دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

ظهر كه شد

 غلامحسین ساعدی
{ شناسه مقاله: 2459 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۹۰۸ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

غلامسحين ساعدي، داستان‌نويس و نمايشنامه‌نويس متولد 1314 در تبريز بود. بسياري از تجربه‌هاي زندگي و شغلي او در آثار داستاني‌اش انعکاس داشته است. او سه سال قبل از انقلاب را براي يک سال در زندان گذراند و سه سال بعد از انقلاب نيز به فرانسه مهاجرت کرد که دستاوردي براي او نداشت و سه سال بعد از آن درگذشت و در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. داستان‌هاي به هم پيوسته‌ي «عزاداران بَيل» از بهترين کارهاي اوست. با اين حال آثار او بسيار متعدد و متنوع است.

آقاي معلم وقتي درس را تمام كرد، سوزش دردناك معده‌اش شروع شده‌ بود. دستش را روي جناقش گذاشت و رفت پشت ميز نشست. براي هزارمين بار افكار وحشت‌آور به سراغش شتافتند و جسم خسته او را باز لگد كوب كردند.

چشمانش را بست و چشمانش را باز كرد، در حالي كه نمي‌دانست چكار مي‌كند...

آفتاب با رنگ كسل و نارنجي‌اش به‌شكل مثلث شكسته‌اي روي زمين افتاده بود، دفتر حضور و غياب كه روي ميز پهن بود همه‌اش در سايه مانده بود، و او براي آن كه روشنايي چشمش را نزند آن را به‌جلو هل داد، ‌دوباره پلك‌هايش به‌هم چسبيد.

بچه‌ها نفس راحتي كشيدند، دست‌هايشان را از روي زانو برداشتند و آزادانه هرجا كه دلشان مي‌خواست گذاشتند، چند نفري شكلك در آوردند ولي بسياري از آنها با دلسوزي به‌صورت معلم چشم دوخته بودند. بچه‌اي كه مفش را در مي‌‌آورد رو به رفيقش، كه داشت دسته‌ي شكسته ‌عينكي را مي‌جويد كرد و پرسيد: «حالش خراب شد؟» و او بدون اينكه از جويدن باز ماند نگاهي به معلم كرد و بعد به دسته‌ي عينك چشم دوخت و گفت: «عادتش همينه» پسري كه موهاي زرد داشت مشقش را تماشا مي‌كرد و آن‌كه دگمه‌هاي كتش را كنده بود صداي گاو درآورد. چند نفر خنديدند. اما وقتي ديدند كه آقاي رجائي، همچنان چشمانش را بسته و روي ميز خم شده. ساكت شدند و همه شروع كردند به نگاه كردن. نگاهي كه دنيايي ترحم در آن پنهان بود. كوچكترين آنها پرسيد: «مي‌ميرد؟» امّا هيچ‌كس جواب نداد. همه نفس‌ها در سينه حبس بود. بچه مو زرده خم شد و به گوش رفيقش كه دگمه‌هاي كتش را كنده بود گفت: «بابام وقتي مُرد، اين شكلي سرش را روي سينه آويخته بود.»

همه‌چيز در سكوتي كه دنيائي نعره در بطن داشت فرو رفته بود، ‌گرد و خاك روي همه‌چيز نشسته بود و آفتاب گرد گرفته، روشني کهنه و پوسيده خود را از شيشه‌هاي شکسته به ‌زور داخل اتاق مي‌كرد، و با تنبلي پخش مي‌شد. درد داشت مثل نيشتري كه از توي دمل درآورند از بين مي‌رفت كه آقاي رجائي چشم باز كرد و به ديوار كلاس مقابل نگاه كرد و آرام با خود گفت: «اتاق چقدر كوچك شده، ديوار چقدر جلو آمده! بعد به‌خيابان چشم دوخت، مردي در سكوي عمارت روبه‌رو نشسته بود و لقمه‌ي بزرگي را نيش مي‌كشيد. فك‌هاي قويش مثل دو سنگ آسيا روي‌هم سائيده مي‌شد و بعد گردنش پيچ مي‌خورد. آقاي رجائي كه با دقت او را نگاه مي‌كرد، مي‌دانست كه در آن لحظه لقمه پائين مي‌رود. گوشه لبش را چين داد. گفت: چه قيافه‌ي نامطبوعي! خدايا چه آدم‌هايي آفريده‌اي. چطور مي‌خورد! بدبخت. اگر مي‌دانست قرحه يعني چه؟... اگر مي‌دانست زخم معده چه به ‌روز آدم در مي‌آورد، هيچ‌وقت همچو نمي‌خورد!»

مرد با همان سرعت و جسارت مي‌جويد، تمام نيروي زندگي عالم در فك‌هاي پهن او جمع بود، باقي همه‌چيز مرده و وارفته بود.

آقاي رجائي معده او را در نظر مجسم كرد كه مثل توبره‌ای گشاد با عضلات محكم و قوي در طبله‌ي شكمش آويزان است و هرچه از گلوي افتد، فوري تاپيده و خرد مي‌كند و از بين مي‌برد. در حالي كه اشتها، آري اشتهاي عجيب همچنان باقي مانده است.

عمارت مقابل با آجرهاي قرمز و پنجره‌هاي تاريك يا سايه‌دار، به يك مريضخانه قديمي ‌مي‌ماند و راست راستي به‌نظر مي‌آمد كه پشت هر پنجره يا شيشه، جراحي با كارد و نيشتر ايستاده و او را مي‌نگرد و به معده‌اش اشاره مي‌كنند، حتي صداي پزشك معالجش را كه با سادگي تمام گفته بود عضو فاسد را بايد كند از حلقوم اشباح پشت پنجره‌ها مي‌شنید كه يك‌صدا مي‌گفتند «معده شما خراب است، زخمي به بزرگي يك سكه در آن پيدا شده، نجات شما زندگي شما در نوك چاقوي ماست.» چشمانش همچنان به پنجره‌ها خيره بود پنجره‌هايي كه سال‌ها بود باز نشده بود و آفتاب نديده بود... مردي كه لقمه‌هاي بزرگي بلعيده بود از پله‌هاي ساختمان پايين آمده و راه افتاد، مثل گاوي كه خوب چريده باشد راه مي‌رفت... در اين موقع پستچي را ديد كه كيف پسرش را حمايل انداخته و مشتي پاكت به‌دست گرفته بود و داشت به ‌كوچه‌اي مي‌پيچيد، با شتاب از پشت ميز بلند شد و پنجره‌ را باز كرد و پست‌چي را صدا زد. نامه‌رسان برگشت و جلو آمد. آقاي معلم پرسيد: «من نامه نداشتم؟» پستچي بعد از سلام عليك گفت: «نه، نداريد. راستي حالتان چطور است معده‌تان خوب شده؟» معلم در حالي كه انگشتانش را به‌هم حلقه كرده بود گفت:

«مگر معده خوب مي‌شود؟ معده كه خراب شد بايد كنده شود!»

پستچي كاغذها را به‌دست ديگرش داد و پرسيد: «يعني مي‌گوييد كه بايد عمل كنيد؟... شما خيلي وقت است مريض هستيد؟ دو سال شده؟ نشده؟» معلم باز به پنجره‌هاي عمارت نگاه كرد و گفت: «دو سال و نيمه. ديگر جانم به لب رسيده، چند دقيقه قبل باز درد شروع شده بود!» پستچي كلاه گشادش را برداشت و با لبه‌ي آن پيشانيش را خاريد و دوباره به ‌سر گذاشت، همچنان به چشمان معلم نگاه كرد، وقتي ديد او حرفش را تمام كرده، باز پرسيد: «راستي چطور شد كه شما معده‌تان ناخوش شد؟» معلم گفت: «چه مي‌دونم. مي‌گويند كار فكري كرده. دو روز است كه چيزي نخورده‌ام. با شير كه نمي‌شود زنده ماند.» پستچي باز كاغذهايش را به دست ديگر داده و پرسيد: «يعني درس دادن اينكار را كرده؟» معلم گفت: «چه ‌مي‌دونم.» پستچي چند ثانيه نگاه كرد. امّا او هم فك‌هايش پهن و قوي بود آب دهانش را چند مرتبه قورت داد، مثل اينكه مي‌خواست نشان دهد كه صاحب معده‌ي سالمي است. بعد خداحافظي كرده و راه افتاد. مثل لك‌لك‌ها راه مي‌رفت، وقتي پيچ خيابان را گذشت هنوز آقاي معلم مي‌توانست در نظر بياورد كه چگونه راه مي‌رود و چگونه كيفش تكان‌تكان مي‌خورد.

ده دقيقه ديگر زنگ مي‌خورد. و ظهر فرا مي‌رسيد. امّا او كه نبايد چيزي بخورد؟ سرش را خم كرد و آب دهانش را زير ميز انداخت. آنگاه با آه عميقي سرش رابالا بُرد و ديد كه بچه‌ها هنوز هستند، و هنوز نگاهش مي‌كنند... انگشتي به ‌در خورد، آنگاه ناظم با آرامي وارد شد، چند قدم جلو آمد. بچه‌ها كه پاشده بودند، نشستند. ناظم با قيافه‌‌ي كسي كه تسليت مي‌گويد پيش آمد. نگاه ترحم‌انگيزي داشت، شروع به احوال‌پرسي كرد: «در چه حاليد؟ خوب هستيد؟ معده‌تان كار مي‌كند؟ غذا مي‌خوريد، نمي‌خوريد امروز استفراغ نكرديد؟ درد داريد؟»

معلم جواب داد: «حالم خوب نيست، معده‌ام كار نمي‌كند. غذا نمي‌خورم، استفراغ نكرده‌ام، دارم مي‌ميرم. »

ناظم سرش را تكان داد. سقزي كه در دهان داشت چند بار به ‌حركت در آورد. آثار خشنودي و رضايت، رضايت از اينكه خودش صاحب معده سالمي است، در چشمانش خوانده مي‌شد. باز پرسيد: «راستي چطور شد كه معده شما ناخوش شد؟» و او گفت: «چه‌مي‌دونم.» زنگ را زدند، آقاي رجائي كلاهش را به ‌سر گذاشت. به آرامي پله‌ها را پائين رفت. مدير مدرسه كه مواظب رفتن بچه‌ها بود چند قدمي به‌طرف او آمد و مثل هرروز پرسيد: «در چه‌حاليد؟... استفراغ نكرديد؟... معده‌تان كار مي‌كند؟» و او مثل هرروز جواب داد: «حالم خوب نيست. استفراغ كرده‌ام، معده‌ام كار نمي‌كند، دارم مي‌ميرم!» معلمين ساير كلاس‌ها كه چند قدم دورتر ايستاده بودند با ترحم به‌ او نگاه كردند... نزديك خانه‌اش رسيده بود كه بقال محل دنبالش دويده و گفت: «آقا، شير و ماست برايتان برده‌ام. در چه حال هستيد. ان‌شاءالله كه خوب هستيد، هستيد؟... دردتان كم شده؟» آقاي رجائي نگاه كرد، انگار كه اصلاً نگاه نمي‌كرد و چيزي نمي‌ديد. سرش را جنباند و گفت: «ان‌شاءالله كه خوب... نيستم... دردم كم نشده، استفراغ مي‌كنم... دارم مي‌ميرم!» بقال چند ثانيه بهت زده نگاه كرد. دور لبانش كبره بسته بود و انگشتانش چربي بود. با يك نگاه مي‌شد فهميد كه دستگاه تغذيه‌اش در عمل‌ هاضمه يد طولایي دارد... وارد خانه‌اش كه شد، زنش را ديد كه لب حوض نشسته، ظرف‌ها را آب مي‌كشد. بچه‌ها همگي دور مادر جمع شده بودند. وقتي وارد شد بچه‌ها به‌طرفش برگشتند، زن بلند شد و با دقت به چشمان او نگاه كرد:

«امروز چطور بود؟ درد نگرفته؟... خوب هستي؟» با عصبانيت جواب داد: «مگر معده خوب مي‌شود؟ مگر خوب مي‌شود؟ هرروز، هروز تو بايد اين ‌را از من بپرسي؟ درد دارم... استفراغ كردم. دارم مي‌ميرم. » پله‌ها را بالا رفت و بي‌آنكه نگاهي به اتاق نشيمن بكند وارد اتاق خود شد. كلاهش را روي ميز انداخت، تشنجي او را گرفته بود. دلش مي‌خواست استفراغ كند، استفراغي كه تمام دنيا را در خود غرق كند. اما معده‌اش خالي بود. خالي خالي، حتي يك انگشتانه هم چيزي نداشت. خود را روي صندلي انداخت و صداي زنش را شنيد كه در دهليز با خود غر مي‌زند:

«انگار من مريضش كرده‌ام. هيچ فكر بچه‌ها نيست. آدم دلش برات مي‌سوزد كه چيزي ازت مي‌پرسد والا به‌من...»

و او ديگر نخواست بقيه را بشنود، داد زد: «شير را بياور!» زن با ليوان پر شير آمد و آن ‌را روي ميز گذاشت و چند ثانيه ايستاد. با آرامشي كه بيشتر جنبه‌ي ترحم داشت تا محبت، پرسيد:

«نمي‌خواهي لباسهايت را عوض بكني؟»

با دستش او را دور كرد. زن درها را به‌هم كوفت و بيرون رفت. همان سوزش و درد آشنا باز آمده بود و داشت سوراخش مي‌كرد و به همراهي درد دنيائي وحشت، ‌جسم خسته و گرسنه او را بزير گرفته بود. چشمانش را بست و باز كرد. عرق سردي روي پيشاني‌اش نشسته بود و باز پلك‌هاي سنگينش آرام روي هم افتاد. در ميان تاريكي، ساختمان عمارت مقابل مدرسه را مي‌ديد، مي‌ديد كه شبيه مريض‌خانه‌هاي قديمي قد بر فلك كشيده است. پشت هر پنجره جراحي ايستاده و چاقو به‌دست يك صدا با هم مي‌گويند:

«نجات شما، زندگي شما در نوك چاقو است.»

اما پائين‌تر، روي پياده‌رو عده‌ي زيادي بودند كه قاطي هم مي‌رفتند و مي‌آمدند. عجيب‌تر آنكه همه‌ي آنها مي‌خوردند، فك آنها با قدرت تمام روي هم مي‌سائيد و مي‌سائيد و خسته نمي‌شد. همه مي‌خوردند و لاينقطع مي‌خوردند، در ميان آنها مردي كه صبح روي سكو نشسته بود، پست‌چي، ناظم، مدير، بقال و زنش نيز بودند كه داشتند با شدت تمام نشخوار مي‌كردند و با لذت تمام آب دهانشان را مي‌بلعيدند.

چشمانش را باز كرد. آفتاب نارنجي، روي گيلاس شير افتاده بود و شير را به رنگ استفراغ يا به رنگ چركي كه از دمل خارج كرده باشند در آورده بود. با عجله بلند شد و دريچه ‌را باز كرد و گيلاس را به حياط انداخت كلاهش را از روي ميز گرفت و با شتاب راه افتاد... كوچه‌ها را گذشت، نمي‌دانست كجا مي‌رود و چرا مي‌رود... اما مي‌رفت و مي‌رفت.

نيم ساعت بعد روي پله‌هاي عمارت روبه‌روي مدرسه، نشسته بود، با يك دست چشمانش را گرفته، دست ديگرش را روي جناقش گذاشته بود. آرام خيلي آرام، مثل كسي كه در حال نزع باشد با خود مي‌گفت:

معده‌ام كار نمي‌كند... غذا... نمي‌خورم... دارم... مي‌مير.. م..»

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.