دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[دو]

يک گل سرخ براي اميلي

گفت‌وگوي يوئن مک‌گرگور و اميلي بلانت با پُل تُردي درباره‌ي صيدِ قزل‌آلا در يمن

 اندرو آزموند /ترجمه‌ي اميد بهار
{ شناسه مقاله: 2437 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۱۲۸۲ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 ايده‌ي اين گفت‌وگو را مديونِ لاسه هالستروم هستيم که پيشنهاد کرد دو بازيگرِ اصلي فيلم را پيشِ پُل تُردي بنشانيم و از آن دو بخواهيم با نويسنده‌ي رمانِ «صيدِ قزل‌آلا در يمن» گفت‌وگو کنند. قرار شد هم تُردي درباره‌ي فيلم نظر بدهد. ظاهراً از روزي که هر دو بازيگر کتاب را خوانده‌ بوده‌اند عاشقِ رمان شده‌اند و گاهي تلفني و حضوري با تُردي درباره‌ي شخصيت‌هاي داستان حرف زده‌اند. بنابراين اصلاً کار سختي نبود که به آن‌ها بگوييم يکي از بعدازظهرها را خالي کنيد چون مي‌خواهيم برويم خانه‌ي پُل تُردي. و اين‌جور که هالستروم مي‌گفت تُردي هم از بازي آن‌ها خيلي خوشش آمده. اين بود که با تُردي تماس گرفتم و ايده‌ام را در ميان گذاشتم.همان اوّل گفت من آدم بي‌طرفي نيستم؛ فيلم از روي رمانِ من ساخته شده، شايد کسي ديگر در اين مورد حرف بزند بهتر باشد. ولي دست‌آخر قبول کرد. روزي که به خانه‌اش رفتيم سه نسخه از کتابش را امضا کرده و گذاشته بود روي ميز؛ هرکدام به اسم يکي از ما. شوخي‌هاي بانمکي هم کرد که گفت بهتر است چاپ‌شان نکنيم و قبل از اين‌که از خانه‌اش بيرون بياييم گفت بنويسيم که تماشاگرهاي فيلم بد نيست رمان را هم بخوانند، اين‌جوري تُردي از اين هم خوش‌حال‌تر خواهد شد. من هم گفتم با کمالِ ميل مي‌نويسم. قرار شد من تا جايي که مي‌شود حرف نزنم و حرف‌هاي‌شان را قطع نکنم. سعي کردم همين کار را بکنم.

پُل تُردي: خب، خب، تا جايي که يادم مي‌آيد شما دو تا رمان را خوانده‌ بوديد. حالاً واقعاً رمان را خوانده بوديد يا کسي درباره‌اش براي‌تان حرف زده بود؟

يوئن مک‌گرگور: من عاشقِ رمانم. خيلي دوستش دارم.

اميلي بلانت: من هم خيلي دوستش دارم. آن‌ دفعه بهت گفتم.

تُردي: آن دفعه از اين خبرها نبود که قرار باشد کسي حرف‌مان را ضبط کند و بعد هم ببرد چاپش کند. دوباره بگو؛ چون يادم نمانده. نمي‌بيني موهام چه‌قدر سفيد شده؟

بلانت: خب، خيلي رمان خوبي است؛ چون هم داستان جذابي دارد، هم عاشقانه است، هم درس زندگي مي‌دهد به آدم.

مک‌گرگور: همين‌طور است. من هم وقتي خواندمش حس کردم به اندازه‌ي يک عمر تجربه پشتِ اين کتاب هست. درسِ زندگي تعبير درستي است. معلوم است هيچ‌وقت عمرت را تلف نکرده‌اي.

تُردي: شما هم اگر خواستيد عمرتان تلف نشود بياييد کتاب بنويسيد. پولش کم‌تر از بازيگري است ولي لذتش بيش‌تر است.

مک‌گرگور: اگر کلاسِ درس بگذاري من اولين شاگردِ کلاس مي‌شوم. حاضرم نصفِ دستمزدِ سالانه‌ام را براي اين کلاس بدهم.

تُردي: فقط نصفش؟ من همه‌اش را مي‌خواهم. قبول است؟

مک‌گرگور: قبول است. مي‌آيم.

تُردي: ولي اگر اميلي نيايد هيچ کلاسي تشکيل نمي‌شود.

مک‌گرگور: اميلي، تو را به خدا تو هم بيا. نويسندگي کار جذابي است.

بلانت: معلوم است که مي‌آيم، از خدايم است. اين چه سئوالي است؟ ولي پُل اجازه دارم بپرسم فيلم را چند بار ديده‌اي؟

مک‌گرگور: خب، من هم اين سئوال را داشتم ولي فکر کردم نبايد بپرسم.

تُردي: يعني اين‌قدر قيافه‌ام ترسناک است؟ نه، من پيرمردِ دوست‌داشتني‌اي هستم. هر سئوالي داريد بپرسيد.

بلانت: سئوالم همين بود.

تُردي: که فيلم را چند بار ديده‌ام؟

مک‌گرگور: چند بار ديده‌ايد؟

تُردي: دو سه بار؛ يا چهار بار. درست يادم نيست. به‌نظرتان مهم است؟

مک‌گرگور: حتماً مهم است. خيلي دوست دارم بدانم به‌نظرت شبيه دکتر آلفرد جونز بوده‌ام يا نه.

تُردي: راستش الان که به فِرِد فکر مي‌کنم قيافه‌ي تو مي‌آيد توي ذهنم.

مک گرگور: واقعاً؟ شوخي مي‌کني پُل!

تُردي: دوست داشتم شوخي کنم ولي توِ لعنتي جا خوش کرده‌اي توي ذهنم. چي کار داري به ذهنِ من؟

بلانت: يوئن، تبريک مي‌گويم به‌ت.

تُردي: صبر کن اميلي؛ نوبتِ تو هم مي‌رسد.

بلانت: يعني چي پُل؟ يعني من هم جا خوش کرده‌ام توي ذهنت؟

تُردي: خيلي دوست داشتم اين را نگويم ولي همين‌جور است.

مک‌گرگور: چرا نگويي پُل؟ ما که از شنيدنش خوش‌حال مي‌شويم.

تُردي: خيرِ سرم من نويسنده‌ام؛ من اين آدم‌ها را ساخته‌ام. اصلاً لعنت به آن لاسه هالسترومِ دوست‌داشتني!

بلانت: پُل، من سئوالِ ديگري دارم. «صيدِ قزل‌آلا در يمن» داستاني عاشقانه است؛ نه؟

تُردي: دلم مي‌خواهد همين‌طور باشد.

بلانت: و بردن داستان به يمن براي اين است که نشان بدهي براي آدم عاشق هيچ چيزي غيرممکن نيست؟ من وقتي کتاب را خواندم اين‌جور حس کردم.

تُردي: من نبايد درباره‌ي اين چيزها حرف بزنم اميلي. اگر هم روزي کلاس داستان‌نويسي بگذارم اولين درسي که مي‌دهم اين است که نويسنده نبايد کارش را توضيح بدهد.

بلانت: ولي اين‌جا که آدمِ غريبه نيست.

تُردي: ضبط صوت که هست!

اندرو آزموند: تازه من هم هستم.

تُردي: مي‌داني داشتم به چي فکر مي‌کردم؟ اين‌که چه‌قدر سريع کلّه‌ات را مي‌چرخاني. هرکدام ما که حرف مي‌زنيم کلّه‌ات همان طرف مي‌چرخد.

اندرو آزموند: فعلاً کارم همين است.

تُردي: پس به کارت برس.

مک‌گرگور: مي‌دانيد از چي بيش‌تر از ‌همه خوشم آمد؟ اين‌که آلفرد دچار چنان تحولي شد که خودش هم باورش نمي‌شد. اصلاً فکر نمي‌کرد روزي دوباره عاشق بشود. عشق واقعاً جادو مي‌کند آدم را. زندگي آلفرد واقعاً تبديل مي‌شود به قبل از ديدنِ هري‌يت و بعد از ديدنِ هري‌يت.

تُردي: خب اگر هري‌يت همين اميلي باشد همه‌چي حل است.

بلانت: پُل، اصلاً به اين فکر نکردي که مري بيچاره چه گناهي کرده؟ مري که نمي‌خواسته زندگي‌اش از هم بپاشد.

تُردي: ولي مري که زندگي‌اش با آلفرد برايش اهميت ندارد.

بلانت: مگر مي‌شود؟ مهم است.

تُردي: حالا که شده؛ عادت کرده به آلفرد. درواقع عشقي در کار نيست. عادت جاي عشق را گرفته. مري فکر مي‌کند نبايد تنها بماند، ولي هر آدمي در دوره‌اي از زندگي‌اش تنها مي‌ماند.

بلانت: نظرت درباره‌ي رابرت هم همين‌ است؟

تُردي: تو هنوز به رابرت فکر مي‌کني؟

مک‌گرگور: همين چيزها است که زندگي را از هم مي‌پاشاند!

تُردي: ولي از شوخي گذشته رابرت درباره‌ي هري‌يت چي مي‌داند؟ از هري‌يت خوشش مي‌آيد. همين؟ همين. حالا قول داده که برمي‌گردد از جنگ. بعد هم برگشته ولي که چي؟ اين دو نفر واقعاً همديگر را نمي‌شناسند. حتا از عادت‌هاي روزانه‌ي هم خبر ندارند. همه‌چي يک حرفِ شفاهي است. شايد اگر هري‌يت آن همه پي‌گيري نمي‌کرد دنبالِ رابرت نمي‌گشتند.

بلانت: مي‌دانم راست مي‌گويي پُل، اين حرف‌ها ترسناک است؛ نيست؟

تُردي: ترسناک‌تر از اين است که آدم کسي را دوست داشته باشد و به‌خاطر قولِ شفاهي به آدمي که حتا درست نمي‌شناسدش اين عشق را رد کند؟

بلانت: نه، حرفت را قبول مي‌کنم پُل.

تُردي: خب، کار خوبي مي‌کني. سعي کن هميشه شاگردِ خوبي باشي.

مک‌گرگور: ولي شايد ته داستان کمي عذاب وجدان هم بماند، بيش‌تر براي دکتر جونز.

تُردي: نه، نه؛ اصلاً نبايد عذابِ وجدان داشته باشد. عذاب وجدانِ واقعي مال وقتي است که آلفرد اعتنايي به مري نداشته باشد ولي زيرِ يک سقف زندگي کنند. از دور که نگاه کنيم زندگي‌شان صحيح و سالم است، ولي وقتي نزديک مي‌رويم معلوم مي‌شود چه اتفاقي افتاده.

مک‌گرگور: خب، چه اتفاقي افتاده؟

تُردي: يوئن، تو اين نقش را بازي کرده‌اي؛ من بگويم چه اتفاقي افتاده؟

مک‌گرگور: نويسنده شماييد.

تُردي: باشد. آن عادتي که درباره‌اش گفتم تبديل شده به يک ديوار. زندگي با هم براي‌شان تبديل شده به يک وظيفه. چيزي هم که به وظيفه تبديل شود معمولاً يک جاي کارش مي‌لنگد. زندگي بدون عشق زندگي نيست. آدمي که عاشق نشود آدم نيست. دارم خيلي صريح حرف مي‌زنم. اميدوارم به کسي برنخورد. اندرو؛ تو که مشکلي با اين قضيه نداري؟

آزموند: نه؛ اصلاً، حرف‌تان را قبول دارم.

تُردي: ممنونم که مخالفت نمي‌کني؛ هرچند به‌نظرم جايي هم براي مخالفت نيست. عشق وقتي از زندگي آدم بيرون برود زندگي تبديل به جهنم مي‌شود. در جهنم هم که نمي‌شود زندگي کرد. آدم فقط وقتي عاشق است به زندگي اميد دارد. بدون اميد هم که نمي‌شود زندگي کرد. دارم حرف‌هاي بديهي مي‌زنم. مي‌دانم. ولي واقعيتش همين است.

مک‌گرگور: اسمش اميد است يا ايمان؟

تُردي: هم اميد است هم ايمان. بدون‌ اين‌ها زندگي ممکن نيست.

بلانت: همين را مي‌شود در شخصيت هري‌يت هم ديد. هري‌يتِ اوايلِ داستان فقط به کار فکر مي‌کند.

مک‌گرگور: دکتر جونز هم همين‌جور است.

تُردي: خيلي‌ها اين‌جوري زندگي مي‌کنند. ولي آدم براي چي کار مي‌کند؟ که زندگي بهتري داشته باشد. اگر همه‌ي زندگي آدم کار باشد آن زندگي اسمش کار است، زندگي نيست. اين دو نفر تا همديگر را نديده‌اند به اين نتيجه نمي‌رسند.

مک‌گرگور: چون انتخاب‌هاي درستي نداشته‌اند. انگار مصلحت را در نظر داشته‌اند نه معيارهاي قلب را.

تُردي: معيارهاي قلب؟ چه خوب گفتي. نه، تو نويسنده‌ي خوبي مي‌شوي يوئن.

بلانت: آدم يک وقت‌هايي صداي قلبش را مي‌شنود ولي خودش را به نشنيدن مي‌زند.

تُردي: ولي يک روز اين صدا آن‌قدر بلند مي‌شود که چاره‌اي جز شنيدنش ندارد.

مک‌گرگور: شنيدن يا قبول کردن؟

تُردي: بايد قبول کند. چاره‌ي ديگري ندارد. فقط اين‌جوري مي‌شود زندگي کرد.

بلانت: پُل، تو هيچ‌وقت عاشق بوده‌اي؟

تُردي: آدمي که عاشق نبوده باشد نمي‌تواند درباره‌ي عشق بنويسد. اگر هم بنويسد نوشته‌اش آن‌قدر بي‌مزه از کار درمي‌آيد که کسي حاضر نمي‌شود بخواندش. هيچ داستان عاشقانه‌اي را پيدا نمي‌کنيد که نويسنده‌اش واقعاً عاشق نشده باشد. درباره‌ي عشق نوشتن بدون عاشق شدن ممکن نيست.

بلانت: پُل، گفتي فيلم را چهار بار ديده‌اي؟

تُردي: يعني خودم را لو داده‌ام؟

مک‌گرگور: نه؛ يعني از فيلم بدت نيامده.

تُردي: ديوانه شده‌اي ها؛ عاشقِ اين فيلمم؛ عاشقِ شما دو تا. خيلي خوب بازي کرده‌ايد. يعني بار آخري که ديدمش گفتم لعنت به هر دوتاي‌شان که اين‌قدر خوب بازي کرده‌اند. واقعاً روي پرده مي‌درخشيديد.

بلانت: پُل، خيلي ممنونم ازت.

مک‌گرگور: من هم همين‌طور. راستي کلاس را کي تشکيل مي‌دهيم؟

تُردي: هر وقت همه‌ي دستمزدِ سالانه‌ات را آوردي. روي اين پول حساب کرده‌ام

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.