دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

دازاينِ كاغذ

 هاشم بناءپور
{ شناسه مقاله: 2465 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۳۰۳۹ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

مترجم و ويراستار متولد 1342 است. «نويسندگان نبايد سياسي باشند» ازجمله ترجمه‌هاي اوست.

كاغذ اندركس

نمي‌بينيم

كاغذ را چه شد؟!

در همين ابتدا توفيق اجباري حاصل آمد، تا حق را به احمد فرديد دهم، كه به تكنولوژي حوالت تاريخ معتقد بود و مخالف سرسخت صنعت چاپ و نشر. گويا در ايام طفوليت مطالبی چاپیده بود، و در دوران جواني همواره تو فرم نفي كاغذ رویکرد به شفاهيت داشت. از روي كتبي‌يت حرف نمي‌زد و تا آخر عمر در شفاهيت و سفسطه ماند و آينده و گذشته را حوالت اهل فلسفه و سياست و علم كرد. منقول است كه امروز و حال را باور نداشت. همه‌اش مي‌گفت: به نام خداي پريروز و پس‌فردا. به حوزة دازاين روي آورده بود. بومي مي‌فلسفيد، جهاني مي‌عمليد يا مي‌دازايند. في‌المثل از تئوس يوناني به ريشة فارسي ديو و از ديو بيچاره به غرب‌زدگي و از عالم صور طبيعيه به عالم استحالات مي‌رسيد. در ادامة افاضات به تبار و سلسله جنبان يا مناره جنبان كلمات اشارت مي‌فرمود، و در انتها يا از گيلان و جيلان سردرمي‌آورد يا جابلقا و جابلسا.

مزاج برزخي او همواره به هستي دم‌دستي، هستي فرودستي و بالادستي ويار داشت. در نهايت آلت دست‌بودگي هايدگر و پيرامون را به نوعي زيرسبيلي رد مي‌كرد و به توجيه مدينة جاهلة هايدگر مي‌پرداخت.

به هر حال در چنانيت نبود كاغذ هستيم، در اين باب مي‌خواهم با مصمميت به «نه هست» شدن كاغذ و گرانيت و تورميت و عدم ارزانيت آن و ديگر اقلام اسباب دم‌دستي چاپ و نشر به سيم دازايني بزنم... صدالبته با اجازة بزرگترها.

در چرائيت گراني‌يت كاغذ اگر كسي از حاليت اين موضوع چيزي دستگيرش نشد، او را به آينده و گذشته حوالت مي‌دهم، و به ابژة ننوشتن روي كاغذ.به هر حال در مراتب وجودِ كاغذ بايد بگويم. من كاغذ هستم، پس نيستم، نيستم، يعني ابژه يا ابژكتيو كاغذ نيست پس راديواكتيو يا راديو كاغذيِ فعال وجود ندارد. چراكه به قول پاره‌اي از علما كاغذ سفيد ارزش‌اش بيشتر از كاغذي است كه روي او چاپيده‌اند.

من بايد در اينجا حرف‌هايم را بزنم. در خط مقدم ايستاده‌ام. حالا مي‌خواهند براي حرف‌هاي من تره خورد بكنند يا نكنند. اينها همه بماند. دلسرد نمي‌شوم. شايد 300 سال قبل حرف‌هاي مرا بفهمند يا 500 سال بعد...

مثلاً همين خيام كه دام حكمت مي‌دوخت. منظورش از زمان حال چونيت، حوالت يا جون‌ نيت و جنونيت يا حوالت كاغذ در گذشته و آينده نبود. چنانيت آن را در تكنولوژي فراحوالت تاريخي ادراك نكرده بود. خيام ننگ زمانيت بود، چون دلتنگ نبود. آدميت همواره بايد در غم ايام دلتنگ نشيند.... و زانوي غم به دست گيرد و نگويد كه چرا كاغذ نيست. فكر كاغذ را نكند. اگر به ذهن‌‌اش خطور نمايد كه كاغذ بايد باشد، به فكر بهره‌كشي از طبيعت و ماهيت آن مي‌افتد، و كاغذ توليد مي‌كند. كاغذ كه توليد كرد كتاب چاپ مي‌كند و كتاب چاپ كردن همان و ديگر مسائل همان.

نايب حسين كاشي هم به همين دليل به فكر مقدمة جامعه‌شناسي افتاد، بعد ششلول زد و بست. چراكه مي‌خواست همه اين مقدمه را بفهمند. انواع مقدمات را به مراتب هستي در قلمرو كاشان و پيرامون پيوند زد. مركبات طبيعي جای خود را به مركبات استاليني و هايدگري داد. مركبات عقليه كنار گذاشته‌ شد. نايب حسين فرهنگي بود، به همين خاطر مي‌خواست برهنگي كل فرهنگ جامعه را به يكباره بپوشاند. براي اينكه احساس تنهايي نكند، تفنگ به دست گرفت. حتي مخالفان فرهنگ را در حمام عمومي دازاين مي‌كرد، يعني مي‌كُشت. بعداً هم كه خاطرات خود را به نام برادر كوچكش به رشتة تكذيب درآورد. خوب متحول شد. اين كوسة نهفته در دريا در كشور ماند و اين كهن ديار را ترك نكرد. مي‌خواست خاطرات چند زبانة علوم انساني نايبي را درآورد. به جايش حماسة نايبي را چاپيد. الحق كه احسان ژدانوف و استالين كيانوري بهش كمك شاياني كردند. آدم فروتني بود، حتي نوه‌اش مشت‌زن هم بود، وزنه‌برداري هم مي‌كرد، ‌و در كنار اين همه فعاليت‌ها ششلول هم مي‌بست.

به همين خاطريت بود كه نايب و طرفداران او براي دادن امتياز نفت جنوب به شوروي مبارزه مي‌كردند تا روس‌ها روي دازاين كاغذ قرارداد را امضاء كنند. اين توده‌ها اصلاً و ابداً صحبت الغاء امتياز نفت را پيش نكشيدند. به اين مي‌گويند شرافت توده‌اي!

بگذريم

كاغذ از سانسكريت مخفيانه وارد زبان فارسي شد. سكريت يا سكرت از انگليسي و لاتين كه به معناي رازيت و مرموزيت است، گرفته شده است. در همة السنه‌هاي جهاني، چه باستاني، چه غيرباستاني، چه فراباستاني و ... كاغذ را پاپيروس مي‌گويند. چونيت اين واژه به زبان روسي مي‌رسد. پاپي يعني مردمي، يا تاتي. تاتي پاتي يعني تله‌پاتي كه كتاب‌هايش مشتري فراوان دارد. روس هم كه روس است. روس‌ها هم همان مي‌باقي‌اند، كه همواره به ما لطف داشتند. اشاره‌اي كافي است. روس‌ها همواره بحث تاكتيك و تكنيك را داشتند و در ساحت اين مسائل در چند سطريت آينده شايد ترسم بريزد و به مبسوطيت به اين مسئلت اشارت كنم...

مصريان باستان در سواحل رود نيل در جوار اهرام ثلاثه به كاغذ لقب قرطاس دادند، كه مأخوذ از خارتس يوناني است. در اصل خارتس به طاسيت برمي‌گردد، كه ريشه در قريت ستون اول دارد. يكي از عوامل گرانيت كاغذ، قرطانيت واسطه‌هاست. واسطه، يعني وساطت يا ميانجي بين هستي و زمان و زمان و هستي. اينجا در قلمرو «خارتس» به ويخژه (ويژه به فرانسه)، ‌در زبان شيرين فارسي چه نسبت‌هايي كه به خار نداده‌اند. در آخر چه چيزهايي كه در حوالت گذشته و آيندة آن نساخته‌اند و نخواهند ساخت. البته در حاليت هم خيلي از اين اتفاق‌ها مي‌افتد.

باستانگان ايران‌زمين كاغذ را بر آفتاب مي‌افكندند، منظور كاغذ كه خيس مي‌شد، اين كار را مي‌كردند تا كاغذ خشك شود، اين ساحت در ادبيات اُديپ فمينيستي هم صورت مي‌گيرد كه در حوالت آينده در باب آن به تفسيريت سخن خواهم گفت.

اما در زبان فرانسه Paplard دو معنيت دارد، يكي دلالت دارد بر آدم رياكار و ديگر به تكه كاغذ و كاغذ پاره. احتمالاً مي‌توان نتيجه گرفت- البته نه به ضرس قاطع- در كشور ناپلئون وقتي مي‌خواستند تملق بگويند، روي Paplard، يعني ابژة كاغذ يواشكي چيزهايي مي‌نوشتند و بعد كاغذ رابه يكي از محرمان اسرار مي‌دادند و زير و روي آن اندكي هم اسكناس مي‌گذاشتند... بعد كار و بارشان سكه مي‌شد، و سهمية كاغذ مي‌گرفتند. البته اين فعليت در كشور حوالت پريروز و پس‌فردا يا دايي‌جان ناپلئون اتفاق نمي‌افتاد بلكه در فرانسه روي مي‌داد.

اما چرا براي كاغذ مقدمه نوشتم. چون ما مقدمات يا مقدميت را نخوانده‌ايم. اكثريت قريب به اتفاق چون مقدميت را نفهميده‌ايم درآمدمان كم است. درآمد جامعه‌شناسي‌مان از راه وضع لغت تأمين مي‌شود. مقدميت يعني آسيا در برابر آسيا. يا فرويديسم در برابر آنچه خود داشت. اينجا دو نوع منطق داريم. منطق ايستا و پويا. منطق مدرن در نظر نايب حسين يعني ايستا. فقط و فقط منطق نايب و هايدگر و استالين پوياست و آریانی كه در آن آدم‌كشي و كاغذكشي تو جیه میشود.

اينكه من عقب و جلو مي‌روم. اين را هم بايد نوعي جريان سياليت ذهنيت دانست. اين را جريان سيال ذهن هم مي‌گويند. جريان سيال ذهن، غلط اندر غلط است. سياليت دازاين كاغذ درست است.

جريان دازاين كاغذ، يعني بازگشت به خويشتن كاغذ. كدام خويشتن؟ آسيا را مي‌گويم، نه آسياب، آسيا در برابر نفس و ميان ذهنيت و منظومة آسيايي، چيزي است در بن‌مايه‌هاي آسيا دمت گرم.

اين قصه سر دراز دارد. اين مسأله به روس‌ها هم برمي‌گردد.لیا خانوف در دورة مشروطيت مجلس شوراي ملي روي يك تكه كاغذ نوشته‌اي ديد، و دستور دازاين داد. يعني هستي و زمان مجلس را به توپ بستند. بعدها براي اينكه آسيا در برابر آسيا بايستد. حزب روسپي وابسته به كشور شوراها را بنيان نهادند. اين توده روسپي‌ها همواره ترمز قصديت را براي ايجاد سد در برابر آسيا كشيدند.

صد البته قزاق‌هاي روس قصديت بدي نداشتند. آن موقع ساختمان مجلس از لحاظ فرماليته يا فرماليسم يكجوري بود. محكم نبود. گفتمانش هم يك جوري بود... يعني مقدمات را درست نخوانده بودند... و وكلايش هم برخي اهل دازاين لياخانوف نبودند و برخي هم شايد بودند. به همين خاطر دازاين‌اش كردند، يعني ناكجاآباد نمودند، تا در آينده برجاستي كنند.

مجلس شورا در نظر آنان كاغذ زياد مصرف مي‌كرد و اين في‌الواقع نظري بود اساسي. پرسشي بود بنيادين از هستي كاغذ. اين كاغذ با آن كاماس كاماس ارامنه فرق مي‌كند. منظور كم است، نيست. منظور همين است كه هست. دازاين كاغذ با پرونده‌سازي نايب حسين و رضا كاري و احمد هايدگر فرق مي‌كند. كاغذ نوعي اثبات تئوري بقاي ابله است. داروين هم اصل منظورش تئوري بقاي ميمون ابله بود، نه بقاي كاغذ. طلسم دازايني كاغذ بعداً باب شد. منظور از طلسم همان تئوري بقاي ابله است. اصلاً چيزي به نام تئوري بقاي اصلح وجود ندارد.

در اصل اشكال برمي‌گردد به گوتنبرگ. در حوزة كمبود كاغذ در همة هستي سرچشمة هستومند همة خيانت‌ها و كمبودها به گوتنبرگ مي‌رسد. او ضد حوالت تاريخي بود. دستگاه چاپي كه او اختراعيد، به مراتب از دستگاه‌هاي دوران پيشاسقراطي و صدر سقراطي و پساسقراطي هم عقب‌مانده‌تر بود. گوتنبرگ در اصل سرمايه‌دار بود، و ضد طبقة كارگر. مي‌خواست كارگران بي‌كار بمانند و بي‌عار، خودش فقط در دازاين هستي پول و پله به هم بزند. ضدپرولتاريا بود. به همين سبب اين اختراع را از حوالت گذشتة تاريخي به حوالت آينده شليك كرد.

گوتنبرگ در اصل مشكل داشت. حتي ريشه‌هاي ضديت او با ماركس و هايدگر را در حوالت گذشتة تاريخي مي‌توان ديد. به واقع او صنعت چاپ را از روي جبر تاريخي اختراع كرد. تاريخ بهش حكم داده بود، كه اين كار را انجام دهد. خودش كه كاره‌اي نبود، از اينجا بود، كه دازاين كاغذ مطرح شد. كاغذ از همان شروع صنعت چاپ كم‌ياب بود. اما اشتباه بزرگي كه گوتنبرگ مرتكب شد، اين بود كه خيال مي‌كرد يا مي‌خياليد كه صنعت چاپ برگشت‌ناپذير است. ديگر همة رسالات مقالات، كتاب‌ها را چاپ مي‌كنند، دست‌نوشته‌ مي‌رود پي كارش. نمي‌دانست كه همه چيز در دازاين هستي و كاغذ برگشت‌پذير است، حتي نوشتن روي پوست حيوانات و درختان يا روي خشت. بايد بگويم آقاي گوتنبرگ از شما انتظار نداشتيم، كه از اين فكرها بكنيد.

گوتنبرگ عزيز, من به شما خيلي علاقه دارم، بيدار شو كه وقت خوابيدن است. همان‌طور كه تابستان خيالاتتان اكنون به زمستان بي‌برفي‌تان تبديل شده است. همان‌طور كه تابستان برمي‌گردد، بهار و پاييز و زمستان نيز برمي‌گردد. اين امر ايستادن در اين سوي مرگ است نه آن سوي حيات.

با اين همه گوتنبرگ پديدار يا پديده‌شناسي صنعت چاپ را مي‌دازاينيد و به اين مسأله حيثيت التقاطي داشت. مي‌خواست همه نوع كتاب چاپ شود. چونيت و دليليت چاپ با التفات به استدلاليت التقاط شروعيد. با آغازيدن چاپ كاماس كاماس (نرم نرمك) ميرزابنويس‌ها و اصحاب هرمنوتيك بي‌كار شدند. الان هم كه از زمان شروع مشروطه كاغذ گرانيت يافته است. مسألة امروزي نيست. ما بايد به خويشتن گذشتة كاغذ برگرديم. از دوره مشروطيت چه ما قبل چه ما بعد چه صدر مشروطيت بيكاريت در اين مرز و بوم اهورايي حرفيت اول و آخر را مي‌زند.

اما اين تصميميت گوتنبرگ به اين تقصيريت انجاميده است. قصديت مدرنيت به محروميت مي‌انجامد و محروميت به نهيليسم در قلمرو آفاق و انفس شرق و غرب.

در اكنونيت مشروطه روس‌ها مخالف آن بودند. بعدها با كمونيست‌هاي جيلان جمهوري گيلان را مي‌خواستند تأسيس كنند. در نتيجه ميرزا كوچك‌خان را دازاينيدند و سرش را به رضاخان فرستادند. بعداً هم مي‌خواستند آذربايجان را جدا كنند... مثل اينكه از جريان سيال كاغذ فاصله گرفتم... داشتم مي‌گفتم در اكنونيت گوتنبرگ فناوري ميرزابنويسی بازگشت‌ناپذير بررسيده مي‌شد. اگر اين ضداپوخه در اكنونيت از خواب فنومنولوژيك خرگوشيت بيدار مي‌شد. مي‌ديد همه چيز بازگشت‌پذير است.

در قصديت پديدارشناسي هايدگري، دازاين وارد روكم‌كني كاغذ مي‌شود. دازاين كاغذ پرسشي است بنيادي، هم از خود، هم از هستي، هم از تاريخ هستي و هم فراموشي هستي و خود كاغذ جنگل هستي را به منصة ظهور مي‌سازند. در حافظه كاغذ جنگل‌ها مي‌توان ديد. البته آنهايي مي‌توانند ببينند كه چشم نهان‌بين دارند. يك سبد گل دارند و دامن چين‌چين دارند.

في‌الواقع اين نوع ديدن هايدگر تأويل خاصي است از مقصد نهايي كاغذ. دلمشغولي و دلنگراني به نداشتن كاغذ پريشان حالي است و نبود كاغذ آلت دست بودگي را به دازاين ديجيتاليسم رهنمون مي‌شود. ديگر سيب‌زميني پروريدن در قلمرو هستي به دگرپروايي مي‌انجامد. تأليفيدن و ترجميدن و فلسفيدن را تشديد مي‌كند. اين عمليات همخواني دارد، با نادريت چاپلوسيت، كه در فصوليت بهار هايدگري خواجه‌هاي آنتن‌نما يا ميمون‌نما ابژه‌ها را گزارش مي‌كردند، و كاملاً همخواني دارد با خيلي از ابژه‌ها و سوژه‌ها كه هنوز ما نتوانسته‌ايم با آن همه كارخانة لغت‌سازي براي آنها معادلي پيدا كنيم.

يك اندك گسستي بين اين دو مقوله ديده مي‌شود. در تقويم هستي، دازاين بدن را دگرانديش مي‌نمايد. بدن كه دگرانديش شد، روح بيمار و كالبد خود‌به‌خود زرتش قمصور مي‌شود. اين نمودن خودانديش را اولين بار ابن‌عربي و سهروردي گفته‌اند. حذفيت كاغذ، حذفيت بي‌پروائيت است و پروريدن سيب‌زميني خود به خود يعني موافق با هستن خودينه و نرينه و مادينه.

تأليفيدن در ساحت دازاين به چالشيت پديدارشناسي هرمنوتيكي مي‌انجامد، و امكانيت افراطيدن، ترجميدن و تأليفيدن با حذفيت كاغذ از بين مي‌رود.

تجربه‌پذيري مرگ كاغذيت، دستيابي به تماميت دازاين در مرگ پديدارشناسي است. قرن بيستم و يكم پايان ايده‌ئولوژيت دازايني كاغذ است. فوكوياما تئوري پايان تاريخ را از نظريه پایان ايده‌ئولوژيت دازايني كاغذ من زيرسبيلي دزديد، و بعداً سبيل مبارك را با دستگاه سبيل‌تراش تراشيدن آغازيد تا كسي نتواند رو سبيل مبارك او نقاره بزند. همان طوري كه غرب‌زدگي را سرقت كردند. بعد رفتند گل چيدند.

هنگامي كه حضرات دور ميز ال (L) مي‌نشستند، سبد خود را مي‌گذاشتند كه كس ديگري آنجا ننشيند. بعد كه در بحث گير مي‌كردند، مي‌گفتند اين قابل بحث است. ايرانيت اين مسائل به تراز نوينيت شورويت انجاميد. سرانجام كيابوقلمون با چراغ چشمك زن به منشي چشمك زد، و منشي ايراني‌تبار همة اخبار را با احسانيت تمام دازاينيد و به پابرجاستي وفا نكرد و فراريد.

از اين لابيرنت شوروي، خليل روس نقاش به نسبيت عام رسيد، كه في‌الواقع خودش آن را عام نسبيت ترانسندانتال مي‌ناميد نه نسبيت عام و خاص.

خاص نسبيت به قول غلام‌عباس هوسرل عين را با ذهن لينگ مي‌كند. ريشة بستگاني و نسبيت تاريخي باوري خانوادگي را ژرفا مي‌بخشد. از عمق در اوج مي‌شويم. چطوريت اين را به حوالت آينده مي‌سپارم. سابقة كاري دكتريت از اينجا پيدا مي‌شود. مثل پزشك احمدي كه به آدم‌ها آمپول مي‌زد. اين دكترهاي دازايني الكي هم به كتاب‌ها و كاغذها آمپول مي‌زنند. تازه چه رتبه‌ها كه نمي‌گيرند و در امتداد اگزيستانسيال هستن خودينه و نرينه و مادينه راه مي‌پيمايند.

مي‌خواهم بگويم كه حذفيت كاغذ، يك امتناع به همة امتناع‌هاي ديگر افزوده است و آن امتناع انتشار كتاب است. اول بايد مقدمات دازايني را خواند و امتناع آن را فهميد. بعد امتناع نشر كتاب را توجيهيد؟ اما اين افزايش بازگشت‌پذيري امتناع را يا نشان مي‌دهد يا نمي‌دهد. «چه دانم‌هاي بسيار است ليكن من نمي‌دانم؟» همه را به حوالت تاريخي بحران در بحران هوسرل ارجاع مي‌دهم. اين بحران در وقت آب خوردن نمود يافت. چون عكس خويش ديدند از خويشتن رميدند. با اين حال شهر پر شد از فلان دكتر و بهمان دكتر. با حذفيت كاغذ، افزون بر امتناع كاغذ، كاغذ سنباده، كاغذ بسته‌بندي كاغذ باطله، پروژة كاغذبازي و باندبازي و كاغذ گرم و زبر روزنامه‌ها به دازاين امتناع تبديل مي‌شوند. دازاين امتناع به مقدمة ابتياع نمي‌انجامد.

اين گذار بايد صورت بگيرد تا پارادوكس تناقص در خودآگاهي و امتناع خيلي سريع خودانديشي هرمنوتيكي مدرنيته را امضاء كند، نه ببخشيد، امضاء نمي‌كند. انتزاع در قرارداد بدون زمان براي بودن كاغذ از هم بودي نيست. به واقع گسست تاريخي است بين هگل و ماركس و ميشل فوكو، و اره و كشكول و تيشه و ريشه. بين نويسنده و چاپخانه و كاغذ و فيلم و زينگ و الخ...

ما در طول و عرض تاريخ حتي در بُعد چهارم، اين گسست را در قالب‌هاي مختلف داشته‌ايم. اين گونه گذار به عام انديشه راه مي‌يابد. اينكه مي‌گويند انديشة عام، غلط اندر غلط است. پيشينيان عام انديشه مي‌گفتند، و اين غلط مصطلح از رهگذر فلسفة تحليلي و ماسون‌ها رواج يافته است...

واقعاً ايرانيان چه فكري در سر دارند؟ يا چه نوع كاغذي دارند؟ صدگرمي، ده‌گرمي، هشتاد گرمي، كافه كلاسه ...، ليكن من نمي‌دانم (مولانا).

اصلاً به قول هابرماس اولاد آدم همواره وسوسه مي‌شود، كه كاغذ را در زمرة مخالفان كاغذ بياورد. اين يعني اقتدار دازايني كاغذ. اصلاً چرا بني‌بشر كاغذ را دوست ندارد؟ اصلاً چرا دوست دارد؟ اين شايد به نوع كاغذ بستگي دارد. كاغذ شيئيت جسماني است، نوعي امتداد است، عاملي تجزيه‌طلبانه و تقسيم‌پذير و بلبلي كه به اليناسيون و اختلاس فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي مي‌انجامد، يعني كاغذ مثل خروس است، در جيب هركس يا انبار هر تاجري باشد، خود به خود قوقولي قو مي‌كند. اين مسأله است كه سبب مي‌شود طرف فرهنگ را كنار بگذارد و برهنگي پيشه كند. اين اليناسيون از طريق نشريات به دازاين افراد راه مي‌يابد، يعني نفوذ مي‌كند و چهرة ماندگار مي‌شود، مثل غرب‌زدگي يا چكش‌زدگي، نه شرق‌محوري. شرق‌زدگي در ساحت هستي دم‌دستي است و نه آلت دست بودگي.

بايد به پهلوان رخصت داد. بايد بگذاريم هستي دم‌دستي با ابژه هستندة نازي همراز باشد تا اونتولوژيك خود را در تعبير مدرك نفهم انكار كند. دازاين اگر صميميت داشته باشد از مصمميت سكوتيت پا فراتر نمي‌گذارد.

دازاين كاغذ در مقام برجاستي انسان، عامل اضطراب‌هاست. رمزگشايي كشف‌المحجوب است. دازاين همواره با شطحيات همسايه است. اين اضطراب‌ها و شطحيات في‌الواقع خصلت نمايي غير خودينه‌هاست بر خردينه‌ها. كاغذ ذاتاً مقصريت است، باعث مي‌شود، چيني تنهايي آدم، پوست‌كلفت شود. آدم ناسوتي سوت بزند. وجدانيت كاغذ اضطرابيت است و فركانس خواستنيت را زيادي بالا مي‌برد. رضايت داوريت است. تحليل كل هستن با نه هست كاغذ به تناسب اندام ميان استالين و حزب توده مي‌انجامد. تناسب اندام اهل فلسفه به هايدگر رئيس دانشگاه هم سرايت مي‌كند. نبود كاغذ پيوندي است ميان جمال و جلال. تحليلي است از زمان‌مندي در حكم تمامي تماميت دازاين هستي و زمان كه پيش از اينها ابن‌عربي مطرح كرده بود، يا اين را زير سوال برده بود، يا روي پرسش. چه سوال پرسيدن هم خطرناك است نپرسيدن هم؟ به قولي پروانه هم جانور است جيران هم. نوعي آشكارگي اموريت است كه بر ما حادث شد. به يكباره شوراي نويسندگان خنديد، به‌آذين زيبا شد و منشي زيبايي را فرستاد تا گزارش‌ها را توده‌وار رد كند. به هر حال اين آذين‌بندي هم در شورا دازاين خود را دارد.

در باب دازاين كاغذ گفتني‌ها فراوان است و بيرون از اختيارهاست، نه برجاستيِ اختيار ما. مجبوريم حرف‌هايمان را در باب اين خصلت‌نمايي زياد تفسير نكنيم. اسرارگراني و چرائيت آن عاملي است رمزي كه لسان‌الغيب غربي نيز در غزل‌واره‌هايش بدان اشارت نموده‌اند:

كاغذا!

باغم

هجر تو چه تدبير كنم،

نيست اميد صلاحي ز دازاين كاغذ

چون كه...

دازاين چنين است

چه تدبير كنم... ليكن من نمي‌‌دانم؟

البته تا يادم نرفته بايد بگويم كه در برخي نسخه‌ها ازجمله نسخه ف.م چستربيتي «فساد حافظ» آمده است كه درست نيست، همان دازاين كاغذ صحيح است. حافظ كاغذ نيست كه فساد داشته باشد. معلوم است كار افراد ناباب است.

البته محال است كه همة اين موارد را در يك نامه تحرير كنم. بايد ما بازگشت دازايني داشته باشيم و اين را در نظر داشته باشيم كه امتناع ديگري به همة امتناع‌ها افزوده شده و آن امتناع نشر است. اما راه به ديجيتاليسم باز شده است. اين ديجيتاليسم هم نوعي دازاين است و ظهور اغلاط ديجيتالي.

در باطني‌ترين وجوه هستومندي، كاغذ زير سوال مي‌‌رود، نه روي سوال. آنچه به قول هايدگر در اين ساحت فهميده مي‌شود، زنجيره‌اي است، گويا كه روشنگر چيزي است كه ساختار چيزي همچون مي‌شود. طرحي در پرتو فراحقيقت تاريخي قرار مي‌گيرد. اين بلندبلند فكر كردن‌ها هم به امتناع ديگر بلندبلندها افزوده است. بنفشه‌ها رنگ كربني ايراني به خود مي‌گيرند و اعتباريت فراتاريخيت مي‌يابند و اين سوژه- ابژه‌اي هوسرلي است. ادراك شهودي است كه فيلسوفانِ پروژه‌اي را متوجه عكس خودشان مي‌كند. خصلت شكاكيت خود را رشد مي‌دهند و به عالم خيال متصل مي‌شوند و ... وانگهي دريا مي‌گردد.

دازاين افق استعلايي كاغذ را پردازش مي‌كند. تازه مي‌فهمند كه نمي‌فهمند، چون نمي‌فهمند و ديگران هم نمي‌فهمند، در نظر همه بزرگ جلوه مي‌كنند. «در جهان- بودن» سبب شده است، كاغذ را در دازاين هستي زنداني كنند. پس چه بايد كرد؟ ليكن من نمي‌دانم!

دازاين چونان چراغ قوه عمل مي‌كند، نور مي‌اندازد، اسباب يا آلت گشايش هستي مي‌شود. پس لامپ‌هاي كم‌مصرف را روشن كنيد. به قول تنها شاعر هستومند... به نظارت گشودگي هستي درون جنگل سياه بنشينيد تا معلميت و استاديت هگلي و مواجهه ماركس جوان و پير و مارتوكوزة پير، جريان سياليت امتناعيت را از فعل زندگي باز كند. اين امتناعيت مشمول بودن يا نبودن، هستن يا نه هست متعارف نمي‌شود.

دازاين كاغذ كثير‌المعاني‌ترين واژه‌ها در بازار سرد و گرم فراروايت‌ها و امتناعات است. اين شعله‌هاي آتشي است كه از كشف المحجوب شروع مي‌شود و با اكنونيت كربن‌يت هگليسم هايدگري در قلمرو قبيلة طبري و در زمان‌بندي اگزيستانسيال‌هاي دازايني پيوند مي‌خورد.گفت و گو یا دیالوگ بین کاغذ و قلم با حذفیت کاغذ به پایان می رسد. انسان یک بار در سال می زاید سوژه لحظه به لحظه مقدمات دلخواه خود را می زاید. مقدمه هایی که در حلقه امتناع سیروسلوک می کنند و زمینه سازی. کنج اندیشی و استعاره بافی با تاریخ کاغذ ادغام و در تاریخیت تاریخ متلاشی می شود. پس دیگر واقعیتی وجود ندارد که حسیات خودمان را بر کاغذ آ چهار بگریانیم... پس بهتر است به جای فراموشی هستی به هستی کاغذ بیندیشیم و این شعر را زمزمه کنیم: دم گاراژ بودم کاغذ سوار شد/ دل مسافران بر من کباب شد/ تلفن می زنم بر ... تابه کی درغم تو ناله سهمیه کنم.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.