دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[پنج]

طهران شما و تهران ما

 بابک حميديان
{ شناسه مقاله: 2413 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۲۴۲۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

آقاي احمدي سلام؛

چند روز پيش همسايه‌ي دلپذيرم بابک چمن‌آرا خبر از ضيافت زادروز شما داد و دعوتم کرد. پذيرفتم به شرط نوشتن نامه‌اي براي شما و از همان چند روز پيش ناز و عشوه‌ي کلمات شروع شد و من خالي‌ترين مخلوق خداوند از هر واژه‌اي و کلمه‌اي در تلاشم تا چيزکي بنويسم. نوشتن کار سختي است.

اگر در مسير نامه بارها به شما سلام مي‌کنم به اين دليل است که يادم داده‌اند که سلام اسم خداست و ياد خدا همواره مرا از آلودگي‌هاي پيرامونم دور نگه مي‌دارد.

آقاي مرتضي احمدي سلام.

اگر از حال ما بپرسيد حال ما خوب است ولي شما باور نکنيد لطفاً. اين «ما»، من و سايه‌ام هستيم. اين «ما» به نمايندگي از هيچ دسته، گروه يا نسلي اينجا نيست. من يک شهروند معمولي هستم پر از انزوا که بار سايه‌ام را هم به دوش مي‌کشم به زور و مترصد اينکه روزي بتوانم از روي سايه‌ام بپرم به ناکجا و خلاص. اين من منزوي سعي مي‌کند که خودش را درگير هيچ اتفاق آرائي نکند در اين روزگار که مي‌ترسد از جمع‌انديشي. پس اگر مي‌گويم ما، به کسي برنخورد لطفاً که اگر خورد... . (سه نقطه)!

سلام آقاي احمدي.

از اين پراکنده‌گويي‌ها خوشحال نيستم ولي چه کنم؟شهروندي هستم خرد، رشديافته همچون قارچي کوچک پاي برج ميلاد که سايه‌اش مدت‌هاست نمي‌گذارد آفتاب بگيرم و حظ ببرم. خوش به حال‌تان که تهران شما هزار نشانه دارد از زندگي. آقاي احمدي، تهران من مدت‌هاست توي کماست! مي‌توانم اگر روزي وقت گران‌تان مال من شد، ساعت‌ها احساس شرمساري کنم از لکه‌ي چرکي به نام تهران امروز که ما (من و سايه‌ام را عرض مي‌کنم)، که ما را بلعيده به هزار نيرنگ و حتي تفاله‌مان را هم پس نمي‌دهد به طبيعت که احساس کنيم پس‌مانده‌مان مفيد است براي رشد يک شمعداني.

آقاي مرتضي خان احمدي سلام.

شرمنده‌ايم از اينکه نشان يأس مهري است که رنگ نمي‌بازد از روي پيشاني‌مان که هرروز بيش از روز قبل، وا مي‌خوريم در هزار توي غم انگيز خران بزرگ به دنبال قرصي نان که آبروداري کند پيش در و همسايه. تا هيچ‌کس نفهمد که حسرت خوردن پسته‌ي خام تابستان امسال ماند بر دل‌مان. اشتباه نکنيد اين جمله‌ي آخر نقل قول از عزيز راننده‌اي بود که لختي فرصت درددل يافت و چون رود جاري شد. وگرنه من و سايه‌ام خدا رو شکر چند باري پسته خام نصيب‌مان شد، ما دست‌مان به دهان‌مان مي‌رسد هنوز. شرمنده‌ايم آقاي احمدي که اينقدر پريم از ملال. چون نمي‌دانيم اگر جوان هستيم دقيقاً چي هستيم (يعني چي هستيم دقيقاً). نمي‌دانيم چه چيز خوشحال‌مان مي‌کند و چه چيز ناراحت. فقط ياد گرفته‌ايم مطمئن باشيم هيچ چيز راضي‌کننده نيست در اين جهان. خوش به حال‌تان که تهران شما طعم بستني زعفراني دارد، آقاي احمدي. تهران من تصوير بي‌وقفه‌ي هرج و مرج است و اين من، اين بار البته بدون سايه‌ام شرمسارم از الان براي آيندگان که چيزي ندارم تعريفي از نشانه‌هاي فرهنگ عامه تهران که مرا بلعيد امروز و پس نداد.

تهران ما چيزي ندارد که بخواهيم به آن افتخار کنيم، بي‌تعارف؛ به غير از پياده‌روهاي ترميم شده که بعضاً لجن چند سال تلمبار شده را بالا مي‌آورد روي پاچه‌ي شلوار ما از لاي موزائيک‌هايش.

آقاي احمدي سلام

بي‌مقدمه عرض مي‌کنم بي‌احوالپرسي که در تهرانِ شما آدم‌ها براي هم و براي فردا هم زندگي مي‌کنند. براي شب يلدا و انار و براي حافظ. در تهرانِ من اما روابط در لحظه هزار رنگ مي‌گيرد. همين الان هستند عزيزان دلپذيري که چشم ندارند مرا به عنوان حتي فرزند بزرگ خانواده‌ام قبول کنند چه رسد به شاگرد دسته چهارم حرفه بازيگري. ولي با نقاب دل فريب لبخند از ديدن من بسيار زياد خوشحال هستند. چه کنيم ديگر اين از موهبات زندگي شهري امروز است که انار مصنوعي ويترين انارفروشي‌ها شده تا در تمام طول سال باعث ترشح اسيد معده راننده‌اي باشد که در ترافيک گير افتاده ولي مسوول رساندن مسافرش به مقصد است و دستش به آب انار ترش و شيرين و ملس نمي‌رسد عين 365 روز سال !

آقاي مرتضي احمدي عزيز سلام.

مطمئن هستم حرف‌هايم هيچ تأثيري ندارد که گوش همه پر است از واژه‌هاي پرگره از بسته‌هاي پيشنهادي تا گفتمان فرهنگي، از هزار اصطلاح به درد نخور. فردا صبح همين جمع منتظر خواهيم بود تا ببينيم ظهر قيمت دلار چه تغييري کرده و اينکه بالاخره قيمت محصولات افتخارآفرين ايران خودرو و سايپا پايين مي‌آيد براي فصل سرما يا نه! خوش به حال‌تان که در تهران شما اگر کسي دوچرخه حتي داشت، آن را از هيچ جنبنده‌اي دريغ نمي‌کرد که دوست داشت لذت سواري با هرکولس نصيب همه باشد. در تهران من جواني و سواري مال مرغوب‌زاده‌هاست که تصوير پوسيده لعبتکان خمارشان در صندلي مجاور راننده رنگ حسرت شده براي نامرغوب‌زاده‌ها. تهران شما بوي شله‌زرد مي‌دهد. در تهران من ماست و خيار، يک بسته‌ي کارخانه‌اي است در فروشگاه‌هاي شهروند. کسي حال درست کردنش را ندارد. خوش به حال ما آقاي احمدي که پينوکيو را از شما داريم براي روزهاي اکبري، براي خاطره بازي و بد به حال فرزندان‌مان که در قالب اسپايدرمن‌ها و بت‌من‌ها يک شهر را در خيال به آتش مي‌کشند و همچون سلحشوري فاتح لذت مي‌برند از روزگار. همين ديروز خواندم جايي که پسر جواني در محله‌ي نظام‌آباد، چند روز پيش‌تر با کارد قصابي افتاده به جان مردم خيابان و حدود 30 نفر را آش و لاش کرده و باعث مرگ دختري 17 ساله هم شده. او بعد از بازجويي اعتراف کرده که صدايي در سرش فرمان مي‌داده براي اين کار! که البته پرونده‌اش را با مُهر مصرف شيشه بستند و تمام.

آقاي احمدي از پدربزرگم سال‌ها قبل که مي‌توانست حرف بزند شنيده بودم لوطي‌ها و لمپن‌ها و لات‌هاي آن دوران با تيزي، خطي به يادگار روي صورت حريف مي‌انداختند به نشانه‌ي ثبت قلمرو. درست است؟آخ که شما بزرگ‌ترها بودن‌تان از پاييز زيباتر است. شما هزار رنگ زيبا داريد و ما به خاکستري مطلق راضي شده‌ايم. چه کنيم؟

آقاي مرتضي احمدي ما نسل تبليغات بي‌سر‌و‌ته تلفن‌هاي همراه هستيم براي اينکه دائماً از هم باخبر باشيم که خداي ناکرده خيانت نکنيم. نسل آموزشگاه‌هاي علمي براي قبولي در کنکور. شما نسل سيني بزرگ باميه اول بازار هستيد. ما، آقاي احمدي نسل آموزشگاه‌هاي بازيگري هستيم براي بازيگر شدن براي پول و ماشين، چون بهمان گفته‌اند خوشگليم براي پرده. شما آقاي احمدي شاهد افتتاح تئاتر سعدي در لاله‌زار هستيد، شاهد اولين اکران سينما کريستال. خوش به حال‌تان چون از لاله‌زار براي ما فقط سيم لاکي مانده و لامپ کم‌مصرف و تجاوز موتورسوارها از پياده‌رو و خيابان و آسمان و جوب با چندتايي کليد، پريز با مارک دلند که بالاخره نفهميديم اين اسم براي کليد گريز بهتر است يا براي رب گوجه فرنگي.

راستي گفتم لاله‌زار؟ شرط مي‌بندم دو نسل بعد از من حتي ندانند که سينما کريستال در کدام شهر بوده در ايران. خسته‌تان کردم از ياسيات، شرمنده‌ام. آقاي احمدي شما هزار چيز داريد و ما هزار چيز نداريم از نشانه‌هاي حيات شهرمان. خوش به حال شما که شاهرگيد هنوز براي تهران که تهران هنوز از دريچه‌ي شما نفس مي‌کشد و خوش به حال ما که در کنار شما نفس مي‌کشيم. کاش تهران ما هم مثل تهران شما بود.

آقاي مرتضي احمدي بزرگ... خداحافظ

تبلیغات

 

 

مرتبط در این شماره

تئاتر امروز ایران

بر این «هالو»‌40 سال عمرگذشته است

جشن نامه

اين زمان‌نوردي را آيا معنا و جادويي است؟

یک دانشکده هنری

براي اهالي فردا

دلسوزِ فرهنگِ اين سرزمين

پژوهشگر ِ سربه پايين

هنرمندي بدونِ ادا و اطوار

تنها چيزي که به دادش رسيد نقاشي بود

جانِ شيفته

در ِباغ سبز

موسيقي ايران

بر شانه غول

از همکاري با همايون راضي‌ام

به اندازه کافی جسارت دارم

رابطه اقبال و ابتذال

خوشبختيم که دو شجريان داريم

آواز ايراني در بستر تغييرات*

حکايت آن دلنشين لالايي

اخلاق‌مدار و حرفه‌اي

خاطره شیرین یک همکاری

نمايش ايراني

خاطره شاد از پایین شهر

آقای تمام عیار

افتاده‌حالي‌اش تمامي ندارد

آينه تمام‌قد گرفتاري‌هاي مردم

هنر امروز

وال استريتِ هنر خاورميانه

شانلِ شماره پنج

در نکوهش فضاي واسطه‌گري حاکم بر حراج‌ها

خاندان مديچي؛ الگويي براي مجموعه‌داران ما

وضع اعراب و ايراني‌ها بهتر از ترک‌ها بود

تي‌شرت شيخ محمد را ۲۰۰ هزار دلار فروختند

بايد به كار همه هنرمندان بها داد

لزوم بازنگري در پديده حراج

يادداشت ماه

هنر نابازار

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.