دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

نوبتِ عاشقي‌ست يک چندي...

در حاشيه‌ي فيلمِ صيدِ قزل‌آلا در يمن

 محسن آزرم
{ شناسه مقاله: 2438 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۲۰۴۸ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

هر اظهارِ نظري درباره‌ي عشق آن‌را به تباهي مي‌کشاند.

لئو تالستوي

حق با لارنس تامس است که در مقاله‌ي «دلايلي براي عشق‌ورزيدن» مي‌نويسد «ما مي‌توانيم کارهايي بکنيم که زمينه‌ي عاشق‌شدن را فراهم آورد، يا به ما کمک کند که عشق را از وجودمان برانيم. ما مي‌گوييم «بايد به عشق مجال بدهيم». امّا حتّا در اين‌جا هم، ظاهراً، عاشقي بيرون از اختيارِ ما شعله مي‌کشد ـ گويي عشق قرينه‌ي رُمانتيکِ شرط‌بندي پاسکال است. ظاهراً پرسش اين است که آيا درنهايت اين ماييم که احساسِ عشق را شعله‌ور مي‌کنيم، يا اين‌که شخص مي‌تواند تمامِ شروطِ لازمِ عاشقي را احراز کند، امّا آن مُعجزه رخ ندهد. از طرفِ ديگر، عقلِ متعارف به ما مي‌گويد که عاشقاني که هميشه جاه‌طلبي‌هاي شغلي‌شان را بر روابطِ رُمانتيک‌شان مقدّم مي‌دارند، در روابطِ رُمانتيک‌شان به‌سوي فاجعه‌اي مي‌تازند... » و انگار «صيدِ قزل‌آلا در يمن» درباره‌ي همين مجال‌دادن است؛ درباره‌ي کارهايي که زمينه‌ي عاشق‌شدن را فراهم مي‌کند و در نهايتِ ناباوري به آن مُعجزه مي‌رسد. امّا مُعجزه فقط سر برآوردنِ دوباره‌ي ماهي قزل‌آلا در برابرِ چشمانِ ناباورِ آن‌ها نيست، قاطعيتِ کم‌نظيرِ آلفرد و هري‌يتِ «صيدِ قزل‌آلا در يمن» هم هست که بالاخره دست به انتخاب مي‌زنند و آن‌چه را مدت‌ها بوده مي‌خواسته‌اند به زبان بياورند مي‌گويند و اعتنا نمي‌کنند به اين‌که گفتِ چنين چيزي مصلحت است يا نيست.

حق با رابرت نوزيک است که در مقاله‌ي «پيوندِ عشق» مي‌نويسد «شرطِ عاشقي اين نيست که تو حتماً ديگري را به‌اندازه‌ي خودت، يا حتّا بيش‌تر، دوست داشته باشي. اين‌گونه عشق‌ها البته بسيار ارزشمند است، امّا هروقت خوش‌بختي تو تحتِ تأثيرِ خوش‌بختي ديگري قرار بگيرد، حدّي از عشق در ميانه حاضر است (البته جهتِ اين تأثيرپذيري بايد يکسان باشد). هر اتّفاقِ خوب و بدي که براي او پيش بيايد، (تا حدّي) براي تو هم پيش آمده است. محبوب‌هاي تو در داخلِ مرزهاي وجودِ تو هستند، خوش‌بختي آن‌ها خوش‌بختي تو است. » و اين خوش‌بختي انگار همان چيزي است که مدّت‌ها از آلفرد و هري‌يت دريغ شده است؛ هر دو گرفتارِ کارند از بام تا شام و هر دو پيوندهايي ناموفق دارند؛ پيوندهاي گسسته‌اي که راه به جايي نمي‌برند و بي‌فايده‌اند؛ بي‌فرجام و بي‌سرانجام. امّا کم‌کم، به‌واسطه‌ي هم‌نشيني و هم‌کلامي در ويلاي شيخِ يمني است که چشم‌شان به جمالِ يک‌ديگر روشن مي‌شود و چيزي را مي‌بينند که داشتنش مايه‌ي شادي هر آدمي است. عشق است که از دلِ کار سر برمي‌آورد و عشق است که کار را براي هر دو عاشقانه‌ مي‌کند. به اميدِ عشق است کار مي‌کنند و پروژه را پيش مي‌برند؛ بي‌ آن‌که کلامي يا اشاره‌اي به اين دل‌دادگي کنند. دل‌دادگي هست؛ وقت و بي‌وقت خودنمايي مي‌کند و هربار که مي‌آيد آتش به جان‌شان مي‌زند بي آن‌که هيچ‌کدام کلامي از اين عشق بگويند. مهم انگار گفتن از اين دل‌دادگي نيست؛ در وضعيتِ دل‌دادگي بودن و ماندن است.

همين است که باز به گفته‌ي نوزيک در آن مقاله «عاشق‌بودن، يا شيفتگي، حالِ بسيار پُرتب‌وتابي است که نشانه‌هاي آشکاري دارد: تقريباً هميشه به او فکر مي‌کني؛ مرتّب مي‌خواهيد با هم در تماس باشيد و وقتِ خود را با هم بگذرانيد؛ وقتي او را مي‌بيني هيجان‌زده مي‌شوي؛ بي‌خواب مي‌شوي؛ براي بيانِ احساساتت برايش شعر مي‌گويي؛ به او هديه مي‌دهي، يا به هر طريقي که برايش خوش‌آيند باشد، به او ابرازِ احساسات مي‌کني؛ در عمقِ چشمانِ هم خيره مي‌شويد؛ در زيرِ نورِ شمع با هم شام مي‌خوريد؛ دوري کوتاه‌مدّتش برايت بسيار طولاني است؛ وقتي که کارها و حرکاتش را به‌ياد مي‌آوري ابلهانه لبخند مي‌زني؛ نقاطِ ضعفِ کوچکش را دوست داري؛ از اين‌که سرانجام همديگر را يافته‌ايد سرشار از شادي و لذّت مي‌شويد؛ و (همان‌طور که تالستوي در آنا کارنينا؛ لوين را وقتي‌که مي‌فهمد کيتي هم عاشقِ اوست، ترسيم مي‌کند) همه را مليح و دل‌نشين مي‌يابي، و فکر مي‌کني که همه بايد خوش‌بختي تو را احساس کنند. » امّا اين خوش‌بختي را همه حس نمي‌کنند؛ تنها کسي که در لحظه‌ي حضورِ دوباره‌ي رابرتِ از جنگ برگشته غمِ سنگينِ آلفرد را حس مي‌کند شيخِ يمني است؛ آن‌که ظاهراً حواسش به اين چيزها نيست و به چيزهاي ديگري فکر مي‌کند. او است که مي‌گويد متأسف است؛ هرچند تأسف در چنين لحظه‌هايي سخت بي‌معنا است و به هيچ کاري نمي‌آيد. آن‌چه آلفرد را از نو مي‌سازد حضورِ دوباره‌ي هري‌يت است که البته بعيد به‌نظر مي‌رسد.

حق با لارنس تامس است که در مقاله‌اش نوشته «بسياري از جنبه‌هاي عشقِ رُمانتيک آشکارا اختياري است يا دست‌کم مي‌تواند اختياري باشد. ما به‌اختيار تصميم مي‌گيريم که با طرف‌مان قرارِ ملاقات بگذاريم، با او رابطه برقرار کنيم، باهم زندگي مشترک داشته باشيم، ازدواج کنيم، و غيره ـ هرچند که ترتيبِ امور لزوماً به اين قرار نيست. ما مختارانه تصميم مي‌گيريم که اين کارها را بکنيم، هرچند گاهي اوقات اين کارها را بي‌اختيار و بدونِ مقدّمه انجام مي‌دهيم. امّا جالب آن است که عشق، يا احساسِ جاذبه‌ي رُمانتيک نسبت به ديگري، خود امرِ چندان مختارانه‌اي نيست. اگر هم مختارانه تصميم مي‌گيريم که عاشقِ ديگري بشويم، بي‌ترديد اين کار را مستقيم و بي‌واسطه انجام نمي‌دهيم، [مثلاً نمي‌گوييم:] «لو، اجازه بده من نسبت به فلان يا بهمان شخص احساساتِ رُمانتيک داشته باشم. » اين نکته درباره‌ي ازدست‌دادنِ احساساتِ رُمانتيک هم صادق است.

اين‌طور نيست که ما مثلِ کسي که مي‌خواهد سيگارش را ترک کند، تاريخي را براي ترکِ عشق معين کنيم و بگوييم: «بعد از دهِ اکتبر، ديگر عاشقِ فلاني نخواهم بود. » بلکه افراد يک‌باره درمي‌يابند که ديگر عاشقِ فلاني نيستند. » و چنين است که آلفرد هيچ تاريخي براي دل‌کندن از مري تعيين نکرده؛ روزي رسيده که حس کرده بايد حرفِ چندساله را به زبان بياورد؛ حتا به قيمتِ ناراحتي و قهرِ مري؛ حتا به قيمتِ نابود کردنِ زندگي ظاهراً متعادلي که واقعاً متعادل نيست و بعد از اين دل‌کندن است که تازه جرأتِ ابرازِ دوستي و علاقه پيدا مي‌کند؛ جرأتِ گفتن حرفي که مهم‌ترين حرفِ دنيا است انگار. و حقيقت اين است که چيزِ توضيح‌ناپذيري است عشق و همين است که اين‌همه رساله و کتاب و شعر درباره‌اش نوشته‌اند و گفته‌اند عاشقي به اختيار نيست و آن‌که دل مي‌دهد به ديگري انگار اختياري از خود ندارد. تسليم مي‌شود. درست‌اش انگار اين است که بنويسيم آن‌که دوست مي‌دارد، پي دليلي براي دوست‌داشتن نيست. آن‌که دوست داشته مي‌شود، بي‌آن‌که دوست بدارد، پي دليلي است براي دوست‌داشتن. دليلي اگر باشد، دليلي اگر پيدا کند، شايد، خيابانِ يک‌طرفه را بدل کند به خياباني معمولي.

رفت‌وآمدي در کار باشد؛ از دو سو. مي‌شود نوشت آن‌که دوست مي‌دارد، به خيال‌اش هم نمي‌آيد که ديگري دوست‌اش نمي‌دارد. هرچه دارد، هرچه باشد، مي‌ريزد در طَبَقِ اخلاص. همه‌چيزِ مالِ تو، به شرطِ اين‌که باشي، که لبخندت را دريغ نکني از آن‌که دوستت مي‌دارد. لبخندي که اگر حقيقي باشد، سِحري است که باطلُ‌السِحري ندارد. کليدِ خوش‌بختي است، اگر خوش‌بختي حقيقتاً باشد، اگر وجود داشته باشد و ريشه‌اش را سال‌هايي پيش از اين نسوزانده باشند. مي‌شود نوشت آن‌که دوست مي‌دارد، آن‌که دل‌ودين کفِ دست مي‌نهد و جان‌برکف آماده‌ي خدمتِ جانان است، خيال مي‌کند آن‌ديگري، آن جانان، بديلِ اوست؛ همين‌قدر دوست‌اش مي‌دارد، همين‌قدر برايش مي‌ميرد. فکرِ ديگري هم ممکن نيست. فکرِ ديگري نبايد باشد و «صيدِ قزل‌آلا در يمن» داستانِ همين چيزها است

پي‌نوشت:

تکّه‌هاي هر دو مقاله برگرفته است از کتابِ درباره‌ي عشق، ترجمه‌ي آرش نراقي، نشرِ ني، 1390.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.