دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

آخرين پيکارو

اتحاديه‌ي ابلهان آخرين رمانِ فراموش‌نشدني پيکارسک است

 عليرضا غلامي
{ شناسه مقاله: 2394 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۳۴۷۲ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

در «اتحاديه‌ي ابلهان» آنچه بيش از هر چيز ديگري مهم است، شخصيتِ استثنايي ايگنيشس است که فراموش کردنش کار راحتي نيست. او مي‌تواند براي هميشه در ذهن خواننده باقي بماند و کارها و افکار ابهانه‌اش هر از گاهي خواننده را به خنده وا دارد. ايگنيشس را به راحتي مي‌توان کنار شخصيت‌هاي ماندگار تاريخ ادبيات جهان در حافظه نگه داشت. چه کسي مي‌تواند اسکارِ گونتر گراس را در «طبل حلبي»، يا مورسوي آلبر کامو را در «بيگانه»، يا «دن‌کيشوت» ميگل سروانتس را در آن رمان درخشان، يا شوايکِ ياروسلاو هاشک را در «شوايک»، يا «مرد نامرئي» رالف اِليسن را در «مرد نامرئي» يا مثلاً آن مردِ گرسنه‌ي کنوت هامسون را در «گرسنه» فراموش کند؟ اينها همه بيگانه‌هايي هستند که در جامعه‌ي خود ساز مخالف زده‌اند و از اين طريق، سفاهت و بلاهت آن را نشان داده‌اند. ايگنيشس هم تمام خصوصيت‌هاي يک شخصيت استثنايي را دارد و مي‌تواند براي هميشه در ذهن ما بماند. اما چرا رمان «اتحاديه‌ي ابلهان» و شخصيت ايگنيشس مهم هستند؟ «اتحاديه‌ي ابلهان» يک رمان پيکارسک است.

من همه‌ي پيکاروهاي قرن بيستم را نمي‌شناسم. اما ايگنيشس بايد يکي از مهم‌ترين و بهترين پيکاروهايي باشد که از تخيلِ فرهيخته‌ي جان‌کندي تول سر درآورده است. جان‌کندي تول هرچند از الگوهاي رايج در سنت پيکارسک استفاده کرده ولي ايگنيشس را طوري ساخته که او قادر است برخي از سنت‌هاي اين نوع ادبي را هم زير پا بگذارد و «اتحاديه‌ي ابلهان» دقيقاً به همين دليل به يک رمان مهم و درخشان تبديل شده است. ايگنيشس مانند اغلب پيکاروها مفلس و آس و پاس است. فريبکار هم هست. يعني در جامعه‌ي شهري آمريکا او يک جِنتلمن نيست ولي سعي مي‌کند خود را يک فردِ متشخص، متفکر، درمان‌گر و حتي جِنتلمن جا بزند. ايگنيشس مثل بقيه‌ي پيکاروها متلون هم هست. ثبات ندارد و شخصيتش مدام تغيير مي‌کند. او سراغ شغل‌هاي پي‌درپي مي‌رود و در همه‌ي آنها ناکام است. اين شغل‌ها هيچ ربطي به هم ندارند. او ظاهراً اول متخصص مطالعات قرون وسطي بوده و در يک مؤسسه‌ي اينچنيني کار مي‌کرده، بعد در يک کارخانه‌ي شلواردوزي و دستِ آخر در يک هات‌داگ‌فروشي محقرِ آبروبر. او در همه‌ي اينها ناموفق است.

دغدغه‌هاي ايگنيشس تا حد زيادي شبيه اسلافش، يعني پيکاروهاي اروپايي است. بخشي از اين دغدغه‌ها مربوط به حوزه‌ي شکم است. او عاشق نوشابه‌ي بادامي و هات‌داگ است و بين آن همه اطعمه‌ي لذيذ و اشربه‌ي گوارا،‌ حاضر نيست سراغ چيز ديگري برود. جان‌کندي تول مدام تأکيد مي‌کند که ايگنيشس با آن اندامِ سنگين و خوف‌انگيزش در خيابان، کافه، خانه، محل کار، اداره‌ي پليس و مجلس مهماني آروغ مي‌زند. اين آروغ‌ها هرچند در آغاز حال‌به‌هم‌زن هستند ولي به تدريج به يک رفتار کمدي تبديل مي‌شوند و دلگي ايگنيشس را بازتاب‌ مي‌دهند. آروغ‌هاي او در حقيقت روي سنتِ رفتاري پيکاروها تأکيد مي‌کنند. ايگنيشس براي به دست آوردن هات داگ از کلک‌هاي پيش‌پاافتاده استفاده مي‌کند و در موقعيت‌هاي مختلف به اين تکه گوشت مشمئزکننده اشتياق نشان مي‌دهد.

او مانند بقيه‌ي پيکاروها ميانه‌ي خوبي با زنان ندارد. زنِ همسايه از دست او عاجز است و ايگنيشس از اين بابت به هيچ وجه ناراحت نيست. مادر ايگنيشس روزبه‌روز ذله‌تر و بي‌دفاع‌تر مي‌شود. با اين حال ايگنيشس خم به ابرو نمي‌آورد. دختر ديگري هم در رمان هست که روزگاري با ايگنيشس هم‌دانشکده بوده و ايگنيشس براي ضدحال ‌زدن به او از همه‌ي راه‌ها استفاده مي‌کند. از طرف ديگر او نسبت به ازدواج احساسي ندارد و اگر وصلتي هم بخواهد سر بگيرد از نگاه او خطرناک و غيرموجه است. در تمام رمان تنها يک زن هست که ايگنيشس تا حدودي نسبت به او ارادت دارد. او يک خانم چروکيده و سالخورده‌ي هشتاد ساله است که در کارخانه‌ي شلواردوزي کار مي‌کند و تقريباً تمام دم و دستگاه‌اش از کار افتاده و شب و روز تلاش مي‌کند خودش را بازنشسته کند.

ايگنيشس آخر سر با تمام قوا از روي اين زن هم رد مي‌شود تا خودش را از يک بدبياري وخيم نجات بدهد. ايگنيشس چون يک پيکارو است نمي‌تواند از مرتبه‌ي اجتماعي خودش فراتر برود. او و مادرش بدهي‌هاي زيادي دارند و در يک خانه‌ي محقر زندگي مي‌کنند. ايگنيشس فقير است و تا آخر فقير هم باقي مي‌ماند. با اين حال تمايلي هم ندارد که ثروت داشته باشد. حتي پولي را هم که زير تختش پس‌انداز کرده براي يک ماشينِ دربست کفايت نمي‌کند. از طرف ديگر در نيواورلينز ما با جامعه‌ي اشرافي طرف نيستيم که ايگنيشس بخواهد به آن رخنه کند و طبقه‌ي خود را تغيير دهد. جان‌کندي تول شخصيت اصلي رمانش را طبق سنت پيکاروها به شکل مفلس‌ها ساخته و دغدغه‌ي اشرافيت ندارد. اشتباه نيست اگر بگوييم ايگنيشس تا حد زيادي درک صحيحي از افلاس و فقر ندارد.

او يک ويژگي ديگر هم دارد. ايگنيشس تصور مي‌کند جامعه‌ي آمريکا نمي‌تواند جهان‌بيني او را درک کند. خشونت‌ها و دوزوکلک‌هاي شهري و تمدنِ امروزي چيزهايي هستند که مدام ايگنيشس را تهديد مي‌کنند. او ترجيح مي‌دهد خودش را در يک اتاقِ دربسته حبس کند، همان‌طور که ذهنش در قرون وسطي متوقف شده و از جنگ‌هاي صليبي به عنوان يک راه نجات دم مي‌زند. با اين حال ما به عنوان خواننده به لطفِ شيوه‌ي روايت جان‌کندي تول اين امکان را داريم که دنياي فراتر از اين پيکاروي شگفت‌انگيز را ببينيم. البته کسي از ما نمي‌خواهد که قضاوت کنيم آيا ايگنيشس محق است يا نه. اما به لطف شيوه‌ي اپيزودي نويسنده اين امکان براي ما هست که بتوانيم همه‌ي حرف‌ها را بشنويم و از تناقض‌ها سر در بياوريم. شيوه‌ي روايتِ جان‌کندي تول از اين جهت هوشمندانه است. ما پي مي‌بريم که ايگنيشس چگونه در همان توهم خود باقي مي‌ماند و کماکان فکر مي‌کند اطرافيان او و حتي مادرش درصدد هستند سعادت را از زندگي او بگيرند.

حرکت ايگنيشس در طول رمان سير نزولي دارد. ما به لطفِ اين شيوه‌ي اپيزودي شاهد اين هستيم که او به سرعت به قهقرا مي‌رود. با اين حال اين حرکت از نگاه خود ايگنيشس سير صعودي دارد و موفقيت تلقي مي‌شود. در «اتحاديه‌ي ابلهان» پليس مثل اغلب رمان‌هاي پيکارسک نقش مهمي دارد. ايگنيشس چون از الگوي سنتي قلاش‌ها و پيکاروها تبعيت مي‌کند، مدام در معرض بزهکاري قرار دارد. دلگي چيزي است که او را به سمتِ دزدي‌هاي ناچيز مي‌کشاند. يا نوع لباس‌هايي که مي‌پوشد هميشه نوعي شک و استهزاء به همراه دارند. از طرف ديگر مهارت ايگنيشس در نوشتن، او را به سمت بزهکاري‌هاي امروزي از نوع جعلِ نامه و سند مي‌برد. همه‌ي اين کلک‌ها مدام پاي پليس را وسط مي‌کشاند. هر چند جان‌کندي تول تاکتيک خود پليس براي برخورد با متهم را به يک کمدي تمام عيار تبديل کرده است.

جان‌کندي تول از طرف ديگر مانند سنت پيکارسک‌نويسان اروپايي يک شخصيت اسطوره‌اي را وارد رمانش کرده که مي‌تواند براي سرنوشت ايگنيشس تصميم بگيرد. او فورتونا يا چرخ اقبال است که ايگنيشس از او مي‌خواهد بالا ببردش و زير چرخ لهش نکند. رفتار اين موجود اسطوره‌اي عجيب و غريب تا حدودي منطبق با رفتارهاي ايگنيشس است و مدام ميان بخت و ادبار، در نوسان است. با اين حال «اتحاديه‌ي ابلهان» تکنيک‌هاي بديعي دارد که آن را به رمان درخشان و ماندگاري تبديل کرده است. اين لياقت را دارد که آن را حتي آخرين رمان پيکارسک قرن بيستم بخوانيم. مثلاً پيکاروها معمولاً ضدقهرمان هستند.

با اين حال ايگنيشس به لطف اندام غول‌پيکرش هم قهرمان است هم ضدقهرمان. از طرف ديگر براي دهه‌ها بين پيکاروها ‌اين باور وجود داشت که ايالات متحده سرزمين موعودي است که در آن مي‌توان پيشرفت کرد. اما جان‌کندي تول به لطف ضدقهرمانش ايگنيشس اين سرزمين موعود را هم سرزميني مزخرف تصوير مي‌کند. ضدقهرمان او اهل سفر نيست و شايد از اين جهت جان‌کندي تول تصور کرده نيواورلينز آخر خط است. پيکاروها معمولاً از جايي به جاي ديگر مي‌روند تا زندگي آسوده‌تري داشته باشند، اما آيا ترکِ شهرِ نيواورلينز زندگي بهتري را براي ايگنيشس به همراه دارد؟ نه

اتحادیه‌ی ابلهان

جان کندی تول

ترجمه‌ی پیمان خاکسار

نشر به‌نگار

چاپ اول

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.