دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

زمانِ صلح

 اِلزا مورانته /ترجمه‌ي زويا سيد حسني
{ شناسه مقاله: 2464 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۸۳۷ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 نويسنده، شاعر، مقاله‌نويس و مترجم. در ۱۹۴۱ با آلبرتو مراويا ازدواج مي‌کند. پس از اشغال رم توسط آلمان‌ها به انا کاپري نقل مکان کرده و مدت زمان زيادي را در آنجا سپري مي‌کنند. در بازگشت به رم زندگي‌ او ميان سفرهاي متعدد و نوشته‌هاي ادبي‌ تقسيم مي‌شود، پس از جدا شدن از مراويا در ۱۹۶۲ خانه او در رم به پاتوق روشنفکران جوان و نويسندگان بدل مي‌شود. از آثارش مي‌توان به«تاريخ» اشاره کرد.

روزها در پي هم مي‌گذرند و زندگي من در شهر کوچکي که در آن به دنيا آمده‌ام منظم، آبرومندانه و بدون دردسر پيش مي‌رود. مي‌دانم که همشهري‌هايم به من غبطه مي‌خورند و مرا خوش‌شانس تلقي مي‌کنند. اتفاقاً هيچ‌کس نمي‌تواند غير از اين فکر کند، وقتي مي‌بيند که من پولدار و جوانم، در کارم موفق هستم و با زني که از زمان کودکي دوستش داشته‌ام، ازدواج کرده‌ام. حتي جنگ، اين جنون بي‌معنا هم آسيبي به من، اعضاي خانواده‌ام و موقعيت شغلي‌ام وارد نکرده. با همۀ اين تفاسير اغلب فکر مي‌کنم ميان تيره‌بخت‌ترين ساکنان اين شهر جنگ‌زده، زندگي‌اي غيرانساني‌تر و ناگريزتر از زندگي من وجود ندارد. وقتي اين افکار از سرم مي‌گذرند گمان نمي‌کنم سطحي يا بي‌منطق باشم، مثل کساني که فکر مي‌کنند بدبياري‌هايشان بيشتر از ديگران است و قادرند از بدبختي هم امتيازي براي خودشان بسازند. تيره‌روزي من شبي سال‌ها پيش، زمان جنگ برايم آشکار شد. از آن زمان وقتي به زندگي‌ام فکر مي‌کنم آن را به دو قسمت مجزا تقسيم‌شده مي‌بينم؛ قسمت اول قبل از آن شب؛ برزخي که در آن با ناآگاهي، خودبيني و سبک‌سري سير مي‌کنم و باعث شرمساري‌ام مي‌شود و قسمت دوم که هنوز در آن دست و پا مي‌زنم و چيزي نيست غير از تظاهر، آشفتگي و بزدلي.

ساعت از يک نيمه‌شب گذشته بود، ولي نمي‌توانستم بخوابم؛ نگراني همراه با ترس و سوال‌هاي بي‌جواب آشفته‌ام مي‌کردند، ولي سعي مي‌کردم آرام و بي‌حرکت بمانم، براي اينکه همسرم را که در کنارم خوابيده بود بيدار نکنم. چند ماهي از ازدواجمان مي‌گذشت. چند وقتي بود که همسرم که از دوران کودکي با طبيعت حساسش آشنا بودم، تغييرات زيادي کرده بود، به‌طوري که براي سلامتي‌اش نگران بودم. حتي در خواب هم آرامش نداشت و فکر اينکه موجودي که از همه برايم عزيزتر بود، کسي که در تمام زندگي آرزوي خوشبخت کردنش را داشتم، قرباني رنجي بود که شب‌ها هم راحتش نمي‌گذاشت، مرا آکنده از حسرت و دودلي مي‌کرد. چون قادر به پيدا کردن راه‌حلي براي درد و رنجش نبودم، خودم را مقصر مي‌دانستم. فرزندان دو خانواده‌اي بوديم که با هم رفت و آمد داشتند، علاوه بر اين همسايه و همکلاس هم بوديم و با همديگر بزرگ شده بوديم.

او دانش‌آموز بااستعدادي بود، هرچند به دليل ضعف زنانه و حساسيت بيش از حدش نتوانست به‌طور جدي به تحصيلاتش ادامه دهد. من با نيرو و سرسپردگي او را در درس‌هايش کمک مي‌کردم و حل تکاليف سنگين او را به عهده مي‌گرفتم. به ياد ندارم که وقتي به همسر ايده‌آل فکر مي‌کردم، او را متفاوت از اليزا تصور کرده باشم؛ اندام لاغر و شکننده، پوست بيش از اندازه سفيد، دو رشته موي بافتۀ سياه، صورتي با خطوط ظريف و رگ‌هايي که زير پوست ديده مي‌شدند، چشمان براق و روشن و لب‌هاي سرخي که هنگام حرف زدن انگار مي‌تپيدند؛ اين اليزايي بود که براي من همۀ زن‌ها در وجود او جمع شده بودند. من براي پدر و مادرش به دليل شخصيت و موقعيت فاميلي نامزدي شايسته محسوب مي‌شدم و آنها ديد خوبي نسبت به عشق معصومانۀ ما داشتند.

مادرم که در جواني بيوه شده بود و فرزندي غير از من نداشت از هيچ چيزي براي من دريغ نمي‌کرد و من که در فراواني و اميد و آرامش بزرگ شده بودم و از باقي دنيا غافل بودم، فکر مي‌کردم که زندگي، مهربان و رام مثل نامزد کوچک من، بايد در برابر آرزوها و خواسته‌هاي من سر فرود آورد و تا آخرين روز به من روي خوش نشان دهد. آيا اين توقع زيادي بود؟ به پايان رساندن تحصيلات، موفقيت شغلي، زندگي در کنار زني که دوستش داشتم در خانۀ قديمي پدري، مورد احترام همشهري‌هايم بودن همان‌طور که پدر و پدربزرگم بودند، برايم کافي بود. اينها تنها جاه‌طلبي‌هاي دوران جواني من بودند و به نظر مي‌رسيد که همه چيز در اين جهت حرکت مي‌کند. پس از مرگ مادرم تنها مالک خانۀ پدري شدم و بعد از تمام کردن تحصيلات در کليسايي که مادر عزيزم آخرين تبرک را دريافت کرده بود، با اليزا ازدواج کردم.

زماني که با هم ازدواج کرديم جنگ شروع شده بود، ولي من به دلايل خانوادگي، اجباري براي شرکت در آن نداشتم و در آن سال‌ها اگر عزيمت برخي از دوستانم براي جنگ را ناديده بگيريم، همه چيز در شهر مثل قبل باقي ماند. تازه مشغول به کار شده بودم و احساس خوشبختي‌اي که از ازدواج با اليزا مي‌کردم، جايي براي فکر کردن به جنگ نمي‌گذاشت. حالا به نظرم مي‌رسد که همۀ پيشامدهاي بعدي تنبيهي براي بزدلي کورکورانۀ من بودند، ولي همچنان در بي‌نظمي ذهني‌اي که گرفتارش هستم، مسکينانه فکر مي‌کنم که اين مجازات از تقصير من سنگين‌تر بود. در خوشبختي بي‌حد و مرز من، تنها چيزي که باعث نگراني بود، مشکل عجيب اليزا بود که در اواخر دورۀ نامزدي دچارش شده بود. بعد از ازدواج علاقه و عشق او به من شديدتر از هميشه شده بود يا بهتر بگويم تعلق خاطر دوران کودکي و نوجواني‌اش به من، تبديل به عشقي بيمارگونه گشته بود.

اليزا نمي‌توانست حتي براي چند ساعت از من دور بماند، بدون اينکه تلفن کند، پيغام بفرستد يا مستقيم به دفتر من بيايد و وقتي با ملايمت به او گوشزد مي‌کردم که نبايد مزاحم کار من شود، هنگام ورود به خانه او را در حال گريه کردن غافلگير مي‌کردم. بعضي اوقات به جاي در آغوش گرفتنم خودش را به من مي‌چسباند، انگار در نهايت ضعف از من کمک يا توصيه‌اي بخواهد. وقتي من با نگراني از او توضيح مي‌خواستم، هيچ جوابي دريافت نمي‌کردم، ولي او بارها از من مي‌پرسيد که آيا هنوز دوستش دارم، آيا عشق من به او راستين است و آيا خوشحال هستم از اينکه با او و در کنارش زندگي مي‌کنم. وقتي با شور و هيجان به او پاسخ مي‌دادم، چشم‌هايش را مي‌بست و با دستانش صورت رنگ‌پريده‌اش را مي‌پوشاند و التماس‌کنان از من مي‌خواست در آغوشش بگيرم، ببوسمش و کاري کنم که زندگي‌اش را فراموش کند. من با کمال ترحم از او مي‌پرسيدم: «از کدام زندگي حرف مي‌زني؟ مگر اين زندگي‌اي نيست که هميشه آرزويش را داشتيم! زندگي ما؟» و با شنيدن حرف‌هاي من لرزه‌اي خفيف او را در برمي‌گرفت، صورتش را از من برمي‌گرداند و ناله‌اي دردمند از گلويش خارج مي‌شد؛ انگار اين سوال عادي من عميقاً او را رنجانده باشد. با گذشت زمان اين ضعف‌هاي بي‌منطق در او شدت مي‌گرفتند. شخصيت اليزا در حين لطافت، قوي بود و من هيچ‌وقت برخورد تندي از او نديده بودم، ولي چند وقتي بود که بدون دليل کافي حرف‌هايش تلخ و گزنده مي‌شد و حتي توهين و ناسزا نثارم مي‌کرد، علاوه بر اين به راحتي قرمز مي‌شد و با کوچکترين چيزي خنده‌هاي عصبي و ديوانه‌واري مي‌کرد که انعکاس آن هنوز در گوشم هست.

در آن زمان همه وحشت داشتند از اينکه شهر به دليل وجود کارخانه‌هايش در معرض بمباران قرار بگيرد و خانواده‌هاي زيادي به حول و حوش شهر پناه برده بودند. من خانۀ کوچکي در حومۀ شهر داشتم، ولي نمي‌توانستم کارم را ترک کنم. اليزا هم با وجود اصرار زياد من راضي نمي‌شد بدون من به آنجا برود. اين سرسپردگي جسورانه‌اش او را در چشم من عزيزتر مي‌کرد و بايد اقرار کنم که خودخواهي مرا نيز ارضاء مي‌کرد، ولي نمي‌توانستم دور از دلهره و تشويش، چهرۀ روزبه‌روز لاغرترش را ببينم. از فکر انديشه‌هاي موهومي که بر وجود شکننده‌اش سنگيني مي‌کردند، هراسان بودم.

شبِ پيش از آن شب کذايي که داستان من از آن شروع مي‌شود، اولين باري بود که شهر بمباران مي‌شد. خيلي از خانه‌هاي حومۀ شهر ويران شدند، بازداشتگاه دختران هم که ساختمان زردرنگي بود، در ميان آنها قرار داشت. اين ساختمان که در مرز شهر و مزارع اطراف واقع شده بود، از دور يک خانۀ رعيتي به نظر مي‌رسيد و در عين حال شبکۀ نرده‌هاي آهني پنجره‌ها آن را شبيه به زندان مي‌کرد. به‌ندرت پيش مي‌آمد که از آن حوالي عبور کنم. صبح روز بعد از بمباران، مثل خيلي از مردم براي کنجکاوي و بازديد از خرابه‌ها به آنجا رفتم. وقتي به دفترم برگشتم، فوري به شهرداري و بيمارستان تلفن کردم، براي اينکه بدانم آيا در فهرست قربانيان دختري به نام مارگريتا. ف که از آشنايان من بود و چند ماه پيش دستگير شده بود وجود داشت يا نه. اسم مورد نظر در فهرست بود.

در اين مورد حرفي به همسرم نزدم، از ترس اينکه اين خبر بر روح آشفته‌اش تأثير بگذارد. به‌خصوص که او هم اين دختر را از نزديک مي‌شناخت. اليزا کوچکترين اشاره‌اي به خرابي بازداشتگاه نکرد و من اميدوار بودم که روزنامه‌ها را نخوانده باشد. بعد از شب بمباران چنان نگران‌تر و شکننده‌تر به نظر مي‌رسيد که به او اصرار کردم به خانۀ خارج از شهرمان برود. هرچند من به دلايل کاري نمي‌توانستم از شهر دور شوم، ولي قول دادم در اولين فرصت به او بپيوندم. در جواب خواهش‌هاي من همسرم شروع به گريه کرد و در ميان هق‌هق تب‌دارش با خشونت يادآوري کرد که نمي‌خواهد حتي براي يک روز از من دور شود و در حالي که خودش را به من مي‌فشرد التماس مي‌کرد که تنهايش نگذارم. من در نهايت، در مقابل مهر و محبت سلطه‌طلبانه‌اش چاره‌اي جز تسليم نديدم. اليزا همچنان در شهر ماند، ولي تمام طول روز سرسختي‌اي که در چهره‌اش ديدم و پلک‌هايش که با نزديکي شب از وحشت گشاد مي‌شدند، آزارم داد. به اين ترتيب شبي که گفته بودم از راه رسيد.

بين اشباحي که شب‌ها به سراغم مي‌آمدند پررنگ‌تر از همه شبح مارگريتاي بيچاره بود. اين دختر چند ماه قبل از اينکه مادرم از دنيا برود به عنوان خدمتکار وارد خانۀ ما شده بود. 16 سال بيشتر نداشت، کس و کاري هم نداشت و در صومعه تحت حمايت راهبه‌ها بزرگ شده بود. دختري بود بسيار زيبا با اندامي خوش‌تراش، موهايي که به سرخي مي‌زدند و لبي که هميشه خندان بود. صورت گردي داشت با آثار کک و مک و چشماني که درشت نبودند، ولي آبي و گيرا بودند. خواهران راهبه ديگر تمايلي به نگاه داشتن او نداشتند چون او نمي‌خواست راهبه شود و به نظر آنها او بيش از حد به مرداني که به صومعه مي‌آمدند و فروشنده‌ها، صميميت نشان مي‌داد و بگو و بخند مي‌کرد. همۀ اين نکات را به مادرم که دل‌رحمي‌اش آوازۀ خاص و عام بود گفته بودند و او قول داده بود که از دخترک مراقبت کند و او را تحت حمايت قرار دهد.

در حقيقت رفتار مارگريتا از روح شاد و آزاد و جواني او سرچشمه مي‌گرفت، نه از بدطينتي و شرارت. او اعتراف مي‌کرد که دلش نمي‌خواست راهبه شود، هرچند به خدا اعتقاد داشت. مارگريتا با رفتار شيطنت‌آميز و خنده‌هايش همه را شيفتۀ خود کرده بود. رفتار او نه‌فقط با جوان‌ها، بلکه با همۀ آدم‌هايي که با او سر و کار داشتند و همچنين با مادر پير من به همين صورت بود و اگر گاهي در رفتارش نشانه‌هايي از خودپسندي يا جاه‌طلبي براي بهتر کردن موقعيتش آشکار مي‌شد، مادرم با خوشحالي تأکيد مي‌کرد که براي دختر جوان و زيبايي مثل او گناه محسوب نمي‌شود. هرچند بعدها در او عيبي کشف کرد که راهبه‌ها هم از آن بي‌خبر بودند؛ يک روز از کشوي ميز مادرم که باز مانده بود يک جفت گوشوارۀ تزيين‌شده با سنگ زمرد ناپديد شد. خدمتکار قديمي در خانۀ ما پير شده بود و کاملاً مورد اعتماد بود، در نتيجه مارگريتا مورد بازجويي قرار گرفت. او تا بناگوش سرخ شده بود و با صدايي لرزان خودش را بي‌گناه اعلام مي‌کرد. مادرم با بهانه‌اي او را از خانه بيرون فرستاد و وارد اتاقش شد و در ميان لباس‌هاي مارگريتا گوشواره‌ها را داخل يک جوراب پيدا کرد، به علاوه يک جفت جوراب ابريشمي نازک و يک دستمال‌گردن گلدار.

در حين تحقيق و جست‌وجوي مادرم دخترک رنگ‌پريده و هراسان پشت در خانه ظاهر شد و ميان هق‌هق گريه، به دزديدن گوشواره‌ها و همچنين برداشتن از مقادير ناچيز پولي که مادرم براي خريد در اختيار او مي‌گذاشت اعتراف کرد. مادرم متوجه اين سرقت‌هاي کوچک نشده بود و يک روز مارگريتا با پول‌هاي جمع‌شده براي خودش يک جفت جوراب و دستمال‌گردن خريده بود. او که در اشتياق چيزهايي که متناسب با شرايطش بودند مي‌سوخت، وقتي سکوت مادرم را ديده بود، جرأت اين را پيدا کرده بود که به سرقت گوشواره‌ها اقرار کند و گفته بود که رنگ و زيبايي سنگ‌هاي کار شده روي گوشواره‌ها وسوسه‌اش کرده بود، به علاوه اينکه به نظرش قيمتي نرسيده بودند. خلاصه آنقدر اظهار پشيماني کرد و آنقدر کودکانه سعي داشت کارش را توجيه کند که مادرم تصميم گرفت او را ببخشد. مادرم هيچ‌وقت طبيعت جدي و سرسختي نداشت و هر چقدر پيرتر مي‌شد، مدارا و نرمي در او تشديد مي‌شد.

در هر صورت با کلمات مناسب او را به زشتي کارش آگاه کرد و براي او توضيح داد اين کار ناشايست چه عواقبي در اين دنيا و در آخرت خواهد داشت. در نهايت به او قول داد چشم روي خطايش ببندد و او را از خانه بيرون نکند، به شرط اينکه او روي انجيل قسم بخورد که هرگز اين کار را تکرار نخواهد کرد. دخترک پس از بخشش مادرم و قسم خوردن روي انجيل، زانو زد و شروع به بوسيدن پاها و دستان مادرم کرد و سرمست از اين ژست دور از انتظار مادرم همۀ صفات حضرت مريم را به او نسبت داد. ميان اين ستايش‌ها، خنده‌ها و بوسه‌ها، مادرم او را بلند کرد و در آغوش گرفت. هيچ‌کس شاهد اين ماجرا نبود. همان‌طور که مادرم بعدها برايم تعريف کرد دخترک از او خواهش کرده بود که از اين ماجرا چيزي به من نگويد و من تظاهر به بي‌خبري کردم. داستان اين سرقت از همه مخفي ماند به غير از اليزا که چيزي را از او پنهان نمي‌کردم.

پس از اين اتفاق و همچنين بعد از مرگ مادرم، مارگريتا به‌گونه‌اي رفتار مي‌کرد که هيچ‌کس نمي‌توانست در پشيماني و تغييرش شک کند. نه‌تنها به نظر مي‌رسيد تلاش مي‌کرد اعتماد همه را جلب کند، بلکه شادماني کودکانه‌اش جاي خود را به اندوه و غمزدگي داده بود. زماني که مادرم به من گفته بود که مارگريتا از او خواهش کرده در مورد گوشواره‌ها چيزي به من نگويد، اين فکر در من ايجاد شده بود که او احساس خاصي نسبت به من پيدا کرده است. با گذشت زمان و قرمز شدن‌هاي مکررش و شور کودکانه‌اي که در خدمت کردن به من نشان مي‌داد، وقتي وسايلم را مرتب مي‌کردم و نگاه‌هاي پنهاني‌اش، در من اين فکر تشديد شده بود که احساس او نسبت به من باعث تغييرات شخصيتي‌اش شده است. اين کشف چيزي را در قلب من تغيير نداد و کنجکاوي مرا برنينگيخت، چون براي من زن ديگري غير از اليزا وجود نداشت. به‌خصوص آن زمان که به تاريخ ازدواجمان نزديک مي‌شديم.

در هر حال علاقۀ خاص مارگريتا به من باعث خوشحالي‌ام بود، چون قلب من مثل هر جوان ديگري، خالي از خودپسندي نبود. تا اينکه بالاخره يک روز (حدود يک‌ماه قبل از عروسي) بعدازظهر اليزا براي سرکشي به کارهايي که در اتاق‌هاي آيندۀ ما در جريان بودند به خانۀ من آمد. پس از مدتي ناگهان وارد اتاق کار من شد و با حالتي مرموز و صدايي آرام برايم تعريف کرد که چند دقيقه قبل سنجاق‌سينۀ قيمتي‌اش را روي ميز آيينۀ ورودي خانه گذاشته و وقتي برگشته بود تا آن را بردارد اثري از آن پيدا نکرده بود. اين خبر مرا غمگين کرد و چون نمي‌خواستم در برابر ايدۀ سرقت تسليم شوم همه‌جا را با کمک اليزا به دقت گشتم، ولي چيزي پيدا نکردم و مجبور شدم مارگريتا را که چند دقيقه قبل وارد خانه شده بود، مورد بازجويي قرار دهم. در برابر سوال‌هاي من، وحشت‌زده ما را به اتاقش برد و جلوي چشم ما همۀ کشوها را خالي کرد و ما لباس‌ها و کفش‌هايش را يکي‌يکي به دقت بررسي کرديم. اليزا به سردي به او گفت:

ـ فکر نمي‌کنم اينقدر ساده باشي که سنجاق‌سينه را در اين اتاق پنهان کرده باشي. ببخشيد عزيزم، مي‌تونم به کفش‌هايي که به پا داري نگاهي بيندازم؟

مارگريتا با صورت گل انداخته فوراً کفش‌هايش را از پا در آورد. اليزا با چشماني متهم‌کننده که برق مي‌زدند تکرار کرد:

منو ببخش عزيزم

دستش را به طرف پيشبند گلدوزي‌شده که هميشه بعدازظهرها روي يونيفرم تيره مي‌پوشيد دراز کرد و آن را تکان داد. در اين لحظه سنجاق‌سينه بيرون جست و اليزا پيروزمندانه فرياد زد: «ايناهاش».

مارگريتا کلمه‌اي به زبان نياورد، ولي چشمانش چنان گشاد شده بود که انگار يک هيولا يا روح ديده باشد. چشم‌هايش را از اليزا به من دوخت. در حالي که مي‌دانست جاي دفاعي برايش باقي نمانده، شروع کرد به تکرار اينکه او چيزي نديده است و قسم مي‌خورد که کار او نبوده و سنجاق‌سينه به‌طور اتفاقي در جيب پيشبند افتاده است. حضرت مريم و مادرم را شاهد مي‌گرفت، ولي به جاي اينکه ترحم مرا تحريک کند، بيشتر عصباني‌ام ‌مي‌کرد. فکر اينکه علاوه بر دزد، خدانشناس هم بود و قسم دروغ مي‌خورد و با تظاهر به بي‌گناهي، ما را به جست‌وجوي اتاقش دعوت کرده بود، در حالي که سنجاق سينه را در پيشبندش پنهان کرده بود و تصور اينکه فريب کسي را خورده بودم که گمان مي‌کردم دوستم دارد، جنون مرا به جوش مي‌آورد. کسي که به خاطرۀ مادرم توهين و از اعتماد من و نامزدم سوءاستفاده کرده بود. او را انتقام‌جويانه برانداز کردم و با دستاني لرزان به همراه اليزا از اتاق خارج شديم. روز بعد مارگريتا که از او به‌عنوان دزد شکايت کرده بودم، با سرشکستگي از خانه بيرون برده شده و چون به سن قانوني نرسيده بود، در مرکز بازپروري نوجوانان زنداني شد.

من فکر کردم اين تنها راه‌حل براي درمان بيماري‌اش باشد. الان در بي‌خوابي تصوير اين دخترک خندان و آن خرابه‌هاي مرگبار برايم نمايان مي‌شد و نمي‌توانستم خودم را از انديشۀ اينکه ناآگاهانه باعث مرگش شده بودم، برهانم و بي‌نتيجه براي خودم تکرار مي‌کردم که مرگ در تقدير او نوشته شده بود و هر جاي ديگري حتي در خانۀ ما هم برايش اتفاق مي‌افتاد. آيا مي‌دانستم که چند دقيقه بعد در سکوت شب، درست مثل 24 ساعت قبل، بدون اينکه آژير خطري به صدا درآمده باشد، فاجعه‌اي رخ مي‌داد؟ ولي بعد به خودم مي‌گفتم چند ماه قبل اگر از حس قانون‌گرايي‌ام چشم‌پوشي مي‌کردم و از او شکايت نمي‌کردم هنوز زنده بود. بعد از خودم اينطور دفاع مي‌کردم که من فقط مي‌خواستم او تنبيه شود نه اينکه جانش را از دست بدهد. از طرف ديگر با خودم مي‌گفتم آيا من در جايگاه اين هستم که کسي را تنبيه کنم؟ او چرا مرتکب اين خلاف شد؟ در آشفتگي و بي‌خوابي اين سوال در سرم مي‌چرخيد. مگر يک بار بخشيده نشده بود؟ مگر نه اينکه براي او که خانه و خانواده‌اي نداشت پيدا کردن يک ارباب خوب، حمايت، مهرباني و اميد به يک زندگي بي‌دردسر شانس بزرگي محسوب مي‌شد؟ چرا همۀ اينها را با يک کار احمقانه خراب کرد؟ انديشۀ من از پاشيدگي يک زندگي جوان به سوي شهرِ در حال مرگي پرواز مي‌کرد که در آن به دنيا آمده بودم.

شهري که در آن همه‌چيز، ساختمان‌ها، آدم‌ها و تأسيساتش تا به حال به نظرم درست، منطقي و ماندگار آمده بود. از خودم مي‌پرسيدم چرا آدم‌هايي مثل من تصميم گرفتند زندگي‌اي چنين محترمانه، آرام و متمدن را مورد تجاوز قرار دهند؟ زندگي‌اي که در آن مردم در پناه چهارديواري اطمينان‌بخش خانه مي‌زيستند، در کليسا ازدواج مي‌کردند، دارايي و حقوق‌شان تحت حمايت قانون بود، فقيرها تحت نظر خيريه بودند، کار مي‌کردند و دستمزدي داشتند، خلافکاران تحت نظارت قانون بودند و جوانان بااستعداد براي ادامۀ تحصيل به دانشگاه مي‌رفتند و مجرمان در زندان به‌سر مي‌بردند. آيا همۀ اينها طبيعي و بي‌خدشه نبود؟ کافي نبود؟ حتي درد در چنين زندگي‌اي چهره‌اي انساني داشت. حسي خانگي و ترحم‌انگيز بود. خود مرگ هم به لطف خاکسپاري، مراسم و دعا صورتي آشنا داشت. در مقايسه با آن شب کذايي، روزي که نعش مادرم را به کليسا همراهي مي‌کردم به نظرم آرام و بي‌دغدغه مي‌رسيد، حتي حسرتش را مي‌خوردم.

آن زمان اجازه داشتم گريه کنم، دوستانم مي‌توانستند به من ترحم کنند و مردم با احترام مادرم را همراهي مي‌کردند. گريه کردن براي عزيزي از دست‌رفته، عشقي ناکام، يا آرزويي دست‌نيافته، انساني است، ولي حسي که آن شب بر من حکمفرما بود دردي انساني نبود، بلکه غريزه و ترس بود. مسبب آن فاجعه انسان‌هاي متفکر نبودند، بلکه حيواناتي بودند بي‌منطق. در برابر اين معما به دردهايي که در گذشته شناخته بودم رشک مي‌ورزيدم، چراکه قابل ترحم بودن به نظرم وحشتناک نمي‌رسيد، آنقدر که شاهد پايان رحم و دلسوزي بودن و ديدن ويران شدن نظمي که آن را جاودانه مي‌انگاشتم و نظاره کردن آن شهرم و جامعه‌ام که شبيه لانۀ مورچه‌ها شده بود. اين چيزها را نمي‌توانستم بپذيرم و به خودم مي‌گفتم لياقت مردم اين بي‌عدالتي نبود. انگار بين آدم‌هايي نبودم که با هم مي‌جنگيدند، بلکه در بياباني بودم در معرض خشم طبيعت.

خواب آشفتۀ همسرم در کنار من هراس مرا بيشتر مي‌کرد، چون مثل قبل همۀ نگراني و انديشه‌هاي من معطوف به دلداري و درمان او نبود. با حس تلخي از بي‌عدالتي و ترحمي بي‌نتيجه، به دختر جواني فکر مي‌کردم که به من سپرده شده بود و مثل من قرباني اين معما بود. دختري که طبيعت و تربيت، نقش همسري را به او تحميل کرده بودند و همچنين صاحبِ ‌خانه و زندگي شدن و فرزند داشتن در يک جامعۀ مذهبي، و در عوض گمگشته و گيج قرباني نيروهايي بود که ذهن ساده‌اش اسمي برايشان نمي‌يافت و طعمۀ ترس‌هاي مرموزي که در کودکي به خواب هم نمي‌ديديم. هنوز در انديشه‌هايم غوطه‌ور بودم که آژير به صدا در آمد. همسرم از زير پتو بيرون جست، انگار صداي آژير او را در خواب غافلگير نکرده باشد، بلکه در انتظارش بوده باشد. در اين لحظه رنگ از چهره‌اش پريد و بدون اينکه به عادت هميشگي موهايش را مرتب کند خودش را به من چسباند و فرياد زد:

ـ آژير! بريم پايين، بريم پايين!

با عجله پالتويي تنش کردم، پتو را روي شانه‌هايش انداختم و بعد از لباس پوشيدن کمکش کردم از پله‌ها پايين برود. در اين لحظه افراد خانه‌هاي ديگر هم همه از خواب مي‌پريدند و به فکر نجات بودند. همين که وارد خيابان شديم به جمعيت آواره برخورد کرديم، در حالي که اولين انفجارها و سر و صداهاي کرکننده ما را به فرار دعوت مي‌کردند. شهر ما که روي تپه‌ها بنا شده بود پناهگاه‌ها و دخمه‌هاي زيادي داشت. مثل شب قبل من و اليزا به يکي از اين پناهگاه‌ها که در نزديکي خانه بود پناه برديم. بيرون از دري تنگ و باريک براي حفاظت پناه‌جويان از تکه‌پاره‌هاي ناشي از انفجار، کيسه‌هاي شن را روي هم انباشته بودند. بايد از پله‌هاي کج و معوج تراشيده در سنگ پايين مي‌رفتيم تا به زيرزمين وسيعي مي‌رسيديم که تنها روشنايي‌اش فانوس‌هاي مردم گريزان بود و بايد خم مي‌شديم چون سقف کوتاهي داشت. وقتي از پله‌ها پايين مي‌رفتيم فانوس ما به‌طور ناگهاني خاموش شد و ما به‌طور غريزي به سمت اتاقک کوچکي که شب قبل براي دور ماندن از جمعيت وحشت‌زده در آن سر کرده بوديم پيش رفتيم.

در حقيقت محدوديت ارتباطات، خجالتي بودن و بسته بودن همسرم که از مشخصه‌هاي خيلي از دختران شهر کوچک ما بود، باعث مي‌شد او از جمعيت فراري باشد و بي‌نظمي و ازدحام در او مشکلات تنفسي ايجاد ‌کند. در اين سوراخ تنگ و تاريک ايجاد شده، در سنگ براي دو نفر بيشتر جا نبود. آنجا در کنار اليزا که در پتو پيچيده شده بود روي يک سنگ نمدار سرد نشستم. از آنجا صداي انفجار و فرياد آدم‌ها به گوشمان مي‌رسيد و انعکاس نور فانوس‌ها را مي‌ديدم. اليزا تمام مدت مي‌لرزيد. از او پرسيدم آيا سردش هست و بعد از اينکه پتو را بهتر دور او پيچيدم به او يادآوري کردم که آنجا در امان خواهد بود و نبايد از چيزي بترسد. بعد تحت تأثير هيجان و اضطراب، او را به خودم فشردم و عاشقانه صدايش زدم: «اليزا!»،

به او قول دادم اگر آن شب صبح شد و اتفاقي برايمان نيفتاد، روز بعد با هم از شهر خارج شويم و ديگر هيچ کار و وظيفه‌اي نمي‌‌توانست مانع من شود. دور از هول و واهمۀ اينجا در خانۀ بيرون از شهرمان زندگي مي‌کرديم، انگار بقيۀ دنيا وجود نداشته باشد. ديگر از چه چيزي وحشت داشت؟ از اينکه خانه‌مان خراب شود؟ چه اهميتي داشت؟ جنگ که تمام مي‌شد يک خانۀ بهتر مي‌ساختيم و در تنهايي‌هامان عشق جاي همۀ چيزهاي از دست‌رفته را مي‌گرفت. اگر دنيا در آتش جنگ مي‌سوخت، ما در صلح و آرامش زندگي مي‌کرديم، چراکه ما مسوول اين جنايت نبوديم. به او قول دادم که کابوس اين دو شب را فراموش خواهد کرد. در اين لحظه صداي مهيبي ما را در مخفيگاه زيرزميني‌مان لرزاند. اليزا مرا به نام خواند، ولي نه عاشقانه، بلکه با صدايي وحشت‌زده و متزلزل: «آدولفوا»، بعد از لحظه‌اي ادامه داد:

ـ بازداشتگاه ويران شده و آن دختر، مارگريتا کشته شده، درسته؟

نتوانستم به او دروغ بگويم، ولي گفتم که ما تقصيري نداشتيم. ذهنيت ما از کاري که کرده بوديم خير بود، حق و تکليف ما بود و ما اين واقعه را نمي‌توانستيم پيش‌بيني کنيم. او دزدي کرده بود.

ـ سنجاق سينۀ مرا او ندزديده بود!

همسرم با صداي نازک که در آن رگه‌اي از خشنودي کودکانه بود اين را گفت. با تعجب گفتم:

ـ چطور! سنجاق سينه را در پيشبندش پيدا کرديم!

صداي همسرم را شنيدم که مي‌گفت: آه، مي‌ترسم. مي‌ترسم. اگر امشب بميرم نفرين‌شده خواهم مرد.

من با لبخندي گفتم: نفرين‌شده؟ آن هم تو؟

همسرم با صدايي زير انگار از بيدار کردن ارواح بيم داشته باشد، گفت: حتي به کشيش هم اعتراف نکرده‌ام، به هيچ‌کس چيزي نگفتم. در حقيقت آن روز همه چيز صحنه‌سازي من بود. اين من بودم که سنجاق‌سينه را در پيشبند او پنهان کرده بودم.

از او پرسيدم: چطور چنين چيزي ممکن است؟

او برايم توضيح داد: ديدم که پيشبند به جالباسي آويزان بود و وقتي او بيرون از خانه بود سنجاق را در جيب آن انداختم.

من زمزمه کردم: از حرفي که مي‌زني مطمئني؟ ممکن است اعصاب تحريک‌شدۀ تو به گفتن اين حرف‌ها وادارت مي‌کند؟

او قسم خورد که حقيقت را مي‌گويد. من براي خودم به دنبال توجيهي مي‌گشتم و در حالي که فکر مي‌کردم دليل رفتار اليزا را کشف کرده‌ام، گفتم:

ـ شايد براي حسادت اين کار را کردي. فکر مي‌کردي بين ما رابطه‌اي وجود داشته باشد؟

ـ او جواب داد: نه، کاملاً مطمئن بودم که تو غير از من کسي را دوست نداشتي.

در اين لحظه ساکت شد. در سکوت من آشفتگي ذهني‌ام را حس کرده بود و با صدايي پر از شک و ترديد ولي سرد و بي‌رحم اضافه کرد:

ـ اگر اين کار را کردم، فکر مي‌کنم براي اين بود که سرنوشت آن دختر را در دستانم مي‌ديدم. او التماس مي‌کرد و من مي‌خواستم سقوطش را ببينم. همه‌چيز به من بستگي داشت. زندگي او مي‌توانست متفاوت باشد و من اين تفاوت را رقم مي‌زدم.

من وحشت‌زده پرسيدم:

ـ چرا بعداً چيزي به من نگفتي؟ چرا تا وقت داشتي کاري براي جبران اشتباهت نکردي؟

او زمزمه‌کنان با چهره‌اي رنگ‌پريده گفت: شجاعتش را نداشتم، خجالت مي‌کشيدم، دير شده بود، مي‌ترسيدم.

و در حالي که خودش را به ديواري چسباند انگار بخواهد از من فاصله بگيرد، تکرار کرد: «مي‌ترسم. »

در حالي که او را به طرف خودم مي‌کشيدم گفتم: نترس، از هيچ‌چيز نترس.

ولي مي‌دانستم که در دلداري دادنش صادق نبودم. دل‌رحمي من ساختگي بود و در حقيقت پر از وحشت بودم. نه براي مرگي که روي شهر سايه انداخته بود و نه براي خشونتي که مرا مجبور به پنهان‌شدن مي‌کرد. الان مديون اين مخفيگاه بودم و همۀ چيزهايي که قبلاً موجب آشفتگي‌ام شده بود، جلوۀ خود را از دست داده بودند. دزدي‌يي که آن را غيرانساني و ناعادلانه توصيف کرده بودم، مي‌توانست باعث شود سرنوشتم را به دست فراموسي بسپارم. دعا مي‌کردم معجزه‌اي شود و هنگام خروج از آن مکان، نظم قديمي را باز يابم، آرزو مي‌کردم خانه‌ام ويران شده باشد و مشغوليتي مداوم و بدون استراحت مرا از آشفتگي‌اي که در درونم مي‌شناختم برهاند.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.