نتوانم در برابر آن مقاومت کنم.

مرحله خاصي که به عنوان سرمنشأ اصلي ميل شديد من به مذهب پس از علاقه‌ام به آن بتن‌ساز قابل رديابي بود (از بخت خوش والدينم) تبديل شد به درگيري با يک فيلم جنگي دهه هزار و نهصد و پنجاهي که من و پدرم يک عصر يک شنبه‌اي با پرده‌هاي بسته شده تماشا کرديم تا پرده‌ها مانع از آن شود که نور خورشيد ديدن صفحه تلويزيون سياه و سپيد ما را دشوار کند. تماشاي تلويزيون با هم يکي از کارهاي مورد علاقه و بسيار معمول من و پدرم بود (مادرم تلويزيون را دوست نداشت)، و بيشتر اوقات همراه با پدرم که هنگام آگهي بازرگاني کتاب مي‌خواند روي کاناپه انجام مي‌شد، يک سر کاناپه مي‌نشست و من دراز مي‌کشيدم، در حالي که سرم روي بالشي بود که روي زانوان پدرم قرار داشت. (يکي از قوي‌ترين خاطره‌هاي احساسي دوران کودکي‌ام حس زانوان پدرم بود در زير سرم و نحوه شوخي‌آميزي که گاهي وقت‌ها کتابش را به هنگام ظاهر شدن نشان اتمام آگهي بازرگاني روي سر من قرار مي‌داد. ) موضوع فيلم مورد نظر جنگ جهاني اول بود و هنرپيشه‌اي نقش اول آن را بازي مي‌کرد که براي نقش‌هايش در فيلم‌هاي جنگي بسيار تحسين شده بود. در اين هنگام حافظه‌ام به سرعت از خاطره پدرم دور مي‌شود، چون با گفت‌وگويي ناراحت کننده که به هنگام دومين سال حضور من در مدرسه‌ علوم‌ ديني‌داشتيم در ذهنم ثبت شده است.

از قرار معلوم پدرم قهرمان آن فيلم را به خاطر دارد، ستواني دوست داشتني، که وقتي خودش را روي نارنجکي مي‌اندازد که به داخل سنگر جوخه‌شان انداخته شده، مي‌ميرد («جوخه» به معناي دسته نظامي کوچکي از سربازان پياده نظام با رابطه‌هايي نزديک ناشي از هم قطار شدن‌هاي پيوسته). بنا به گفته پدرم هميشه يک ستوان جوخه را فرماندهي مي‌کند. از آن جايي که به خوبي به ياد دارم آن قهرمان که نقش‌اش را بازيگري ايفا مي‌کرد که به خاطر به تصوير کشيدن جنگ و لطمه روحي مشهور بود، از عذاب روحي شخصي به خاطر پرسش اخلاقي کشتن در جنگ و مسأله بغرنج به کل مذهبي «جنگ عادلانه» و «قتلموجه» رنج مي‌برد و در پايان زماني که رفيق خودش با موفقيت نارنجکي را درون يک سنگر شلوغ دشمن پرت مي‌کند، دچار فروپاشي رواني کامل شده و فرياد زنان (قهرمان فيلم حدوداً در اوايل فيلم اين کار را انجام مي‌دهد)

به درون سنگر دشمن مي‌پرد و روي نارنجک مي‌افتد و مي‌ميرد تا جوخه دشمن نجات پيدا کند، و مابقي زمان طولاني آن فيلم (با وجودي که وقتي آن فيلم را ديدم آگهي‌هاي بازرگاني مدام آن را قطع مي‌کردند) کشمکش جوخه قهرمان فيلم براي تفسير حرکت ستوان پيشتر محبوب‌شان را به تصوير مي‌کشد، با توجه به اين که بسياري از آنها سرسختانه او را متهم به خيانت مي‌کنند، بسياري ديگر آن را ناشي از خستگي‌نبرد و نامه ناراحت‌کننده‌اي که پيشتر در فيلم از «ايالات متحده» دريافت شده دانسته، عمل او را به عنوان جنوني آني تطهير مي‌کنند و تنها يک سرباز جديد خجالتي و آرمان‌گرا (هنرپيشه‌اي آن نقش را بازي کرده بود که من هيچ‌گاه او را در فيلم ديگري از آن دوران نديده بودم) پنهاني باور داشت که عمل مرگ ستوان براي دشمن در واقع قهرمانانه بوده و شايسته ثبت و به نمايش کشيده شدن براي آيندگان است (سرباز جديد خجالتي گمنام راوي داستان است، «صداي راوي» ابتدا و انتهاي فيلم) و هيچ وقت اين فيلم (که من و پدرم عنوان آن را نديديم چون بعد از شروع فيلم تلويزيون را روشن کرديم، و اين مشابه فراموش کردن عنوان فيلم نيست که پدرم به شوخي مدعي است هر دو آن رافراموش کرده‌ايم) يا تأثير حرکت آن ستوان را فراموش نکردم که من هم (همانند راوي خجالتي آرمان‌گرا) نه تنها آن را «قهرمانانه» بلکه زيبا قلمداد کردم تا اندازه‌اي که تقريباً فراتر از تحمل بود، به خصوص هنگامي که من روي زانوان پدرم خوابيده بودم.

* ﻋﯿﺴﯽويرا ﮔﻔﺖ: «و ﻧﯿﺰ ﻣﮑﺘﻮب اﺳﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺧﺪاي ﺧﻮد را ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﮑﻦ.» انجيل متي باب 7 آيه 4 روايت آزمايش‌هاي سه‌گانه حضرت عيسي در بيابان به دست شيطان.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.