دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

آکواريومِ خانمِ همسايه

 نيلوفر انسان
{ شناسه مقاله: 2469 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۸۲۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

تجربه: اگر اشتباه نکنم اين دومين داستاني‌ست که از خانم انسان در تجربه چاپ مي‌شود. «آکواريومِ خانمِ همسايه» يک داستانِ کم‌نقص در فضاسازي و استفاده از کارکردِ گروتسک است. داستاني که هراسِ پاياني‌اش چونان ضربه‌اي ناگهاني مخاطبي را که تشويش دارد تحتِ‌تأثير قرار مي‌دهد. نويسنده توانسته با ساده‌ترين ابزارهايي که در دست داشته فضايي مضطرب بسازد که در مرحله‌ي پيشافاجعه به سر مي‌برد. احضار مداومِ روزمرگي و اشاره به عناصري که ذاتي مصرفي دارند، خواننده را از ساختاري رئاليستي مطمئن مي‌سازد که انگار فقط شرحِ روزمر‌گي‌اي ساده است اما نويسنده در يک لحظه موفق مي‌شود تمامِ ساختاري را که ساخته دچار وضعيتِ نشانه‌شناسانه‌ي تازه‌اي بکند و معصوميتِ روايت را از بين ببرد و وضعيت گروتسک بسازد. اندازه‌ي داستان و شکلِ ايده‌ي نويسنده نشان مي‌دهد او گامِ درست و اندازه‌اي برداشته و اجازه نداده جذابيت‌هاي تبديلِ غيرمترقبه‌ي فضا، او را اسيرِ خود کرده و به بلندنويسي بي‌دليل بکشاند. اين داستان يک نمونه‌ي موفق است از اجرايي خلاقانه از عناصري پيشِ‌پا اُفتاده که ناگهان با استفاده از يک عنصرِ ظاهراً موتيف‌وار يعني زنگِ موبايل، تغييرِ ماهيتي هولناک مي‌دهند. 

صداي دريا که مي‌پيچد توي گوشم از خواب بيدار مي‌شوم. دريا همين‌طور مي‌آيد و مي‌آيد تا توي گوشم. چشم‌هام را باز مي‌کنم و گوشي همراهم را مي‌گيرم توي دستم. روي صفحه افتاده «ناشناس». لعنتي مي‌فرستم براي شادي با اين صداي زنگي که گذاشته براي گوشي. وقت‌هايي که خواب هستم، اگر زنگ بخورد، حس مي‌کنم دارم غرق مي‌شوم. گوشي را مي‌اندازم روي ميز و بلند مي‌شوم به گذاشتنِ آبِ جوش. لعنتي. هنوز هم صداي دريا مي‌آيد. گوشه‌ي راستِ بيني‌ام جوش زده. يک جوشِ بزرگ. شادي مي‌گويد جوشِ عصبي است. مي‌گويد: «بس که تنها نشستي توي آن خانه خل شدي دختر. هِي بهت ميگم بلند شو بيا خانه‌ي ما بمان. معاشرت‌هات را بيشتر کن. گوش نمي‌کني که!» باز صداي دريا مي‌آيد. اين بار شادي است.

- بعلههه؟

- پريا تو نمي‌خواي بياي دانشگاه. نه؟

- سلامت کو؟

- مياي يا نه؟

- نه. حوصله ندارم.

- به جهنم!

گوشي را قطع مي‌کند و مي‌رود پي کارش. آب جوش را مي‌ريزم توي ليوان و يک چاي توت‌فرنگي مي‌اندازم توش. مي‌نشينم به مزه‌مزه کردنِ چاي، که صداي زنگِ درِ بالا، بندِ دلم را پاره مي‌کند. در را که باز مي‌کنم، چشم‌هام صاف مي‌افتد توي چشم‌هاي خانمِ همسايه. کاري که هميشه از آن بيزار بوده‌ام. از چشم توي چشم شدن با همسايه‌ها. لبخندي مي‌چپانم توي صورتم اما نه آن‌قدر که خانمِ همسايه فکر کند گنج پيدا کرده‌ام.

- جانم؟

- برات يک بشقاب غذا آوردم پريا جان. پلو ماهي است. بچه‌ي شمال حتماً از اين غذاها دوست دارد.

- دستِ شما خيلي خيلي درد نکند. اتفاقا ناهار هم ندارم. لطف کرديد.

- اگر وقت کردي بيا پيشِ من. کَسي پيشِ من نيست. بيا. دو تا من ميگم، دو تا تو ميگي، گل از گل‌مان مي‌شکفد.

- چشم. اگر درس و دانشگاه بگذارد چرا که نه.

با پاي راست در را هُل مي‌دهم. زيرِ لب تکرار مي‌کنم: «چشم! اگر درس و دانشگاه بگذارد چرا که نه. برو بابا. بيکارم مگر؟» هيچ يادم نيست کِي به خانمِ همسايه گفته بودم که اسمم پريا است و بچه‌ي شمالم. يکي دو باري بيشتر نديدمش. آن هم توي راه پله‌ها. صداي دريا توي خانه مي‌پيچد. باز هم‌شادي است. محل نمي‌گذارم. چيزهايي به کفِ پاهام مي‌چسبد. پا روي پا مي‌کشم و خودم را مي‌اندازم روي مبل. کفِ پاهام را نگاه مي‌کنم. دانه‌هاي شن انگار از شمال تا اين‌جا با من آمده باشند. مي‌تکانم‌شان. بد نيست که آدم گاهي هم براي صبحانه پلو ماهي بخورد. بايد حسابي بچسبد. دستِ خانمِ همسايه درد نکند. صداي دريا مي‌پيچد توي خانه. بازهم ناشناس است. جواب نمي‌دهم. حوصله‌ي برداشتنِ قاشق و چنگال ندارم. پلو را با دست گرد مي‌کنم و و کمي از ماهي مي‌کَنم و مي‌گذارم توي دهانم. صداي موجِ دريا توي گوشم است. لقمه را فرو مي‌دهم. مزه‌ي خانه مي‌آيد زيرِ دندان‌هام. گرسنگي که مي‌رود، مي‌خزم زيرِ پتو و دوباره خواب مي‌آيد. بيدار که مي‌شوم، حس مي‌کنم چند ساعتي پشتِ هم خوابيده‌ام. اما يک ساعت بيشتر نيست که خواب بوده‌ام. تمامِ تنم سنگين شده. هوا هنوز روشن است. آبي به دست و صورت‌ام مي‌زنم و ظرفِ خانمِ همسايه را مي‌شويم. موهام را مرتب مي‌کنم و براي پس دادنِ بشقابِ خانمِ همسايه مي‌روم پايين. زنگ در را که مي‌زنم، صداي توي گلويم را صاف مي‌کنم و موهام را مي‌دهم پشتِ گوشم. توي بشقابِ خانمِ همسايه چندتايي شکلات ريخته‌ام. در را که باز مي‌کند، خواسته و ناخواسته، لبخندي روي لب‌هام جا خوش مي‌کند. اين بار لبخند را به زور نمي‌چپانم روي صورتم. خودش مي‌آيد. تعارفم مي‌کند توي خانه. خودم را عقب مي‌کشم تا نروم تو و دور بمانم، اما دستي از پشت هُلم مي‌دهد. نمي‌شود. مي‌روم تو.

- بشين. خجالت نکش. چي دوست داري برات بيارم؟

- زحمت نکشيد. يک ليوان آب کافي است.

- آب که مي‌آرم. اما يک چيزي هم مي‌آرم بخوريم که بهانه براي حرف زدن داشته باشيم.

چشمکي مي‌زند و مي‌رود توي آشپزخانه. روي راحتي آبي رنگش، زير نورِ آفتابي که از پنجره افتاده روي راحتي مي‌نشينم. آفتاب انگار که روي مبل چين خورده. دستم را مي‌گذارم روي‌اش. به اين هوا که بگيرمش. صداي دريا مي‌آيد. اين همراهِ لعنتي هميشه بد موقعي زنگ مي‌خورد. شادي دست بردار نيست. جواب که نمي‌دهم پيامکش مي‌آيد: «پريا بيشتر از اين بخواي غيبت کني، اين ترم مشروط مي‌شي‌ها!» گوشي را برمي‌گردانم توي جيبم. مبهوتِ تابلوهاي خانمِ همسايه‌ام. تابلوهايي شيشه‌اي بدونِ آنکه قابِ هيچ عکس يا نقاشي‌اي باشند. تابلوها مربع‌هايي يک دست و يک اندازه‌اند که تمامِ ديوارِ خانه‌ي خانمِ همسايه را پوشانده‌اند. مربع‌هاي شيشه‌اي که نورِ آفتاب از بيرون مي‌خورد توي آنها و مي‌پاشد توي خانه. همه‌ي راحتي‌هاي خانمِ همسايه آبي هستند. اصلاً کُلِ ريز و درشتِ خانه‌اش آبي است. باز خواب مي‌لغزد توي چشم‌هام. خانمِ همسايه مي‌آيد با يک سيني چاي و چند جور خوراکي. موهاش را از پشتِ سر محکم بسته. پيراهنِ بلندي هم پوشيده. بلند. خيلي بلند. پيراهن تقريباً روي زمين کشيده مي‌شود. دست‌هاش بلند و کشيده‌اند و پوست تنش، جاهايي از گردن و دست‌ها، انگار که خيس باشد و براق. خانمِ همسايه برق مي‌زند. چاي را مي‌گذارد روي ميزي که ميانِ من و خودش قرار دارد. باز هم لبخند روي لب‌هاش دارد. افتاده وسطِ نورهايي که سمتِ چپ و راستِ سرش زاويه درست کرده‌اند: «خوب کردي آمدي. از وقتي که ديدم آمدي توي اين خانه دلم مي‌خواست بيشتر بشناسمت. من اينجا خيلي تنها هستم. خيلي زياد. رابطه با هر کَسي را دوست ندارم. اما تو حتماً بيشتر بيا پيشِ من. با هم حرف مي‌زنيم. دل‌مان باز مي‌شود.» لبخند مي‌زنم و با يک ممنون سر و ته قضيه را هم مي‌آورم. حرفم نمي‌آيد. کف پاهام را مي‌مالم به هم. اين شن‌هاي لعنتي از کجا آمده‌اند نمي‌دانم. آخرين باري که رفتم شمال، حتي حوصله نداشتم از خانه بيرون بيايم و با مامان يک سري برويم لبِ دريا. صداي دريا مي‌آيد. صداي دريا که مي‌آيد، خانمِ همسايه خشک مي‌شود و به من نگاه مي‌کند. تا بيايم گوشي را از توي جيبِ شلوارم بيرون بکشم، چند بارِ ديگر زنگ مي‌خورد و چند بارِ ديگر صداي دريا مي‌آيد. ليوان از دستِ خانمِ همسايه مي‌افتد. بعد دست‌ها را مي‌گذارد روي گوش‌هاش. لبخندش مي‌رود: «خفه‌اش کن. بهت ميگم خفه‌اش کن. » صدام مي‌لرزد وقتي که مي‌گويم چشم. خانمِ همسايه گريه مي‌کند. بلند مي‌شود. بلند مي‌شوم. من همين‌طور مانده‌ام. صداي دريا مي‌آيد. پشتِ هم.

گوشي از دستم مي‌افتد. خانمِ همسايه مي‌افتد زمين. من مي‌افتم زمين. خانمِ همسايه بي‌هوش مي‌شود. من اما تمامِ تنم درد گرفته. خودم را مي‌کشم سمتِ خانمِ همسايه تا کمکش کنم. دستم را به کِتفش مي‌گيرم و خودم را مي‌کشم جلوتر. برقِ چيزي مي‌خورد توي صورتم. چشم‌هام گرد مي‌شوند. گردن‌بندِ مرواريدِ من، گردنِ خانمِ همسايه است. دهانِ خانمِ همسايه باز و بسته مي‌شود. درست مثلِ يک ماهي. دستم را مي‌گذارم روي دهانم تا جلوي باز و بسته شدنش را بگيرم. گردن‌بند را از گردنِ خانمِ همسايه مي‌کشم. دهانم باز و بسته مي‌شود. تند و پشتِ هم. پلک‌هام سنگين مي‌شوند. چشم‌هام را مي‌بندم و سرم مي‌افتد روي شانه‌ي خانمِ همسايه. خواب مي‌آيد. همان‌جا. توي آکواريومِ خانمِ همسايه.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.