دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[دو]

تنهايي يک دونده استقامت

چند نکته در حاشيه سينماي متفاوت در ايران

 کسرا مقصودي
{ شناسه مقاله: 2434 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۲۳۵۴ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

چند کارگردان توي پاريس زندگي مي‌کنند؟ صدتا؟ دويست‌تا؟ هزارتا؟ هيچ اهميتي ندارد؛ مهم اين است که من توي پاريس زندگي مي‌کنم و هر روز صبح که چشم‌هايم را باز مي‌کنم، ايده‌ فيلم تازه‌اي به ذهنم رسيده است.
ژان‌لوک گدار در يک مصاحبه

وقتي از سينماي متفاوت حرف مي‌زنيم، در وهله اوّل، بايد تکليف يک نکته را روشن کنيم؛ اين‌که اين تفاوت، نسبت به چه سينمايي است؟ و اين فيلم متفاوت، در مقايسه با کدام فيلم‌ها، صاحب چنين صفتي شده است. خوب مي‌توانيم به ياد بياوريم، يا دست‌کم مي‌توانيم به تاريخ سينماي ايران رجوع کنيم و ببينيم که در سال‌هاي مياني دهه 1360، مشهورترين فيلم‌هايي که روي پرده سينماهاي تهران مي‌رفت، فيلم‌هاي کم‌تماشاگري بود که امروز آن فيلم‌ها را هم در رده سينماي متفاوت جاي مي‌دهند. مسأله‌اي که نبايد آن‌را فراموش کرد، اين است که سينماي متفاوت، ظاهراً، جايگزيني است براي سينماي تجاري. سينماي متفاوت، فيلم‌هايي را در بر مي‌گيرد که ساخته مي‌شوند تا چيزي به سينما اضافه کرده باشند و راه را براي فيلم‌هاي پس از خود هموار مي‌کنند. تکليف سينماي تجاري هم که روشن است؛ فروشِ بيش‌تر. و طبيعي است که سينماي متفاوت، باب سليقه هر تماشاگري نيست و تماشاگري که سينما را به چشم تفريحي نه‌چندان گران مي‌بيند، بي‌شک نمي‌تواند فيلم‌هاي متفاوت را جايگزين فيلم‌هايي کند که صرفاً براي سرگرم‌کردن مخاطب ساخته مي‌شوند.

مسأله اين است که سينماي متفاوت، فيلمي که قرار است با چنين عنواني شناخته شود، ظاهراً، بايد فيلم‌هاي هم‌عصر خودش فرق داشته باشد و اين فرق، اين تفاوتي که، قاعدتاً، مايه افتخار کارگردان فيلم است، صرفاً به مسائل تکنيکي برنمي‌گردد و اي‌بسا که نگاه کارگردان به سينما و تلقي و برداشت او از سينما، نقش بيش‌تري داشته باشد. در همان دهه 1360 که مشهورترين فيلم‌هايش، ساخته‌هايي کم‌تماشاگر بودند، فيلمي مثل «هامون» هم ساخته مي‌شود که، قاعدتاً، متفاوت‌ترين فيلم آن سال‌هاست؛ پيچيدگي روايت فيلم و استفاده بي‌حد کارگردان از موسيقي کلاسيک اروپايي و تلفيق داستان‌هاي شرقي و غربي، فيلم را به محصولي کاملاً متفاوت بدل کرده بود. «هامون» را چه دوست داشته باشيم و چه تلقي و برداشت کارگردانش را از سينما و دنياي اطرافش سطحي بشماريم، تأثيري در اين قضيه ندارد که «هامون» نه‌تنها نسبت به دوران خودش، که حتي نسبت به سينماي اين سال‌هاي ايران هم فيلم متفاوتي است و فارغ از هرگونه داوري، وقتي اين فيلم را ساخته‌هاي اخير کارگردانش مقايسه کنيم، اين تفاوت بيش‌تر به چشم مي‌آيد. کارگردان «هامون»، البته، در اين سال‌ها ترجيح داده است که آن پيچيدگي روايت و تلفيق داستان‌هاي شرقي و غربي را کنار بگذارد و داستان‌هاي ساده را به ساده‌ترين شکل ممکن روايت کند. تماشاگراني که در آن سال‌ها ديدن «هامون» را به فيلم‌هاي ديگر ترجيح دادند، احتمالاً، کم‌تر از تماشاگراني نيستند که ساخته‌هاي اخير اين کارگردان را ديده‌اند.

«کامبيز کاهه»، شش‌سال پيش، در همايش سينماي متفاوت در تهران گفت که «در سينماست که هميشه عمق و سطح، خاص و عام، با هم ترکيب مي‌شوند و در يک لحظه مي‌توانند جاي خود را به ديگري بدهند و به اين ترتيب، وقتي‌که رسانه‌اي مثل سينما جاذبه خود را از همين برهم‌خوردن مرزها مي‌گيرد، (يعني هنري است که از ترکيب هنر عامه‌پسند و خاص پديد آمده) چه‌قدر سخت مي‌شود قائل‌شدن به تجاري‌بودن يا هنري‌بودن يک فيلم.» [روزنامه همشهري، 2 آذر 81]

سينماي معمول و متداول ايران، سينمايي که شماري از منتقدان سينمايي آن ‌را سينماي تجاري مي‌دانند، قاعدتاً بايد با همان الگوهايي سروکار داشته باشد که سال‌هاي سال است در سينماي جهان امتحان پس داده و بخش اعظم سينماي آمريکا، اصلاً، براساس همين الگوها ساخته شده است. چيزي که به «ژانر» مشهور است، عملاً، همان پيروي از همان الگوهاست و فيلم‌هاي «ژانر» با اين‌که فيلم‌هاي محافظه‌کارانه‌اي هستند و از چارچوب خود قدمي پيش نمي‌آيند. و نکته اين است که اگر کارگرداني در فيلمش از اين چارچوب، از اين الگوها و آن‌چه به «ژانر» مشهور شده است، قدمي پيش بگذارد، يا اصلاً از اين چارچوب‌ها فرار کند و اين فرار از چارچوب را به‌شيوه‌اي کاملاً خودآگاهانه به نمايش بگذارد، کارش در محدوده سينماي متفاوت ارزيابي مي‌شود. مسأله اين است که هرقدر سينماي معمول و متعارف، سينمايي که به‌عنوان تجاري شناخته مي‌شود، به تماشاگرانش بستگي دارد و اصلاً مطابق سليقه آن‌ها پيش مي‌رود، سينماي متفاوت بستگي دارد به کارگردانش، به آدمي که ايده‌هايش را در باب سينما و دنياي اطرافش در قالب يک فيلم سينمايي ريخته است.

فيلم‌هاي تجاري، البته، گاهي به‌اندازه‌اي که کارگردان يا تهيه‌کننده فيلم خيال مي‌کنند نمي‌فروشد و گاهي فيلمي که عمداً پا را از محدوده چارچوب‌ها بيرون گذاشته است، به فروشي دست پيدا مي‌کند که مايه حيرت است. «گاوخوني» يکي از آن نمونه‌هايي است که نمايش عمومي چندان مناسبي نداشت و البته ظاهر متفاوت و غريب فيلم هم مانع از اين مي‌شد که هر تماشاگري، با هر سليقه‌اي، به تماشايش بنشيند، اما کارگردان فيلم، در مصاحبه‌اي گفته بود فيلمش را طوري ساخته است که به مذاق هر تماشاگري خوش بيايد و کافي است تماشاگران به داستاني که روي پرده شکل مي‌گيرد دقت کنند تا ديگر متفاوت‌بودن فيلم به چشم‌شان نيايد.

نمونه ديگر «تنها دوبار زندگي مي‌کنيم» است که در مقايسه با بسياري از فيلم‌هاي اين سال‌ها، در مرتبه‌اي بالاتر مي‌ايستد و البته در کمال حيرت، جايي در بخش اصلي جشنواره فيلم فجر نداشت. در «تنها دوبار زندگي مي‌کنيم» آن چارچوب‌ها و الگوهايي که پيش‌تر درباره‌شان حرف زديم، به روشن‌ترين شکل ممکن، زير پا گذاشته شده‌اند و کارگردان فيلم، از سر عمد، همه‌چيز را دگرگون کرده است. و اهميتي ندارد که شيوه روايي فيلم، تحت‌تأثير چه فيلم‌هايي است، مهم اين است که اين شيوه روايي، توي ذوق نمي‌زند و بين فيلم و تماشاگر فاصله نمي‌اندازد. داستان‌هاي جهان، به‌قولي، سال‌هاست که تمام شده‌اند و هيچ داستاني را نمي‌شود سراغ گرفت که حقيقتاً تازه باشد. اما هر داستاني را مي‌شود يک‌جور ديگر روايت کرد تا کهنگي‌اش به چشم نيايد و کارگردان «تنها دوبار زندگي مي‌کنيم» عملاً همين کار را کرده است. همه فيلم، درباره «انتقام» و «خاطره‌هاي ناخوش»ي است که ناگهان در جان شخصيت اصلي فيلم بيدار مي‌شود و او را به مسيري هدايت مي‌کند که هيچ معلوم نيست به کجا مي‌رسد.

و البته يکي از تازه‌ترين نمونه‌ها «آفريقا»ي هومن سيدي است که يک‌بار در جشنواره فيلم فجر روي پرده رفت و بعد به‌جاي آن‌که فرصتي براي نمايش در سينماها پيدا کند سر از سوپرمارکت‌ها درآورد. فيلمي بازيگوش، با ديالوگ‌هايي حساب‌شده، موقعيتي جفنگ (ابزورد؟) و پرداختي حرفه‌اي، ساخته‌ يکي از بااستعدادترين فيلم‌‌کوتاه‌سازانِ نسلِ جديدِ سينما. يک داستانِ آدم‌ربايي با چهار شخصيتِ اصلي. يک دختر و سه پسر. يکي از پسرها معمولاً حرف نمي‌زند. خيره است بيش‌تر. ظاهر فيلم خبر مي‌دهد از اين‌که قرار است با چه‌چيزي طرف باشيم. معلوم است با کارگردانِ فيلم‌ديده‌اي طرف هستيم که هم (مثلاً) بازيگوشي‌هاي تارانتينو را در سينما مي‌پسندد، هم شيوه‌ي روايي ايناريتو/ آرياگا را. همين است که شروعِ فيلم شباهت‌هايي دارد به عشقِ سگي. يک ويژگي فيلم هم، البته، اين است که هيچ شخصيتي نفرِ اوّل نيست؛ يعني آدمِ اصلي نيست. و همين، لابد، کار را سخت کرده بوده. تصوير و تدوينِ‌ فيلم هم ديدني از کار درآمده. (کار علي تبريزي) آفريقا، دقيقاً، فيلمي است از نسلِ جديدِ سينماي ايران و حاصلِ نگاهِ آن‌ها به سينما؛ تلاش براي رسيدن به سطحِ عمومي فيلم‌هاي مستقلّ امريکايي مثلاً. خب، بايد اميدوار بود که فيلمِ بعدي سيدي از اين هم بهتر باشد. آن‌وقت مي‌شود مطمئن شد که فيلم‌سازِ جوانِ خوبِ ديگري به سينماي ايران اضافه شده. به شرطِ اين‌که اجازه دهند فيلمِ بعدي فرصتي براي نمايشِ عمومي در سينماها پيدا کند.

دفاع از سينماي متفاوت، يا حرف‌زدن درباره آن، طرد يا نفي سينماي تجاري نيست؛ سينماي متفاوت، قاعدتاً، نمي‌تواند پاسخ‌گوي تماشاگراني باشد که فيلم مي‌بينند تا تفريح کنند و دو ساعت از يک‌روز را به خاطره‌اي خوش بدل کنند و طبيعي است که سينماي تجاري هم نمي‌تواند به کار تماشاگراني بيايد که در طلب چيزهاي تازه‌تري هستند. به يک هم‌زيستي نياز است تا سينماي تجاري و سينماي متفاوت، در کنار هم به حيات خود ادامه دهند و حيف که چندسالي است اين هم‌زيستي در سينماي ايران کم‌رنگ شده است.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.