دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[هفت]

تنها چيزي که به دادش رسيد نقاشي بود

آيدين آغداشلو به روایت خودش

 
{ شناسه مقاله: 2421 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۲۴۵۸ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

پسر بچه با هوش و پرکاري بود. پسربچه بد لباسي که پولدار نبود. به دنبال راه فراري مي‌گشت که از اين زندگي سخت فرار کند. زندگي‌اي که وقتي کمي بيشتر از ديگ نان در مي‌آورد تا بخورد، به او تشر مي‌زدند که کافي است و پرخوري کار درستي نيست!

پدر اين بچه هميشه دير به خانه مي‌آمد. بيشتر وقت‌ها با دوستانش در کافه‌ها دور هم جمع مي‌شدند. مادر بچه او را به دنبال پدر مي‌فرستاد تا به خانه بازگرداندش. بچه هم راه مي‌افتاد و به همه جا براي پيدا کردن پدرسَرک مي‌کشيد. وقت‌هايي که پدر را در تابلونويسي «رسام» پيدا مي‌کرد، برايش دلپذير بود. براي اينکه بوي رنگ و روغن و نقاشي‌هاي عجيب و زيبايي که همه جا نصب بود، دنيايي بود که در آن مي‌شد همه چيز را فراموش کرد. پدر در کنار آقاي رسام مي‌نشست و او نقاشي مي‌کشيد. يکي از اين نقاشي‌ها بعد از گذشت سال‌هاي طولاني هنوز طوري در خاطر آن بچه مانده که مي‌تواند آن را دوباره بکشد؛ نقاشيِ بزرگي بود که توسط يک نقاش روسي به نام «ماک» کشيده شده بود و کودک در حيرت اينکه نقاشي به اين بلندي را چطور مي‌شود کشيد؟!. پسر کوچک وقتي پدر را در اين محيط مي‌يافت، ديگر براي رفتن به خانه پاپي پدر نمي‌شد واين اتفاقات در شهر رشت و محل تولد اين کودک داشت مي‌افتاد.

در ۵ سالگي براي اولين بار به تهران رفت و درآنجا صورت دختر کوچکي را نقاشي کرد؛ همان موقع اطرافيان شلوغ کرده بودند که اين بچه نقاش مي‌شود و تکليف او‌‌ همان زمان مشخص شد. اينکه بايد نقاش شود!

يک روز پدر، پسر بچه را نزد دوستش «استاد حبيب محمدي» برد و تماشاي نقاشي‌هاي او باز هم دنياي شگفت‌انگيزي را به روي پسر باز کرد. در‌‌‌ همان سن کم و با‌‌‌ همان ذهنيت کودکانه متوجه شد که نقاشي به غير از دشت و درخت مي‌تواند چيز ديگري هم باشد. حبيب محمدي شهر رشت را با ساختمان‌ها و شيرواني‌هاي سفيد نقاشي مي‌کرد، نقاشي‌هايي که خيلي تزئيني نبود، اما خود واقعيت بود؛ ‌‌‌همان کوچه‌اي بود که چند دقيقه قبل پسر از آن گذشته بود

همين طور شد که اتفاقات، تکه تکه کنار هم جمع شدند و اصلاً مثل فيلم‌هاي «تام و جري» لامپي در سرش روشن نشد که فکر بکري به ذهنش برسد و بگويد از فردا قرار است نقاش شوم. اما بسياري از موانع معمول در راه نقاشي هم برايش به وجود نيامد: کسي گوشش را نکشيد که چرا نقاشي مي‌کشي که تشويق هم شد، البته نه چندان. اولين جايزه‌ را در نمايشگاه نقاشي دبيرستان «جم قلهک» برد. نفر دوم شد و يک جعبه آبرنگ جايزه گرفت و نقاشي با آبرنگ را با‌‌‌ همان جعبه شروع کرد.

پدرش مهندس معمار بود که وقتي از روسيه فرار کرده بود، هيچ مدرکي همراه خودش نياورده بود، به همين خاطر به ناچار مهندس وزارت راه شده بود و جاده مي‌ساخت، اما طراح خيلي خوبي هم بود. بعضي وقت‌ها اين بچه را مي‌نشاند و برايش طراحي مي‌کرد و توضيح مي‌داد که نيم رخ آدم چه شکلي است، که اگر کله را بزرگ بکشي کاريکاتور مي‌شود و اگرمعمولي بکشي، مي‌شود آدم معمولي!

از اينجا بود که اين دَر باز شد. دَري که اين بچه فکر مي‌کرد اگر دور و برش بپلکد و بازش کند، داخل آدم مي‌شود. آدم متفاوتي مي‌شود ـ و اشتباه نکرده بود. آن دَر، آن بچه و خيلي‌هاي ديگر را داخل آدم کرد و به آنها جايگاه داد. هرچند در آن لحظه اين بچه نمي‌دانست قرار است چه اتفاقي بيفتد و به کجا برسد و اينکه سال‌ها بعد وقتي در سن ۷۲ سالگي در کلينيک دراز کشيده تا آمپول بزند، پرستار در حقش لطف و احتياط بيشتري مي‌کند، چون مي‌شناسدش و مي‌داند که نقاش است. چه کسي اين توجه را به معناي دقيق کلمه در موضع ديگري مي‌تواند تجربه کند؟! چطوري مي‌تواند کسي به آن پرستار بگويد «هرچند اين يارو نقاش است ولي آدم مهمي نيست»! نمي‌شود! بنابراين اين جايگاه به خاطر کار زيادش به او تعلق گرفت. اين فيض جايگاهي بود که آسان به‌دست نمي‌آمد و در عين حال آسان هم از دست نمي‌رفت.

کتابخانه کوچکي داشت با نزديک به ۲۰۰ جلد کتاب. پيش خودش فکر مي‌کرد جلد اين کتاب‌ها قشنگ نيستند. پس براي همه ۲۰۰ کتاب جلد کشيد، اين نشانه نبوغ نبود. نشانه بد پيله بودن و‌‌ رها نکردن بود.

اين دَري که باز شد تمام قصه نبود. هرچند بچه در را باز کرد و داخل شد؛ اما کار عظيمي لازم بود تا بتواند راه‌اش را ادامه دهد.

سالي که وارد دانشکده هنرهاي زيباي تهران شد ۱۲۰ نفر ديگر با او بودند که امروز فقط ۳۰ نفر از آنها نقاش شده‌اند. بقيه يا جانش را نداشتند يا نخواستند، چون عاقبت قصه قطعي و معين نبود و مزدش هم مشخص نبود. نقاشي را ياد گرفت و بعد از آن، هر اثري که به وجود آورد براي اين بود که آن دَر را باز نگه دارد، چون اين دَر بسته مي‌شد و هيچ تضميني به باز ماندنش نبود و او بايد در را باز نگه مي‌داشت؛ با کار زياد و خواندن و دنبال کردن که آسان هم نبود. انگليسي را پيش خودش ياد گرفت تا توضيحات پاي نقاشي‌ها را بخواند. نقاشي‌هايي را کپي کرد که هيچ رنگي جز طيف خاکستري‌هاي مختلف در آن ديده نمي‌شد.

تابلويي از «علي اکبر ياسمي» شاگرد کمال الملک هست که خود نقاش را نشان مي‌دهد: نقاش در اتاقش نشسته، سه پايه ندارد و بوم را به طاقچه تکيه داده و پا‌هايش را دور خودش جمع کرده و دارد نقاشي مي‌کشد. از اين فقيرانه‌تر ممکن نيست. همين پسر در ۱۳ سالگي در اتاقي که در منزل خاله‌اش به او و مادرش داده بودند، مشغول کشيدن صورت شوپن اثر دلاکروا بود که از پشت پنجره يک پسر جوان خوش‌قيافه سرش را به شيشه چسبانده و داشت داخل اتاق را تماشا مي‌کرد. و وقتي ديد يک پسر کوچک ـ مثل علي اکبر ياسمي ـ بومش را به طاقچه تکيه داده و دارد نقاشي مي‌کشد، دَر را باز کرد و داخل اتاق آمد و به پسر کوچک گفت: مي‌داني چه مي‌کشي؟ کودک پاسخ داد: بله دارم کار دلاکروا را کپي مي‌کنم. پسر بزرگ‌تر گفت: مي‌داني صورت کيست؟ کودک نمي‌دانست. پسر بزرگ‌تر گفت: اين فردريک شوپن است. پسر کوچک تعجب کرد. پسر بزرگ‌تر گفت: نقاشي اما فقط اين نيست.

فکر نکني که اگر ديگران به تو مي‌گويند نقاش پس تو نقاش هستي! بعد از آن پسر بزرگ به ژنو رفت و در نامه‌هايي که براي پسر کوچک ‌فرستاد براي او توضيح داد نقاشي چيست. آن پسر بزرگ‌تر داريوش شايگان بود. اگر داريوش شايگان آن شب از پشت پنجره داخل اتاق را تماشا نمي‌کرد، اين بچه سر از کجا در مي‌آورد؟! اگر آقاي معين افشار يک کتابچه کوچک را به او هديه نمي‌کرد و پسر بچه آن کتاب را نمي‌بلعيد؛ بچه سر از کجا در مي‌آورد؟ عالم و آدم جمع شدند، مراقبت کردند، نوازش کردند، حمايت کردند تا اين بچه سر از جاي درستي در بياورد. البته خود پسر بچه هم هيچ‌ کوتاه نيامد. بعد‌ها سر کار رفت، نقاش مشهوري شد، کارهاي احمقانه‌ هم زياد کرد، برنامه تلويزيوني گذاشت، شغل دولتي گرفت و... اما تنها چيزي که هميشه به دادش رسيد نقاشي بود. هر وقت که در زندگي زمين خورد، هر جا که کم آورد و سختي کشيد و دشنام شنيد، نقاشي به دادش رسيد. در تمام عمرش هر وقت عرصه بر او تنگ مي‌شد، تنها مي‌ماند، بي‌پول مي‌شد، مواخذه مي‌شد؛ جمله‌اي را دائماً تکرار مي‌کرد. «نقاشي مي‌کشم درست مي‌شود»! هر بار هم که نقاشي کشيد درست شد. حالا هم در سن ۷۲ سالگي هيچ جمله‌اي غير از آن براي نجاتش وجود ندارد.

تبلیغات

 

 

مرتبط در این شماره

تئاتر امروز ایران

بر این «هالو»‌40 سال عمرگذشته است

جشن نامه

اين زمان‌نوردي را آيا معنا و جادويي است؟

یک دانشکده هنری

براي اهالي فردا

دلسوزِ فرهنگِ اين سرزمين

پژوهشگر ِ سربه پايين

هنرمندي بدونِ ادا و اطوار

جانِ شيفته

در ِباغ سبز

موسيقي ايران

بر شانه غول

از همکاري با همايون راضي‌ام

به اندازه کافی جسارت دارم

رابطه اقبال و ابتذال

خوشبختيم که دو شجريان داريم

آواز ايراني در بستر تغييرات*

حکايت آن دلنشين لالايي

اخلاق‌مدار و حرفه‌اي

خاطره شیرین یک همکاری

نمايش ايراني

خاطره شاد از پایین شهر

آقای تمام عیار

افتاده‌حالي‌اش تمامي ندارد

آينه تمام‌قد گرفتاري‌هاي مردم

طهران شما و تهران ما

هنر امروز

وال استريتِ هنر خاورميانه

شانلِ شماره پنج

در نکوهش فضاي واسطه‌گري حاکم بر حراج‌ها

خاندان مديچي؛ الگويي براي مجموعه‌داران ما

وضع اعراب و ايراني‌ها بهتر از ترک‌ها بود

تي‌شرت شيخ محمد را ۲۰۰ هزار دلار فروختند

بايد به كار همه هنرمندان بها داد

لزوم بازنگري در پديده حراج

يادداشت ماه

هنر نابازار

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.