دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[یک]

دلم براي عاشق‌شدن تنگ شده

گفت‌وگو با لاسه هالستروم درباره‌ي فيلم صيد قزل‌آلا در يمن

 اندرو آزموند/ ترجمه‌ي کسرا مقصودي
{ شناسه مقاله: 2436 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۲۰۳۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 چيزي جذاب‌تر از هم‌صحبتي با کارگردانِ خوش‌سليقه‌اي مثلِ لاسه هالستروم نيست که هم فيلم‌هاي شاد و شنگولي مي‌سازد هم خودش شاد و شنگول است. هربار همديگر را مي‌بينيم اوّل از همه چندتا جوکِ خوش‌مزه تعريف مي‌کند و بعد درباره‌ي فيلم‌هايي که ديده‌ايم حرف مي‌زنيم. سليقه‌ي فيلم‌بيني‌اش حرف ندارد. خيلي‌ وقت‌ها زودتر از من فيلم‌ها را مي‌بيند و بعد ئي‌ميلي برايم مي‌فرستد و مي‌نويسد که اين فيلم را ببين. سليقه‌ي موسيقي‌اش هم حرف ندارد. يادم رفت بنويسم ما مدت‌ها است با هم دوستيم ولي وقتي پاي مصاحبه‌اي براي چاپ در ميان باشد سعي مي‌کنيم جدي رفتار کنيم؛ مثلِ دوتا آدمِ غريبه که همديگر را نمي‌شناسند و درباره‌ي يکديگر چيز يادي نمي‌دانند؛ هرچند گاهي خنده‌مان مي‌گيرد، ولي خيلي هم مهم نيست چون کمي خنده هيچ ايرادي ندارد.

چرا کمدي رمانتيک آقاي هالستروم؟

جواب‌تان را اين‌طور مي‌دهم که چرا چيزي غيرِ کمدي رمانتيک؟ کمدي رمانتيک را دوست دارم.

به‌نظر مي‌رسد فقط دوست‌داشتن نيست؛ علاقه‌اي ديرينه است؟

راست مي‌گوييد علاقه‌اي ديرينه است. از خيلي قديم. گاهي خيال مي‌کنم کمدي رمانتيک محبوب‌ترينِ فيلم‌ها است به چشمِ تماشاگران. آدم از ديدنش سير نمي‌شود. مي‌شود هر روز کشفش کرد. هميشه چيزِ تازه‌اي براي رو کردن دارد. آدم را کنجکاو مي‌کند. مي‌خنداندنش و البته ضربانِ قلبش را هم تند و تندتر مي‌کند.

دقيقاً همين نکته است که آدم‌ها را به اشتباه مي‌اندازد؛ اين‌که خنديدن وسطِ تماشاي فيلم کار درستي است يا نه.

چرا درست نباشد؟ خيلي از فيلم‌هاي خوبي که ديده‌ام کمدي بوده‌اند و خيلي از اين کمدي‌ها داستانِ رمانتيکي هم داشته‌اند. مي‌دانيد؛ تعريف کردنِ داستاني رمانتيک بي‌آن‌که رنگ‌ و بويي کمدي داشته باشد آسان نيست؛ هرچند ترکيبِ اين دو هم آسان نيست. راستش را بخواهيد فکر مي‌کنم ساختنِ کمدي رمانتيک به آشپزي شبيه است.

و شما آشپزِ خوبي هستيد؟

من که نبايد از خودم تعريف کنم، ولي اجازه بدهيد اين‌طور بگويم که خيلي‌ها مي‌روند توي آشپزخانه و پيش‌بندِ سفيد و کلاهِ سرآشپز روي سر مي‌گذارند و دو سه ساعتي شلوغ مي‌کنند و آواز مي‌خوانند و سرِ بقيه داد مي‌زنند، ولي واقعاً آشپز نيستند. کافي است يک‌بار دست‌پخت‌شان را بخوريد تا براي روزهاي بعدتان به فکرِ غذاي ديگري باشيد.

شما براي مهمان‌تان چي مي‌پزيد؟ قزل‌آلا؟ بخارپزش مي‌کنيد يا سرخ شده روي ميز مي‌گذاريد؟

استثنائاً براي شما چيپس و ماهي مي‌پزم!

شوخي خوبي بود، ولي به زحمتش نمي‌ارزد. کافه‌هاي شهر هم چيپس و ماهي دارند.

بله؛ ولي دست‌پختِ آشپز با آشپز فرق دارد. مطمئن باشيد بعدِ تمام شدنش انگشت‌هاي‌تان را يکي‌يکي مي‌ليسيد!

دسرِ بعدِ غذا هم شکلات است؟

راجع به دسر هنوز به نتيجه‌اي نرسيده‌ام، ولي اوّل بايد جلو چشم‌هاي خودم غذا را بخوريد و ظرفِ خالي را تحويل دهيد تا ببينيم براي دسر چه بايد کرد.

خب، من تسليمم! برويم سراغِ فيلم. داستانِ پُل تُردي را قبلاً خوانده بوديد؟

نه، ولي درباره‌اش چند يادداشت خوانده‌ بودم. داستانِ پرفروشي بود و بارها در گاردين و نيويورک تايمز درباره‌اش خوانده‌ بودم.

پس کنجکاو نبوديد بخوانيدش؟

کنجکاو که بودم ولي فهرستِ کتاب‌هاي نخوانده آن‌قدر زياد بود که فرصتي براي خواندنش پيدا نمي‌شد.

حتّا وقتي جايزه گرفت؟

خيلي دنبالِ اين نيستم که ببينم جايزه‌ها را به چه کتاب‌هايي مي‌دهند، ولي وقتي ديدم خيلي از دوست و آشناها از خواندنش لذّت برده‌اند فکر کردم من هم بايد بخوانمش.

پس بالأخره کتاب را خوانديد.

نه! يادم نيست چي شد که کتاب را آن روزها نخواندم. شايد کتابِ ديگري را ديدم و شروع کردم به خواندنش.

اين‌که شد مثلِ داستان‌هاي پليسي!

شايد هم داستان‌هاي رمانتيک!

پس وقتي ساختِ «صيدِ قزل‌آلا در يمن» را پيشنهاد کردند نمي‌دانستيد داستان چيست.

نه، ولي مهم‌تر از آن اين بود که زمانِ محدودي براي ساختِ فيلم داشتيم و البته بودجه‌ي فيلم هم خيلي زياد نبود. راستش قرار بود فيلمِ جمع‌وجوري باشد. بنابراين ساختنِ اين فيلم اصلاً آسان نبود. دست‌کم در مقايسه با بعضي فيلم‌هاي ديگري که ساخته بودم بودجه‌اش کم‌تر بود.

امّا همکارهاي خوبي داشته‌ايد؛ مثلاً کريستين اسکات توماس.

کريستين که جواهر است رسماً. دوست دارم فيلم ديگري هم با او کار کنم.

و مشکلي با اين نداشت که بازي‌اش هم بايد جدّي باشد هم کُمدي؟

نه؛ نه واقعاً؛ کريستين استادِ اين کار است. کلّي تئاتر در کارنامه‌اش دارد. بازي در تئاتر بازيگر را به مرزِ باريکي که بين جدّي بودن و کمدي بودن است مي‌کشاند. گاهي آن‌قدر جدّي بازي مي‌کند که فکر مي‌کنيد اين آدم توي عمرش هيچ‌وقت نخنديده، ولي کافي است لبخندي به لب بياورد تا نيش‌تان باز شود. بازيگرهاي زيادي را مي‌شناسم ولي تعداد آن‌ها که صورت‌شان واقعاً مليح باشد کم است و آدم وقتي کريستين را مي‌بيند فکر مي‌کند کاش نخست‌وزير بريتانيا همچه مشاورِِ دل‌نشيني داشت.

معمولاً سياست‌مدارها اين‌قدر خوش‌سليقه نيستند. مي‌روند سراغِ بدترين‌ها؛ يا آن‌هايي که مردم با ديدن‌شان بگويند خدايا چه گناهي کرده‌ايم که بايد اين قيافه‌ها را تحمل کنيم؟ من پيشنهاد مي‌کنم اين فيلم را ببينند.

به‌خصوص که فيلم‌تان سياسي هم هست.

واقعاً سياسي است؟ من حتا بهش فکر هم نکرده‌ام.

تا منظورمان از سياسي چي باشد. کاملاً به‌روز است. معلوم است حادثه‌ي تلخي مثلِ 11 سپتامبر را پشتِ سر گذاشته و نگاهِ پُر از ترديدِ غربي‌ها به خاورميانه هم در آن هست.

تا اين حدّش را مشکلي ندارم، ولي دلم نمي‌خواهد کسي فکر کند فيلمِ سياسي ساخته‌ام. بله، دنيا روز به روز بيش‌تر دارد دچار سوءتفاهم مي‌شود. عجيب است که غربي‌ها هنوز بدبينانه به خاورميانه نگاه مي‌کنند. به‌هرحال يک روزي هم غربي‌ها حمله کرده‌اند به شرق و بخشي از شرق را مستعمره‌ي خودشان کرده‌اند. طبيعي است که شرق هم نگاه بدبينانه‌اي به غرب داشته باشد.

ولي به‌هرحال هيچ دو آدمي واقعاً شبيه يک‌ديگر نيستند. شايد اگر جاي دکتر آلفرد جونز با رئيسش عوض مي‌شد شيخِ يمني هم بدبينانه با داستان طرف مي‌شد.

رئيسِ جونز. عجب داستانِ مسخره‌اي مي‌شد! نه. ولي شيخِ يمن. نه فکر نمي‌کنم. شيخ از اوّلش هم خوش‌بين است. يکي از آن عرب‌هايي است که غرب و زندگي غربي را مي‌شناسد.

ولي هيچ‌وقت لباسِ غربي به تن نمي‌کند.

نه؛ چون نيازي به اين کار نيست. شيخ يمن عرب است و هويتِ عربي‌اش هميشه برايش از همه‌چيز مهم‌تر است. به‌عنوانِ يک عرب مي‌خواهد از غرب کمک بگيرد؛ چون مي‌داند پولِ آباد کردنِ يمن را دارد ولي دانش اين کار را ندارد.

راستي يوئن مک‌گرگور انتخابِ اوّل‌تان بود براي بازي در نقشِ دکتر جونز؟

بله، اگر راضي نمي‌شد اين نقش را بازي کند واقعاً گرفتار مي‌شديم. صورتش ترکيب غريب و پيچيده‌اي است از باهوشي و کم‌هوشي، از ميلِ به عاشق‌شدن و ميلِ به تنهايي، از شوخ‌طبعي و بي‌استعدادي در شوخ طبعي. يادم هست روزي که داشتيم درباره‌ي فيلم‌نامه حرف مي‌زديم نسخه‌اي از رمان هم دستش بود. همه‌اش مي‌گفت اين هم توي رمان هست؟ من هم مي‌گفتم هست. حرف‌هام که تمام شد گفت پس چه رمانِ خوبي بايد باشد. قبول است. توي اين فيلم بازي مي‌کنم! از اين شوخ‌طبعي‌اش خيلي خوشم آمد!

دقيقاً همين‌طور است که مي‌گوييد. وقتي اوّلِ فيلم مي‌بينيمش به هر چيزي مي‌خورد غير از مردي که قرار است دل به هري‌يت ببازد.

اتفاقاً راجع به اين خيلي حرف زديم. يوئن گفت به‌نظرت نهايتِ سنگ‌دلي نيست که فِرِد به مري مي‌گويد به نفع هر دوي ما است که تمامش کنيم؟ من هم گفتم نه. همين سئوال را از پُل تُردي هم پرسيد. يادم نيست تلفني پرسيد يا حضوري و بعد هم برگشت و گفت پُل هم نظرِ تو را دارد. اين چه دنيايي است؟ بعد دوتايي خنديديم.

البته قابليت‌هاي اميلي بلانت را هم نبايد دست‌کم گرفت.

بله، بله. يعني اگر اميلي نبود اين فيلم آن چيزي نمي‌شد که دلم مي‌خواست.

قبول داريد آن مليح‌بودني که درباره‌ي کريستين گفتيد درباره‌ي اميلي هم صادق است؟

بله، اميلي هم عالي است. يکي از خوش‌سليقه‌ترين بازيگراني است که مي‌شناسم و يکي از مرتب‌ترين‌ها. هميشه سروقت حاضر و آماده بود.

خب، دوباره برگرديم به داستانِ عاشقانه‌ي فيلم. چرا بايد فيلمي ساخت که داستانِ عاشقانه‌اش پايانِ خوشي داشته باشد؟

چون آدم‌ها دوست دارند اميدوار باشند که هميشه پايانِ خوشي دارند.

ولي واقعيت که اين‌طور نيست؛ هست؟

خيلي‌ وقت‌ها همين‌طور است؛ منتهاي مراتب آدم‌ها آن‌قدر براي رسيدن به اين خوشي مي‌جنگند که خسته مي‌شوند و آدمي که خسته باشد حوصله‌ي فکر کردن به هيچ‌چيز را ندارد. وگرنه آدم وقتي به کسي که دوستش مي‌دارد مي‌رسد يعني پايانِ داستان خوش بوده.

براي فِرِد هم همين‌طور است؟

فِرِد هم همين‌طور است. قرار نيست آدم‌ها از اوّل بدانند که آدم زندگي‌شان چه کسي است. زمان لازم دارند تا بفهمند که واقعاً در انتخابِ قبلي اشتباه کرده‌اند يا نه و البته اعتراف به اشتباه در انتخابِ قبلي اصلاً آسان نيست. آدم‌ها در اين موارد مغرورند. سعي مي‌کنند به روي خودشان نياورند که قبلاً چه اشتباهي کرده‌اند. امّا هيچ آدمي نمي‌تواند هميشه اشتباه کند. بالأخره وقتي مي‌رسد که بايد دست به انتخابِ درست بزند.

خب، اين‌جا هم فِرِد بايد اين کار را بکند هم هري‌يت؛ درست است؟

قاعدتاً بايد همين‌طور باشد.

و مقدّمه‌ي همه‌ي اين‌ها هم قبولِ پروژه‌ي پرورش ماهي قزل‌آلا در يمن است.

بله، چيزي که خيلي‌ها فکر مي‌کنند شوخي است. فکر مي‌کنند ممکن نيست. ولي واقعيت اين است که هيچ چيزِ ناممکني وجود ندارد. ماهي به آب احتياج دارد؟ خب سد مي‌زنيم. سد را خراب مي‌کنند؟ ماهي‌ها را مي‌کُشند؟ خب از پسِ همه‌ي ماهي‌ها که برنمي‌آيند. بالأخره چند تا ماهي زنده مي‌مانند. همان چند تا هم کفايت مي‌کنند براي اين‌که دوباره پروژه شروع شود.

اين يک‌جورهايي بازسازي دوباره‌ي زندگي فِرِد هم هست؛ همين‌طور زندگي هري‌يت.

بله، بايد از جايي شروع کنند. درست در لحظه‌ي نااميدي است که دوباره اميدوار مي‌شوند.

پس آن معجزه‌اي که اتفاق افتاده چي؟ برگشتنِ سربازِ مفقودِ بريتانيايي را مي‌گويم.

آن معجزه سرِ جايش است. يادتان باشد که هري‌يت وقتي خبر مرگِ سرباز را مي‌شنود به فِرِد مي‌گويد کاش فرصت داشتم او را بهتر و بيش‌تر مي‌شناختم. درواقع يک‌جور دل‌دادگي بدونِ شناخت است. براي همين بي‌سرانجام است. هر چيزي زمان لازم دارد و دل‌دادگي بيش‌تر. تا آدم‌ها يک‌ديگر را نسنجند به نتيجه نمي‌رسند.

فيلمِ بعدي‌تان قرار است چه‌جور فيلمي باشد؟

نمي‌دانم. دو سه تا فيلم‌نامه خوانده‌ام. همه‌شان را دوست داشته‌ام. شايد دوباره فيلمي عاشقانه بسازم. نمي‌دانم چرا، ولي اين روزها حس مي‌کنم دلم براي عاشق‌شدن تنگ شده. احتمالاً همين کار را بکنم. کار خوبي است به ‌نظرم.

راستي بالأخره نفهميدم رمان را خوانده‌ايد يا نه.

اي بابا، چه سئوالِ عجيبي! از پُل بايد بپرسيد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.