دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

سيلا؛ روح يوزد اِسپيس مرده

به فدايي‌هاي زندگي

 استپان تروفي موويچ ورخونسکي / ترجمه‌ي ميلاد ظريف
{ شناسه مقاله: 2463 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۶۴۶ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

به فدايي‌هاي زندگي

 مقدمه مترجم: اين دومين داستان از استفان تروفي موويچ ورخونسکي است که به قلم نگارنده به فارسي برگردانده مي‌شود. ورخونسکي در اين داستان هم همانند داستان‌هاي ديگرش تصويری از دوران ديکتاتوري تزار الکساندر دوم ارائه مي‌دهد. و فضاي رعب، وحشت و بي‌امنيتي را که بر ادبا و شعراي آن ديار (بلاد روس) توسط دستگاهي که به دستور تزار دوم برپا شد (تجسس و بازرسي و تفتيش افکار اداره ششم فرهنگ و هنر پويا) مي‌رفت به خوبي در اين داستان و رومان ديگرش به نام «تاريکي» به رشته تحرير درآورده است.

در مورد اداره تجسس و بازرسي و تفتيش افکار که در ظاهر زيرشاخه‌اي از اداره عريض و طويل اداره ششم فرهنگ و هنر پويا بود شايد جالب باشد که بدانيد در واقع اين اداره ششم و فرهنگ هنر پويا و حتي مي‌توان گفت ديگر نهادها و ارگان‌هاي فرهنگ و هنر بودند که زير شاخه اين نهاد غايب بودند که هيچ کس اعضاي آنها را نمي‌شناخت و هيچ نهادي و هيچ شخص حقيقي و حقوقي از قدرت و نفوذ بالايي که آنها برخوردار بودند برخوردار نبود. در کتاب خاطرات ورخونسکي او به شوخي مي‌گويد که افراد اين نهاد مثل موجود اسطوره‌اي کاتوبلپاس هستند به صورتي که هر کس يک بار و تنها يک بار چشم تو چشم اينها مي‌شد در دم به هلاکت مي‌رسيد. حکايت‌هاي بسياري در مورد عجيب و غريب بودن شکل و ظاهر اين افراد در آن زمان وجود داشت. در زمان ورخونسکي و هم‌نسلانش (داستايوفسکي و تولستوي و تورگينف) اين نهاد بسيار در اوج قدرت و نفوذ بود و روايت‌هايي بود مبني بر اينکه اين نهاد قدرت خودش را از کليسا و کشيشان ارتدوکس و در رأس آنها تزار دوم مي‌گيرد که بعدها زماني که اعضاي همين نهاد آنقدر قدرتمند شدند و بر کليسا و تزار دوم شوريدند و تخت و پادشاهي را از ايشان گرفتند به تمام اين شايعات خط بطلاني کشيدند.

نکته ديگر در مورد کامپيوتر است. در تاريخ ادبيات ورخونسکي تنها نويسنده‌اي است که توانسته بود به وجود آمدن کامپيوتر را در داستانش پيشگويي کند. او در اين داستان شمايلي از دستگاه عجيبي که نويسنده داستان با آن مي‌نويسد ارائه مي‌دهد و با اينکه تصويرها در داستان‌ کمي گنگ و گمراه کننده است ولي اولين بار توسط يک پژوهشگر ادبيات روس (سپاستين هانکه) که اتريشي بود اين مهم کشف شد که دستگاهي که ورخونسکي در اين داستان به آن اشاره مي‌کند به نوعي پيشگويي وسيله‌اي است به نام کامپيوتر که امروزه به شکل‌ها و اندازه‌ها و نوع‌هاي مختلف يافت مي‌شود. ليکن من کلمه کامپيوتر و سخت‌افزارهاي مربوط به آن را در ترجمه لحاظ کردم.

به خانه که رسيدم سه نفر داخل خانه بودند. دو نفر با پالتو و قيافه‌ و بدن‌هاي بد شکل که انگار هر کدام از اعضاي بدن‌شان را از يکي از آدم‌هاي عکس‌هاي ويتکين(1) به عاريه گرفته بودند با دست‌ها و پاهاي کوتاه بلند که هيچ شباهتي به هم نداشتند؛ همين‌طور سر‌هاي بزرگ روي بدن‌هاي کوچک. مو روي سرشان نبود و پلک و مژه بر صورت‌هاي يخي و سردشان يافت نمي‌شد. انگار از نمايشگاه موجودات عجيب‌الخلقه فرار کرده بودند. يک تعميرکار هم باهاشان بود. تعميرکار کامپيوتر و سرش را کرده بود پشت کامپيوتر و همين که وارد خانه شدم سرش را بلند کرد و نگاهي به سرتاپايم انداخت و عينک گرد و کائوچويي‌اش را روي بيني‌اش جابه‌جا کرد و دوباره مشغول شد. همان جا جلوي در همان‌طور که نگاهم بين نصف تن بيرون زده تعميرکار از پشت کامپيوتر و دو مرد غريبه در رفت و آمد بود، گفتم:

«اينجا چه خبر است؟»

يکي از دو مرد غريبه که سه پا داشت و يک دست و يک چشم عملي با مژه و پلک مصنوعي و يک چشم سالم بدون مژه و پلک مصنوعي جلو آمد و پاي سومش را که کوتاه‌تر از دو پاي ديگر بود در يک دستش روي سينه جمع کرد و دست به سينه چرخي دورم زد و با زباني که لکنت داشت گفت:

«شششمااا يعني مي‌گييييد از هههييچي خببر نددداريييد؟»

گفتم نه و خواستم بروم سمت تعميرکار که آن يکي گفت:

«همو جا بمون. تکون بي تکون!»

اين يکي که هيچ کدام از جفت اعضاي بدنش شبيه آن يکي نبود و يک دستش کوتاه بود و يک دستش بلند، يک پا داشت و به جاي آن يکي پا چوب بلندي را زير بغلش زده بود. بويي متعفن شبيه بوي آمونياک خانه را پر کرده بود که هر وقت اين مرد يک پا تکان مي‌خورد بيشتر ساطع مي‌شد. يک چشم داشت که رويش را يک چشم مقوايي و نقاشي شده با کش پر کرده بود و مي‌شد از گوشه چشم مقوايي تاريکي حفره خالي را ديد و يک چشم سالم که تندتند پلک مصنوعي مي‌زد و يک گوش سالم داشت و به جاي يک گوش ديگرش يک گوش پلاستيکي چسبانده بود و دهاني داشت پر از دندان‌هاي عملي که دهن که باز مي‌کرد زودتر از کلمات مي‌زد بيرون. مکث با معني‌اي کرد و با تنها پايش جاي خالي پاي نداشته‌اش را خاراند و گفت:

«واقعاً چي فکر کرديد؟!! اينکه آنقدر مملکت خرتوخر شده که روح يک يوزد اسپيس مرده را حبس کنيد در خانه‌‌تان!»

«خانه‌ام؟! روح يوزد اسپيس مرده؟!»

«بعله آق‌قا!» اين را مرد سه پا گفت و با نگاه پر از خشم دست و پا به سينه يک دور ديگر دورم چرخيد و در آخر نشست روي صندلي چرخ‌دار کامپيوترم. وقتي نشست دو پايش را مي‌انداخت روي هم و آن پاي سوم را مي‌برد پشت سرش و سرش را مي‌گذاشت روي پا.

گفتم: «من که کلاً گيج شدم شما توي خانه من چکار مي‌کنيد؟» و بلافاصله گفتم: «اصلاً صبر کنيد ببينم شما کي هستيد؟»

و تند تند نگاهم را بين دو مرد غريبه جابه‌جا کردم.

مردِ يک پا لنگ‌لنگان آمد طرفم و توي سينه‌ام سعي کرد صاف بايستاد طوري که يک چشم مشکي رنگش خيره توي يک چشم مشکي رنگم بود و چشم ديگر و مقوايي‌اش خيره توي گونه‌ام بود. گفت:

«ما چكار مي‌کنيم؟ ما کي هستيم؟ تو اصلاً مي‌داني جرم نگه داشتن روح يوزد اسپيس مرده آن هم در يک خانه تيمي چيست؟»

سرم را کج کردم طوري که يک چشم مشکي رنگش خيره به يک چشم مشکي رنگم بود و يک چشم خيره مقوايي‌اش رنگش خيره به يک چشم مشکي‌‌ام بود و گفتم:

خواستم بگويم چشم مقوايي‌ات چه نگاه خيره زيبايي دارد ولي گفتم: «خانه تيمي؟» و براي دومين بار در کمتر از 12 دقيقه گفتم: «روح يوزد اسپيس مرده؟!»

«آن هم نه يکي فعلاً 12 تاااا!»

اين را تعميرکار کامپيوتر از پشت فن پاور روشن کامپيوتر گفت.

دو مرد غريبه انگار که مويشان را آتش زده بودند تندي رفتند سمت تعميرکار و سرشان را بردند پشت کامپيوتر. کامپيوترم روشن بود و روي صفحه‌ مانيتور آدم‌‌هاي فربه و دِفُرمه نقاشي «شوراي نظامي» بوترو(2) خيره نگاهم مي‌کردند. چند بار سعي کردم کمي به جلو حرکت کنم ولي هر بار مردِ يک پا سرِ گنده‌اش را از پشتِ کامپيوتر بلند مي‌کرد و با چشم خيره مقوايي‌اش مي‌گفت:

«همو جا بمون. تکون بي تکون!»

با اين حال سعي کردم از آن فاصله پوشه‌هاي نوشته‌هاي چند روز پيشم را چِک کنم و ببينم که سر جايشان هستند. بي‌فايده بود. چيزي نمي‌ديدم هرچه بود آدم‌هاي فربه شوراي نظامي بودند که انگار آنها هم بهشان گفته شده بود:

«تکون بي‌ تکون!»

هرچند انگار براي آنها تکان سَم بود و اگر کمي تکان مي‌خوردند بدن‌هاي فربه‌شان به هوا بلند مي‌شد؛ مثل بادکنک.

هر سه‌‌شان هنوز سرشان پشت کامپيوتر بود و تعميرکار گاهي چيز نامفهومي مي‌گفت و آنها هم هوم هومشان بلند مي‌شد.

گفتم: «من خسته شده‌ام مي‌توانم بشينم؟»

پاي سوم مرد سه‌پا از پشت کامپيوتر بيرون آمد و رفت توي هوا و پايين آمد و شتلق صدايي داد که يعني «بشين».

روي کاناپه کنار در ورودي نشستم. بالاي سرم آينه بود. سرم را برگرداندم و خيره به آينه شدم. توي آينه خودم را نديدم. يک صفحه وُرد سياه‌شده ديدم؛ پر از کلمه. خط به خط پر بود از کلمات آشنا. خوب که چشم ريز کردم و سرم را جلو بردم کلمات برايم آشنا‌تر به نظر رسيدند. چيزي نگذشت که بالا و پايين کردن صفحه‌هاي وُرد روي آينه را ياد گرفتم. با تکان سر و يک پلک به هم زدن متن از صفحه‌اي به صفحه‌ي ديگر مي‌رفت. ترکيبات و کلمات چقدر برايم آشنا بودند. انگار کلمات را در خوابي در بيداري ديده بودم. آنها را روان و تند مي‌خواندم و انگار ساليان سال با کلمات هم‌بستر بودم.

مشغول خواندن بودم که در آينه در اين سوي و آن سوي متن يک جفت دست ديدم که هيچ شباهتي به هم نداشتند. سرم را برگرداندم ديدم مردِ يک‌پا ايستاده است پشت سرم. با چشمان دو رنگش طوري نگاهم مي‌کرد انگار داشت به تکه زباله نگاه مي‌کرد:

«قرار شد بنشينيد.» بعد گفت: «چند کيسه زباله مي‌خواهيم و يک دم باريک و يک پيچ گوشتي دو پَ‌لو.»

رفتم توي آشپزخانه و چيزهايي را که مي‌خواست بهش دادم. دوباره برگشتم روبه‌روي آينه ايستادم و خيره شدم به خودم:

روي يک رديف سيم‌هاي زرد و سفيد و قرمز ايستاده بودم در صف طولاني‌اي با کامپيوتر مشکي رنگي زير بغل. نفر آخر بودم و هرکه جلو سرم بود مثل من کامپيوتري زير بغلش بود. از آن فاصله‌اي که ايستاده بودم راحت مي‌توانستم دو مرد شکل ناجور را ببينم که ايستاده بودند کنار دروازه‌اي که چند تعميرکار با لباس متحد‌الشکل ايستاده بودند و يکي‌يکي کامپيوترها را از دست ملت مي‌گرفتند و با پيچ‌گوشتي پيچ‌‌هايش را باز مي‌کردند و با ابزار و وسايل سر فرو مي‌بردند توي کامپيوتر. دور و بر پر بود از فن‌هاي عظيم‌الجثه‌اي که به محض اينکه پا بيرون از سيم‌ها مي‌گذاشتي روشن مي‌شدند و پا و صاحب پا و هرچه روي آن پا سوار بود را به طرف خودشان مي‌کشيد. تا به ابتداي صف برسم چند نفر خواستند فرار کنند که در دام فن‌ها افتادند و لازم به گفتن نيست که چه بر سرشان آمد در بين آن پره‌هاي تيز و نقره‌اي رنگ. نوبت به من که رسيد دو مرد شکل‌ناجور نزديک‌تر شدند. مرد سه‌پا با پاي سومش کاغذي از جيبش بيرون آورد و قلم پري از جيب ديگرش. با يک دستش کاغذ را گرفته بود و با پاي ديگرش قلم‌ پر را روي موهاي سياه و بلندي مي‌زد که بين لبه‌هاي فن پاوري گير کرده بود.؛ قلم پر را که از رنگ سياه مو تر مي‌شد روي کاغذ مي‌برد و چيزي مي‌نوشت. چند بار اين کار رو تکرار کرد و بعد سر بلند کرد و رو به من گفت:

«به‌ههه آق‌قااي ورخونسسکي. گففتم که تککون بي تککون.»

تا خواستم چيزي بگويم يکي از تعميرکارها که پسر جواني بود و مثل آن دو تعميرکار ديگر در آن گرما دستمال سفيد رنگي دور گردنش پيچيده بود، کامپيوتر را از دستم کشيد بيرون و گذاشت روي ميز آهني و در يک چشم به هم زدن پيچ‌هاي کامپيوتر را باز کرد و سر به داخلش برد. پاهايم ذق ذق مي‌کرد و انگار روي آتش ايستاده بودم. گفتم:

«مي‌توانم بنشينم روي آن صندلي.» و به صندلي‌اي اشاره کردم که کنار دره‌اي بود با صخره‌‌اي بزرگ که در دلش حفره‌هاي ناهمواري داشت. دست‌ يکي از مردهاي شکل ناجور از پشتِ کامپيوتر بيرون آمد و بلند شد و پايين آمد که يعني «بشين.» نگاهي به فن‌هاي عظيم‌الجثه کردم و خواستم بگويم که فن‌ها فن‌ها مرا مي‌بلعند که صداي يکي از پشت فن کامپيوتر گفت:

«خامووووش شششششدن.»

رفتم و روي صندلي کنار صخره نشستم. به پايين نگاه کردم و ديدم که درياچه سبز‌رنگي زير پايم در جريان است. بوي علف‌هاي دريايي مي‌خورد زير پَر دماغم. بوي مرجان‌هاي شيري رنگ.

ساعت‌ها محو تماشاي درياچه سبزرنگ شدم و گاهي که امواج به حفره‌هاي ناهموار صخره‌اي مي‌خورد که رويش نشسته بودم غرش وحشتناکي مي‌کرد که تا گوش‌هايم را کيپ مي‌کرد و فقط يک صدا براي ثانيه‌اي در گوش‌هايم مي‌پيچيد. چند بار که صدا توي گوش‌هايم پيچيد، تازه متوجه شدم که صدا صداي يک نفر نيست. صدا صداهايي بود که در يک کلام به حفره‌هاي صخره مي‌خورد و در يک صداي خش‌دار و زجه‌مانند در گوش من فرو مي‌رفت:

«ما بر همه آنچه بر اين سرزمين پر بار خواهد رفت آگاهيم.»

براي چندمين بار که همزمان با صدا جمله را زير لب زمزمه مي‌کردم حس کردم دهانم بوي خون گرفته. همراه با بريده فلز‌ي داغ که روي زبان حسش مي‌کردم و مثل برق يک آن از سر تا پايم مي‌رفت و داغي‌اش تا موج بعد و صداي خش‌دار همچون کشيده شدن ناخن‌ روي تکه فلزي در من مي‌ماند. توي همين عوالم بودم که سر و کله دو مرد شکل ناجور پيدا شد. در دست‌شان کيسه زباله‌هاي مشکي‌رنگي بود که از آن موهاي بلند و پاهاي قلمي و خوش‌تراشي بيرون زده بود. مرد سه‌پا سه کيسه زباله را در پاي سومش گرفت توي هوا و گفت:

«اين‌ن شصصتووچهار مِ‌مِ‌گابايت يوزد اس‌اس‌اس‌پيس مُ‌مرده.»

و در يک چشم به هم زدن آنها را پرت کرد توي درياچه سبز. در بين زمين و هوا تا رسيدن کيسه‌ها به درياچه چند سر با چشمان حق نشسته در تلاقي نگاهشان با من دوباره آن صداي زنگ‌دار و داغ را توي هوا پخش کردند که هر دو مرد شکل ناجور با هم گفتند:

«ديگه وقتش است بريم، اينجا ديگر جاي ماندن نيست.»

تندي گفتم:«چرا اين کار رو کرديد؟ مگر چکار کرده بودند؟»

مرد يک‌پا گفت: «اولاً از رفيق س. س. س تشکر مي‌کنم که تونست اين عفريته‌ها را پيدا کنه و بکشه بيرون. (رو کرد به يکي از تعميرکارها) ثانياً اين عفريته‌‌ها زياد از حد توي کار فن‌هاي ما دخالت مي‌کردند. هي مي‌خواستند اون‌ها رو تميز کنند. زياد از حد روي فن‌هاي پاور کليک مي‌کردند هي مي‌خواستند اون‌ها رو روشن کنند. زياد از حد روي سيم‌هاي قرمز، بالا و پايين مي‌شدند مي‌خواستند اون‌ها ساويده بشن. و از همه مهم‌تر خوابيدن شما با 64 مگابايت يوزد اسپيس مرده. مي‌دونيد چه جرمي داره؟ بيشتر براي آنها البته...»

مرد سه‌پا جفت‌پا پريد وسط مرد يک‌پا گفت: «و کي‌کي هس‌س که نَدو‌دو‌نِ بع‌بع‌بع‌ضي از نويسنده‌ها (‌با پاي سومش طوري به من اشاره کرد که انگار به يک تيکه زباه اشاره مي‌کند.)

دس‌‌دست به چه کاررکاهايي مي‌زنزنند برارا پرورش‌شِ شخ‌‌شخصيت‌هاي داستتان‌هاي‌يشاشان.»

و هر دو نفر قاه‌قاه خنديدند. سه تعميرکار کامپيوتر هم که نخواستند از قافله عقب بمانند شروع کردند به خنديدن.

گفتم: «ولي من که هستم همه‌شان اينجا هستند. روح 64 مگا بايت يوزد اسپيس مرده اينجاست.» و با انگشت اشاره کوبيدم روي مخم. هر 5 نفرشان انگار از خواب بيدار شده بودند سراسيمه، به هم نگاه مي‌کردند و زير لب هي حرف مي‌زدند. منگ شده بودند. دو مرد شکل‌ناجور به طرز ناجوري نگاهم مي‌کردند و آرام‌آرام به طرفم مي‌آمدند. با هر يک قدم آنها من دو قدم مي‌رفتم عقب آنقدر اين کار را تکرار کردم که يکهو ديدم زير پايم خالي شد. چشم که باز کردم در درياچه سبز و بين موج‌هايي که غرش مي‌کردند دست و پا مي‌زدم. ديگر گوشم پر بود از صداهايي که طنين فلزوار داشت و خش داشت و داغي. پاهايم سنگين شده بودند انگار که به جاي خون سرب جريان داشت و دست‌هايم توان حرکت و جست‌وخيز را انگار سال‌ها بود از ياد برده بودند. موج مرا داشت مي‌کشاند به سمت صخره.

آن بالا دو مرد شکل ناجور را مي‌ديدم که شبيه هيولاهاي غول‌پيکر فلزي شده بودند و با چندين دست و پاي غول‌آسا و سرهايي کوچک و دهان‌هايي بزرگ که شعله‌هاي آتش ازشان بيرون مي‌زد. هر يک با آتش آن يکي سينه‌اش را قرمز مي‌کرد و هنگام پايکوبي سينه‌‌شان را به هم مي‌کوفتند که همان هنگام غرشي شديد در آسمان راه مي‌افتاد.

خيره بهشان شده بودم و موج مرا داشت مي‌کشاند به سمت صخره.

آن بالا يکي از تعميرکارهاي کامپيوتر به سمت يکي از دو مرد شکل‌ناجور رفت و فن‌هاي کوچکي به دستش داد.

موج مرا داشت مي‌کشاند به سمت صخره.

يکي از دو مرد شکل‌ناجور يک مشت فن کوچک را پرت کرد توي درياچه و با مشت‌هاي آهني خود را به نشانه پيروزي بر سينه‌اش کوبيد. فن‌ها به محض برخورد با سطح سبز آب تبديل به هيولاي بزرگي مي‌شدند شبيه سرير. هيولاها با سه سر سگ‌مانند و دم‌هاي مارمانند که آرام به طرفم مي‌آمدند.

موج مرا داشت مي‌کشاند به سمت صخره.

دندان‌هاي تيز سه سگ سر سريرها را مي‌ديدم که برق داشتند و بزرگ بودند و آب چسبناک و مشتي از سقف دهانشان به پايين مي‌ريخت. صدا توي گوشم بلند و بلند و نزديک و نزديک‌تر مي‌شد. آنقدر نزديک که حس مي‌کردم صداي خودم است که توي گوش‌هايم مي‌پيچد:

«ما بر همه آنچه بر اين سرزمين پر بار خواهد رفت آگاهيم.»

درياچه غرشي کرد و موج اين بار مرا با شدت پرتاب کرد به سمت يکي از حفره‌هاي صخره. دستهايم چنگ زدند و لبه‌هاي حفره‌ کم‌عمقي را گرفتند. هيولاها چند بار به هوا بلند شدند و تا لبه صخره دندان به رخ کشيدند که صداي از هميشه تيزتري از پايين شنيدم. خود را کشاندم داخل حفره و خم شدم به پايين نگاه کردم. دَه‌ها دست‌ و پاي نازک و قلمي از ته درياچه با دَه‌ها سر و دَه‌ها چشم و دهان‌هايي که صداي زجه‌وارشان چنان غرشي به دل درياچه انداخته بود خودشان را از ته ته درياچه کشيدند بيرون.

موج داشت آنها را مي‌کشاند به سمت من.

تيزي دندان‌هاي سرهاي سگي سر سرير در تن دَه‌ها دست و پاي نازک و قلمي و دَه‌ها سر و دَه‌ها چشم و دهان‌هايي فرو مي‌رفت و گيسوان به رنگ خرمايي‌‌شان لاي دندان‌ها گير مي‌کرد.

موج داشت آنها را مي‌کشاند به سمت من.

نزديکم شدند، آنقدر نزديکم شدند كه صدايشان ديگر آن زجه و طنين فلز‌وار را نداشت. هرچه بود رهايي بود و سايش پاهاي قلمي و نازک در نسيم بود. قدم روي چشمان‌شان گذاشتم و دَه‌ها پا و دَه‌ها سر و دَه‌ها دهان و چشم که چشم باز کرده بودند و بر دوازده پا ايستاده بودند و شش سر و شش رديف دندان مرا رساندند به بالاي صخره.

به خانه که آمدم نامه از لاي در افتاد روي زمين. بازش کردم. از طرف اداره ششم فرهنگ و هنر پويا بود. نوشته بود که براي تجسس در مورد روح مؤنث يوزد اسپيس مرده‌اي که چند وقت پيش مرده بود و حلولش در کامپيوترها، مأموران دايره بازرسي و تفتيش افکار اداره ششم فرهنگ و هنر پويا در نبود من کامپيوتر را با خودشان برده‌اند و من تا 24 ساعت فرصت داشتم تا خودم را به اداره فوق‌الذکر معرفي کنم.

امضاء: بهمنکستولويچ شافتولفسکي دريگوشتکوبويچ ايسکيلدي

معاون حوزه تجسس و بازرسي و تفتيش افکار اداره ششم فرهنگ و هنر پويا

کتري آب را گذاشتم که جوش بيايد و نشستم پشت ميز به جاي کامپيوتر چند ورق کاغذ گذاشتم و شروع کردم داستان روح يوزد اسپيس‌هاي مرده‌اي را نوشتن که تبديل به صخره شدند.

پي‌نوشت‌ها:

1- جوئل پیتر ویتکین ـ عکاس، مجسمه‌ساز آمریکایی. عکس‌های او از آدم‌های عجیب‌الخلقه مشهور است.

2- فرناندو بوترو (Fernando botero) / نقاش و مجسمه‌ساز کلمبیایی. غالباً در نقاشی و مجسمه‌هایش آدم‌ها را با بدن‌های فربه به تصویر می‌کشد.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.