دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

بوسه‌ي عذرا

 غلامحسین ساعدی
{ شناسه مقاله: 2460 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۲۷۳۷ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 تو بازارچه‌ي غلامعلي سياه همديگر را پيدا مي‌كنند. تو دكه‌ي عطاري. بابام يادش نيست تو دكه‌ي كدوم عطاري. اما يادشه كه يه جاي سه‌كنجي بوده كه وسط روز؟؟ روشن كرده بود آن، و بالاي دكه، چند علم و علامت زده بودن. بابام رفته بود واسه‌؟؟ نسخه بپيچه. اونوقت ديده‌بودنش كه نشسته رو يه چليك و داره چپق مي‌كشه. بابام نگاش مي‌كنه و خنده‌اش مي‌گيره، نه واسه اينكه چپق مي‌كشيده يا رو چليك نشسته بوده، واسه اينكه اونقدر لاغر تركمه‌اي بوده كه انگار شونه‌هاشو بريده بودن و دستاشو دوخته بودن به جلو سينه‌اش. اونم سرشو مي‌اندازه پايين و چشماشو مي‌بنده و زيرلبي مي‌خنده.

بابام با اشاره‌ي سر از عطاره مي‌پرسه كه اين يارو كيه؟ عطاره سرشو مي‌آره جلو در گوش به بابام ميگه كه آقا افتخاره، بابام آدم شوخ و اهل مزاحي بوده. آدماي بامزه‌ رو دوست داشته، همه‌ي عمر، هرجا كه بوده، هرجا كه مي‌رفته به اون‌ور شهر تا؟؟؟را به دست وده مليجك قيچي كنه. ساعتي بخنده. حمامي بابام شب‌ها تو قهوه‌خونه‌ي محله‌شان دو ساعتي معركه مي‌گرفته، همه را روده‌بر مي‌كرده، پينه‌دوزي كه كفشاي بابامو وصله مي‌كرده با صدايِ خود مشتري‌ها باهاشون حرف مي‌زده، پدرم از قصابي گوشت مي‌خريده كه موقع بريدن گوشت، با دهنش شيپور مي‌زده، گوشاشو مي‌جنبونده، و اون روز با يه نگاه شستش خبردار مي‌شه كه آقا افتخار از همون قماشه. يواشكي از عطار مي‌پرسه: «به چي مي‌خنده؟»

عطاره جواب مي‌ده:« به شما مي‌خنده»

بابام عوض اينكه دلخور بشه با خوشحالي مي‌پرسه به چي‌چيِ من مي‌خنده؟»

عطاره مي‌گه: «من كه نمي‌دونم از خودش بپرسين.»

بابام كه آدم زود جوشي بوده جلو ميره و انگار كه هزار ساله با آقا افتخار آشناس. ازش مي‌پرسه: «آقا افتخار، به چي مي‌خندي؟»

آقا افتخار مي‌گه «به شما مي‌خندم جونم، به شما.»

بابام مي‌پرسه: به چيِ من مي‌خندي؟

آقا افتخار جواب مي‌ده: مگه تو قولنج نكرده‌اي؟

بابام مي‌گه: چرا، قولنج كرده‌ام.

آقا افتخار مي‌گه: همين ديگه، قولنج كرده‌اي نسخه‌ي باد مفاصل مي‌پيچي؟

بابام مي‌پرسه: مگه اينا واسه قولنج خوب نيست؟

آقا افتخار مي‌گه:؟؟؟ پدرتو در مياره، به؟؟ مي‌كنه.

بابا مي‌پرسه: پس چي‌چي خوبه؟

آقا افتخار جواب مي‌ده: شكر تفار، شكر تفار

بابام مي‌پرسه: همين يه قلم اشتباه بود؟

آقا افتخار مي‌گه: نه جانم، تودورم فايده نداره، عوضش اصل سوسك بگير، زوفام كه پناه بر خدا. اگه با شكر تفار بخوري، بهتره اول اشهدتو بگي. پرسيادوشم با سه‌پستون عوض كن، يه مشت سه‌پستون خوشگل قاطيش كن ببين چي مي‌بيني!

بابام با لبخند مي‌پرسه: با اين نسخه يه وقت قال مارو نَكَني؟

آقا افتخار مي‌گه مرگ موش كه قاطيش نكردم پدر؟

بابام می‌خنده و مي‌پرسه: شما اينارو از كجا مي‌دوني؟

آقا افتخار مي‌گه: برو كتاب شرح اسبابو نگاه كن ببين از كجا مي‌دونم...

*این داستان بخشی از قصه‌ی بوسه‌ي عذرا است

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.