دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

به اندازه کافی جسارت دارم

گفت‌وگو با همايون شجريان چند روز پس از کنسرت گروه سیاوش

 سید حمیدرضا منبتی
{ شناسه مقاله: 2402 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۴۸۳۲ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

تهمورس پورناظري مي‌گفت که –عليرغم زندگي در ينگه‌دنيا- هر روز تمام اخبار خبرگزاري‌ها و روزنامه‌هاي داخل ايران را خط‌به‌خط پيگيري مي‌کند. همايون شجريان اما نقطه مقابل اوست. کسي که به قول خودش در کنج خلوت‌اش به سر مي‌برد و بنا بر اضطرارِ ضبط آلبوم يا اجراي کنسرتي از اين خلوت بيرون آمده و سعي مي‌کند در کوتاه‌ترين زمان ممکن دوباره به همانجا پناه ببرد. از عکس و مصاحبه هم گريزان است! همين است که حتي براي عکاسي اين گفت‌وگو هم ترجيح مي‌دهد عکس‌ها در حين مصاحبه گرفته شوند. برخلاف پدرش که سر فرصت براي عکاسي زمان گذاشت. اين اما تنها تفاوت‌هاي اين دو نسل نيست.همايون همان‌قدر که شبيه پدرش است، با او تفاوت‌هايي هم دارد؛ همان‌قدر که در سبک و شيوه به شجريان بزرگ شبيه است، سليقه‌هاي مختلفي هم دارند و همين است که پدر و پسر را جذاب‌تر مي‌کند. گفت‌وگوي ما به فاصله کوتاهي از کنسرت اخير همايون به همراه گروه سياوش و در دفتر دل‌آواز صورت گرفت. دقيقاً در همان فاصله کوتاهي که همايون فرصت داشت از کنسرت به خلوت‌اش پناهنده شود.

نزديک 10 سال از آغاز فعاليت مستقل شما مي‌گذرد و بررسي روند کاري شما در اين 10 سال، به يک مسير خطي و منظم نمي‌رسد؛ به اين معني که شما پروژه‌هاي متنوعي را در اين يک دهه آزموده‌ايد که بعضاً ارتباط نزديکي با هم نداشته‌اند. مي‌خواهم ببينم انتخاب اين مسير و اين پروژه‌ها به صورت آزمون‌ و‌خطا بوده يا به دنبال رسيدن به امضاي شخصي در کارتان بوده‌ايد؟

به لحاظ سبک کلي که من براي خوانندگي انتخاب کرده‌ام که خب اين مسير مشخص و واضح بوده است. براي شروع، من تأکيد داشتم با کاري مثل «نسيم وصل» آغاز کنم که مخاطب بيشتري -به‌ويژه در نسل جوان- داشته باشد. اما کارهايي که بعد از آن انجام شد، بيشتر آثاري بودند که آهنگسازها بر اساس شناختي که از صداي من داشتند پيشنهاد مي‌دادند و خب خيلي از آنها به جهت هم‌راستا نبودن با سليقه من انجام نمي‌شد و تعدادي ديگر پيشنهادهاي خوبي بود و به سرانجام مي‌رسيد. در واقع در اين روند 10 ساله، به نوعي ميل شخصي من هم پشت اين تنوع کاري بوده است؛ و اين صرفاً به جهت محک زدن سليقه مخاطبان نبوده، چراکه از قبل هم روشن بوده که هر يک از اين پروژه‌ها با طيفي از مخاطبان ما ارتباط برقرار مي‌کنند. شايد اين به نوعي جسارت بالايي را هم مي‌طلبيده که شما اين ريسک را بپذيري و پيش روي مخاطب گسترده‌اي که با «نسيم وصل» ارتباط برقرار کرده کارهاي متفاوتي قرار دهي. در حقيقت ما نخواستيم سبک و شيوه‌اي که –به لحاظ فرم ملودي‌ها و ارکستراسيون و... - امتحان خود را پس داده را مدام تکرار کنيم. برخي از اين کارها فرصت‌هاي مغتنمي بوده که نصيب من شده، مثل پروژه عبدالقادر [شوق‌نامه] و من قدر آنها را دانسته‌ام.

به اين ترتيب، انتخاب هميشه از سوي آهنگسازها بوده است، يعني آنها کاري را ساخته و بعد به شما مراجعه کرده‌اند؟

نه اينکه هميشه انتخاب از آن‌سو بوده باشد. به‌هرحال پيشنهادهاي مختلفي ارائه مي‌شود که من هم بسته به سليقه و سياست کاري‌ام با آنها همراه مي‌شوم. مثلاً در کاري مثل شوق‌نامه، آقاي درويشي اين قابليت را در صداي من يافته بودند و به اين جمع‌بندي رسيده بودند که بهتر است با صداي همايون اجرا شود. يا اگر آهنگسازي بيشتر با فضاي «نسيم وصل» ارتباط برقرار کرده بود، آن جنس کارهاي عاشقانه را پيشنهاد مي‌دادند. شايد يکي از دلايل اين مسأله اين بوده باشد که هيچ محدوديتي براي آهنگسازها نبوده و از طرفي من هم خودم را هيچ‌وقت محدود نکرده و به سراغ تجربيات جديد رفته‌ام و تلاش کرده‌ام از پس آنها برآيم.

پس غالباً روال بر اين بوده که پروژه‌هاي کامل و بسته‌شده به شما پيشنهاد شده تا اينکه خودتان از اول در جريان ساخت اثري باشيد؟

اکثراً بله، ولي هر جايي که نياز بوده تغييراتي ايجاد شود يا با سليقه من هم جفت‌و‌جور باشد، با نظر آهنگساز يا پيشنهاد‌دهنده تغييرات را اعمال کرده‌ايم.

در موسيقي ايران دوره‌هايي وجود دارد که بزرگاني مثل آقاي ابتهاج يا نورعلي‌خان برومند يا آقاي پيرنيا بر کار هنرمندان نظارت داشته‌اند و نتايج پرباري هم به دنبال داشته است. در دنيا هم «مدير هنري» يا «پروديوسر» يک عنصر غيرقابل چشم‌پوشي است و براي انتخاب شعر و موسيقي با گروه يا خواننده مشاوره مي‌کند. اما در ايران –چه موسيقي سنتي و چه موسيقي پاپ و... - معمولاً اين خواننده است که شخصاً تصميم مي‌گيرد چه شعري با چه آهنگ و تنظيمي بخواند. شما تجربه چنين مشاوره‌هايي را داشته‌ايد يا اصلاً اين را لازم مي‌دانيد؟

طبعاً اين خيلي خوب است که شاعر مجموعه نظراتي روي شعر يا بيان خواننده داشته باشد و عمدتاً هم پيشنهادات خوبي از طرف شاعران ارائه مي‌شود. من موافق اين هستم که سيستمي وجود داشته باشد که افراد صاحب‌نظر بتوانند کمک کنند و همانطور که گفتيد چون اين حلقه وجود ندارد، همه‌چيز به دانش و سليقه و انتخاب آهنگساز و خواننده برمي‌گردد. در بخش آواز، انتخاب شعر و آوازهاي بداهه يا طراحي‌شده به‌عهده خواننده است و در بخش آهنگسازي روي کلام هم که از پيش آهنگساز و خواننده به اتفاق نظر مي‌رسند. ولي در کل حضور يک شاعر -کسي که صاحب سليقه و دانش است- کمک زيادي به مجموعه مي‌کند و من هم تجربه اين کار را داشته‌ام.

مي‌توانيد نمونه‌اي مثال بزنيد؟

مثلاً در کاري که اخيراً با فردين خلعتبري ضبط کرديم، چون تمام اشعار از افشين يداللهي بود، در چند مورد ايشان نظراتي داشتند که خيلي به من کمک کرد؛ به‌خاطر اينکه نکاتي در ذهن شاعر وجود دارد که ممکن است ما از آنها غافل باشيم. ممکن است شاعر از شعرش هدفي داشته باشد و من بخواهم منظور ديگري را برسانم که با يک تأکيد اين مفهوم جابه‌جا شود، هرچند شايد هر دو نظر هم درست باشد. اين اتفاق به مفهوم نظرخواهي و هم‌فکري در اين مجموعه پيش آمده است.

آن حلقه‌اي که اشاره کرديد ديگر وجود ندارد، قبلاً به اشکال محدودتري وجود داشته و تأثيرگذار هم بوده است. مثل مثلث بنان-رهي معيري-مرتضي محجوبي يا همکاري‌هايي که همايون خرم با تورج نگهبان و چند خواننده داشته‌اند.

به اين خاطر که شعر و آهنگ با هم ساخته مي‌شده است. در برنامه گل‌ها اصل قضيه متفاوت بوده و شاعر حضور داشته که خواننده شعر‌ها را اشتباه نخواند. ولي اين چيزي که شما مي‌گوييد در شکل‌گيري کار اتفاق مي‌افتد که شاعر و آهنگساز با هم همکاري کنند و به هم نزديک باشند. حتي وقتي روابط نوازنده‌ها فقط معطوف به حضور در استوديو نباشد، به حس و حال اجرا کمک مي‌کند.

همان‌طور که در دهه 50 و 60 روابط نزديکي بين هنرمندان وجود داشت و با هم زندگي مي‌کردند و اين رابطه در حاصل کارشان هم نمود پيدا مي‌کرد، اما شرايط زندگي امروز ظاهراً مجالي براي اين قبيل روابط و زندگي‌ها باقي نگذاشته است.

درست است، اين روابط خيلي کمرنگ شده؛ البته ما به اين نکته واقفيم که اين همفکري خيلي اتفاق خوبي است و در صدد هستيم که بتوانيم در کنار هم کارهايي را با همدلي و همفکري بسازيم، اما شرايط زندگي براي مردمان امروز جهان به‌گونه‌اي نيست که اين اتفاق به آن شکل بيفتد.

در زندگي حرفه‌اي شما، خواسته يا ناخواسته هميشه حضور و سايه پدرتان خيلي پررنگ بوده است. در تمام مصاحبه‌ها هم احتمالاً در اين باره توضيح داده‌ايد! اما مي‌خواهم بدانم مشورت با پدرتان از ابتدا چقدر در شکل‌گيري مسير کاري شما موثر بوده و شکل آن بيشتر شبيه نشان دادن راه بوده يا امر و نهي؟

کارهاي مستقل من واقعاً مستقل بوده‌اند. من سعي کرده‌ام آموزه‌ها و اعتقادات حرفه‌ايم را در کار پياده کنم، ولي در شروع کار حرفه‌اي مستقلم، مثلاً در آوازي که در «نسيم وصل» و «شوق دوست» خوانده شده، من خيلي از پدر کمک و راهنمايي گرفتم. در کارهاي اول که آدم احتياج دارد اعتماد به‌نفس لازم را به دست بياورد، بيشتر مشورت مي‌کند. اما بعد از آن، کارها در روال خودشان طي شدند تا به اينجا رسيد. من هر موقع بتوانم از نظرات پدر استفاده کنم خيلي خوشحال مي‌شوم، اما ايشان هم گرفتاري‌هاي خودشان را دارند و من نمي‌توانم براي هر موضوعي به ايشان مراجعه کنم. ضمن اينکه پدر سلايق خاص خودشان را هم دارند و من در روند کاري‌ام شايد جاهايي سليقه‌ام عوض شده باشد که ايشان نپسندند.

و اين نپسنديدن زياد اتفاق مي‌افتد؟

صددرصد پيش آمده و خواهد آمد. البته ما هيچ‌وقت در مورد آن صحبتي نکرده‌ايم، ولي ممکن است ايشان در يک مجموعه از بخش‌هايي خوش‌شان بيايد و بخش‌هايي مطابق سليقه‌شان نباشد و اين امر غير‌عادي‌اي نيست. مثلاً در کنسرت اخير ايشان، بخش دوم آوازم را بيشتر دوست داشتند. البته خيلي مختصر در اين مورد صحبت کرديم، در حد30 ثانيه در پشت صحنه من از ايشان پرسيدم چطور بود، خوش‌تان آمد؟ ايشان هم گفتند آوازهاي دومت را بيشتر دوست داشتم. اما تا به‌حال پيش نيامده که به من بگويند فلان کار را انجام نده، تا به‌حال کاري آنقدر بد نبوده که ايشان من را از انجام آن منع کنند. من تجربياتي که دلم خواسته داشته باشم را انجام داده‌ام و ايشان بخشي از آن را مطابق سليقه‌شان ديده‌اند و تشويق کرده‌اند.

سياست‌هاي کلي شجريان‌ها، از اين قبيل که شما کِي وارد گروه شويد، کِي شروع به همخواني کنيد، کِي از گروه خارج شويد، چه زمان خواهرتان به ترکيب گروه اضافه شوند و... به چه شکل اعمال مي‌شد؟

اصلاً اينطور نبوده که اين چيزها از پيش تعيين شده باشد. من سال‌ها بود که مي‌توانستم بخوانم ولي ترجيح مي‌دادم که کارم کامل‌تر و پخته‌تر شود. شروع همخواني من با پدر روي صحنه خيلي اتفاقي بود. پدر يکي دو سالي بود که اصرار داشتند من کار مستقلي انجام بدهم، ولي من خودم را منع مي‌کردم، تا اينکه «نسيم وصل» پيش آمد.

با وجود صحبت‌هايي که هميشه درباره سايه سنگين پدر عنوان شده، به نظر مي‌رسد خود شما مشکلي با اين موضوع نداريد؟

نه، براي اينکه من هنر را براي مطرح شدن شروع نکردم. من هنر را با نيازها و انگيزه‌هاي ديگري انتخاب کردم. به سبک ايشان علاقه‌مند بودم و آن را ياد گرفتم. من اصولاً سعي مي‌کنم بر اساس نيازها و تغييراتي که در انسان پيش مي‌آيد کارهايم را ارائه دهم. امروز که نسبت به ده سال پيش از نظر سني و حرفه‌اي در شرايط ديگري هستم، شايد کارهاي ديگري ارائه بدهم که نسبت به کارهاي قبلي من خيلي متفاوت باشد. اما هرگز فکر نکرده‌ام که کاري ارائه کنم که من را از زير سايه پدر بيرون بياورد. آن اتفاقي است که بر اساس نياز انسان بايد پيش بيايد. ضمن اينکه من هرگز زير سايه بودن را چيز بدي نديده‌ام. چون هم شيوه آوازي من شيوه ايشان است و هم مشابهت‌هايي که در صدا به لحاظ ژنتيکي وجود دارد باعث شده اين صحبت‌ها پيش بيايد. نمي‌شود گفت بودن زير اين سايه و حتي بيرون آمدن از آن کار ساده‌اي است. من هيچ‌وقت نيازي براي بيرون آمدن از اين سايه احساس نکرده‌ام و لزومي نديده‌ام در اين باره به خودم فشار بياورم. من سعي مي‌کنم راحت و بي‌دغدغه کارها را پيش ببرم تا همه‌چيز به شکل طبيعي اتفاق بيفتد، سير طبيعي اتفاقات از هر چيزي مهم‌تر است.

در مجموع پسر محمدرضا شجريان بودن براي شما بيشتر حُسن بوده يا دردسر و حاشيه؟

خب طبيعتاً خيلي براي من خوب بوده، ولي از طرفي دشواري‌هايي هم به همراه داشته است. در شرايطي که پدر شما در بالاترين جايگاه آواز ايستاده، ناخودآگاه مخاطبين و جامعه مقايسه‌هايي را انجام مي‌دهند. حتي وقتي من در بيست و چند سالگي آواز مي‌خواندم، اين مقايسه انجام مي‌شد. يعني منِ جوانِ بيست‌و‌چند ساله با کسي قياس مي‌شدم که 45 سال سابقه و تجربه هنري طراز اول داشته است. به‌هرحال اين مقايسه‌ها صورت مي‌گرفت، در صورتي‌که قياس صحيحي نبود. من با شرايط سني خودم و خطاهايي که هر کس در آغاز کار هنري‌اش ممکن است داشته باشد جلو آمدم و سعي کردم روز به روز نقص کارم را برطرف کنم و کار پخته‌تري به شنوندگان ارائه کنم. در مجموع مي‌توانم بگويم هم پر از حُسن بوده و هم بدون آن‌که بخواهم آن را عيب بخوانم، کار من را حساس‌تر کرده و همين حساسيت توقعات را بالا برده و در نتيجه کار براي من سخت‌تر شده است.

آيا اين شرايط دست و پاي شما را هم بسته است؟

نه اصلاً اينطور نبوده که مثلاً مجبور بوده باشم حتماً آواز سنتي بخوانم. نه من چنين تعهدي داشته‌ام و نه چنين تعهدي از من خواسته شده است.

بعد از کنسرت اخيرتان با سهراب پورناظري صحبت مي‌کردم، او معتقد بود با وجود اينکه اکثراً با پارت اول کنسرت ارتباط بيشتري برقرار کرده بودند، اما آن بخش ادامه پيدا نکرده به اين دليل که گروه بزرگي از مخاطبين به خاطر اسم همايون و استاد شجريان توقع شنيدن نوع ديگري از موسيقي را دارند.

همين‌طور است. سعي کرديم اين کار فقط مقامي و متکي به تنبور نباشد. سعي شد چند تجربه را به صورت همزمان بيازماييم.

البته به جز سازبندي، فرم کار هم فرق مي‌کرد.

دقيقاً، اين به‌خاطر تنوع کنسرت بوده و اينکه بخشي از شنوندگاني که با کار گروه تنبور شمس احساس نزديکي مي‌کنند هم سليقه شنيداري‌شان ارضاء شود، ولي سعي کرديم تعادل لازم را برقرار کنيم. از آنجا که مي‌خواستيم زمان 25-20 دقيقه‌اي را به پارت اول اختصاص دهيم، فکر کرديم که چه بهتر است که آن فضا، فضاي موسيقي تنبور باشد تا اينکه يک فضاي سنتي صِرف. ولي اين به آن معنا نيست که اگر تمام کنسرت را به موسيقي دستگاهي مي‌پرداختيم هم مشکلي پيش مي‌آمد. به‌هرحال اين تجربه اول من بود که در اين فضا کار مي‌کردم و سعي کرديم زمان کوتاه‌تري را به آن اختصاص بدهيم. ضمن اينکه يکي از انگيزه‌هاي ما از برگزاري اين کنسرت، دو تصنيف بسيار زيبا از استاد کيخسرو پورناظري بود که در شيوه سنتي ساخته شده بودند و بنابراين ما نمي‌توانستيم بخش سنتي را حذف کنيم.

منظور من بيشتر ديناميک، پويايي و انرژي موجود در قطعات بود، نه صرفاً سازبندي آنها.

در پارت اول به‌هرحال محوريت با تنبور بود. درست است که کنترباس و سازهاي کوبه‌اي تنبور را همراهي مي‌کردند، اما موسيقي‌اي که تنبور همراه خودش مي‌آورد، به‌‌عنوان تم اصلي در نظر گرفته شده بود و اين دو فضاي متفاوت را پيش روي بيننده و شنونده قرار مي‌داد. بخش دوم هم که کاملاً بافت سنتي داشت. البته در آن بخش هم به ايده‌هاي نو گريزهايي زده‌ايم، خصوصاً در قطعات دَه‌ضربي و نُه‌ضربي تغييرات کوچکي وجود دارد که شايد بخش ديگري از سليقه مخاطبان را در‌بر‌‌بگيرد. براي قطعه بيز کنسرت هم ما دو گزينه داشتيم يکي «مرغ سحر» و ديگري «جانِ جهان» زنده‌ياد مشکاتيان؛ که من ديدم با توجه به اينکه نام اين گروه را «سياوش» گذاشته‌ايم، چه خوب است که يک قطعه خاطره‌انگيز از کارهاي پدر و آقاي مشکاتيان براي پايان داشته باشيم. اين بود که به‌رغم اينکه دوستان همه از ما «مرغ سحر» را مي‌خواستند و ما هم خودمان را براي اجراي آن آماده کرده بوديم، «جان جهان» را براي قطعه پاياني انتخاب کرديم.

امکان اين نبود که هر دو اجرا شود؟

با توجه به دو سانس بودن کنسرت، برنامه طولاني مي‌شد و براي سانس بعد دچار مشکل مي‌شديم. همين‌طوري هم ما در هر سانس حدود 90 تا 100 دقيقه بدون آنتراکت روي صحنه بوديم و همچنين تصنيف «جان جهان» هم خاطره‌انگيز بود و هم به‌نظرم خيلي مناسبت داشت.

اين اولين بار بود که شما با تنبور مي‌خوانديد، هماهنگ شدن با اين ساز و فضا سخت و استرس‌زا نبود؟

نه، استرس نداشتم، فقط کنجکاو بودم که ببينم چه نتيجه‌اي از اين تجربه حاصل مي‌شود.

البته در سال‌هاي اخير گروه تنبور شمس به نوعي اين ساز و اين فضاي موسيقايي را به رپرتوار موسيقي ايراني وارد کرده‌اند و با تعدادي از خوانندگان غير کُردزبان نيز همکاري داشته‌اند. تا جايي که اسم موسيقي تنبور ديگر تنها يادآور صداي شهرام ناظري نيست. اين نکته هم احتمالاً در تسهيل کار شما بي‌تأثير نبوده است.

دقيقاً اينطور است که اين بخش، موسيقي مقامي صِرف نبود، چون در اين صورت شايد نمي‌توانستم به درستي از پس آن برآيم و وارد شيوه خوانندگي مقامي بشوم. نزديک شدن اين دو بافت به هم باعث شد که من بتوانم خودم را با اين موسيقي هماهنگ کنم و اين از دستاوردهاي «گروه شمس» است.

اسم «سياوش» به چه دليل براي اين گروه انتخاب شد؟ به خاطر پدر؟

بله، به‌خاطر پدر بود. من هميشه مترصد اين فرصت بودم که يک عنوان و قاب ثابت براي خودم داشته باشم که اين قابليت را داشته باشد که نوازندگان آن با توجه به فرمي که قرار است کار شود، تغيير کنند. فکر کردم چه بهتر که اين عنوان به اسم هنري پدر باشد و نشانه‌اي از سپاس من براي بيش از 50 سال فعاليت ايشان.

يعني چيزي شبيه گروه «آوا» که پدر تأسيس کرده بودند. آيا قرار است اين گروه هم مثل گروه «آوا» آثار ديگران را هم اجرا کند؟

بله، آرزوي من که چنين چيزي است.

پدر شما جلسه پرسش و پاسخ معروفي در تالار وحدت داشته‌اند که اگر اشتباه نکنم در سال 74 بايد بوده باشد. در آن جلسه ايشان مي‌گويند که زماني که آواز را با همايون شروع کرديم، احساس کردم فيزيک حنجره مناسبي ندارد، به همين دليل تکنيک را روي صداي او پياده کردم. اين موضوع هيچ‌وقت تأثير منفي روي کار آواز شما نداشته؟

زماني که من و خواهرانم در سنين کودکي کلاس‌هاي خانوادگي را شروع کرديم، صداي من مشکلي نداشت، اما در سن بلوغ صداي من تغيير کرد. اين موضوع را پدر بعدها به من گفتند که در آن زمان خيلي نگران بودند که صداي من برنگردد. البته در همان زمان چيزي از اين نگراني به من بروز نمي‌دادند. من به‌شخصه خيلي پيگير آواز بودم و در عين حال مي‌توانم به جرأت بگويم که من و پدر با هم 15 جلسه هم کلاس رسمي نداشته‌ايم تا به امروز. پيش از دوران بلوغ 8-7 جلسه کلاس خانوادگي داشتيم، اما بعد از آن تا به امروز بيشتر از 15 جلسه نبوده. همان‌طور که گفتم خود من خيلي به آواز علاقه داشتم و پيگير آن بودم. روال کار ما به اين شکل بود که من خودم مدام تمرين مي‌کردم، بعد به پدر مراجعه مي‌کردم و برايشان مي‌خواندم و ايشان مرا راهنمايي مي‌کردند و من دوباره مي‌رفتم شش ماه تمرين مي‌کردم. به همين دليل زماني که من کمابيش آوازم را به جايي رساندم، نگراني ايشان هم برطرف شد و بعدها به من گفتند که خيلي نگران تأثيرات دوره بلوغ روي صداي من بوده‌اند و اين که آيا من مي‌توانم آن را دوباره بسازم يا نه.

داستان ياد گرفتن تکنيک صدا هم اين بود که پدر هميشه مي‌گفتند «خواننده‌ها معمولاً همه‌چيز بلدند، رديف مي‌دانند و... اما نمي‌توانند از تمام امکانات صدايشان به درستي استفاده کنند. حتي در ميان شاگرداني که خودم پرورش داده‌ام، خيلي‌ها را مي‌بينم که بخشي از صدايشان خيلي خوب است و بخش ديگر به درخشندگي آن نيست؛ در صورتي که خواننده بايد از همه جاي صدايش به يک اندازه استفاده کند.» ايشان هميشه از اين مسأله ناراحت بودند و اين مصادف شد با دوره بلوغ من که پدر به شکل عملي صداسازي را با من کار کنند.

بحث ديگري که بارها مطرح شده اين است که 99 درصد خوانندگان از صدا و فرم خواندن استاد تقليد مي‌کنند. شايد اين نشان‌دهنده اين نکته باشد که آن کمال‌طلبي که ايشان داشتند را ما در خواننده‌هاي فعلي نمي‌بينيم. اگر استاد به رسيدن به سطح خوانندگان شاخص زمان خودشان کفايت مي‌کردند، ما امروز محمدرضا شجريان و آثار شاخص‌اش را نداشتيم. ايشان از هر استاد، بهره‌اي گرفتند و در يک مجموعه گردآوري کرده‌اند که به نام خود ايشان شناخته مي‌شود. به نظر مي‌رسد در نسل بعد از استاد آن بلندپروازي و کمال‌طلبي را نمي‌بينيم و همه به رسيدن به سقف شجريان قانع‌اند. نظر شما چيست؟

اين مسأله، مسأله ساده‌اي نيست. بخش مهمي از آن به سليقه بر‌مي‌گردد و اين که سليقه خيلي از خواننده‌ها اين است که دوست دارند به اين روش -به‌عنوان يک روش کمال‌يافته- آواز بخوانند. گاهي هم جنس صدا و شيوه خواندن خواننده‌اي ايجاب مي‌کند که اين‌گونه بخواند. اما گاهي هم ممکن است کسي صداي خوبي داشته باشد و بتواند فرم زيبايي ارائه دهد، اما اصرار دارد که حتماً رنگ و بويي از صداي شجريان در کارش ديده شود. شايد اگر اين خواننده چنين تلاشي را در راه کمال صداي خودش پي بگيرد موفق‌تر شود؛ اما با اين حال نمي‌توان کسي را منع کرد، چون کار هنري در درجه اول يک جوشش ذاتي و يک علاقه است و به‌طور کلي نمي‌توان هنرمند را از فرمي که انتخاب مي‌کند باز داشت.

مي‌توان گفت چه حيف که فرم‌هاي ديگر تجربه نشده و صداها و شيوه‌هاي ديگري رايج نمي‌شود. من اميدوارم اگر کسي توانش را دارد پيگير آنها باشد، نه اينکه چون شجريان شاخص است حتماً روش او را در پيش بگيرد. البته اين را هم در نظر بگيريد که از شجريان گذشتن هم خيلي سخت است. کمال بخشيدن به کار شجريان به اين سادگي نيست و چيزي نيست که با يکي، دو کار خوب خواندن امکانپذير باشد. به‌هرحال شجريان بيش از 400-300 آلبوم دارد که بخش عمده‌اي از آنها هنوز منتشر نشده‌اند و هر کدام نکته‌اي در خود دارند. فقط مي‌توانم بگويم جاي رنگ و بوي صداها و شيوه‌هاي ديگر خالي است. طبيعي است که در اين ميان بايد از شجريان هم عبور کنند و راجع به آن مطالعه کنند. ولي در کل هيچ‌کس نمي‌تواند ديگران را از يک فرم خواندن منع کند. هرچند که نتيجه آن احساس خلأيي است که در اثر نبودن صداهاي ديگر احساس مي‌شود و بايد گفت که خواننده‌هاي جوان به شيوه‌ها و صداهاي ديگر هم توجه کنند و فقط به فکر تکرار يک صداي موفق نباشند. اما اگر هم کسي مي‌خواهد اين کار را بکند بايد تشويق و کمک شود که در راهش بهترين باشد، حتي بهتر از شجريان.

حتماً مي‌توانند موفق باشند و‌ اي‌کاش توجه کنند که شيوه‌هاي ديگر هم مي‌تواند موفق باشد. بايد با توجه به جنس صدايشان ببينند در کجا مي‌توانند موفق‌تر باشند. مثلاً زماني که من مي‌خواستم ساز ياد بگيرم، پدرم گفتند تو استعداد موسيقي داري و مي‌تواني هر سازي را بزني. با اينکه به تار علاقه داشتم، کمانچه را به‌عنوان ساز اصلي انتخاب کردم؛ چراکه در آن سال‌ها عده کمتري سراغ کمانچه مي‌رفتند و با خودم فکر کردم مي‌توانم در کنار کمانچه تار هم بزنم، هر چند که بعدها به‌خاطر آواز هر دو را کنار گذاشتم. وقتي کسي به خوانندگي علاقه دارد، بد نيست به اين نکته هم توجه کند که شايد صدايش در فرم و سبک ديگري موفق‌تر باشد، مسلماً مردم از کار خوب استقبال مي‌کنند. حتي اگر کسي با دو دانگ صدا ولي با انتخاب صحيح، حس خوب و خواندن درست با مردم ارتباط برقرار کند، مي‌تواند موفق باشد. چنان‌که مي‌بينيم در موسيقي پاپ اين اتفاق بيشتر مي‌افتد و شيوه‌هاي مختلف موسيقي پاپ مخاطبان خودشان را دارند.

آيا در موسيقي ايراني به مرحله‌اي که لزوم تغيير و ساختار‌شکني را ايجاب کند رسيده‌ايم؟ به نظر مي‌رسد در ساختار فعلي موسيقي ايراني به‌قدر کفايت کارهاي خوب انجام و ارائه شده است. آيا نيازي به حفظ اين وضعيت وجود دارد يا بايد فضا را براي تغيير آماده کرد؟

تغيير و ايجاد کار نو هميشه مورد نياز است، هر چيز براي بقا نياز به نو شدن دارد و در مورد ساختار‌شکني هم اگر کسي واقعاً قواعد را بشناسد و به جرأت و جايگاهي دست پيدا کند که بتواند ساختارهاي نو بنا کرده و اثري ماندگار ايجاد کند، اتفاق خوبي است. اما اين اتفاق به شکل آني نمي‌افتد. مثلاً اين که درِ گنجه را باز کنيم و بگوييم الان زمان آن است که تغيير از آن خارج شود! به‌کار بردن لفظ ساختار‌شکني به‌رغم اينکه خيلي لذتبخش است، اما سنگ بزرگي است و اصلاً ساده نيست. بهتر است به جاي ساختارشکني روي نهراسيدن از تجربه‌هاي نو و خلاقيت تمرکز کنيم. اين اتفاقي است که مي‌تواند به موسيقي کمک کند. مثلاً شما ممکن است يک غزل را به خواننده‌اي بدهيد و او آن را در 10 فرم مختلف درآمد نوا بخواند، اما از سوي ديگر خوانندگاني هم هستند که 10 غزل مختلف را به آنها مي‌دهيد و همه را با يک درآمد نوا مي‌خوانند. خلاقيتي که مدنظر من است، چنين خلاقيتي است، نه لزوماً درهم شکستن تمام ساختارها. ساختارشکني درست خوب است، اما کار ساده‌اي نيست و در گذر زمان اتفاق مي‌افتد. اما خلاقيت هميشه به نوعي در هر سبک و شيوه‌اي به حفظ ارتباط با مخاطب و تازگي اثر کمک مي‌کند و حالا بيش از هر زماني به اين خلاقيت در ميان آهنگسازان نياز داريم.

از طرفي لزوم ارتباط آهنگسازان با شعر بسيار مهم است. من اغلب مي‌بينم انتخاب يک شعر از سوي آهنگساز به دليل نياز دروني و هدف مشخصي نبوده و بيشتر به‌خاطر زيبايي شعر و واژگان آن بوده که آهنگساز را جذب خود کرده که روي آن يک ملودي بسازد. اين زيبايي‌شناسي در جاي خود پسنديده است، اما اوقاتي هم هست که يک نياز دروني يا اجتماعي شما را به سوي يک شعر و پيام آن مي‌کشد و در اين صورت، انتخاب شما براي آهنگسازي متفاوت مي‌شود. وقتي آهنگساز بر اساس نيازهاي دروني خودش به سراغ شعر و آهنگ مي‌رود، اتفاقات زيبا و جالبي مي‌افتد و به گمان من اکثر آثار ماندگار به همين شکل خلق شده‌اند.

هدف من از پرسيدن اين سوال رسيدن به بحث موسيقي تلفيقي بود، آيا به‌نظر شما موسيقي تلفيقي مي‌تواند پاسخي براي سوال ما باشد؟ آيا بردن موسيقي ايراني به سوي يک زبان بين‌المللي در اين راستا مؤثر است؟

موسيقي تلفيقي هم نوعي از تجربه است. اما همان‌گونه که گفتم خلاقيت در حال حاضر بيش از هر چيز مورد نياز است و با خلاقيت مي‌توان حتي ابتدايي‌ترين و ساده‌ترين شکل موسيقي سنتي ايراني را -که از يک خواننده و ساز تشکيل مي‌شود- در قالبي تازه ارائه کرد. حتي در شعر و ادبيات هم با سوژه‌هاي عمدتاً تکراري مواجه مي‌شويم، مضاميني مثل زلف يار و... اما باز هم مي‌توان در آن تازگي ايجاد کرد. در اين مقطع کساني که خلاقيت، نبوغ و ذهن باز دارند و در موسيقي خوش‌سليقه هستند، بسيار به کار موسيقي مي‌آيند. خوش‌سليقه به اين معنا که هر کس اين موسيقي را شنيد آن را خوشايند بيابد، حتي اگر سبک مورد علاقه‌اش نباشد. وقتي کساني که به سبک ديگري غير از موسيقي سنتي علاقه دارند، درگير بعضي از آثار اين موسيقي مي‌شوند اتفاق خوبي است و نشان‌دهنده سليقه سازندگان آن اثر.

همين تصنيف «جان جهان» را که ما در کنسرت اجرا کرديم، در هر بار تمرين، احساسات من را برمي‌انگيزد. بعد شما به اين فکر مي‌کني که يک آهنگ مي‌تواند به هزار شکل ساخته شود، چرا اين آهنگ اين‌طوري ساخته شده؟ چرا در دستگاه نوا؟ چرا جملات و برگشت‌ها به اين شکل هستند؟ پشت همه اينها دلايلي وجود دارند که عکس‌العمل آهنگساز نسبت به اتفاقات دروني خود و اجتماعش است و هنرمند بايد خيلي متوجه اينها باشد. اين نکته فوق‌العاده مهمي است که آهنگسازان جوان به نيازهاي دروني خود و جامعه‌شان توجه کرده و شعر را بر اساس آن انتخاب کنند. حتي تعدادي شعر انتخاب کند، بسازد و کنار بگذارد. خود من در کار آواز گاهي به يادداشت‌هاي صوتي خودم مراجعه مي‌کنم و مي‌بينم آوازي را روي شعري در يک حال و هواي خاص خوانده‌ام که مي‌بينم چقدر خوب است که آن را بازسازي کنم. حتي گاهي که خواسته‌ام آن اثر را بازسازي کنم، متوجه شده‌ام که آن حس‌و‌حال اوليه را نمي‌توانم دربياورم. در نتيجه آن را دوباره کنار گذاشته‌ام تا زماني که مجدداً آن شرايط ايجاد شود. توجه به اين قبيل موارد و انگيزه‌هاي پشت موسيقي براي آهنگسازان نسل جديد خيلي مهم است.

در بحث نوآوري شما همان همايوني که در 15 سالگي قطعات کلاسيک را با کمانچه مي‌زد هستي يا تغيير کرده‌اي؟

در آن سن 15 سالگي، کارهايي که با کمانچه انجام مي‌دادم به نظرم کار خيلي شاق و عجيبي مي‌آمد. در صورتي که اصلاً آن کار لزوم نداشت. يک ويولنيست همان اثر را چندين برابر بهتر و صحيح‌تر مي‌نواخت.

اما احتمالاً به عنوان يک مرحله تکامل براي رسيدن به جايگاه امروز بايد تجربه‌هاي لازم و جالبي بوده باشد. درست است؟

مرحله‌اي بود که روحيه تجربه و پيشرفت را در ما ارضاء مي‌کرد. به‌هرحال کمانچه سازي بود که آن زمان تکنيک‌هاي چندان پيچيده‌اي روي آن به کار برده نمي‌شد. امروز سهراب پورناظري، اردشير کامکار، شروين مهاجر و دوستان ديگر کمانچه را هم با تکنيک و هم با حس مي‌نوازند. آن زمان ما فکر مي‌کرديم اين کار نشان مي‌دهد که تکنيک ما در کمانچه خيلي قوي است. البته در پيشرفت ما هم مؤثر بود و به عنوان مرحله‌اي که ميل به تجربه و محصور نبودن در ما وجود داشت دوره جذابي به‌شمار مي‌رفت. حتي من در آن دوره صداي پيانو و کمانچه را خيلي دوست داشتم و بعضي از قطعات آرام کلاسيک را با کمانچه و پيانو مي‌زديم. اما الان من دغدغه‌هاي ديگري در کار موسيقي دارم، خصوصاً در زمينه آواز.

آلبومي هست از يک DJ مراکشي که کارهاي پدرتان را با تلفيقي از موسيقي عربي و الکترونيک ريميکس کرده و مي‌دانم آن را شنيده‌ايد. اگر کاري در اين سبک به شما پيشنهاد شود، مي‌پذيريد؟

من آن کار را خيلي مي‌پسندم. به‌رغم اينکه خيلي از طرفداران متعصب پدر که آن را گوش مي‌کنند ايراد مي‌گيرند که چرا با تحريرها به صورت ابزاري برخورد کرده و مثلاً نيمي از يک تحرير را بريده و در جايي استفاده کرده و اعتقاد دارند که آنها را خراب کرده است، من از آن بسيار لذت مي‌برم. خود من هم اگر بخواهم اين اثر را با توجه به راهي که تا اينجا آمده‌ام نگاه کنم، مي‌توانم خيلي به آن ايراد بگيرم. اما اگر آن را با نگاهي بي‌طرف و بدون تعصب ببيني، خواهي ديد که کاري شنيدني و قوي است. اما رويکرد من در گوش کردن به اين آلبوم اين‌گونه است که با خودم مي‌گويم من اصلاً هيچکدام از اين موسيقي‌ها را نمي‌شناسم، چون اين اثر مجموعه‌اي از 15 نوع موسيقي است که ممکن است سر همه آنها همين بلا آمده باشد. بنابراين سعي مي‌کنم بدون پيش‌داوري آن را گوش کنم و در نتيجه از آن لذت مي‌برم. کاري که ايشان انجام داده بسيار باسليقه و زيبا است؛ به‌شرطي که با تعصب موسيقي و زباني که مي‌شناسيم به آن نگاه نکنيم.

شايد بهتر آن است که آن را به شکل يه نقاشي کوبيسم ببينيم و توقع نداشته باشيم صورت کامل يک انسان را در آن بيابيم. جالب است که اين آلبوم با اين ذهنيت به دست من رسيد که اين آقا اين کار را انجام داده، آيا از شما اجازه گرفته يا نه. من هم گفتم البته در مورد مسايلي مثل کپي‌رايت که هرگز دست ما به جايي بند نيست، اما اگر هم بود من از طرف شرکت «دل‌آواز» از اين آدم شکايتي نمي‌کردم؛ چون اين کار را بسيار باسليقه انجام داده و من به او تبريک مي‌گويم. من آن نوع کار را مي‌پسندم اما در قالب خودش. کل آن مجموعه مانند تابلويي است که همه اجزاي آن با هم هماهنگ است. فرم‌ها و سازهايي که انتخاب کرده جالب است. مثلاً وسط يک موسيقي عربي، ناگهان دو جمله جواب آواز استاد موسوي يا سنتور پرويز مشکاتيان مي‌آيد. همين‌طور انتخابي که از آلبوم «شب، سکوت، کوير» داشته بسيار قطعه تأثيرگذاري است.

و آيا چنين کاري را اجرا هم مي‌کنيد؟

براي اجرا هيچ منعي وجود ندارد. اما بايد ببينيد کل اين مجموعه حرفي براي گفتن دارد يا نه. يا شما مي‌توانيد نقش خودتان را تمام و کمال اجرا کنيد. اين خيلي بستگي به شرايط دارد.

و البته جسارت.

بله و من جسارت به اندازه کافي دارم، اما بايد همه جوانب را سنجيد. وقتي کاري خوب و زيباست، بايد به همه‌چيز براي اجراي آن روي صحنه فکر کنيد. به‌طوري که همه اين زيبايي را درک و احساس کنند؛ خصوصاً کاري که تا اين حد نو و غيرمتعارف است. مثلاً همين پروژه عبدالقادر را بارها فکر کرديم که روي صحنه ببريم. اما نهايتاً ديديم بهتر آن است که اول مخاطب آن را گوش کند، بعد به فکر اجراي زنده آنها باشيم. چراکه من معتقدم بايد شرايط زندگي امروز مردم را هم در نظر بگيريم. مسلماً اجراي امروز يک اثر با اجراي 10 سال و 100 سال پيش خيلي متفاوت است، چراکه ريتم و سرعت زندگي مردم هم تغيير کرده است.

خودتان چه سبک موسيقي گوش مي‌کنيد؟

من موسيقي زياد گوش مي‌دهم که البته اکثراً موسيقي سنتي است، اما اگر موسيقي خوبي در سبک‌هاي ديگر به دستم برسد هم حتماً گوش مي‌کنم. موسيقي خوب در شرايط مناسب‌اش خيلي به آدم مي‌چسبد. من به دليل حرفه‌ام گاهي روي يک نوع موسيقي متمرکز مي‌شوم. اما در زندگي روزمره اتفاقاً کم موسيقي گوش مي‌کنم، چون ما از بس درگير موسيقي هستيم گاهي نياز به آرامش، سکوت و فاصله گرفتن از موسيقي داريم. به همين دليل در طول روز زياد موزيک گوش نمي‌کنم؛ اما در لحظاتي که دلم براي موسيقي تنگ مي‌شود، مهم نيست چه نوع موسيقي باشد، مهم اين است که در آن لحظه کدام نوع برايم خوشايندتر است.

پس اينکه کنسرت‌هاي گروه دارکوب را از نزديک مي‌بينيد، صرفاً به دليل ملاحظاتي که با همايون نصيري (سرپرست گروه دارکوب و نوازنده گروه خودتان) داريد نيست؟

نه، اصلاً اينطور نيست. اولاً به اين دليل که تمرکز اين گروه روي سازهاي کوبه‌اي است و کارهايي که بچه‌ها مي‌نوازند بسيار جذاب است. حتي گاهي من بلند‌پروازي مي‌کنم و به دوستان پيشنهاد مي‌دهم که از نوازنده‌هاي خارجي دعوت کنند. به‌هرحال خود من سال‌ها ساز کوبه‌اي –تنبک- زده‌ام و به ريتم علاقه زيادي دارم، به همين دليل کار گروه دارکوب را خيلي مي‌پسندم. خصوصاً به خاطر کوبه‌اي-محور بودن آن. حتي در موسيقي دارکوب، بيشتر سازهاي ديگر هم نقش کوبه‌اي ايفا مي‌کنند، مثلاً ساز ديجيريدو يا گيتاربيس که گاهي ريتم مي‌زند. کنسرت‌هاي دارکوب در مجموع براي من خيلي جذاب است و اصلاً با بچه‌ها تعارف نداريم و اگر علاقه‌مند نبودم، اصلاً به کنسرت‌هايشان نمي‌رفتم.

آواز حامد بهداد چطور؟

حامد بهداد هم استعداد زيادي براي خواندن آوازهاي محلي دارد. البته من کارهاي ديگري به غير از همين سبک خراساني از ايشان نشنيده‌ام، اما در خواندن کارهاي خراساني فرم بسيار جذابي ارائه مي‌دهد. هميشه هم در پايان کنسرت‌ها به همايون [نصيري] يا خود حامد عزيز مي‌گويم حيف که وقت بيشتري صرف تمرين آواز نمي‌کني. به‌هرحال چون تمرکز حامد بهداد بيشتر روي بازيگري است، فرصت زيادي ندارد که مثلاً روزانه يک ساعت براي آواز زمان بگذارد. به‌نظر من آنچه از موسيقي خراساني در ذهن اوست، خيلي جذاب است و توان خوانندگي حرفه‌اي در سبک محلي خراساني را دارد.

آيا به صداي خودتان هم گوش مي‌دهيد؟

خيلي کم، مگر اينکه بخواهم روي کارهاي قبلي قضاوت کنم و اغلب هم اينطور مي‌شود که افسوس مي‌خورم که چرا آن را طور ديگري اجرا نکرده‌ام يا حتي ممکن است به حال‌و‌هوايي که در زمان اجراي آن کار داشته‌ام غبطه بخورم.

و اگر بخواهيد گوش کنيد انتخاب‌تان کدام است؟

«هواي گريه» را خيلي دوست دارم، آواز مثنوي از آلبوم «شوق دوست» را دوست دارم. بعضي از کارهاي آقاي قمصري، کار دشتي اردشير کامکار و... راستش خيلي به‌ندرت پيش مي‌آيد که دلم براي کارهاي خودم تنگ شود. نه اينکه دوست نداشته باشم، ولي معمولاً بعد از مدتي آدم نسبت به کار خودش ديد انتقادي پيدا مي‌کند. حتي ممکن است ببيند قبلاً حس بهتري در اجراي کاري وجود داشته که الان ديگر نيست.

شما با اينکه کارتان را با موسيقي ارکسترال شروع کرديد، هنوز اجراي زنده اين فرمي نداشته‌اي، برخلاف عليرضا قرباني و سالار عقيلي که در اين زمينه تجربه‌هاي زيادي داشته‌اند.

نه متأسفانه تنها کارم با ارکستر سيمرغ بوده که در آن هم همه سازها ايراني بوده‌اند. من آن فرم‌ها را دوست دارم. اتفاقاً در پي‌اش هستم که براي يک کنسرت خاص از عده‌اي از دوستان براي يک ارکستر دعوت به همکاري کنم و برنامه‌اي را اجرا کنيم. شايد حتي بعضي از قطعاتي که قبلاً اجرا شده مثل «نسيم وصل» را هم دوباره اجرا کنيم.

در کارهاي متفاوتي مثل «شوق‌نامه» و «سيمرغ» اينطور به نظر مي‌رسد که شما از برند «همايون شجريان» براي معرفي يک کار ارزشمند پژوهشي مثل پروژه عبدالقادر استفاده کرديد. شايد اگر آن کارها با صداي کسي غير از شما منتشر مي‌شد، تا همين حد هم از آن استقبال نمي‌شد. انگيزه شما از خواندن آنها و خرج کردن اسم‌تان در چنين پروژه‌هايي چيست؟

پروژه «شوق‌نامه» براي من خيلي جذاب بود، وقتي يک موسيقي را در اختيار داريد که مربوط به 500 سال قبل است و مي‌گويند متعلق به عبدالقادر بوده، کار روي آن خيلي پرشور است. خصوصاً با آن پيچيدگي‌هايي که شنونده را به چالش وامي‌دارد. به‌هرحال من هرگز تصور نکردم که اسم من به معرفي اين پروژه کمکي مي‌کند، چون خود عبدالقادر، خورشيدي در آسمان موسيقي است. در جامعه امروزي که شايد اين نام کمي فراموش شده باشد، نام خود آقاي درويشي بيش از هرچيز توجه مخاطبان را جلب مي‌کند و در کنار آن خوشحال مي‌شوم اگر شناخت نسبي که علاقه‌مندان موسيقي از بنده دارند، کمکي بوده باشد. به‌هرحال اين اثر بسيار ارزشمند بوده و مانند يک اثر باستاني است که از دل خاک بيرون آمده باشد.

آيا هرگز در کنار موسيقي به تجربه ديگري در عرصه هنر فکر کرده‌ايد، آنطور که اين روزها باب شده است، عکاسي، نقاشي و...؟

نه، البته گاه‌گداري به بازيگري فکر کرده‌ام، اما نه به آن شکل که بخواهم آن را به‌طور جدي دنبال کنم.

تئاتر يا سينما؟

تئاتر. هميشه آن را دوست داشته‌ام، اما هيچ‌وقت فکرش را نکرده‌ام که خودم وارد آن عرصه بشوم. به‌هرحال زندگي سيبي است که هزار چرخ مي‌خورد و خدا مي‌داند آينده ما چه باشد. تئاتر از آن هنرهايي است که دوست داشتم از آن بهره‌اي داشته باشم. اما مثلاً در نقاشي هيچ استعدادي ندارم.

ادبيات چطور؟

به‌هرحال ادبيات به نحوي با کار آواز ما عجين است، اما به شکل حرفه‌اي وارد آن نشده‌ام.

تجربه‌اي هم در اين زمينه داريد؟

بله، از قديم نوشته‌هايي در يک کتابچه دارم، اما فکر نمي‌کنم روزي برسد که کسي جز خودم آنها را بخواند!

در اين مدت آيا انتقادي بوده که شنيده باشيد و به نظرتان انتقاد درست و منصفانه‌اي آمده باشد؟

الان چيزي در ذهنم نيست، چون من خيلي اهل اينترنت و پيگيري اخبار نيستم و بلافاصله بعد از کنسرت‌هايم معمولاً به خلوت خودم بر‌مي‌گردم. احتمالاً انتقادهايي بوده، اما من متوجه آنها نشده‌ام. در سال‌هاي اخير انتقادهايي به اجرا و برگزاري برنامه يا صدابرداري شنيده‌ام. يا بخشي از مخاطبان فرمي که انتخاب کرده بوديم را نپسنديده‌اند. اما راجع به خوانندگي خودم چيز خاصي در ذهنم نيست. اگر چيزي در ذهن شما هست بگوييد.

مثلاً همين عدم تلاش براي بيرون آمدن از زير سايه پدر، تقليد يا اينکه اگر خواننده‌هاي ديگر موقعيت شما را داشتند، چه و چه...!

اينها را من انتقاد نمي‌دانم. اينکه اگر دوستان فرصت من را داشتند چه مي‌کردند را متوجه نمي‌شوم، چون تا به حال نگفته‌اند که اگر جاي من بودند چه اتفاقي مي‌افتاد؟ اگر مي‌گفتند من در جايگاه خودم چه کوتاهي کرده‌ام مي‌توانستم راجع به آن فکر کنم. در مورد سايه هم گفتم، به نظر من سايه چيز خوبي است، مخصوصاً سايه يک هنرمند بزرگ.

به نظر شما راهي براي جهاني شدن موسيقي ايراني وجود دارد؟ نظير اتفاقي که با «جدايي نادر از سيمين» براي سينماي ايران افتاد. يا با وضعيت فعلي و نگاهي که به موسيقي وجود دارد، اين اتفاق دور از دسترس است؟

يکي از راه‌هاي آن اين است که همه در جهان ايراني شوند (خنده)! به نظر من هر چقدر هنرمندان ايراني تلاش بيشتري کرده و خلاقيت بيشتري داشته باشند اين شانس بالاتر مي‌رود. اگر منظور شما پتانسيل موسيقي ماست که بايد بگويم صددرصد چنين پتانسيلي وجود دارد که مثل موسيقي هند در جهان مطرح شود. اما همه اينها بستگي به توانايي شخصي هنرمندان دارد که از چه راهي وارد شوند، مثل «جدايي نادر از سيمين» که ثابت کرد سينماي ايران اين پتانسيل را دارد. همين الان هم چند تا از کارهايي که با پدرم و آقاي عليزاده و کلهر انجام داده‌ايم، نامزد جايزه گرمي شده است. به‌هرحال اين توانايي وجود دارد و کافي است که روي آن کار شود. موسيقي ايراني به نسبت تلاشي که روي آن شده کمابيش موفق بوده است. بعد از اين بايد تلاش بيشتري شود و تبليغات موثرتري انجام شود. موسيقي سنتي ما خصوصيات خاص خودش را دارد. شايد موسيقي هندي به ذائقه کساني که با آن فرهنگ آشنا نبوده‌اند خوش‌تر آمده است. موسيقي ايراني براي کساني جالب است که هرچند شعر را متوجه نمي‌شوند، اما حس موسيقي را گرفته و از فضاي آن لذت مي‌برند.

ماهيت خود موسيقي هم مهم است، همانطور که شهرام ناظري هميشه مي‌گويد موسيقي هندي خيلي برونگراتر است و ريتم‌هاي پيچيده‌تري نسبت به موسيقي ايراني دارد.

خوب شد که به اين نکته اشاره کردي. يکي از چيزهايي که مي‌تواند راه موسيقي ايراني را باز کند، ريتم است. خيلي از ايراني‌ها که به موسيقي‌هاي غربي مثل تکنو علاقه‌مندند، به‌خاطر ريتم است. چون اين موسيقي چيزي غير از ريتم به شما نمي‌دهد و ريتم در موسيقي ما مي‌تواند باعث جذب مخاطب شود.

و يک سوال بي‌ربط براي پايان گفت‌وگو! تا به‌حال از عنوان پسر محمدرضا شجريان بودن استفاده يا سوءاستفاده‌اي کرده‌اي؟!

به اين شکل که بروم جايي خودم را معرفي کنم تا کارم راه بيفتد، نه. يعني هيچ‌کس نمي‌تواند ادعا کند که من تا به‌حال اين کار را کرده‌ام و اگر کسي سند و مدرکي آورد من به او جايزه مي‌دهم! (خنده) اما هر زماني که من را از روي چهره يا کارت شناسايي شناخته‌اند، هميشه لطفي در پي آن بوده است. بارها پيش آمده که من در صف‌هاي طولاني مدت‌ها ايستاده‌ام و ناگهان کسي من را شناخته و گفته اجازه بدهيد من کارتان را انجام بدهم و البته بايد اعتراف کنم که در اين شرايط من هم نه نگفته‌ام! خوشبختانه اين لطف هميشه نسبت به ما وجود داشته، اما هرگز خودم را معرفي نکرده‌ام تا از اين راه گرهي را باز کنم. يعني در واقع خجالت مي‌کشم از اين کار.

تبلیغات

 

 

مرتبط در این شماره

تئاتر امروز ایران

بر این «هالو»‌40 سال عمرگذشته است

جشن نامه

اين زمان‌نوردي را آيا معنا و جادويي است؟

یک دانشکده هنری

براي اهالي فردا

دلسوزِ فرهنگِ اين سرزمين

پژوهشگر ِ سربه پايين

هنرمندي بدونِ ادا و اطوار

تنها چيزي که به دادش رسيد نقاشي بود

جانِ شيفته

در ِباغ سبز

موسيقي ايران

بر شانه غول

از همکاري با همايون راضي‌ام

رابطه اقبال و ابتذال

خوشبختيم که دو شجريان داريم

آواز ايراني در بستر تغييرات*

حکايت آن دلنشين لالايي

اخلاق‌مدار و حرفه‌اي

خاطره شیرین یک همکاری

نمايش ايراني

خاطره شاد از پایین شهر

آقای تمام عیار

افتاده‌حالي‌اش تمامي ندارد

آينه تمام‌قد گرفتاري‌هاي مردم

طهران شما و تهران ما

هنر امروز

وال استريتِ هنر خاورميانه

شانلِ شماره پنج

در نکوهش فضاي واسطه‌گري حاکم بر حراج‌ها

خاندان مديچي؛ الگويي براي مجموعه‌داران ما

وضع اعراب و ايراني‌ها بهتر از ترک‌ها بود

تي‌شرت شيخ محمد را ۲۰۰ هزار دلار فروختند

بايد به كار همه هنرمندان بها داد

لزوم بازنگري در پديده حراج

يادداشت ماه

هنر نابازار

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.