دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[دو]

فقط یک ایده خوب داشتیم

گفت‌وگو با گِندي تارتاکوفسکي کارگردانِ هتل ترانسيلوانيا

 دان سارتو
{ شناسه مقاله: 2444 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۲۱۳۷ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

سال‌ها پيش از اينکه شما به «هتل ترانسيلوانيا» بپيونديد، روي اين پروژه کار مي‌شده. شما وارد يک استوديو و فيلمي جديد شديد. چه‌قدر فشار اين پروژه‌ي بزرگ را تحمل کرديد؟

خيلي سخت بود چون عين اين مي‌ماند که بچه‌اي تازه از وسط ترم بيايد سر کلاس. حتي نه از اول سال. همه جا افتاده بودند. پس همين سخت‌ترش مي‌کرد. اما من از آن آدم‌هايي هستم که روز اولِ مدرسه را خيلي دوست دارم. دوست دارم آدم‌هاي تازه را ببينم. هميشه برايم جذاب است. بخشي از آن اشکالي نداشت. اما فشار؟ فشار بيشتر بر اين اساس بود که ببينم کار خوبي انجام داده‌ام و توانسته‌ام خودم را در چنين موقعيتي خوب نشان دهم يا نه. وقتي شما پروژه‌اي داريد که بارها متوقف شده است، هميشه از سر گرفتنش چالش برانگيز است. من که اين طوري نگاه‌اش مي‌کنم. کم‌ترين فشار روي آدم مي‌آيد و بيشترش اين است که «اين برايم يک چالش است.»‌ مي‌توانم جمعش کنم، مي‌توانم راهي پيدا کنم که ادامه‌اش دهم و در نهايت يک فيلم خوب از دلش در بياورم؟ «هتل ترانسيلوانيا» پروژه‌اي بوده که مدت‌ها رويش کار شده بود و همه‌ي آدم‌ها بهش علاقه داشتند. هميشه ازش خوش‌شان مي‌آمد، به خاطر همين بود که هيچ وقت نمي‌خواستند کنارش بگذارند، مهم هم نبود که داستان خوب پيش مي‌رود يا نه. آنها ايده‌اش را دوست داشتند و به اين فکر مي‌کردند که فيلم حرفي براي گفتن دارد. نمي‌خواستند کنارش بگذارند.

شما فقط به اين خاطر آمديد که آنها نياز به کسي مثل شما داشتند. به خاطر سابقه و کارهاي مهم‌تان آمديد، هم حس طنزتان در داستان‌گويي و هم سبک هنري و نگاه خلاقانه‌تان. از وقتي شما آمديد چه‌قدر داستان و طراحي در کار تغيير کرد؟

گمانم خيلي. يک فيلم کاملاً متفاوت شد. من خودم اين طوري به خودم گفتم که اين يک فيلم سينمايي درباره‌ي هتلي براي هيولاهاست. دوست نداشتم فيلم زيادي خودش را جدي بگيرد. درباره‌ي عواطف و احساسات است، اما نيازي نداشت سر و شکلي حماسي به خودش بگيرد. «شير شاه» نبود، يعني فيلمي با آن حس و حال شکسپيري. به خودم گفتم خوب نيست فيلمي داشته باشيم که حس و حال طنزش بالا باشد؟ انيميشن‌هايي اين‌‌گونه زيادي وجود ندارند. پس بياييم فيلمي بسازيم که طنز باشد و در ضمن شخصيت‌ها، داستان و احساسات قوي‌اي هم داشته باشد. بياييم کلي بخنديم. من يکي هميشه دوست دارم درباره‌ي فيلم‌هاي بامزه‌اي عين «احمق و احمق‌تر» صحبت کنم. شما حتي در آن فيلم نمي‌دانيد داستان چيست. فيلم درباره‌ي شخصيت‌ها و موقعيت‌هاي بسيار بامزه‌ است. گاهي در يک فيلم آدم گيج مي‌شود. 80 درصد درگيري فيلم‌سازي اين است که بداني داري چه مي‌سازي. اگر بداني داري چه مي‌سازي، مي‌تواني همه‌چيز را به آن جهت ببري. اما گاهي سعي مي‌کنيم بفهميم داريم دقيقاً چه چيزي مي‌سازيم. پس وقتي پايم به اين پروژه باز شد گفتم «مي‌دانيد داريد يک کمدي اساسي مي‌سازيد با کلي احساسات. اين يک فيلم بامزه است.» مسير قطار را به اين سمت بردم و همه هم همراهم شدند.

کار اصلي شما در تلويزيون بوده. آنجا هميشه گفته‌ايد که خب اين رسانه را درک مي‌‌كنيد و مي‌دانيد بايد چه بسازيد. در يک فيلم بلند، آدم‌هاي بيشتري درگير هستند، حرف‌هاي بيشتري درباره‌ي مسير نهايي فيلم رد و بدل مي‌شود و راه‌هاي رسيدن به آن هم با هم متفاوت است. چه‌طور با اين حرکت از تلويزيون به سينما کنار مي‌آييد؟

اين حرکت هم مثبت است هم منفي. تجربه‌ي تلويزيون برايم چيزهاي مثبتي در سينما داشت. در تلويزيون شما هيچ وقتي نداريد، قبل از فکر کردن، کشيدن طراحي و هر کاري، اثر از زير دست‌تان در مي‌رود و شش ماه بعد ساخته مي‌شود. جنب و جوش بالاست. پس تنها چيزي که برايم باقي مي‌ماند غريزه است. از همان اولين قسمت دکستر به خودم گفتم «من بايد اين کار را آن طوري که دلم مي‌خواهد انجام دهم و اگر اشتباه است، اشتباه باشد، اگر هم که نه، خُب عالي است.» ما از اشتباهات‌مان درس مي‌گيريم.» نبايد اين کار را مي‌کرد ـ خُب يک چيزي شد که اين کار را کردم.» ياد مي‌گيريد که با دل و جرأت خودتان پيش برويد. ياد مي‌گيريد با اعتماد به نفس تصميم‌هاي فوري بگيريد. ياد مي‌گيريد به تصميمات‌تان اعتماد کنيد. اما گاهي به عنوان کارگردان، اين تنها چيزي است که داريد. همه هميشه بهانه دارند. «خُب مدير توليد از من خواست اين طوري باشد.» در شبکه‌ي کارتون نتوُرک من موقعيت عالي‌اي داشتم. همه به من اعتماد مي‌کردند. در دوستي‌مان اعتماد بود. آنها به خاطر همين به من اجازه مي‌دادند بيشتر فضا داشته باشم، اشتباه کنم و در عين حال بياموزم. آن وقت‌ها به خاطر همين چيزها کار کردن در استوديوي سوني اعتماد به نفس زيادي به من داده بود. خب، 20 سال بود که داشتم براي تلويزيون کار مي‌کردم و همين اعتماد به نفس زيادي به من داده بود. وقتي آمدم اينجا نسبت به همه‌چيز سرسخت بودم.

متوجه شدم که اينجا شورايي اداره مي‌شود. ولي جاي خوبي پيدا کرده بودم تا خودم را اثبات کنم. ياد گرفتم درباره‌ي همه‌چيز بحث کنم، يادداشت بردارم و گوش کنم. راستش بيشتر از يک راه براي روايت داستان وجود دارد. آن هم وقتي است که بتواني با بقيه به تعامل برسي. ولي اگر نسبت به چيزي صد در صد اعتقاد داشته باشم و آن چيز برايم خيلي مهم باشد تا سر حد مرگ هم که شده سرش مي‌جنگم. اما چيزهايي هم هستند که مي‌توانند کمي بالا پايين شوند و اتفاق خاصي برايشان نيفتد. چيزي که در تلويزيون بسيار جالب است اين است که قسمت‌هاي کوتاهي مي‌سازيد که عالي نيستند و مردم هم آنها را فراموش مي‌کنند. آنها مي‌گويند اميدواريم قسمت بعد بهتر از اين باشد. اما در فيلم سينمايي شما فقط يک‌بار فرصت داريد. 90 دقيقه وقت داريد تا شخصيت را گسترش دهيد، داستان را هم همين طوري و کاري کنيد که مردم عاشق شخصيت‌ها شوند، بخندند و به دل ماجرا بروند. اين روزها فقط يک هفته‌ي اول اکران داريد. اگر داستان خوب نباشد کارتان تمام است. اين فشار من را مدام به اين سوال مي‌رساند که کارم تا چه اندازه درست است.

تفاوت‌هاي عمده‌ي ديگر کارگرداني يک کار سينمايي با تلويزيوني در چيست؟ آيا کارگردان يک فيلم سينمايي شدن براي شما آسان بود؟

ساده بود، مي‌دانيد من 18 سال بود که داشتم کارگرداني مي‌کردم. شما يک داستان را کارگرداني مي‌کنيد، طراحي‌ شخصيت‌ها را انجام مي‌دهيد، همه‌ي گروه را هدايت مي‌کنيد، با ايده‌ها همراه مي‌شويد، شخصيت‌هاي جديدي درست مي‌کنيد و داستان‌هايي تازه براي روايت. ما اينجا هم همين کار را کرديم. از منظر کارگرداني شباهت‌هاي زيادي دارند.

چيزي که براي من بسيار متفاوت بود اين بود که وقتي کار کارگرداني را شروع کردم دلم مي‌خواست بدانم هر مرحله از کار را بايد چطور انجام داد. اگر قرار بود فيلم‌برداري کنم، بايد فيلم‌برداري بلد مي‌بودم. تمام نکات تکنيکي را مي‌دانستم. مي‌توانستم پس‌زمينه بکشم. مي‌توانستم نقاشي‌اش کنم. خوب نه، اما اگر لازم بود چرا. مي‌توانستم شخصيت طراحي کنم.

کليد در کارگرداني اين است که شما خودتان را به آدم‌هايي بسپاريد که مي‌توانند کار را بهتر از شما انجام دهند. بعد شما آنها را با احساساتتان راهنمايي مي‌کنيد. پس هميشه سعي مي‌کنم خودم را با بهترين‌ها همراه کنم، چون ترجيح مي‌دهم کسي را که از من بهتر طراحي مي‌کند استخدام کنم. اصلاً در اين مورد ايگو ندارم.

اما بزرگ‌ترين مسأله اينجا مواجه با انيميشن کامپيوتري بود. نمي‌دانستم چطوري بايد کار کنم. امتحانش کرده بودم ولي باهاش راحت نبودم. اما در سوني، نبايد به اندازه‌ي قبل حرکات فيزيکي مي‌کردم. در يک سريال، استوربرد، طراحي، رنگ‌ها و پس‌زمينه‌ها را خودم از نو کار مي‌کردم. در کل کار سهيم بودم، همه چيز را بالا پايين مي‌کردم. اينجا فقط ديگران را در اين راه هدايت مي‌کردم. همه کار را خودم نمي‌کردم.

اينجا تيم بزرگ‌تري در اختيار داشتي.

آره. تقريباً يک جا از کار 80 انيماتور داشيتم. يکي از هيجان‌انگيزترين کارهايم اين بود که در يک اتاق با انيماتورها بشينم و درباره‌ي همه چيز صحبت کنم. آن هم با دقت. اين خيلي عالي بود. مي‌توانستيم يک نما را بگيرم نگاه کنيم و ببينم کسي مي‌خندد يا نه. بعد سعي مي‌کرديم کاري کنيم تا بقيه بخندند. بعد دوباره نشانش مي‌ديدم و همه مي‌خنديدند. اين واقعاً قسمت بامزه‌ي کار براي من بود. در تلويزيون من فقط راهنمايي‌هاي لازم را مي‌نويسم و آنها خودشان کار را انجام مي‌دهند. و کاري هم نمي‌تواني بکني، گاهي خوب است و گاهي بد.

با توجه به اين تجربه، بزرگ‌ترين چالش در اين فيلم چه بود؟

گمانم بزرگ‌ترين چالش اين بود که راضي شوي کاري که مي‌کني درست است. گاهي در طول توليد کار اين طور نبود که من باشم در مقابل بقيه، اين طور بود که انگار سوار ماشين شده‌ام و دارم مسير را درست مي‌روم و بعد متوجه مي‌شوم همه دارند از جلويم مي‌آيند و داد مي‌زنند داري اشتباه مي‌روي. گاهي خيلي سنگين مي‌شد، به خودم مي‌گفتم کجاي کارم اشتباه است؟ چون گاهي در برخي موارد همه بر ضد تو بودند. اين يکي از بزرگ‌ترين چالش‌ها بود. در تلويزيون همه چيز سريع است و کسي زياد ايراد نمي‌گيرد. اما در فيلم‌هاي بلند، فرهنگ بيشتر اين است که بگويند «تو همين را مي‌خواهي؟ مطمئني که همين را مي‌خواهي؟ يک چيز اين طوري چطور؟» گاهي اين حرف را قبل از اين مي‌شنوي که کسي عملي کاري کرده باشد.

همين من را بسيار سخت‌گيرتر کرد. گاهي اشتباه مي‌کردم. شايد اين راه درستش نبود. اما به خاطر اينکه از تلويزيون آمده بودم نگاه‌ام اين طوري سرسختانه بود. گمانم بزرگ‌ترين چالش برايم اين بود که همه به من اعتماد کنند. به خاطر زمان‌بندي کاري‌اي که داشتيم، بايد کمي فرهنگ برخوردمان را عوض مي‌کرديم و همه را با هم همراه مي‌کرديم. مي‌تواني داستاني را با پنج شکل متفاوت روايت کني و هر کدامش مي‌تواند خوب باشد. اما اين را من انتخاب کرده‌ام، مسير من است. اين مسيري است که قطار در آن جهت حرکت مي‌کند.

و اين تصميم خودتان است.

و اين تصميم خودم است. بايد با اين تصميم زندگي کنم و بميرم

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.