دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

درباد مي‌ميريم

 اصغر الهي
{ شناسه مقاله: 2461 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۲۴۸۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

منتشر نشده

داستان‌نويس متولد 1323 در مشهد بود. او از دانشگاه تهران دکتراي روان‌پزشکي گرفت. «مادرم بي‌بي‌جان» و «سالمرگي» ازجمله کارهاي داستاني او هستند. الهي خرداد امسال درگذشت و چندين رمان و مجموعه داستان منتشرنشده از او باقي مانده است. اين داستان يکي از آنهاست.

بي‌چتري در دست

به زير سقف آسمان آمديم

تا در باران آفتاب وستاره تن بشوييم

هوا ابري شد

رعد و برق آمد

و رگباري تند

پير زني چنگ در موهايش انداخت

آنها را به دست باد سپرد

باد تندي توفيد

و برف، برف...

در باران اندوهان

خيس مي‌شويم

در برف پير مي‌شوي

درباد مي‌ميريم

شهر خلوت است. هوا گرم است، شرجي و مرطوب. قاطي با ذرات باروت. هوا طعمي گس و فلزي دارد که نفس کشيدن را سخت مي‌کند. قلبم تند تند مي‌زد. نزديکاي ظهر است. دسته جمعي در پياده‌رو آزادراه دراز و طويلي که به فرودگاه مي‌رفت، دور ميدان گاهي قدم مي‌زنيم. در باغچه دراز وسط خيابان و ميدانچه‌ي جلو فرودگاه، نخل‌ها سوخته و پوسيده‌اند و درخت کناري هم. ما مي‌خواهيم از جاي دور و ناآشنايي ورگرديم تهران. منتظر هواپيما هستيم که بيايد. اما نيامده است. ناچار تن داده‌ايم با هواپيماي ارتشي گنده و بزرگ برويم. بايد در انباري آن روي هم مي‌خپيديم. از بدشانسي آن هم نيامده است. اگر مي‌آمد در تيررس موشک‌هاي عراقي بوديم يا هواپيما‌هاي شکاري که در آسمان خلوت و خالي براي خودشان چرخ مي‌زدند. و گاه پايين ترمي‌آمدند انگاري بالاي سر شهر از غرش سهمگين آنها، پرده زمخت و سفت هوا تکان تندي مي‌خورد.

پنداري چادرهاي برزنتي جر داده مي‌شدند، شيشه‌هاي خانه‌ها مي‌شکستند. دکتر بهدادي بفهمي نفهمي زده است زير گريه و با ترس به مهندس مي‌گويد:

«کاري بکنين. اينکه هواپيما‌ها نمي‌آيند نشانه اونه که اوضاع خرابه.»

مهندس از مقامات دولتي است.

صداي گريه زني مي‌آيد. پيرزني که مدام مي‌ناليد. ما آن را مي‌شنيديم صداي گريه‌اش مثل شرشرآب است، درخشکسالي و قحطي. خاطره‌هاي ما را خيس مي‌کرد و مي‌کند هنوز هم. پيرزن موهاي خودش را مي‌کشيد. موهاي پريشيده خود را به بادي مي‌سپرد که نبود و مي‌ريخت روي زمين يا زيرگام‌هاي سربازان در اردوگاه‌ها. سربازان محکم گام برمي‌داشتند. از بلندگو‌ها صداي مردي مي‌آيد که نوحه مي‌خواند جاي سرود رزم که در اين حال‌وهوا کاري‌تر است و عطر و بوي اشک چشم مي‌دهد. با دست چشم‌هاي قرمز ودردناکم را مي‌مالم.

دکتر بهدادي بغ کرده است مثل بچه‌اي.

«مامان... مامان...»

«چي شده.»

«من هزار آرزو دارم. شايسته منتظر منه. بنا بود همين روزا عروسي کنيم.»

زن‌ها در سياه چادرهايشان هلهله مي‌کردند. غيه مي‌کشيدند و بر دست و پاي عروس حنا مي‌ماليدند.

پيرزن گريه مي‌کرد، گوش‌خراش. انگاري کسي جگر او را از سينه‌اش بيرون مي‌کشيد. نفسم بند آمده بود. مهندس عين خيالش نبود. دور ميدانچه قدم مي‌زد.

از هواپيما که پياده مي‌شويم ما را مي‌برند توسالني که بوي نا مي‌دهد.

ما را به خط مي‌کنند و بعد اتوبوسي آمد. ما به خط به ترتيب سوار اتوبوس مي‌شويم. من و دکتر بهدادي کنار هم مي‌نشينيم. پرده پنجره را کنار مي‌زنم تا شهر را خوب ببينم.

اتوبوس يک سره ما را تا شهر مي‌برد. دور ميداني مي‌چرخد و مي‌افتد تو خياباني دراز و بلند. ما مي‌بينيم، مغازه‌هاي بسته، ديوارهاي رمبيده، شکم داده، تپه‌هاي خاک و آجر. ارواح توي شهر پرسه مي‌زنند، ارواح خبيثه. دلم مي‌گيرد. شهر ساکت است. اتوبوس جلوي ساختمان آجري مي‌ايستد. بهداري است. ما را بايد اين طرف و آن‌طرف تقسيم کنند. بخش مي‌کنند. سپس ما را مي‌برند خوابگاه. در آن هواي گرم براي لحظه‌اي احساس سرما مي‌کنم. ساختمان کهنه و نمور است. بوي کاه مي‌دهد. انگاري تو انباري مي‌رويم که سال‌ها خالي بوده. جايي پرت است دور از شهر.

دکتر بهدادي مي‌گويد:

«اگه قطار بود يا ماشيني لکنته و درب و داغون هم با آن مي‌رفتم. هرچه تقدير باشه همون مي‌شه»

«مگه خري... قطار رو هم، ماشين رو هم بمبا‌ران مي‌کنن.»

«قطار مسافر بري.»

«قطار مسافربري کجا بود؟ با قطار مهمات جنگي مي‌آورن.»

دکتر بهدادي ناليد.

«راس مي‌گي. ديروز بيمارستان رو بمباران کردن.»

بمباران کردند بيمارستان صحرايي را. چادرهاي زمخت برزنتي را.

دکتر عبدي‌زاده در اتاق عمل بود.

«نمي‌دونين چه وضعي شد. دود و خاک قاطي شد. چراغ سقفي افتاد. برق قطع شد. دست افتاد. پا افتاد. چشمي خيس افتاد زير پايم، له شد. مخي روي زمين ريخت، چسبناک و لزج. دهاني فرياد کشيد.»

ما مي‌بينيم مغز ريخته بر زمين را، قاطي شن و ماسه. مي‌خواهيم گريه کنيم.

دکتر عبدي‌زاده گريه مي‌کند. ما فانوس افتاده بر زمين را ديديم و عرق نشسته روي پيشاني دکتر عبدي را که با پشت انگشت شصت پاک کرد.

پيرزني گريه مي‌‌کند.

از بلندگو‌ها صداي سرود رزم مي‌آيد.

سربازان سينه مي‌زنند. با کف دست شرق شرق روي تخت لخت استخواني سينه‌شان مي‌زنند.

زيرچادرهاي زمخت برزنتي، کنار توپ‌ها و تانک‌ها و خاکريزها، سنگرهاي خالي حنابندان است، مراسم خضاب‌بندي.

دکتر بهدادي مي‌گويد:

«بايد برم تا شايسته لباس بخرد و وسايل سفره عقد، آينه و شمعدان.»

بمباران کردند خانه شماره 52 خيابان را، نرسيده به ايستگاه قطار.

آينه شکست. عروس جيغ کشيد و سر تا پاي برهنه، بي چادر و چاقچور دويد از خانه بيرن. داماد نبود. داماد رفته بود جايي ديگر و ورنگشته بود. داماد جايي حنا مي‌گذاشت سرانگشتانش.

اينها را افسرشان، سرهنگ، مي‌گويد و گفته بود.

«برديمش بيمارستان. دکتر عبدي مي‌خواست او را عمل کند و ترکش‌ها را از جا‌هاي مختلف بدنش دربياورد و پاي شکسته‌اش را گچ بگيرد. يکهو چراغ افتاد از سقف. پا افتاد، انگشت افتاد، انگشتري افتاد، دست افتاد و چشم‌هاي لزج. داماد فرياد کشيد.

«عروس کو، کجاس؟»

دکتر عبدي‌زاده مي‌گوي ما به او دکتر عبدي مي‌گوييم.

«نفهميدم. يعني نديدم. پايم را گذاشتم روي تخم چشم داماد. چشم به راه بود. ترکيد. لزج بود.»

حالت تهوع پيدا کردم. آمدم کنار چادرهاي برزنتي، کنارسنگرها، پشت خاکريزي سربازي نشسته است و بلند بلند براي خودش آواز مي‌خواند. از تاريکي هول‌انگيز شب هراسيده وجا خورده است. من حالت تهوع دارم. مي‌خواهم بالابياورم. با دست جلوي دهانم را مي‌گيرم. نشد، نشد. استفراغ کردم. پشت سرهم بالا آوردم.

سرباز مي‌گويد: «با با... بابا اينجا... چيکار مي‌کني؟»

مي‌گويم: «نديدي، نديدي. چشم به راه بود. ترکيد»

سرباز به عکس دخترکي با گيسوان بلند، با چشماني سياه، درشت و رو‌سري به سر نگاه مي‌کرد. فکر مي‌کنم دخترک شانزده ساله است يا هجده ساله. مدرسه مي‌رودهنوز. حنا بسته است. ماتيک زده. زير ابرو ور داشته است. دسته گلي به دست دارد. منتظر داماد است که نمي‌آمد.

«کجا رفته بود؟»

«زده به چاک.»

دکتر بهدادي مي‌ خندد.

مي گويم: «خره... خره زده به چاک آن دنيا... خسر الدنيا ولآخره»

سرباز مي‌گويد: «جايش تو بهشته. کنار عروس حوري. وعده‌اس. شک مکن.»

شک نکردم. دکتر بهدادي گريه مي‌کند. به سرباز بروبر نگاه کردم و سرحرف را با او باز مي‌کنم

«بچه کجايي؟»

«بچه اسفراين. ولي تهرون زندگي مي‌کنيم.»

«مي دوني جنگه؟»

«آمديم تا بجنگيم و راه کربلا رو باز کنيم. نذر کرده‌ام اگر کربلا رو فتح کنيم مادربزرگ رو ببرم زيارت عتبات و بعد داماد بشم.»

«نومزد داري؟»

خنده شادي تو صورتش پخش شد.

«بعله. شما که عکسش رو ديديد.»

مي‌خندم.

مي‌گويد: «اگه خدا بخواد. حتماً خدا مي‌خواد.»

تو چشم‌هايم زل مي‌زند: «ايشالا همين روزا به عراقي‌ها حمله مي‌کنيم»

از شادي وافر و ساري او شاد مي‌شوم.

خيره مي‌شود تو صورتم.

«آقا دکتر يک خواهشي دارم.»

«امر کنين.»

«يه نومه واسه نومزدم نوشتم. همسايمونه. شما اونو مي‌برين تهرون؟ ايشاالله که به سلامت همي روزا ترخيص مي‌شين.»

«مأموريتمون تموم مي‌شه.»

نامه‌اي را از جيب جلو اورکت نظامي‌اش در مي‌آورد.

«حالا بريد. اگه سرهنگ ببينه، حبسم مي‌کنن، اضافه خدمت مي‌دن. يک چيزي! خواهش مي‌کنم نامه را به کسي جز نومزدم بتول ندين. بهش بگين دلم خيلي براش تنگ شده.»

حرف که مي‌زد روبه‌رويش را نگاه مي‌کرد و هي نيم‌خيز مي‌شد و سرش را از پشت خاکريز بالا مي‌برد و جلدي خودشو مخفي مي‌کرد.

«اگه عراقي‌ها ببينن با آرپي‌جي مي‌زنن. خواهش مي‌کنم برين.»

سرهنگ نشسته جلو، تو کابين خلبان و با مهندس اختلاط مي‌کنند.

دکتر بهدادي مي‌گويد: «اگه شايسته بفهمد کجا گير افتاده‌ام، گريه مي‌کند بخت ورگشته. نفرين مي‌کند.»

عروس گريه نمي‌کرد. عروس غصه‌اش را بروز نمي‌داد.

عروس به خبر نگار مي‌گويد: «شک مکن، وعده‌اس.»

شک نداشتم که بدشانسي افتاده بود تو عروسي و عزاي ما، که خط تيزي مي‌کشيد روي همه خاطره‌هايمان. خون مي‌چکيد از اتاق عمل. لرزيدم. دکتر بهدادي با چشمان پر اشك مي‌گويد: «شايسته مي‌گويد بابام مي‌گه همين هفته‌ي عيد قربون يا هيچ‌وقت. من استخاره کرده‌ام. بهترين روز براي عقد است. بقيه ايام نحسه»

شايسته گفته بود: «بابا بيچاره اينجا نيس. تو حبس جنگه. مأموريته. آمد و رفتش دس خودش نيس.»

پدر سينه جلو داده بود، الدروم خان.

«چيکار کنم؟»

شايسته اخم کرده است. مادرش مي‌گويد: «چته دختر. چيزي که زياده براي خانمي مث تو با اصل و نسب، شوهره! ماشاالله، ماشاالله از هر انگشت دستت هزار جور هنر مي‌ريزه.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «پدرزنم مخالف وصلتشونه. دکتر بهدادي کله‌اش بوي قورمه‌سبزي مي‌ده. من هم گفتم راس مي‌گن حاج آقا! از اينها گذشته دکتر اهل شوخي وبزن و بخند بود. آدم شوخ‌طبع، سبکه در حرف و رفتار. جاي مرا در خونه تنگ مي‌کند. آمد خواستگاري با سبدي گل. کلي با همه حرف زد، جوک مي‌گفت و همه را خنداند. همه، حتي زنم از او خوش‌شان آمد. پدرخانمم از من کلي پرس‌وجو کرد. من گفتم خودتان مي‌دانين من همين اول کار بگم که دکتر بهدادي اهل سياسته و لجباز. گول ظاهرشو نخورين. پدر زنم با سياست جور نبود. حتا زمان مصدق با حاجي شمشيري در کار خريد قرضه ملي همراهي نکرد. پدر زنم سرش را چند بار تکان داد.»

عروس به خبرنگار راديو وتلويزيون مي‌گويد: نمي‌دونيد چه قد رشيدي داش. چه قامت بلندي. خجالتي و اهل هيچ فسق و فجوري نبود.»

مادر داماد داد مي‌زند. پيرزني است. تمام مدت گريه مي‌کند. هاي‌هاي. گريه مي‌کنند همه‌ي اهل خانه.

سربازها شرق شرق مي‌کوبند تخت استخواني سينه‌شان.

از بلندگوها سرود رزم مي‌آيد.

هواپيمايي تو آسمان مي‌چرخد. دور و ور فرودگاه مي‌چرخد و پس از لحظه‌اي مي‌رود.

دکتر دارابي متخصص بيهوشي که انگاري زبان ندارد براي اولين کرت زبانش وا مي‌شود.

«هواپيما روي زمين نمي‌شيند؟»

مهندس مي‌گويد: «عراقي‌ها همين نزديکي‌ها هستن با گلوله توپ‌هاي ضد هوايي مي‌تونن هواپيما رو بزنن. فکرشو نکنين. هرچه قسمت باشه همون مي‌شه.»

شايسته لب ور مي‌چيند. مادرش موهايش را شانه مي‌زد و رنگ مي‌کرد. بغ کرده است شايسته خانم.

مادر مي‌گويد: «چي شده؟»

«من فقط با دکتر بهداد ازدواج مي‌کنم.»

مادر مي‌گويد: «بابات يه چيزي گفت که حرفي زده باشه وگرنه وقت عروسي تعيين نمي‌کرد!»

هم‌شانه دکتر اسدي در خيابان لخت و عوري قدم مي‌زنيم.

«برويم سوغاتي بگريم.»

«اينجا چيزي نداره.»

«پارچه‌اي، تکه جواهري، طلايي»

«سوغات اينجا حالا چن تا گلوله سربي‌اس.»

دکتر عبدي مي‌گويد: «تنش پر از تکه‌هاي گلوله‌هاي سربي بود. مي‌خواستم عملش کنم سينه‌اش پر از گلوله سربي بود. ترکش‌ها نزديک قلبش بودند که هنوز مي‌زد. تاپ تاپ مي‌زد که هواپيما‌ها بمباران کردند. برق قطع شد. آب قطع شد پاي افتاد. دست افتاد. چشم افتاد. تيله چشم. گلوله‌هاي سربي افتادند و غلطيدند بيرون از اتاق عمل. ديگه آن قلب نازنين خونين عاشق نزد.»

چشم‌هاي دکتر بهدادي خيس مي‌شود. من براي اولين بار چشمان خيس او را مي‌بينم.

خبرنگار به عروس مي‌گويد: «چه احساسي داريد.»

«هيچي.»

«فکر مي‌کنين چه پيش مي‌آد؟»

«هرچه خدا بخواد.»

من و دکتر اسدي پشت ويترين مغازه‌اي مي‌ايستيم که چراغ‌هاي آن خاموش است. گردسوزي روشن است. گردسوزي کم رمق و بي‌روشنايي وگرما، پنداري.

دکتر اسدي مي‌گويد: «هر جوري شده بايد چيزي بخرم حتي تکه پارچه‌اي. پارسال که سيستان بودم، از چهار چه کنم، از بازار درب و داغون... کلي خريد کردم. پارچه‌هاي رنگارنگ قاچاق.»

«اينجا چيزي نيس. مغازه‌ها چيزي ندارن.»

پيرزني نشسته کنار خيابان. تکه داده به ديواري آجري و کاسه‌اي مسي به دست.

«آقا کمک... آقا کمک.»

وامي‌مانيم چه کاري بکنيم. هر دو به هم بروبر نگاه مي‌کنيم. در چهار چه کنم ديگري هستيم.

پيرزن گريه مي‌کرد. ‌هاي هاي باران اشک مي‌بارد جرجر.

عروس مي‌گويد: «هرچي قسمته. خيره»

دکتر عبدي‌زاده مي‌گويد: «داماد ديگه قلب نداره. چشم نداره. دست‌وپا نداره»

دکتر بهدادي مي‌گويد:«اگه دير برسم شايسته خودکشي مي‌کنه»

دکتر عبدي‌زاده تلخ زير لب مي‌گويد: «به ت...»

شايسته گريه مي‌کند. پشت چشم نازک مي‌کند. شايسته جلو آينه ميز توالتش مي‌ايستاد. به آرايش مو‌هاي بلندش ور مي‌رود و آن را شلوغ و پلوغ مي‌کند. شايسته وقتي عصبي مي‌شود انگشت شست‌اش را مي‌مکد.

من و دکترعبدي و اسدي، بهدادي با هم بوديم در يک اتاق خوابگاه. ما را به جبهه جنگ در.... (من از منطقه جنگي و راز و رموز آن سر در نمي‌آوردم. من کاشف قلب‌هاي مهربان و عاشق بودم.)

ايستاده بوديم برتپه‌اي بلند که حالا بر و بچه‌ها مي‌خواستند از آن سوي به طرف دشمن هجمه کنند. کرت اول برو بچه‌ها به طرف دشمن هجوم برده بودند. صداي ناله‌ي دردناکي مي‌آمد. انگاري که حسيني با دستان پت و پهن و انگشتان قوي بدن کسي را مي‌فشرد.

من ناله‌هاي زندانيان بسياري را در راهروهاي زندان شنيده بودم. دکتر اسدي مي‌لرزيد و من هم. آن وقت دکتر عبدي به طرف آن پيکرهاي بر زمين افتاده رفت. ميان آنها گشت و از بين همه، پسرک جواني را پيدا کرد که سخت مي‌ناليد با لبان تناس بسته. او را به دوش کشيد و آورد روبه‌روي ما. دکتر اسدي گفت: «برو بابا ! چه گوارا!»

ما هنوز ايستاده بوديم که توپخانه عراقي‌ها به آن پيکرهاي در خود پيچيده، زنده و مرده آتش گشود. مي‌خواستيم فرار کنيم. دکتر بهدادي گفت: «اگر اينجا بمانم و بميرم. آن وقت شايسته با کسي ديگر ازدواج مي‌کند و به ريش من مي‌خندند.»

و ورگشت به طرف خوابگاه. ما هم مجبور شديم با او برويم. چشمان معصوم وسياه آن پسرک مجروح در ذهنم ماند. وقتي او را سوار آمبولانس کرديم و وقتي دکتر عبدي او را به اتاق عمل برد، لرزيدم. غرقه خون بود. چشمان سياه‌وش او را هيچ‌وقت از ياد نمي‌برم که برق مي‌زدند. به يقين حالا در کنار زن و بچه‌هايش نشسته دور سفره و چاشت مي‌خورد.

دکتر اسدي مي‌گويد: «خدا کنه اين وصلت سر نگيره. من با دکتر بهدادي ميانه خوبي ندارم همکلاسي بوديم بيشتر سال‌ها و رقيب هم. حالا مي‌خواد باز هم رقيبم بشه. کور خوانده است. بيشتر از همه دکتر بهدادي از اون هفت خط‌هاي روزگاراس. گول قيافه ظاهر و مظلوم، پاک او را نخوريد. دکتر بهدادي از آن آدم‌های لا‌مذهب‌اس. نماز نخونه.»

دکتر اسدي خيلي مؤدب است. نماز مي‌خواند روزه مي‌گيرد، کار به کار کسي ندارد، اهل سياست نيست و از حرف‌هاي حرف سياسي هم مي‌ترسد. حتا از جنگ و دعوا و مرافعه هم. مرد خانواده است. جالب‌تر از همه به قول دکتر بهدادي ضد حال است. خلاف نمي‌کند. دوشادوش با هم در خيابان‌ها راه مي‌رويم. پشت ويترين شيشه‌اي مغازها مي‌ايستيم که نيمي از آن را روزنامه چسبانده‌اند. پشت شيشه ويترين، عروسک گنده‌اي به ما مي‌خندد. مخصوصاً به دکتر اسدي. چشمک مي‌زند که دل به دريا بزند و برود تو و آن را براي دخترش گلشيفته بخرد. عروسک خنده نازکي دارد. دل دکتر اسدي غنج مي‌زند.

دکتر اسدي به من و مغازه‌دار گفت: «بذاريد با خانواده مشورت کنم.»

هوا ابري است و شرجي. دم کرده. نرمه بادي مي‌آيد. شانه به شانه از مغازه بيرن مي‌آ ييم و تند مي‌رويم تو پارک آن طرف خيابان. پارک پر از نخل‌هاي سوخته است. وسط پارک مي‌ايستيم کنار استخر بزرگي که پر از خار و خاشاک است و برگ‌هاي نخل. گريه پيرزن را مي‌شنويم. هاي‌هاي جار مي‌زند. باران شر شر از ناودان‌ها مي‌ريزد. عزم مي‌کنيم و از باد و باران و هول بمباران مي‌گذريم. باد شيون مي‌کشد. آن طرف صدايي مي‌آيد. عراقي‌ها شهر را با توپ گلوله‌باران مي‌کنند. گلوله‌هاي گنده و داغ. دود و شعله‌هاي آتش در همه جا ديده مي‌شود. گرد ودولخ زياد. تو شهر بوي دود و خاک مي‌آيد. من به سرفه مي‌افتم پي در پي سرفه مي‌کنم. از ترس جفت‌مان ورگشتيم تو پارک. نمي‌دانم چکار کنم. در پناه درخت تنومند کناري مي‌ايستم.

دکتر اسدي از دور داد مي‌زند.

«خره کجا واستادي اگه گلوله توپ بخوره به درخت، درخت مي‌شکند و مي‌افتد روت.»

او در پناه ديوار کاهگلي، کنار سرويس بهداشتي ايستاده‌اس مچاله و جمع و جور. توخودش فرو رفته عينهو بچه‌اي در شکم مادر و جيک نمي‌زند که ديده نشود. کوچک باشد و در چشم نيايد و کسي صداي نفس کشيدن‌اش را نشنود. خنده‌ام مي‌گيرد. شکمم به قار و غور افتاده است گرد و خاک که مي‌خوابد. شهر در سکوت مي‌افتد و بي‌صدا مي‌شود. از پارک مي‌زنيم بيرون.

دکتر اسدي مي‌گويد: «بايد بريم خوابگاه يا جايي پناگاه مانند. نبايد خطر کرد.»

شب است انگاري. تاريک و دل‌گير. عراقي‌ها بي‌وقفه شهر را با توپ مي‌زنند. چراغ برق‌ها خاموش بودند. شهر در سکوت است. خاموش است. ظلمات است. منورها آسمان را روشن و تاريک مي‌کنند. پنداري رعد و برق مي‌زند. بدتر از صاعقه. آسمان غرومبه است. از آسمان جرقه‌هاي نور مي‌بارد. ساختمان‌ها و درخت‌ها به ديدار مي‌آيند و مي‌روند. پيرزنهاي هاي گريه مي‌کند. دکتر اسدي دندان هايش را روي هم فشار مي‌دهد. دکتر بهداد به حتم گوشه‌اي خزيده بود، تو اتاقي کنج ديوار و به شانس بد و بدبياري که آورده بود لعنت مي‌فرستاد. عجب شبي بود. از بيخ ديوار مي‌رويم خوابگاه. اگر سکندري بخوريم. اگر هواپيمايي بمب بريزد روي سرمان. خميده خميده راه مي‌رويم. بي آنکه بخواهيم. در شولاي شب يواش يواش و بي‌سروصدا قدم بر مي‌داريم. هوا طعم خاک و باروت مي‌دهد. ليزابه قليل دهانم را به زور فرو مي‌برم تو دهانم که ته گلويم چسبيده است. بخشکي شانس.

زماني که به خوابگاه مي‌رسيم، از دور تا لاي در را باز مي‌کنيم، مي‌بينم دکتر بهدادي تلفن مي‌زند. تا من و دکتر اسدي را مي‌بيند، صدايش را بلند مي‌کند.

«همه سلام مي‌رسونن»

گوشي را مي‌گذارد سر جايش و به دکتر اسدي مي‌گويد: «سلامت رسوندن.»

«کي؟»

«مادر زن. مادر همسر جناب‌عالي.»

دکتر اسدي اخم مي‌کند. دکتر بهدادي او را دست انداخته است. دکتر اسدي دمغ است. خنده گلشيفته سوخته است و پيرزن کاسه مسي به دست مي‌گويد: «کمک، به من پيرزن از پا افتاده‌ي بي‌کس کمک کنين.»

دکتر بهدادي به مهندس که تنها قدم مي‌زند مي‌گويد: «اگه هواپيما نيايد؟»

مهندس خونسرد است.

«مي‌آد. امروز نياد فردا يا پسين فردا مي‌آد. جنگه.»

در سراسر شهر صداي آژير خطر مي‌آيد.

دکتر بهدادي کلافه است.

«اگه تا فردا يا پسين فردا زنده بمانيم. نمي‌دونين چقد آرزو دارم»

عروس مي‌گويد: «خيلي آرزو داشتم.»

خبرنگار پرسيد: «چه آرزويي؟»

«يک پسر کاكل‌زري، قهرمان مث باباش که فردا بجنگد و تن به ذلت ندهد.»

خبر نگار مي‌پرسد: «حالا پس از اين مصيبت چه مي‌کنين؟»

عروس مي‌گويد: «شکر خدا»

«احساس نااميدي مي‌کنين؟»

«هرچه قسمت باشه همون مي‌شه. با تقدير نمي‌شه جنگيد.»

دکتربهدادي مي‌گويد:«عروس خرفته. شايسته اگر ببيند خون از دماغ کسي مي‌آد غصه مي‌خورد و زهره ترک مي‌شود و آه مي‌کشد و اگر شايسته آه بکشد به قول مادرش دنيا براي آن‌ها تيره و تار مي‌شه. يک لاخ موي شايسته به تمام دنيا مي‌ارزه.»

سر و صداي زيادي مي‌آيد سربازان در شولاي شب مي‌آيند، با ماشين‌هايي که چراغ‌هايشان خاموش است. سربازان چهره‌هاي تاق و سوخته دارند و از راه‌هاي دور مي‌آيند. سربازان ذوق زده به جبهه‌هاي جنگ مي‌روند. پشت سرشان آرزوهاي زيادي را جا گذاشته‌اند به اميد روزي که ورمي‌گردند. سربازان نامه خواهند نوشت. تلفن خواهند زد. هواپيمايي در هوا مي‌چرخد و موشکي به طرف ماشين‌ها پرتاب مي‌کند. دختري گريه مي‌کند. زني شيون مي‌کشد. جواني وصيت مي‌کند «درخت‌ها خشک نشوند» سربازي پرچم سبزي آغشته به خون را بلند مي‌کند. ما مي‌مانيم. پيرزن روي پشت‌بام‌ هاي‌هاي گريه مي‌کند. کسي از بلندگوها سرود رزم مي‌خواند. آن سر ولايت دنيا که به چشم نمي‌آيد دختري پيراهنش را پاره مي‌کند.

صبحانه در ناهارخوري خوابگاه. چاي داغ و تلخ‌وپررنگ، تکه پنيري سفت و زياد شور.

دکتر اسدي ناشتايي نخورده چاي‌اش را هورتي بالا مي‌کشد. مي‌گويم:«سوختي؟»

«خيلي. سق دهنم تاول زد»

«دمغي، اتفاقي افتاده؟»

«ديشب يه چرتي هم نزدم. براي يک دقه نتونستم پلک هايم را روي هم بگذارم.»

«چرا؟»

«خواب ديدم، خواب‌هاي پريشون»

«چه خوابي مرد؟ تو که خرافاتي نبودي!»

«دخترم گلشيفته لال شده بود. حرف نمي‌زد. به خانه‌مان تلفن زدم زنم گفت. نمي‌دوني چي شده. گلشيفته تب کرده. حرف نمي‌زنه. فقط گاه مي‌گه بابا. واسه بابا دلم تنگ شده.»

دکتر بهدادي با خودش مي‌گويد: «چقد لوس.»

دکتر اسدي اخم کرده است. به او مي‌گويم: «دکتر اسدي اون پيرزن يادت مي‌آد که با چه زنجموره‌اي التماس مي‌کرد کمکش کنيم و ما محل نگذاشتيم چقد بد بود شايد پيرزن نياز داشت»

دکتر اسدي مي‌گويد: «چه بد کرديم کمکش نکرديم»

«برويم پيدايش کنيم.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «مي‌خوام اون عروسک گنده را واسه گلشيفته بگيرم. نذر مي‌کنم که پولي پيش از آن بدم به پيرزن تا گلشيفته بخندد و حرف بزند.»

با هم، در کنار هم مي‌رويم بيرون نزد آن زن. پاي آن ديوار کاهگلي، پيرزن نيست. کاسه مسي که در دست او بود روي زمين غلتیده و کسي آن را ور نداشته بود. خون چسبنده، قاطي با نرمه‌هاي مخ داغون شده به ديوار پاشيده است و چندتا دندان مصنوعي روي زمين ديده مي‌شود. بغض گلويم را مي‌فشارد. دکتر اسدي دلخور مرا نگاه مي‌کند. مي‌رويم طرف مغازه. مغازه‌دار ما را که پشت ويترين که حالا شيشه آن شکسته است مي‌بيند. خنده گل‌وگشادي تو صورت سياه‌سوخته‌اش مي‌دود.

«بفرماييد تو. مي‌بينين چه به سرمان آمده است. روزگار تلخي‌اس. جنگ چيز خوبي نيس.»

تو مغازه که مي‌رويم همه چيز درب وداغون است. دکتر اسدي پي عروسک سخنگوست تا خنده آن را بخرد. خنده گلشيفته به دنيايي مي‌ارزد. عروسک افتاده است کف زمين، بي خنده. نقطه سياه‌رنگ تلخي وسط ني ني چشمانش ديده مي‌شود. اندوهي سياه در قلبم سريز مي‌شود. دکتر اسدي عينکش را از چشمانش ور مي‌دارد چشمانش را مي‌مالد که قرمزند. خنده گلشيفته پر اشک است. خميده دولا شده مي‌گويم.

«قسمته ديگه. کاري از دس ما ساخته نيس هر چي او بخواد.»

صداي خنده عروسک و صداي ناله پيرزن تو ذهنم وول مي‌خورند. دکتر اسدي خم مي‌شود و عروسک را از کف مغازه بوتيک‌فروشي ور مي‌دارد آن را تکان مي‌دهد تا خنده نازک آن را ببيند. گلشيفته حتماً قاه قاه مي‌خندد. خنده گلشيفته به تمام دنيا مي‌ارزد احساس خستگي مي‌کنم. ورمي‌گرديم خوابگاه.

با خودم مي‌گويم: «منم بايد يک چيزي براي مزدک ببرم.»

پسر من پيش‌فعال است ودوست دارد با تفنگ شکاري‌اش بيچاره گربه‌ها را بکشد که موش‌ها را مي‌خورند. مي ترسم که يکهو به کله‌اش بزند که موش‌ها را هم بکشد که گندم مي‌خورند و... ويرم مي‌گيرد که براي او مشتي پوکه خالي فشنگ ببرم. يک روز از دور و ور بيمارستان مشتي فشنگ جمع مي‌کنم. آنها را در کيسه نايلوني مي‌ريزم که چشمم مي‌افتد ناگهان به تيله مردمک چشمي پر فروغ و به سرم مي‌افتد که مبادا مردمک پر انتظار داماد باشد. دلم نمي‌آد که آن را از ميان پوکه‌هاي فشنگ بردارم. هرچند لزج، چسبنده و پرخاطره، به کسي آن را بروز نمي‌دهم.

تو سرسرا روي مبلي پاره و پوره ولو مي‌شوم و خيره به تلويزيون مي‌شوم.

عروس مي‌خندد.

«بنا بود با پسرعمويم ازدواج کنم که نشد. رفته ميدون. ور گرده مي‌آد خواستگاري»

خبرنگار وا مي‌ماند. خيره به عروس مي‌شود. دکتر بهدادي وامي ماند چه بگويد

عروس مي‌گويد: «پدر و مادرم با ازدواج فاميلي مخالف بودند واختيار من دس اونا بود. اول‌ها همه مي‌گفتن بايد اهل يک قبيله با هم ازدواج کنن. وگرنه دعوا و مرافعه راه مي‌شد وخون و خونريزي. حالا ديگه من زن بزرگي هستم خودم بايد آينده‌ام رو به راه کنم»

مردي تو حياط پاي ديوار نشسته است. قليان مي‌کشد، قل قل. بي آنکه به گفت‌وگوي خبرنگار و دختر گوش کند. زني دو زانو نشسته و سيني مسي‌ برنج روي دامن پيراهن بلندش گرفته و برنج را پاک مي‌کند.

«بيچاره من. حالا بايد برنج پاک کنم براي مجلس تعزيه»

به عکس جواني نگاه مي‌کند که روبه‌روي اوست و قاب گرفته در چهار طرف حجله گذاشته‌اند. و هي آه مي‌کشد. رعنا، جواني بلند قد، عقال دورسروگردن پيچيده، تفنگ به دست.

«چه قد و بالايي، مادر فدات مي‌شد»

چندتا مرغ وخروس در گوشه‌اي ازحياط نوک به زمين مي‌زنند. دانه ور مي‌چينند. لاغر و مردني هستند و به درد کشتن نمي‌خورند. مرغ‌ها قد قد مي‌کنند.

دکتر بهدادي مي‌گويد: «بيچاره ما. با تلفن به شايسته مي‌گويم که با چشاي خودم ديدم که عروسي عزا شد.»

شايسته غر مي‌زند. «بابا حداقل کاري بکن که زود برگردي.»

دکتر بهدادي نزديک است بزند زير گريه.

دکتر اسدي عصبي است خون خونش را مي‌خورد. دلتنگ است. هواي گريه دارد.

بوق ممتد آژير خطر از بلند‌گوها. پنداري درتمام شهر صداي سرود رزم مي‌آيد.

عده‌اي سرباز بر سر وسينه مي‌زنند. ناگهان صداي بلندگو قطع مي‌شود. کسي از پشت راديو حرف مي‌زند و بلندگوها آن را پخش مي‌کنند: پزشکان، پرستاران، کادر درماني فوراً به بيمارستان.

دکتر عبدي‌زاده مي‌گويد: «بچه‌ها به دو.»

هجوم مي‌بريم بيمارستان. مجروح زياد است. موشکي درست خورده بود به ماشين‌هاي سربازان که درتاريکي مي‌رفتند به خط اول جبهه. همه چيز را درب و داغون کرده است. جايي که ما هستم عاشوراست. همه لت‌وپار. عده‌اي مي‌دوند. عده‌اي گريه مي‌کنند. دست و پاي و چشم ريخته بر زمين، ريخته در گوني، چشمان لزج در قوطي‌هاي کمپوت، حالم به هم مي‌خورد. به زور آب دهانم را قورت مي‌دهم. مي‌لرزم. مي‌ترسم وحشت مي‌کنم.

من و دکتر اسدي همراه دکتر عبدي‌زاده مي‌دويم طرف بيمارستان دکتر بهدادي هم با ماست. دکتر عبدي‌زاده نرسيده جلدي لباس اتاق عمل مي‌پوشد. گوني را بر مي‌دارد که پر از دست و پاي شکسته است. چشم‌وگوش و دندان که از روي زمين جمع‌وجور کرده‌اند چشم‌هاي دکتر عبدي‌زاده خيس مي‌شود. عينک ذره‌بيني‌اش را از روي چشمانش بر مي‌دارد و با پشت دست خاک‌آلودش، چشم‌هايش را مي‌مالد.

«مي‌بينيد مي‌بينيد! من مادر... مجبورم هزارهزار آرزوي، عشق و اميد و ور دارم در گوني بريزم يا درسطل‌هاي پلاستيکي. جنگ يعني اين.»

دکتر بهدادي بغ کرده است.

مي‌گويم: «جنگ همينه. شوم و دهشتناک و بي‌ترحم است.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «که چي، آخرش چي؟»

زنگ تلفن. مرا از بيمارستان مي‌خواهند. مي‌روم بخش معروف به موج انفجار که با در و پنجره آهني از بقيه جداست. مريض سرهنگ تمامي است که حرف نمي‌زند. گنک و لال است. مي‌روم تو اتاقش، کنار تخت او مي‌ايستم.

«سلام. چي شده؟»

جوابم نمي‌دهد

سرپرستار مي‌گويد: «از ديشب يک کلمه حرف نزده‌اس. به زور به او غذا داده‌ايم. يک، دو قاشق سوپ.»

افسرده است. حرف نمي‌زند. غذا نمي‌خورد. دلش مي‌خواهد بميرد. اخمي دردناک تو چهره‌اش ماسيده است. چشمانش فروغي ندارند. بغض لاي گلويش مانده است که نمي‌تواند حرف بزند.

مي‌گويم: «شوک.»

مي‌لرزد. خيره، دردناک نگاهم مي‌کند. اشک در حديقه چشمان او مي‌نشيند.

فردا صبح ناشتا سرهنگ را به زور، چند نفري دست و پاي او را مي‌گيرند. او را مي‌برند بخش شوک. سالن درازي که با پاروان آن را اتاق اتاق کرده‌اند. مريض‌ها را در اتاقک‌ها، جدا جدا مي‌خوابانند وسرهنگ را هم. سرهنگ را خيلي‌ها مي‌شناسند. سرباز لاغر اندامي که مثل بيد مي‌لرزد. هم‌قطاران و خدمه. پيش از آنکه او را روي تخت بخوابانند شق و راست مي‌ايستد و مي‌گويد: «با رمز... حمله»

او را چند نفري روي تخت مي‌خوابانند. پرستاري سوزن سرنگ داروي بيهوشي را در رگ دست چپ او فرو مي‌کند و دکتر کاظمي متخصص بيهوشي دو الکترود بر دو طرف شقيقه‌هاي او مي‌گذارد و برق مي‌دهد. دست و پاي سرهنگ مي‌لرزد. هواپيما‌ها، رودخا‌نه پرآب و غلتان را بي‌وقفه بمباران مي‌کنند و قايق‌هايي که به رديف پل ساخته‌اند زير و رو مي‌شوند. سربازان توآب رونده پرهياهو مي‌ريزند. چشم، دست و پا. آب رودخانه قرمز است و جا به جاي آن پنداري چشمه‌هاي خون مي‌جوشد. سرهنگ خشماگين کنار رودخانه ايستاده است. دندان‌ها را به يکديگر مي‌فشارد و داد مي‌زند: «رود خانه آرام.»

رودخانه بي‌تاب است. بيقرار مي‌نمايد. سر هنگ بعد به خواب کوتاه مدتي مي‌رود. بيدار که مي‌شود هيچ چيز را به ياد نمي‌آورد و از سردرد کمي شکايت مي‌کند بعد از ساعتي، سرهنگ را به اتاقم صدا مي‌زنم. با او در خلوت گپ مي‌زنم. من پرسش مي‌کنم و او پاسخ مي‌دهد.

«سرهنگ چي شد که شما نتونستين حرف بزنين؟»

«ببينيد. من فرمانده هستم. من فرمان حمله دادم. بچه‌ها با دل وجان حمله کردند. مي‌دونين چي شد؟»

«نه.»

خيره به اونگاه مي‌کنم

«بچه‌ها لت‌وپار شدند. هيچ‌کدام برنگشتن. عده‌اي مردن. عده‌اي در لاي و لجن غرق شدن. عده‌اي زخمي شدن. تنها من سالم ماندم که فرمانده بودم. حيا و شرم مي‌کنم. انگاري در و ديوار مرا ريشخند مي‌کنن. دلم نمي‌خواهد با قوم و خويشان آنها صحبت کنم يا روبه‌رو شوم.»

«مي‌فهمم شما چه مي‌گوييد.»

«دکتر، من کاري خطا کردم. من حتي به آن پسري که مي‌خواست داماد بشه مرخصي ندادم.»

جملگي باهم گپ مي‌زنيم تا انتظار را از ميان ببريم. هواپيماي ارتشي زمين نشست. صدايي از بلندگوي فرودگاه مي‌آيد.

مسافران اين پرواز کساني هستند که مأموريت‌شان تمام شده و در فرودگاه هستند.

مهندس که سيگار مي‌کشد روي مي‌کند به دکتر بهدادي

«مي‌بيني آقاي دکتر بالاخره هواپيما آمد.»

دکتر بهدادي مي‌گويد: «اگه شايسته خانم بزنه زير قول و قرارش چه کنم؟»

مهندس شانه‌هايش را بالا مي‌اندازد.

دکتر اسدي مي‌گويد: «نترس. با خانواده بسيار خوب و نيک و نجيبي وصلت کرده‌اي»

جملگي به طرف فرودگاه مي‌رويم تا سوار هواپيماي

سی-130 ارتشي بشويم. فرودگاه ساکت و آرام است و ما انگاري مثل قطار مورچه، يواش يواش سمت پذيرش و درب خروجي مي‌رويم. بوي خاک دماغ‌مان را پر کرده است و بوي غمي داغ. ماشيني ارتشي دم درب خروجي ايستاده است. يکي يکي سوار مي‌شويم. دکتر بهدادي غر مي‌زند.

«اينم از هواپيماشان، چقد لفت مي‌دن.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «مثل اينکه جنگه»

دکتر بهدادي مي‌گويد: «با اتوبوس مي‌رفتيم بهتر بود.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «با ماشين‌هاي قراضه به رنگ گل‌ولاي»

«هواپيماي ارتشي !خدا خودش به ما رحم کند.»

مردي زمخت، لباس سربازي به تن پر از لکه‌هاي گل‌وخاک، مهماندار است. جلويمان را مي‌گيرد.

دکتر اسدي مي‌گويد: «شماره صندلي؟»

مرد مي‌خندد. دنداهاي سفيد به قاعده چيده شده‌اش را مي‌بينم

«صندلي بي صندلي.»

مي‌رويم طرف انباري هواپيما. سوار مي‌شويم. روي دست و پاي هم. هواي انباري سنگين است. نفس نفس مي‌زنيم. تو انباري روي تخت‌هاي پارچه‌اي باطناب بسته به سقف، پنداري ننوي دوران بچگي، سه تا سرباز مجروح مي‌نالند. زنجموره‌اي دردناک. دکتر بهدادي کورمال کورمال روي جعبه فلزي تابوتي مي‌نشيند و داد مي‌زند. رنگش پريده. رنگ چهره مرده‌هايي که در تابوت خوابيده‌اند.

«يادت مي‌آد دکتر عبدي! با هم در خيابان‌ها مي‌گشتيم؟ باهم رفتيم ميدان شهر. بازار شهر. رفتيم گورستان شهر. روي خاک نرم قدم زديم. پايم گير کرد به پاي مصنوعي سربازي که از گور بيرون افتاده بود؟»

سکندري مي‌خورم روي به جلو. دل مي‌ترکانم. دکتر اسدي از پشت يقه‌ام را مي‌گيرد. فکر مي‌کنم کسي مي‌خواهد هلم بدهد توي گور. کنار آرزوهاي سرباز جواني ناکام. حق دارد دکتر بهدادي که از ترس مي‌لرزد. زني شکسته باصورت پر از چين‌وچروک‌‌هاي عميق به عکس جواني نگاه مي‌کند و مي‌نالد.

عروس به خبرنگار گفت: «شما مي‌گين چيکار کنم؟عمري بي شوور بمانم. من خلق شده‌ام که عروس بشم بچه به دنيا بياورم تا اولاد آدم بر زمين بماند مي‌دونيد بايد بچه به دنيا آورد، بزرگ کرد، جوان، که اگه دوباره جنگ بشه، کسي سرباز بشه. زياد، که اگه در جنگ کشته شدن باز هم باشن تا دنيا هس، آدم هم باشه تا کار کند. زندگي کند و بميرد. بايد عده‌اي زني مث من باشن که مدام مث ماشين جوجه‌کشي بزاين. زمين مرد کار مي‌خواد.»

دکتر اسدي متخصص زنان است مي‌گويد

«دم به دم بچه‌اي به دنيا مي‌آد. بچه‌هاي زيبا و تپل و چاق و چله.»

«اين بچه مال کيه؟»

پيرزني مي‌گويد: «مال منه. اولاد منه. دخترم زاييد و سر زا رفت.»

«اينم شد کار.»

پيرزن مي‌ناليد.

«کمک. به من پيرزن کمک کنين. سه تا جوونم در جنگ کشته شده‌ان.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «از گدا خوشم نمي‌آد»

نشسته کف هواپيماي سی-130 يا بر تخته‌هاي آويزان از سقف. دلم مي‌خواهد آواز بخوانم. خوشا به حال مهندس که رفت جلو بغل دست خلبان تو کابين نشست. او به يقين از مقامات است...

بلند مي‌کند او را کنار باغچه مي‌خواباند و با کاردي تيز و بلند به يک ضرب سر مي‌برد. خون غليظ و چسبناکي مي‌ريزد تو باغچه و تا آن را پوست کنند و دل و جگرش را در بياورند، خون از گلوي آن چکه چکه مي‌كند تو باغچه که بوي گل لاله عباسي، گل مريم و اطلسي مي‌دهد. پيرزني، جگرخراش، هاي‌هاي گريه مي‌کند.

هواپيما بي‌هيچ حادثه‌اي با سلام و صلوات در فرودگاه مهرآباد به زمين مي‌نشيند. همه خوشحال به يکديگر نگاه مي‌کنيم. حتي به مهندس که پياده نشده، ماشين سواري مي‌آيد و او را مي‌برد.

در سالن فرودگاه، از اتوبوس پياده نشده، از هم خداحافظي نکرده و در بغل نفشرده و نگفته به اميد ديدار دکتر بهدادي مي‌رود پاي تلفن: «سلام. ما رسيديم. چي؟ چه شده؟»

دکتر بهدادي گوشي تلفن را ول مي‌کند و خميده مي‌آيد طرف ما. پشت سرش عده زيادي براي تلفن زدن صف کشيده‌اند. از هم جدا مي‌شويم. دم در سالن فرودگاه دکتر اسدي عروسک به دست مي‌آيد طرفم. گلشيفته همراه مادرش، زني روي‌سري به سر و دراز از دور به ما مي‌خندد. دکتر اسدي بغل گوشم يواشکي مي‌گويد: «نشد. عروسي به هم خورد.»

«چي مي‌گي؟»

«پدرزنم استخاره مي‌کند و مي‌گويد حالا که روز عيد قربان استخاره کرده‌ام ديگه با اين وصلت موافق نيستم.»

تا مي‌آيم حرفي بزنم دکتر اسدي مي‌گويد: «خيلي خوب شد. من از اين مرتيکه خوشم نمي‌آمد وصله ناجوري بود.»

در بيمارستان خصوصي... هستم. دم در بخش اورژانس. دکتر اسدي را مي‌بينم. پريشیده حال.

«سلام، چي شده؟»

«چي مي‌خواستي بشه. شايسته خانم خودکشي کرده»

وامي‌مانم وحشت زده به دکتر اسدي نگاه مي‌کنم.

«خب، کاري که...؟»

«نه خدا رو شکر»

«چرا؟»

«مي‌دونم. از لجاجت با پدر. پاها را تو يک کفش کرده که من حتماً مي‌خوام با دکتر بهدادی عروسي کنم... خره... خر.»

سروکله دکتر بهداد پيدا مي‌شود. شيک، کروات زده. خيلي خونسرد.

«چي شده نمرده که؟»

دکتر اسدي تلخ مي‌گويد: «نه آخرش کار خودتو کردي»

مي‌گويم: «چي شده؟»

دکتر اسدي دلخور مي‌گويد: «بچه‌دار بود.»

«از کي؟»

همکلاسي خوبم آقاي دکتر... ما رو روي‌سيا کرد.»

بي‌توجه به همه چيز مي‌گويم: «يک کاريش مي‌کردي.»

«حاجي آقا مخالفند. مي‌گويند گناه‌اس.»

دکتر بهدادي مطمئن مي‌گويد: «عروسي دعوت‌تان مي‌کنم بالاخره ما با دکتر باجناق مي‌شويم. خب ما اينيم.»

دکتر اسدي حرفي نمي‌زند.

تلويزيون.

عروس مي‌گويد: «بخت و اقبال ما از اين بيشتر نيس، نبود، چيکار کنم؟»

با دکتر اسدي مي‌رويم جواديه. تو کوچه پس‌کوچه‌ها، پي خانه سرباز مي‌گرديم. کوچه‌هاي تنگ و بلند، با جوي باريک و پر از خرابه صابون. پسرکي با دوچرخه تو کوچه ويراژ مي‌رود. خرابه صابون مي‌پاشد روي تنمان. اسدي مي‌گويد: «يواش»

کوران زمستان. هوا سرد است. طعم خاک مي‌دهد. سرما به تنم فرو مي‌رود. در خم کوچه پس‌کوچه‌ها، پرهيب سرهنگ را مي‌بينيم که به بچه‌اي کاغذي را نشان مي‌داد. به گمانم دنبال آدرسي بود.

«سلام سرهنگ»

«شما!»

«يک جا مي‌رويم.»

«خبر روکه شنيدم دلم کباب شد. طفلکي تو خاکريز پاس مي‌داد که با موشک مي‌زنندش.»

«خودت چطوري؟ خوب شدي؟»

«آره سالمم.»

دکتر اسدي مي‌گويد: «مي‌گن از ترس کشتار سربازان تحت امرت لال شده بودي؟»

حرفي نمي‌زنم.

دکتر اسدي مي‌گويد: «ولش، حرف مردم رو ولش. خودت که زنده‌اي سالم و تندرس بالاي سر زن و بچه‌ات خدارو شکر کن.»

و سه نفري با هم هم‌شانه راه مي‌افتيم. ته کوچه‌اي بن‌بست مي‌رسيم. پيش از آنکه به خانه برسيم مي‌بينم در و ديوار جلوي خانه پارچه سياه پوشانده‌اند. جلوتر که مي‌رويم عکس سرباز را مي‌بينيم. مي‌نشينم روي زمين پشت به ديوار. سرم را زير مي‌اندازم و در خودم براي آن جان آفتابي خفه گريه مي‌کنم. دکتر اسدي هم. کفش‌هاي نو و براق او خاکي شده‌اند.

پسر جووني که پيراهن سياه پوشيده مي‌آيد روبه‌رويمان.

«آقا بفرماين تو.»

حرفي نمي‌زنم. احساس خفگي مي‌کنم. بشقاب پر از خرماي درشت و براق را جلويمان مي‌گيرد: «بفرماين.»

دانه‌اي خرما را ورمي‌دارم و مي‌اندازم تو دهانم. نمي‌توانم آن را قورت بدهم. ته حلقم مي‌چسبد. به سرفه مي‌افتم. پي در پي سرفه مي‌کنم. نامه را توي جيبم مچاله مي‌کنم. پيرزني‌هاي هاي گريه مي‌کند.

مادر داماد از خود بي‌خود شده است. وسط حياط مي‌رقصد: «عروسيه، داماديه.»

دم در حياط، حجله گذاشته‌اند با چراغ رنگارنگ. از بلندگويي که روي پشت بام گذاشته‌اند و کنار حجله، صداي قرآن مي‌آيد. عکس جواني عقال پيچيده دور گردن، مسلسل به‌دست به ديدار مي‌آيد.

پير زن روي پشت بام نشسته کف‌دست‌ها را شرق شرق روي زانو مي‌زند و بلند بلند هوار مي‌کشد. مادر داماد دور خودش مي‌چرخد.

هواپيمايي در آسمان ابر اندود مي‌چرخد. ابر خاکستري تيره مي‌شود رعد و برق. پيرزن چنگ در موهايش مي‌کشد و آنها را به باد مي‌سپارد. باد مي‌توفد. ابر به گريه مي‌افتد. گرد ودولخ مي‌شود. رگباري تند، برف.... از آن خانه مي‌زنيم بيرون. در پناه‌باد ديواري کاهگلي مي‌خپيم. در باران اندوهان خيس مي‌شويم. در برف پيرمي شويم...

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.