دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[هشت]

جانِ شيفته

گفت‌و‌گو با آيدين آغداشلو به مناسبت ۷۲ سالگي‌اش

 مرجان صائبي
{ شناسه مقاله: 2422 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۲۵۱۲ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

آيدين آغداشلو هنرمندي چند وجهي است: تا به حال بيش از سه هزار نقاشي کشيده،12 جلد کتاب منتشر کرده، 500 هنرجو تعليم داده، بيش از 400 سخنراني ايراد کرده و سال‌ها گرافيست بوده است. اينها گفت‌و‌گو را با او سخت مي‌کند؛ از آن رو که نمي‌توان در يک گفت‌وگوي کوتاه، به تمام ابعاد هنري چنين شخصيتي پرداخت. با اين حال: آب دريا را اگـــــــر نتوان کشـيد /هم به قدر تشنگي بايد چشيد.

مرگ انديشي تقريباً در تمام آثار شما ديده مي‌شود. اين ذهنيت را از جواني داشتيد يا بعد از يک زماني به وجود آمد؟

در حقيقت اين مجموعه‌اي که از نقاشي‌هاي من در طول ۵۰ سال گذشته باقي مانده، اغلب مکاشفه‌اش در مورد مرگ بوده. اين نگاه از سنين جواني شروع شد. نمونه‌هاي متعددي که در همين زمينه به وجود آوردم اسم‌شان يا «خاطرات انهدام» بود يا «سال‌هاي آتش و برف» و همه اينها به مسأله فنا و انهدام اشاره داشتند. در اولين نمايشگاهي که برگزار کردم، تعدادي از نقاشي‌هاي رنسانسي من با همين موضوع «خاطرات انهدام» به نمايش درآمدند و اين در سال ۱۳۵۴ بود، يعني نزديک به ۴۰ سال پيش. وقتي که حدوداً 30 ساله بودم.

تحت تأثير چه چيزي اين نگرش در ديدگاه‌تان به وجود آمد؟

آرام‌آرام شکل گرفت؛ واقعاً تحت‌تأثير چيز خاصي نبود. اين نگرش همراه با کليت نظاره‌اي که از سنين جواني به هستي داشتم به‌عنوان يک بخش عمده پديدار شد و در طول سال‌ها قوي‌تر شد؛ فکر مرگ به‌عنوان قطعي‌ترين امري که در جهان وجود دارد؛ چون مرگ قطعي است ولي حتي رويش و به دنيا آمدن قطعي نيست. اين براي من هميشه جالب و در عين حال ترسناک بود. اينکه هر چيزي را که نگاه مي‌کردم، فکر مي‌کردم چه عمر دير پا داشته باشد و چه زود سپري شود، به هر حال خواهد مرد. از يک کوه گرفته تا يک بوته کوچک سرسبز. خُب اين بنيان انديشگي من بود که فقط فلسفه نبود. فلسفه صرف نبود. بلکه نگاه کردن به چيزهايي بود که دائماً در اطراف ما تغيير شکل مي‌دهند، آدم‌هايي که دوست‌شان داريم از ميان مي‌روند و ناپديد مي‌شوند. اين تفکر از کنجکاوي و تعقيب و نگريستن به وجود آمد و وقتي به وجود آمد ـ چون بيان و بروز ذهني‌ام نقاشي بود ـ ناچار خودش را در نقاشي ظاهر کرد و زمينه‌هاي اوليه‌اش تا ۳۰ سالگي شکل گرفت ولي بعد از آن در اکثر کارهاي من ديده شد

نيچه مي‌گويد: هنر تنها راه فرار از پوچي براي انسان است. آيا رفتن سراغ سوژه هنر و دستمايه کردن آثار هنري، نقبي است به همين مسأله و شما يک ديدگاه اين چنيني داريد؟

حتماً دارم. ببينيد شکل بيشتر کارهاي من که نمايشِ از ميان رفتن اشياء و آثار هنري زيباست، در زندگي شخصي من يک روند کاملاً بر عکس را طي کرده. در نقاشي‌هايم همه چيز متلاشي، شکسته و در حال زوال است که کاملاً مخالف چيزي است که در زندگي معمولي من رخ مي‌دهد. يعني من هيچ وقت هيچ چيزي را نمي‌شکنم و به‌عنوان يک مرمتگر سعي مي‌کنم به اشياء در حال زوال تجديد حيات ببخشم و آنها را به روزگار قبلي خودشان، يعني اوج جلال زيبايي برگردانم.

يعني اين پارادوکس نفس ديدگاه شماست؟

بله، با ديدن است که آدم به رستاخيز توجه مي‌کند. به هر حال زوال هميشه در راه است و ما با مرمت اثر، آن را به تأخير مي‌اندازيم. وقتي يک قطعه خط يا نگار‌گري يا يک ظرف سراميک را مرمت مي‌کنم، در حقيقت سعي مي‌کنم مرگ آن را به تأخير بيندازم. به هر حال تا آدم نبيند کوششي نمي‌کند. بنابر اين من اين زوال را مي‌بينم و آن رابه نمايش در مي‌آورم و در کار‌هايم آشکار مي‌کنم که چقدر حيف است يک ظرف سفالي هزار ساله از بين برود. پس اين يک جور آگاهي دادن است وقتي آن‌ را نقاشي مي‌کنم، در حقيقت ديگران را در اين اضطراب و اندوه و حسرت و افسوسي که از زوال و مرگ دارم شريک مي‌کنم. ولي در عين حال چون اين را مي‌بينم پس برايم مسأله مهمي مي‌شود که در جاهايي که مي‌توانم، جلوي اين زوال را بگيرم و تا جايي که مي‌توانم آن را به تأخير بيندازم. پس يک جور رفتار موازي است: يعني نمايش زوال و در عين حال عملاً به تأخير انداختن زوال.

اين موازي بودن عمل و هنر چه تأثيري دارد؟ خيلي‌ها هستند که دغدغه‌هايشان غير از اثرشان جاي ديگري به فعل در نمي‌آيد. چه چيزي باعث مي‌شود نقاشي به ابعاد ديگر زندگي شما اين قدر نزديک باشد؟

نقاشي حاصل دغدغه‌هاي انسان است و اين دغدغه‌ها در همه يکسان نيست. بنابراين اگر کسي مرگ‌انديش است يا تغزلي کار مي‌کند و هر اثرش جشني در ستايش حيات است، اينها آدم‌هاي مختلفي هستند. حال چطور مي‌شود که هرکسي صاحب دغدغه خاصي مي‌شود، همان‌طور که اشاره کردم، برمي‌گردد به تجربه حياتش و لطف و حسن عرصه هنر هم در همين نکته است که هر کس قصه خودش را تعريف مي‌کند

در اصل منظورم ادغام هنر با زندگي روزمره شماست. معمولاً دغدغه هنرمند کل زندگي روزمره‌اش را تحت‌الشعاع قرار نمي‌دهد...

اين حرف درستي است. اگر اين طوري باشد خودش نشانه موفقيت است. ولي به هر حال چيزي که زياد ديده‌ام و تا به حال تعقيب کرده‌ام اين است که هر اثر هنري حاصل جمع خود آگاه و ناخودآگاه انسان است، اينکه ناخودآگاه چه طوري خود آگاه را وادار به شکل‌گيري مي‌کند، در کار هر هنرمندي يک قصه و ماجراست. وقت‌هايي کار «خود‌آگاه» شديد است و وقت‌هايي «ناخودآگاه» اين زمينه را فراهم مي‌کند. در کارهاي هر هنرمندي اين مجموعه و همراهي را مي‌بينيم. نمي‌خواستم بگويم کشمکش، چون هميشه هم کشمکش نيست، يک وقت‌هايي پاسخ سازنده و خوبي به وجود مي‌آيد. بنابراين اگر بخواهيم عميق‌تر نگاه کنيم، جواب را بايد در جاي دروني‌تري جست‌وجو کنيم، اينکه واقعاً يک اثر چقدر بازگو‌کننده مجموعه جهان ذهني هنرمند مي‌شود؟! هر بار بايد اين مسير را براي هر اثر هنري تعقيب کنيد. شما اشاره مي‌کنيد کارهاي من با دغدغه‌هاي اصلي زندگي‌ام در هم تنيده شده و به نوعي آن را بازگو مي‌کند. من اين را به نوعي موفقيت کارم تلقي مي‌کنم

نکته جالبي که در مورد کارهاي شما وجود دارد اين است که به چند دوره زماني تقسيم نمي‌شوند، بلکه اين دوره‌ها به صورت موازي در زمان حرکت کرده‌اند. مثلاً مجموعه خاطرات انهدام را سال ۵۴ به نمايش گذاشتيد و يک ماه پيش هم از اين مجموعه آثاري روي ديوار رفت...

درست مي‌گوييد. مي‌شود دوره‌ها را پيدا کرد ولي اين دوره‌ها پياپي نيستند، به اين معنا که دوره‌‌اي تمام شود و بعد يک دوره ديگر شروع شود.

معمولاً يک تفکر خودش را در يک دوره بروز مي‌دهد ولي شما هميشه به دوره‌هاي قبلي رجعت داشتيد. مثل اينکه چند دغدغه هميشگي داشته‌ايد که هر بار به شکلي تازه سراغ‌تان مي‌آمده...

براي من هميشه همين‌طوري بوده و اين دغدغه‌ها کم و زياد شده‌اند. يک وقت دغدغه انهدام نقاشي‌هاي قرن پانزدهم و هنردوره رنسانس اروپا را داشتم، براي همين نيم رخ‌ها را مي‌کشيدم و منهدم مي‌کردم که آغاز کار من بود، يعني اصلاً کل قصه «خاطرات انهدام» با نقاشي‌هاي دوره رنسانس ايتاليا و مخصوصاً کارهاي «ساندرو بوتيچلي» شروع شد.

چرا؟

براي اينكه به تاريخ هنر علاقه داشتم.

هنر دوره رنسانس ايتاليا چرا اين قدر مجذوب‌تان کرد؟

يک باره اتفاق نيفتاد. در حقيقت تعريف آدم براي پيدا کردن يک نشانه براي زيبايي و کمال، بستگي به جست‌وجو و علاقه‌اش دارد. در همان مقطع من هنر دوره رنسانس ايتاليا را کشف کرده بودم که برايم خيلي مهم بود. به نمونه‌ها نگاه مي‌کردم و کارهاي «بو‌تيچلي» برايم زيبا بود. اولين نمونه‌هايي که قرار بود زيبايي در آنها مجسم و منهدم شود، برمي‌گشت به تعريف من از نهايت زيبايي، که در آن دوره نقاشي دوره رنسانس ايتاليا و کارهاي «بوتيچلي» بود. طبيعي بود که زيباترين را سراغ و بعد آن را منهدم کنم . ولي بعد‌ها، در عين اينکه جايگاه اين زيبايي را نگاه داشتم و هنوز هم برايم يکي از چند مظهر کمال و زيبايي است، زيبايي‌هاي ديگري را سراغ کردم. بعد از انقلاب اين نهايت کمال و زيبايي را در هنر ايران هم سراغ کردم و به اين ترتيب شروع کردم به منهدم کردن خوشنويسي‌ها و نگارگري‌ها و اشياءسفالي و همه چيزهايي که فکر مي‌کردم در اوج کمال و زيبايي و جواني قرار دارند.

يعني در اصل دوره‌هاي موازي نقاشي شما به تعريف‌هاي موازيتان از مظاهر زيبايي برمي‌گردد تا نفس تفکر زوال‌انديشي؟

 دقيقاً همين طور است. بنابراين هنوز هم اگر در جايي، عنصري براي من آرام آرام شکل بگيرد و به اين نتيجه برسم که يکي از آن مظاهر کمال و زيبايي است، به طرفش مي‌روم که شايد قبلاً هم در آن زمينه کار نکرده باشم؛ مثلاً اين سراميک‌هاي شکسته‌اي که اخيراً در مجموعه کار‌هايم ظاهر شده‌اند و ظرف‌هاي سفالي لعاب‌دار، معروف به «ظرف‌هاي مينايي» که ۸۰۰ سال پيش در کاشان و رِي نقاشي مي‌شدند، براي من جايگاه خيلي بالايي پيدا کرده‌اند و حس ستايش مرا از يک‌شئ ارزشمند زنده کرده‌اند. با شيفتگي به آنها توجه کرده‌ام و عشق ورزيده‌ام ـ البته قبلاً هم عاشق‌شان بودم ولي در دوره‌اي، علاقه و دلبستگي من بيشتر مي‌شود ـ حالا اغلب کارهايي که مي‌کشم با همين سراميک‌هاي دوره سلجوقي و ايلخاني است. اينها دغدغه‌هاي ذهني من است که گاهي پررنگ و گاهي کم‌رنگ مي‌شوند.

شرايط اجتماعي ما چه تأثيري در توجه شما به هنر گذشته ايران داشت؟

خُب در دوره قبل از انقلاب هم به آثار هنري ايران و جهان اسلام علاقه داشتم، منتها به تدريج حس کردم که اين کمال و زيبايي را که در هنر جهان غرب و دوره رنسانس ايتاليا سراغ مي‌کردم، مي‌توانم معادلش را در جاي ديگري هم سراغ کنم. شروع به کار کردم و نتيجه هم برايم جذاب شد. در حقيقت اين توجه بيش از آنکه به زمينه‌هاي اجتماعي برگردد، زمينه شخصي برايم داشت.

 يکي از قديمي‌ترين نمونه‌ها که درسال ۵۹ کشيدم، اتاق خواب مادرم بود که اتاق سرد و ساکت و ساده‌اي بود و من نگار‌گري يک فرشته واژگون شده را به درِ اتاق مادرم اضافه کردم و در اصل دوره «شفاعت فرشتگان» هم از همين جا شروع شد. اين فرشته نگارگري شده، غرقِ رنگ و طلا بود و زيبايي آن، اتاق سرد را گرم مي‌کرد.

چه شد شيفته نقاشي دوره رنسانس ايتاليا يا نگارگري‌هاي ايراني شديد؟

نفاست هر اثري براي من خيلي مهم بود.

نفيس به چه معنا؟

 نفيس يعني ظريف و به دقت کار شده و استادکارانه، يعني هر چيزي که نشانه قدرت اجرايي و پيروزي انسان هنرمند بوده. هنرمندي که از طريق به وجودآوردن اثر هنري، معناي خودش را تثبيت مي‌کند و بستگي به اين دارد که نقاشي که اين دغدغه را دارد، چه چيزي را نفيس اطلاق مي‌کند، ممکن است مثل «راشنبرگ» يک نقاشي دوره باروک برايش نفيس باشد، ممکن است براي کسي يك مجسمه چيني زيبا باشد يا براي کسي نقاشي ماتيس که از چند خط ساده تشکيل شده درهمين حد نفيس باشد. اين زيبايي در اعتبارها و علاقه‌هاي مختلف فرق مي‌کند. براي خود من قدرت اجرايي فوق‌العاده و ظرافت و کار استادانه‌اي که روي اثر مي‌شد، آن را تبديل به يک اثر نفيس مي‌کرد، چون براي خود من هم هميشه شيوه اجرايي مهم بوده و خود من هم هميشه يک استاد‌کار هم بودم ولي در خيلي‌ جا‌ها ممکن است اين جنبه مهم نباشد.

مخصوصاً در نقاشان مدرن...

بله. بنابراين اين برمي‌گردد به روحيه و نحوه کار و تعريف‌شان ازاينکه چه چيزي نفيس است، يعني اين لفظ «نفيس» را نثار چه اثري مي‌کنند. مقايسه‌اي در کار نيست که کدام واقعاً نفيس‌تر است. يک اثر ماتيس مي‌تواند نفيس‌تر از يک نقاشي دوره رنسانس باشد ـ که هست ـ منتها ظاهرش فرق مي‌کند. اگر کسي دغدغه‌اش اين باشد که يک اثر نفيس وقتي منهدم مي‌شود چقدر غم‌انگيز است، ممکن است به جاي اينكه نگارگري رضا عباسي را مچاله کند، يک طراحي از ماتيس را مچاله کند! آن برمي‌گردد به جهان دروني هنرمند و تعريف‌هايش، که برتري قطعي هم ندارند.

دغدغه مجموعه «سال‌هاي آتش و برف» هم زمان با «خاطرات انهدام» شکل گرفت؟

کمي بعد از خاطرات انهدام بود. حدوداً در سال ۱۳۵۵ يا 1356. آرام آرام شکل گرفت. سال‌هاي آتش و برف در حقيقت تضاد را در مجموع جهان اطراف جست‌وجو مي‌کرد. مثل خود آتش و برف. اولين نمونه‌هايش آدم‌هايي بودند با کله‌هاي چوبي که خيال مي‌کردند موقعيت فاخر و مناسبي دارند ولي وضعيت‌شان با پس‌زمينه‌شان منافات دارد و اغلب در پس زمينه‌اي سرد برفي قرار دارند يا يک اتفاقي دارد برايشان مي‌افتد ولي خودشان متوجه نيستند.

سال‌هاي «آتش و برف»هنوز هم برايتان ادامه دارد؟

بعضي وقت‌ها بله. دوره «سال‌هاي آتش و برف» به اندازه دوره «خاطرات انهدام» مفصل نيست و کمتر است. شايد به خاطر اينکه جنس و نوع پيامش جاي گسترش نداشت ولي هنوز هم وقتي دلم تنگ مي‌شود بر مي‌گردم و در همان زمينه کار مي‌کنم.

آخرين کارتان در اين زمينه مربوط به چه سالي مي‌شود؟

سه سال پيش.

اگر مروري به دوره‌هاي مختلف نقاشي شما داشته باشيم، مي‌توانيم بگوييم کارهاي «خاطرات انهدام» از همه دوره‌ها به خود‌تان نزديک‌تر است؟

هم «خاطرات انهدام» و هم دوره‌اي که در طول ۲۰ سال گذشته ـ و بعضي وقت‌ها نه چندان تعداد زياد ـ به وجود آورده‌ام به نام «شفاعت فرشتگان»، که آدم‌هايي ايستاده‌ و تنها هستند و حس تلخي دارند. ولي معمولاً اضافه شدن نگار‌گري يک فرشته ـ با رنگ‌هاي درخشان طلايي و لاجوردي و سبز و قرمزـ به اين تنهايي و بيچارگي، رنگ و جلا مي‌دهد.

شفاعت فرشتگان از چه تفکري مي‌آيد؟

خيلي شخصي است. همه اينها در حقيقت تک چهره‌هاي خودم هستند که فکر مي‌کنم نقاشي است که هميشه به زندگي من معنا داده است.

که از‌‌ همان تصوير اتاق مادرتان مي‌آيد؟

بله ولي خيلي فاصله افتاد. آن نقاشي را ساختم و سال‌ها گذشت و سال ۱۳۷۲ دوباره به آن برگشتم. آنها را دوست دارم چون به نوعي براي من نشان‌دهنده تداوم اميد است. نقاشي براي من هميشه نجات‌بخش بوده و زندگي را برايم زيبا و رنگارنگ و قابل تحمل کرده و در همه اين نقاشي‌ها اين اتفاق برايم مي‌افتد؛ از اتاق خواب مادرم تا کارهاي ديگر.

بهترين کار‌هايتان کدام‌ها هستند؟

نمي‌توانم بگويم ولي نزديک‌ترين به خودم «شفاعت فرشتگان»‌اند. مجموعه «شفاعت فرشتگان» شرح درون من است. به نوعي ولي مجموعه‌هاي ديگر شايد نشانه‌هاي دغدغه‌هاي مختلفي باشند که آمده و رفته‌اند. و اين برمي‌گردد به اينكه کار و مهارت‌هاي من چه بوده‌اند. طبيعتاً کارهاي مرمتي و اصلاح خوشنويسي‌هاي قديمي و بازسازي نگار‌گري‌ها، تأثيرشان در مجموعه‌اي که به نام «خاطرات انهدام ـ مشرقي‌ها» نام گذاري کردم، خيلي واضح ديده مي‌شود. يا علاقه من به تاريخ هنر و هنر جهان غرب و دقت زيادي که در زمينه آثار دوره‌هايي مثل دوره رنسانس ايتاليا پيدا کردم، زمينه‌ساز به وجود آمدن نقاشي‌هاي مغربي شد. طبيعتاً هر اثر هنري بازگو‌کننده درون و بازگو‌کننده معناي دروني هنرمند است. آدمي که نوع زندگي مرا با اين علاقه‌ها و مهارت‌ها گذرانده باشد، کار‌هايي که به وجود مي‌آورد نمايشگر اين علايق و مهارت‌هاست.

غير از اين دوره‌ها، دوره‌هاي متفرقه زيادي کماکان در کنار هم در کارتان وجود داشته مثل «ارگ بم» و غيره. به نظرتان کدام مجموعه از کار‌هايتان در تاريخ هنر جايگاه مهم‌تري دارند؟

نمي‌دانم. شايد براي چشم و دل مردم ما نمونه‌هاي «خاطرات انهدام ـ مشرقي‌ها» نزديک‌تر باشد و معنا را بيشتر منتقل کند. شايد براي يک چشم دور‌تر مجموعه‌ «خاطرات انهدام مغربي» گويا‌تر باشد.

در اين سال‌ها، دغدغه جديدي به ذهن‌تان آمده که فکر کنيد در قالب مجموعه‌هايي که تا به حال کار کرده‌ايد نمي‌گنجد؟

چرا دارم، تجربه‌هاي تازه‌اي را دنبال مي‌کنم که خارج از وجودم نيست ولي شکلش متفاوت است و معمولاً تا اين تجربه‌ها به جايي نرسد آنها را عرضه نمي‌کنم و اين تمرين‌ها را تبديل به نقاشي نمي‌کنم. «تضادي» که در مجموعه «سال‌هاي آتش برف» مرکزيت حضور داشت، به نوع ديگري در اين تمرين‌ها درحال شکل‌گيري است.

تبلیغات

 

 

مرتبط در این شماره

تئاتر امروز ایران

بر این «هالو»‌40 سال عمرگذشته است

جشن نامه

اين زمان‌نوردي را آيا معنا و جادويي است؟

یک دانشکده هنری

براي اهالي فردا

دلسوزِ فرهنگِ اين سرزمين

پژوهشگر ِ سربه پايين

هنرمندي بدونِ ادا و اطوار

تنها چيزي که به دادش رسيد نقاشي بود

در ِباغ سبز

موسيقي ايران

بر شانه غول

از همکاري با همايون راضي‌ام

به اندازه کافی جسارت دارم

رابطه اقبال و ابتذال

خوشبختيم که دو شجريان داريم

آواز ايراني در بستر تغييرات*

حکايت آن دلنشين لالايي

اخلاق‌مدار و حرفه‌اي

خاطره شیرین یک همکاری

نمايش ايراني

خاطره شاد از پایین شهر

آقای تمام عیار

افتاده‌حالي‌اش تمامي ندارد

آينه تمام‌قد گرفتاري‌هاي مردم

طهران شما و تهران ما

هنر امروز

وال استريتِ هنر خاورميانه

شانلِ شماره پنج

در نکوهش فضاي واسطه‌گري حاکم بر حراج‌ها

خاندان مديچي؛ الگويي براي مجموعه‌داران ما

وضع اعراب و ايراني‌ها بهتر از ترک‌ها بود

تي‌شرت شيخ محمد را ۲۰۰ هزار دلار فروختند

بايد به كار همه هنرمندان بها داد

لزوم بازنگري در پديده حراج

يادداشت ماه

هنر نابازار

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.