دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[یک]

خاطره شاد از پایین شهر

گفت‌و‌گو با مرتضي احمدي

 
{ شناسه مقاله: 2409 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۲۵۲۸ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

«مرتضي احمدي» آبان ماه 90 ساله شد و به همين بهانه قسمت دوم ضربي‌خواني‌هايش با نام «صداي تهرون 2» توسط مرکز موسيقي بتهوون به انتشار درآمد. قسمت اول اين آلبوم دو سال پيش در تولد 88 سالگي او منتشر شده بود و حالا مجوز اين آثار هم گرفته شده است. او همان قدر که اهل تئاتر است، اهل موسيقي است. دوبلور است، بازيگر سينما و تلويزيون است و همه اينها را نيز در حد اعلا انجام داده است. شايد درست‌ترين تعريف را «حسين عليزاده» از او کرده است: «استاد احمدي، من را ياد علي‌اكبر شهنازي مي‌اندازد كه استاد من بودند. ما هميشه وقتي ياد خاطرات مي‌افتيم، برايمان غم‌انگيز هستند اما مرتضي احمدي جزو خاطرات شاد ملت ايران است. ما فکر مي‌کنيم، تهران به عنوان يك شهر مهاجرنشين، چندان هويتي ندارد؛ اما وقتي در خانه مرتضي احمدي را مي‌زنيم، متوجه مي‌شويم كه مردم ايران هويت داشتند و چقدر هم شاد بودند.» به بهانه تولدش و انتشار اثرش «بابک چمن آرا»- مدير مرکز موسيقي بتهوون- و «عباس غفاري»- با او به گفت‌و‌گو نشستند:

چطور است که کسي که از زورخانه شروع کرده، عاشق فوتبال بوده و در تيم راه آهن به طور حرفه‌اي بازي و حتي مربيگري کرده، به سمت تئاتر و تماشاخانه مي‌رود؟

اين فعاليت‌ها همگي هم‌زمان بوده است. از کودکي فوتبال بازي مي‌کردم و برايم جدي بود. هنر هم از همان زمان شروع شد. مادر من صداي بسيار خوبي داشت، وقتي برايمان لالايي مي‌خواند، ساعت‌ها به او نگاه و آوازهايش را تکرار مي‌کردم. در دبستان هم دور هم که جمع مي‌شديم، براي ديگران مي‌خواندم. کم کم يک تيم محلي درست مي‌کرديم. نزديک راه آهن، زمين بزرگي پيدا کرديم که صاحبي نداشت، انگار براي ما گذاشته بودند. خواستيم آنجا را درست کنيم، به سختي، سنگ‌ها را با دامن مي‌برديم. يک روز آقايي خيلي شيک که چند نفري هم دور و برش بودند و به او احترام بسياري مي‌گذاشتند، آمد و گفت شما داريد چه کار مي‌کنيد؟ گفتيم زميني پيدا کرديم و مي‌خواهيم فوتبال بازي کنيم. بعد از چند روز ديديم، چند نفري بنا با بيل و کلنگ آمدند که فهميديم به دستور رئيس راه آهن بوده است. بعد از مدتي، به ما پيشنهاد دادند که يک تيم براي راه آهن درست کنيم که اتفاقاً تيم خيلي خوبي شد و تعدادي از اعضاي آن به شکل حرفه‌اي وارد فوتبال شدند.

اين مربوط به چه سالي است؟

سال 1322

منظورتان همين زميني است که هنوز هم در راه آهن هست؟

بله. من بچه همان جا هستم. در اولين بازي‌اي که انجام داديم، 11 گل خورديم، تازه تيم حريف اصلاً بازي نمي‌کرد. فقط سرشان را گرم کرده بودند. رئيس راه آهن يک بار به من گفت که چرا تيم ضعيف است؟ گفتم ما ورزشکار زياد داريم، اما شما دستور داديد انتقال به تهران قدغن است. اين مشکل را حل کرد و تعدادي ورزشکار از جنوب و تبريز به راه‌آهن آمدند. همچنان تا سال 1324 فوتبال بازي مي‌کردم تا اينکه کارم در تئاتر زياد شد و از نظر جسمي، هم ديگر نتوانستم بازي کنم. حتي زورخانه رفتن را هم ترک کردم و فقط در خانه ورزش مي‌کردم.

شما بعد از آن با تعدادي از دوستان‌تان تماشاخانه ماه را راه مي‌اندازيد و بعد از مدتي نيز آنجا را ترک مي کنيد. چرا؟

آقايي فروشنده کفش مردانه بود و بازي ما را ديده و خوشش آمده بود. گفت سرمايه مي‌گذارد تا يک تماشاخانه راه بيندازيم. ما هم قبول کرديم و براي ساختن آن واقعاً زحمت کشيديم تا سالن راه افتاد. با هنرپيشگان مطرح آن روز هم قرارداد بستيم. بعد از مدتي او ديد، مشتري زياد است، به طمع اينکه به ما زياد پول ندهد، ما را بسيار اذيت مي‌کرد و سرانجام هم عذر ما را خواست.

در آنجا بيشتر نمايش‌هاي خارجي کار مي‌کرديد يا ايراني؟

نه، خودمان چيزهايي مي‌نوشتيم و کار مي‌کرديم يا از ديگران مي‌گرفتيم. آقاي عبدالحسين کامکار که البته شهرت چنداني هم نداشت، براي ما مي‌نوشت و آثاري مثل قهوه‌چي و... را به اجرا درآورديم که همه‌شان کمدي بودند.

بعد از آن هم به تالار فرهنگ رفتيد.

بله. آنها دنبال هنرپيشه مي‌گشتند و من هم دنبال جايي مي‌گشتم که پيش‌پرده بخوانم. بليت مي‌خريدم و ساعت‌ها مي‌نشستم تا شايد من را قبول کنند. البته هنرپيشگان آن تالار خيلي به من توهين مي‌کردند، بعد از مدتي هم خسته شدند و با خودشان فکر کردند که من مي‌روم جلوي تماشاچيان، آنها هم به من فحش مي‌دهند و خلاصه من بي‌خيال اين کار مي‌شوم. يک روز، پرويز خطيبي مرا ديد و گفت اينجا چه کار مي‌کني؟ گفتم مي‌خواهم پيش‌پرده بخوانم. شعري به من داد و گفت برو حفظ کن و در سانس اول جمعه که بيشتر جاهل‌مسلک‌ها مي‌آمدند، قرار شد آن پيش‌پرده را بخوانم. آن سال شايعه شده بود که 36 ميليون دختر از اروپا به ايران مي‌آيند و به همين خاطر غوغايي شده بود. شعر در همين زمينه بود. من مي‌خواستم با لباسي ظاهر شوم که شبيه ديگر پيش‌پرده‌خوانان نباشد، به همين خاطر لباس جنوب شهري پوشيدم. خيلي ترسيده بودم. يک دفعه ناخودآگاه رفتم جلوي جمعيت. مصطفي پورتراب – آهنگساز- آن زمان سرپرست ارکستر بود و به من کمک بسياري کرد. آن موقع نمي‌دانستم «فالش خواندن» چيست و او در سال‌هاي پيش‌پرده‌خواني‌ام به من کمک بسياري کرد و گردن من، حق زيادي دارد. خلاصه وسط شعر، مردم شروع به دست زدن کردند و کار من گرفت. همان شب با حقوق 100 تومان با من قرارداد بستند که پول زيادي بود.

رقم زيادي بوده است، آنقدر که مافياي 100 توماني مصدق معروف بود.

دقيقاً. با اينکه من از طرف رئيس کل راه‌آهن معرفي شده بودم، ماهي 45 تومان حقوق داشتم.

از همان تالار فرهنگ کار با آقاي خطيبي را شروع کرديد؟

بله. من پيش‌پرده‌هاي سياسي – انتقادي تند مي‌خواندم و ديگران اين کار را نمي‌کردند. احمد دهقان - رئيس ساواک- نمي‌گذاشت کسي کار خلاف کند. خطيبي هم پيش‌پرده‌هايي را که در تئاتر تهران خوانده نمي‌شد، مي‌آورد تئاتر فرهنگ تا من بخوانم. مثلاً پيش‌پرده‌اي به نام «من يه وکيلم» خواندم که شعر آن، اين بود: «يارو که شده وکيل مردم/ بدتر شده از هزار تا کژدم» يا در شعر انبار گندم مي‌خواندم: «لفظ حمال نگويم به وزير و به وکيل/ تا به حمال ستم ديده جسارت نکنم.» البته اينها براي من خيلي گران تمام مي‌شد، مدام من را مي‌بردند کلانتري و شهرباني و گاه هم کتکم مي‌زدند. اما بين دهه 20 تا 30 آزادي نسبي برقرار بود.

براي هر نمايش، پيش‌پرده جداگانه‌اي استفاده مي‌شد؟

بله. گاهي در تعويض صحنه‌ها براي اينکه حوصله مردم سر نرود، 3-2 پيش‌پرده خوانده مي‌شد. هم مردم و هم صاحبان تئاتر، پيش‌پرده‌ها را بسيار دوست داشتند، به طوري که اگر من را مي‌گرفتند، پول مي‌دادند تا من را آزاد کنند.

تئاتر فرهنگ، همين تالار فرهنگي است که هم اکنون وجود دارد؟

نه. اسم تئاتر پارس که هم اکنون در لاله‌زار است، در گذشته فرهنگ بود که يک آتش‌سوزي در آن اتفاق افتاد و سالن را بعدها در بازسازي کوچک کردند.

شما با آقاي نوشين هم کار کرديد؟

به طور مستقيم نه، البته نوشين در حق همه ما به جز کساني که در تئاتر تهران کار مي‌کردند، حق استادي دارد، چون تئاتر تهران از نظر سياسي با ما فرق داشتند، بچه‌هاي تئاترهاي ديگر يا توده‌اي بودند يا تمايلات چپ‌گرايانه داشتند. در آن زمان پاتوق‌هايي براي روشنفکران بود، مثلاً کافه نادري، پاتوق شعرا و نويسندگان بود. کافه قنادي لاله‌زار هم پاتوق نوازنده‌ها و خواننده‌ها بود و تئاتر فرهنگ بوي چپ مي‌داد و تالار تهران بوي راست.

با اين حساب شما هيچ گاه تجربه حضور در تئاتر تهران را داشتيد؟

من تا سال 1327 در تالار فرهنگ بودم، بعد از آنجا، به خاطر اختلافاتي رفتم و تئاتر تهران من را دعوت به همکاري کرد. آقاي حالتي، گرمسيري و استپانيان هم به آنجا آمدند، البته همچنان دستور از طرف نوشين به ما مي‌رسيد. يک بار تمام اهالي تئاتر با همديگر متحد شدند و گفتند که بايد در سود نمايش‌ها، به صورت مساوي با صاحبان تئاترها شريک شوند. اتحاديه هنرپيشگان آن دوران باني اين کار شد و نوشين پشت قضيه بود. همه تئاترها هم در اين اقدام شريک شدند تا اينکه بعد از کودتاي 28 مرداد، صاحبان تئاترها فرصت خوبي پيدا کردند. به ما تهمت توده‌اي زدند و بيرون‌مان کردند. شرايط هم به گونه‌اي نبود که صدايمان درآيد. مثلاً خانم شهلا رياحي را گفتند که اصلاً درگير اين جريانات نبود يا رفيع حالتي که از روس‌ها متنفر بود.

در واقع با کودتاي 28 مرداد دوران طلايي تئاتر تمام مي‌شود؟

من بارها در مصاحبه‌هايم گفته‌ام. 28 مرداد تنها يک کودتاي سياسي نبود، ابعاد فرهنگي و اقتصادي زيادي داشت. از آن زمان تئاتر ايران مُرد و نوشين و بسياري ديگر مثل شباويز و خيرخواه فراري شدند و رفتند. تئاتر فرهنگ به تئاتر پارس تبديل شد و ديگر کاملاً فعاليت‌هايش عوض شد. وقتي تمام هنرپيشه‌ها رفتند، تعدادي زن بدنام را از کره و... آوردند و آبروي تئاتر را بردند. اصلاً افت تئاتر لاله‌زار به همين خاطر بود.

در آن زمان «سياه بازي» يک هنر تخصصي در تئاتر بود و همه کس نمي‌توانست در آن بازي کند. تعدادي سياه در آن زمان بودند که واقعاً شاهکار بودند. گاهي در عروسي‌ها از ساعت 8 صبح تا 3 نيمه شب، برنامه اجرا مي‌کردند و هر لحظه‌اش مردم را به خنده مي‌انداختند. هيچ کدام‌شان هم سواد نداشتند، اما برنامه را حتي بدون يک تپق اجرا مي‌کردند.

که اين هنر هم از بين رفت.

بله، همه رفتند. حسين يوسفي، مهدي مصري و خيلي‌هاي ديگر. از ميان آنها تنها سعدي افشار مانده است. ارحام صدر هم در اصفهان به شيوه خودش کار مي‌کرد. از سال 40 به بعد، وزارت فرهنگ و هنر بزرگ‌ترين صدمه را به گروه‌هاي تئاتر سنتي زد، آنها را عضو خودشان کرد و به آنان حقوقي مي‌داد و خيلي‌هاي آنها خانه‌نشين شدند.

بعد از آن دوران شما چه کاري انجام داديد؟

من به اهواز رفتم و هفت سال آنجا ماندم. يک روز رئيس راديوي اهواز سراغم آمد و من را به کار دعوت کرد. در راديو اهواز خيلي تلاش کردم، اما نتيجه‌اي که مي‌خواستم نگرفتم.

ترانه «گل‌پري جون» يکي از ماندگارترين آثاري است که توسط شما به اجرا درآمده است؟

مرحوم تفکري که هم نوازنده خوبي بود و هم هنرپيشه خوبي، اين ترانه را ساخت تا خودش بخواند. صداي خوبي هم داشت. اما خيلي چاق بود و من به او مي‌گفتم که تو نمي‌تواني اين ترانه را بخواني، آخر هم سر اجرا نفسش گرفت و من با خانم مهين پويا اين ترانه را خوانديم که دو سال روي صحنه بود. من هنوز هم نمي‌دانم، اين ترانه چه ويژگي‌اي داشت که اين چنين مشهور شد. البته اولين ضربي‌اي بود که خوانده مي‌شد و فکر مي‌کنم براي همين هم گرفت.

با توجه به اينکه شعرهاي ضربي‌خواني چندان بار معنايي ندارد، اين موسيقي چه ويژگي‌اي دارد که اينچنين مورد استقبال قرار مي‌گيرد؟

گذشتگان چيزي براي ما نگذاشتند که بر اساس آن بتوانيم حرفي بزنيم، تنها چيزهايي شنيديم. ضربي‌خواني را بيشتر نوازندگان دسته‌هاي روحوضي با سازهايي چون تار، کمانچه، ضرب، قره‌ني، ويولن و... مي‌نواختند. قطعات هم خيلي خشک و بي‌روح بود تا در سال 1327 من فکر کردم، ريتم دليل اصلي موفقيت «گل پري جون» بوده است. ضمن اينکه به ضربي‌ها، لحن آواز دادم که اتفاقاً گرفت.

اصلاً چرا تئاتر روحوضي به اين نام معروف شد؟

ببينيد در گذشته در عروسي‌ها، هنرمندان گوشه زاويه‌هاي ديوار مي‌نشستند و برنامه اجرا مي‌کردند. خواه‌ناخواه تعدادي نمي‌توانستند برنامه‌ها را ببينند تا اينکه آحمد آقاي مؤيدباشي، روي حوض الوار مي‌زند و برنامه هايش را آنجا مي‌خواند تا همه بتوانند آن را ببيند. به همين خاطر به تئاتر روحوضي معروف شد. بعدها ارکسترش هم کامل شد.

اجراي پيش‌پرده‌خواني، تا قبل از «حسن کچل» تنها در تئاترها باب بود، چطور در اين فيلم خوانده شد؟

زماني که حسن کچل ساخته مي‌شد، حال خانم من خيلي بد بود و ديگر اميدي نداشتم. از خانه تکان نمي‌خوردم. علي حاتمي به من گفت که بروم استوديو تا حال و هوايم عوض شود. گفتم نمي‌خوانم. اصرار کرد تا سرانجام قبول کردم. شعر را که به من داد، خوشم آمد. ساعت 1 رفتم استوديو، ساعت 2 شب تمام شد. همين طور مي‌خواندم. ساعت 11 شب، علي حاتمي به من گفت که مي‌رود خانه و من نتيجه را به او خبر دهم. با خودم فکر مي‌کردم اين قطعه از من يادگاري مي‌ماند، براي همين اينقدر وسواس داشتم، طوري که کسي که ضرب مي‌زد، انگشتانش تاول زده بود. اما من و نوازنده ضرب، خودمان توانستيم موزيک متن درست کنيم.

شما يک بار هم به همراه «ناصر فخرآرايي» به اتهام ترور شاه دستگير شديد. ماجراي آن دستگيري چه بود؟

من با ناصر فخرآرايي، وقتي در تيم راه‌آهن بوديم، آشنا شدم. او در لاله‌زار بود و وضع مالي بدي داشت، آنقدر که تمام خرجش را من مي‌دادم. ناصر بعد از مدتي رفتارش عوض شد و به اصطلاح پولدار شد. يک بار به من گفت فردا در دانشگاه، مراسمي است که شاه هم در آن حضور دارد، با من مي‌آيي؟ گفتم برويم. وقتي مي‌خواستيم برويم دانشگاه، هيچ‌کس جلوي ما را نمي‌گرفت. وقتي شاه آمد، يک دفعه اسلحه‌اي درآورد و به شاه شليک کرد. بعد از هر طرف به او تيراندازي کردند و او را درجا کشتند. درها را بستند و گفتند، کسي حق ندارد، بيرون برود. نوبت بازجويي من که شد، از من پرسيدند، چطوراينجا آمدي؟گفتم با ناصر خان آمده‌ام. من را گرفتند و تا ساعت 4 بعد از نيمه شب چندين بار استنطاقم کردند، مدام هم سوال تکراري مي‌کردند. ديدند که هيچ چيز را کم و زياد نگفتم، بالاخره من را تحويل پدرم دادند، مشروط بر اينکه از تهران خارج نشوم. نشان به آن نشان که ديگر نه سراغ ما آمدند و نه هيچ خبر ديگري شد. بعدها فهميدم که اينها همه سياه‌بازي و بهانه‌اي بود براي اينکه حزب توده را منحل کنند.

افت تئاتر لاله‌زار باعث شد تا شما جذب راديو شويد؟

نه. من هم زمان که در تئاترها به عنوان پيش پرده خوان فعاليت مي‌کردم، به راديو هم دعوت شدم و برنامه‌هاي زنده بسياري اجرا مي‌کرديم. فعاليت هايم در را ديو تا زمان انقلاب نيز ادامه داشت.

در راديو هم بسياري سعي کردند تا از ضربي‌هاي شما تقليد کنند که اين اتفاق نيفتاد. چرا؟

همان طور که گفتم کسي در ضربي خواني موفق است که اصالتا اهل جنوب شهر تهران بوده و با آن فرهنگ آشنا باشد. يعني بايد با آن فرهنگ و آن مردم رشد کرد و استخوان ترکاند. در اين صورت است که مي‌داند بچه‌هاي تهران چه مي‌خواهند. کمتر کسي است که در اين زمينه موفق شد، حتي ايرج که کوچه باغي خوانده است، آواز را همراه آن کرده است.

يعني نتوانسته کوچه باغي را به طور کامل بخواند؟

کاملاً نه.

در آن زمان هنرپيشه‌هاي تئاتر، چندان از سينما خوششان نمي‌آمد. شما چطور وارد سينما شديد؟

ببينيد، اتفاقاً آن زمان سينمايي‌ها از تئاتری‌‌هاي خوششان نمي‌آمد. خيلي از بازيگران سينما مثلاً ناصر ملک مطيعي با بچه‌هاي تئاتر خوب نبودند. خيلي‌هايشان البته در تئاتر موفق نبودند و بعد در سينما اوج گرفتند. ضمن اينکه بازيگران تئاتر يک ويژگي دارند، وقتي به آنان گفته مي‌شود که فلان کار را انجام بده، مي‌خواهند دليل آن را بدانند. يعني مي‌پرسند: چرا؟ معمولاً کارگردانان از اين وضعيت خوششان نمي‌آيد. بازيگر تئاتر براي چه 3 ماه تمرين مي‌کند؟ چون بفهمد که مي‌خواهد چه کاري انجام دهد؟ در حالي که در سينما اين طور نيست. به همين خاطر است که به اهالي تئاتر مي‌گويند هنرمند، اما به سينمايي‌ها چنين لقبي نمي‌دهند، چون سينما صنعت است.

شما جزو خاطره انگيزترين دوبلورهاي ايراني هستيد. از کارتون‌هايي که دوبله کرديد تا کارهايي که براي بزرگسالان انجام داديد، اين نقش‌ها را خودتان انتخاب مي‌کرديد يا مديران دوبلاژ به شما مي‌گفتند؟

مدير دوبلاژ مي‌گفت. من خودم هيچ وقت حوصله مديريت دوبلاژ نداشتم.

چرا دوبله ما در آن زمان تا اين اندازه اوج داشت و سطحش عالي بود؟

آن زمان همه براي کارشان ارزش قايل بودند. ما بايد نقش هايمان را حفظ مي‌کرديم، مثلاً مرحوم مقبلي حتي يک بار هم از گوشي استفاده نکرد. تا به ديالوگ اشراف نداشتند، کاري را ضبط نمي‌کردند. به همين خاطر يک فيلم سينمايي ممکن بود چهار روز طول بکشد، اما الان يک فيلم سينمايي را دو ساعته تمام مي‌کند. براي همين است که هيچ کدام از اين دوبله‌ها به تنتان نمي‌چسبد. منوچهر اسماعيلي، رسول زاده، خسرو شاهي و ديگران در آن زمان کارهاي مهمي مي‌کردند که هنوز هم خاطره انگيز است. ما کارمان را دوست داشتيم و براي دوبله، براي هنرپيشگي راديو و... مدام – حتي در کوچه و بازار- دنبال صداهاي تازه مي‌گشتيم.

شما گويا خطاطي هم مي‌کرديد.

بله. من بهترين شاگرد عمادالکتاب بودم، البته در حسابداري خطم خراب شد، چون بايد تند مي‌نوشتم.

تبلیغات

 

 

مرتبط در این شماره

تئاتر امروز ایران

بر این «هالو»‌40 سال عمرگذشته است

جشن نامه

اين زمان‌نوردي را آيا معنا و جادويي است؟

یک دانشکده هنری

براي اهالي فردا

دلسوزِ فرهنگِ اين سرزمين

پژوهشگر ِ سربه پايين

هنرمندي بدونِ ادا و اطوار

تنها چيزي که به دادش رسيد نقاشي بود

جانِ شيفته

در ِباغ سبز

موسيقي ايران

بر شانه غول

از همکاري با همايون راضي‌ام

به اندازه کافی جسارت دارم

رابطه اقبال و ابتذال

خوشبختيم که دو شجريان داريم

آواز ايراني در بستر تغييرات*

حکايت آن دلنشين لالايي

اخلاق‌مدار و حرفه‌اي

خاطره شیرین یک همکاری

نمايش ايراني

آقای تمام عیار

افتاده‌حالي‌اش تمامي ندارد

آينه تمام‌قد گرفتاري‌هاي مردم

طهران شما و تهران ما

هنر امروز

وال استريتِ هنر خاورميانه

شانلِ شماره پنج

در نکوهش فضاي واسطه‌گري حاکم بر حراج‌ها

خاندان مديچي؛ الگويي براي مجموعه‌داران ما

وضع اعراب و ايراني‌ها بهتر از ترک‌ها بود

تي‌شرت شيخ محمد را ۲۰۰ هزار دلار فروختند

بايد به كار همه هنرمندان بها داد

لزوم بازنگري در پديده حراج

يادداشت ماه

هنر نابازار

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.