دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[چهار]

او از زندگي مي‌ترسد

در حاشيه‌ي سريال والاندر

 کريم نيکونظر
{ شناسه مقاله: 2442 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۱۹۸۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

1 پليس شلخته‌اي‌ با موهاي درهم و چشماني كه كمتر روي خواب را مي‌بينند، با اندامي نه‌چندان ورزيده و نگراني مدام از آينده (آينده‌اي كه عاقبتش را در رفتار پدرش مي‌بيند؛ پيرمرد درمانده‌‌ي آلزايمري كه با كوچك‌ترين اتفاق ناخوشايندي به‌هم مي‌ريزد و فحاشي مي‌كند. ) اين شخص، والاندر است، پليس رمان‌هاي هنينگ مانكل سوئدي؛ نويسنده‌ي مشهور كتاب‌هاي نوجوانان و البته جنايي‌نويسي مشهور كه نسبتي هم با خانواده‌ي اينگمار برگمان دارد. والاندر، شناخته‌شده‌ترين شخصيت مانكل، كارآگاه دلمرده‌ و روبه‌فروپاشي‌اي است كه به‌دام افتاده؛ به دام زندگي نه‌چندان دلچسب و گواراي موجود افتاده كه مدام او را وادار به كارهاي ناخوشايند مي‌كند. درباره‌ي او نوشته‌اند «والاندر كارآگاهي است كه از زندگي مي‌ترسد». كيست كه نترسد، آن‌هم وقتي كه جنايت، تنهايي، بي‌حسي و عاقبت، فراموشي دوروبر آدم‌ پرسه مي‌زند؟ خصوصيات اخلاقي‌ والاندر او را به سربازرس «مگره»‌ي فرانسوي شبيه كرده، مثل او طاقت نزديكانش را ندارد و شبيه به او اسير شغل پردردسري شده است.

خسته است و بي‌حوصله و مي‌خواهد زودتر «رها» شود. مي‌داند كه اوضاع دوروبرش روبه‌راه نمي‌شود. پس مي‌خواهد به گوشه‌ي امني پناه ببرد. جايي كه از تكرار خودش نجات پيدا كند. اما او مگره‌اي است كه در جهان داستاني آمريكايي گرفتار شده؛ دنياي پر از كلاهبرداري، آدم‌هاي ناجور، پليس‌هاي فاسد و سرمايه‌داران بي‌وجدان. فضاي دهشت‌بار، سرد و خشني كه در آن مأمور قانون، پليس، تاجر و هنرمند مي‌توانند مخوف‌ترين‌ كارها را با خيال آسوده انجام بدهند. جهان والاندر آكنده از همين تلخ‌كامي‌هاست؛ پر است از واقعيت‌هاي نابه‌هنجار غيرقابل تحمل كه امان هر كسي را مي‌بُرد. والاندر در اين تنهايي عميق، شبيه «مايك هامر» مي‌خواهد همه‌چيز را متعادل كند؛ مي‌خواهد تعادل را به جامعه‌ي سياه اطرافش، به طبيعت لخت و خشن دوروبرش برگرداند.

اما هر وقت موفق مي‌شود، تازه مي‌فهمد كه عامل بي‌تعادلي، بي‌گناهي است كه مي‌خواسته زندگي را دلپذيرتر كند. اين است كه والاندر را تبديل مي‌كند به يك كارآگاه دلمرده‌ي هراسان از زندگي، كسي كه ناچار است زندگي كند. در دنياي يخ‌زده‌ي كسالت‌بار كه هراس از هر گوشه‌اش بيرون مي‌زند. اين‌جوري است كه «والاندر» كارآگاه خاص و تكي مي‌شود كه به‌خلاف سلف قديمي‌اش ميلي به از بين بردن شر ندارد. او كسي است كه طاقت اين همه شر را ندارد و مي‌خواهد در تنهايي‌اش راحت زندگي كند.

2 اما سريال «والاندر» هم اين روحيه‌ي غريب را منعكس مي‌كند؟ اصلا اين پيچيدگي شخصيت‌ها به‌راحتي قابل نمايش است؟ او به‌درد يك مجموعه‌ي پليسي معمولي - كه احتمالا بايد هيجان‌انگيز هم باشد - مي‌خورد؟ اصلا اتمسفر داستان‌هاي هنينگ مانكل چطور وارد جهان سريال مي‌شود؟ مي‌شود گفت كه همه‌ي اين سوال‌ها يك جواب مشخص دارد: سريال «والاندر» در عرضه‌ي همه‌ي اين ويژگي‌ها ناكام است. نه توانسته آن وحشت و تلخي را به فضاي سريال وارد كند، نه توانسته روحيه‌ي شكننده‌ي والاندر را در برابر زخم‌ها عرضه كند. اين‌جا با بيان ابتر ويژگي‌ها روبه‌روييم؛ با دنيا و شخصيتي كه ذره و تاشي از خاصيت‌هاي رمان در آن ديده مي‌شود و اين‌ها براي «خاص» كردن شخصيت و سريال، كافي نيست.

«والاندر» از همان ابتدا بنا را بر ناراستي مي‌گذارد. در حالي‌كه داستان «والاندر» (شبيه فيلم «دختري با خالكوبي اژدها» ساخته‌ي ديويد فينچر) در سوئد مي‌گذرد، شخصيت‌هايش نام‌هاي سوئدي دارند و به زبان سوئدي مي‌نويسند، «انگليسي» حرف مي‌زنند؛ آن‌هم با لهجه‌ي غليظ بريتيش! بنابراين تماشاگر سريال در مواجهه با آن نمي‌‌‌فهمد چرا داستان به انگلستان منتقل نشده تا همه ‌چيز باورپذيرتر شود؟ يا چرا همه‌چيز سوئدي نيست تا دست‌كم قاعده‌ي بازي به‌هم نخورد. در اين بلبشو، تماشاگر مي‌ماند كه چرا آدم‌ها با اين لهجه‌ي غليظ و روحيات بي‌ربط به اسكانديناوي، به زبان ديگر مي‌نويسند و همديگر را با نام‌هاي غريب صدا مي‌زنند! ما در دهه‌ي 50 و 60 ميلادي نيستيم كه آلمان‌ها (در فيلم‌هاي مربوط به جنگ جهاني دوم) و سرخپوست‌ها (در فيلم‌هاي وسترن) همگي به زبان انگليسي حرف بزنند؛ در زمانه‌ي ما اين يك‌جور ساده‌لوحي و ساده‌انديشي است كه فكر كنيم بدون تغيير فضا و البته با تغيير زبان، مي‌شود اصالت اثر را حفظ كرد يا از ويژگي‌هاي ذاتي اثر مكتوب بهره برد. خب، اگر سوئد، مكان اصلي ماجراهاي رمان است از جغرافيا براي پيشبرد داستان و البته شخصيت‌پردازي بهره مي‌برد و آن را به روحيه‌ي شخصيت اصلي گره مي‌زند. اما در سريال «والاندر» چه استفاده‌اي از جغرافيا مي‌شود كه ساخت سريال در سوئد را موجه مي‌كند؟ اگر داستان در اسكاتلند مي‌گذشت يا فنلاند يا لوگزامبورگ، آن‌وقت والاندر سريال چه‌كارهايي مي‌كرد؟ اصلا مگر حالا چه كار مي‌كند؟!

3 بله، كنت برانا در نقش والاندر، مجذوب‌كننده است، شمايل يك كارآگاه درب‌و‌داغان را خيلي خوب عرضه مي‌كند و با آن هيكل از ريخت افتاده‌اش شباهت‌هايي به شخصيت رمان دارد. اما هيچ‌كدام از اين‌ها قانع‌كننده نيست، كنت برانا، در نقش كارآگاه شلخته‌ درخشان ظاهر مي‌شود و در مواجهه‌ با پدرش، اكت‌هاي درست و به‌موقعي دارد، اما چيزي از ترس و دلهره‌اش به ما نشان نمي‌دهد. سكوت او، سرباززدن از ديدار پدرش، رابطه‌اش با دخترش و به‌هم‌ريختگي روابط زناشويي‌اش، ما را به اين نتيجه نمي‌رساند كه او دچار هراس است يا از كسالت مي‌ترسد. «والاندر» دچار كمبود متريال براي ساخت شخصيت‌هايش است و بيشتر با تمركز روي بازي‌ها مي‌خواهد جبران مافات كند. به خصوص كه در قسمت اول هم خيلي زود درگير قصه‌‌ي جنايي مي‌شود و اجازه‌ي كشف را به مخاطب نمي‌دهد. بنابراين آن چه كه مي‌ماند دل‌خوش كردن به شخصيتي است كه مي‌خواهد ما را متقاعد كند از دست فساد جانش به لبش رسيده و روحيات به‌هم ريخته‌اي هم دارد، اما نمي‌تواند، پس ما اين ناتواني را به‌شكل يك تنهاي درمانده‌ي نه‌چندان محكم مي‌بينيم كه بي‌خودي اداي شرافت را درمي‌آورد!

4 والاندر البته تصاوير شگفت‌‌انگيزي دارد، پر است از ايماژ، چشم‌اندازهاي ديدني و قاب‌هايي كه كم از نقاشي‌ ندارند. اما راستش از اين‌ها هيچ استفاده‌اي نمي‌شود؛ نه از آرامش موجود در فضا كه در تضاد با روحيه‌ي قصه‌هاست بهره‌اي مي‌برد و نه از زيبايي طبيعت كه عكس دنياي دروني آدم‌هاست. اين‌جوري است كه همه‌ي داشته‌ها دود مي‌شود و به‌هوا مي‌رود و «والاندر» تبديل مي‌شود به يك سريال معمولي با ايده‌هاي درخشان، اما كاملا ابتر.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.