دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

تاريخِ جنون

روايتي درباره‌ي رمانِ اتحاديه‌ي ابلهان نوشته‌ي جان کندي‌تول

 مهدي يزداني‌خُرم
{ شناسه مقاله: 2392 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۳۵۹۶ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

من تو قرنِ اشتباهي به دنيا اومدم

قولي از ايگنيشِس در اتحاديه‌ي ابلهان

اگر اشتباه نکنم اولين باري که با نام و اهميت رمانِ «اتحاديه‌ي ابلهان» برخورد کردم در مقاله‌اي درخشان از احمد اخوت بود. در آن مقاله که احتمالاً در زنده‌رود خوانده‌ام‌اش روايت شده بود چطور اين رمان باعثِ شگفتي در ادبيات آمريکا شد و اصولاً چطور نويسنده‌اش يعني جان کندي‌تول از غمِ جوابِ رد ناشران خودش را کشت در حالي که هنوز سي و دو سال بيشتر نداشت. «اتحاديه‌ي ابلهان» بالاخره به فارسي ترجمه شد و اين يکي از مهم‌ترين خبرهاي کتاب در چند ماهِ اخير بود. رماني شگفت انگيز از تضادِ ابلهانه‌ي جامعه‌ي آمريکايي با يک شخصيت چاق و بي‌کار و بسيار درس‌خوانده به نامِ ايگنيشس که آرمان‌گراست و با مادرِ فقيرش زنده‌گي مي‌کند. رمان به‌شدت آگاهانه نوشته شده و نويسنده‌اش از معناي دانايي براي هجوِ دنياي پيرامون استفاده کرده. قهرمانِ او ملغمه‌اي ست از چيزهايي ناخوشايند و هوشي استثنايي که انگار نمي‌تواند در زمان و مکاني که براي‌اش مقدر شده زنده‌گي کند. ظواهري که پيرامون‌اش هستند او را به ستوه آورده و از سويي ديگر تلاش دارد تا اين دنيا را هرچه بيشتر خراب و مسخره کند.

در اين مسير عذاب فراواني تحمل مي‌کند و بي‌شعوري انسان‌هاي پيرامون‌اش عاملي مي‌شود که او در وضعيتي کاملاً کُميک قرار بگيرد. در نهايت اوست که بايد برچسبِ ديوانه‌گي برش بخورد و در روندي تدريجي مادر از پسر متنفر شود. رابطه‌اي که بيشتر به ناخوشايندي‌اي بازمي‌گردد که خالق از مخلوق خود دارد و حال که از اين آفريده راضي نيست، مي‌خواهد او را با ترفندِ کلاسيکِ ديوانه‌گي، راهي جايي کند که هم عذابِ وجدان او را از بين مي‌برد، هم اين مخلوقِ گنده‌ي بوگندوي بي‌مصرف را از سرِ راه‌اش برمي‌دارد. رمان پر است از روابطي اين‌چنيني و انواعِ خُرده‌شخصيت‌هايي در اثر وجود دارند که مي‌توان خوانش‌هاي گوناگون از آنها کرد. اما من تنها به همين فرآيندِ خالق و مخلوق مي‌پردازم زيرا يکي از محورهاي اصلي رمان بر وابسته‌گي اين پسرِ سي و اندي ساله و مادرش بازمي‌گردد که طي يک تصادف احمقانه و ورود آدم‌هايي ديگر به زنده‌گي آرام‌شان، اين روند کاملاً بر هم ريخته و از بين مي‌رود. پسر در خانه‌ي محقر اما راحت‌شان مشغولِ فلسفه‌بافي براي دنياست.

او که در رشته‌ي شناخت فلسفه‌ي قرونِ وُسطا فوقِ‌ليسانس دارد، هيچ کاري نمي‌کند جز خوردن و سينما ‌رفتن و اراجيف نوشتني که به قولِ خودش از دريچه‌اي در وجودش به او الهام مي‌شود. نوشته‌هايي که قرار است دنيا را عوض کنند و او را جاودان کنند. اما نظمِ اين روندِ احمقانه با آشنايي مادر باآدم‌هايي جديد به هم مي‌ريزد و او به اين درک مي‌رسد که موجودي که زاييده و بزرگ کرده، اصلاً مايه‌ي مباهات نيست. بنابراين او را وادار مي‌کند تا برود و پول درآورد. در اين مرحله مادر آگاهانه اجازه مي‌دهد تا مخلوق‌اش واردِ فضاي جامعه‌ي بي‌رحمي شود که او را تحقير خواهد کرد. هرچند قهرمانِ چاق و دوست‌داشتني رمان با رفتارِ ديوانه‌وار خود سعي مي‌کند سياهان يک کارخانه‌ي مفلوکِ در حالِ ورشکسته‌گي را به انقلاب وا دارد! و بعد آماده مي‌شود براي مشتي ديوانه‌ي فاسدِ خوش‌گذران نقشِ رئيس يک حزبِ ترقي‌خواه را بازي کند اما در نهايت اوست که هم توسطِ جامعه رانده مي‌شود هم مادرش او را طرد مي‌کند. جان کندي‌تول هرچند عناصري را در شخصيت ايگنيشس قرار داده تا چندان هم معصوم به نظر نيايد اما او را صاحبِ خردِ منحصر به فردي نيز کرده که نمي‌تواند با واقعيت‌هاي اجتماعي کنار بيايد و براي همين در صددِ تخريب‌شان برمي‌آيد.

تا حدودي مي‌توان شمايلِ يک آنارشيستِ تنبل را در او ديد اما او که از مکانِ گرم و راحتِ خود، خانه‌اش بيرون انداخته شده تا کار کند، بيشتر باعثِ به وجود‌آمدنِ گروتسک مي‌شود. رمانِ کندي‌تول از اين ارتباطِ درهم ريخته‌ي دوگانه استفده کرده و بلاتکليفي و حماقتِ اجتماعي‌اي را تصوير مي‌کند که بخشي از آن کاملاً اغراق‌شده و براي نمايشِ عمقِ فساد طراحي شده. در رمان نوعي پوچي و جبرباوري ديده مي‌شود که تنها کسي که از قضا مقابل‌اش مقاومت مي‌کند، همين پسر چاقِ به‌دردنخور است. انگار نگاهي کامويي در متن است که انسان در پوچ‌ترين لحظه‌ها هم حقِ نااميدي ندارد. ايگنيشس دقيقاً مصداقِ شکلي از اميد است در فضايي که همه او را از خود مي‌رانند. مادر که او را وادار کرده از قرونِ وسطاي خودش بيرون آيد و برود کاري گير بياورد، اولين ضربه را به او مي‌زند و همين‌طور متوالي آدم‌ها و مکان‌هايي هستند که او را به سخره مي‌گيرند و گاه کار به کمدي اسلپ استيک نيز مي‌رسد. تحقيرِ مداوم اين پسرِ باهوش اما عليهِ جامعه هرچند او را دستخوشِ احساساتي خاص مي‌کند اما به او اميد مي‌بخشد که بالاخره جهان را دوباره تعريف خواهد کرد. آزادي‌اي که او را در بر مي‌گيرد از همين باور مي‌آيد، اين‌که دوستي قديمي بيايد و او را با خود ببرد.

او بايد جايي گم شود و شهر بماند و فروشگاه‌ها و قاچاق‌چي‌ها و پليس‌هاي وظيفه‌شناس‌اش. جان کندي‌تول استراتژي خود را به‌نحوي بنا کرده که خواننده‌ي باهوش بتواند از تهي شدنِ فضاي زهدان‌مانندِ خانه از مخلوق‌اش تا حدي خوانشِ الهياتي داشته باشد. گويا ما با تولدي روبه‌رو هستيم و مادري که جنين‌اش را نمي‌خواهد و آن را رها مي‌کند. اين خوانش يعني نگاهِ رابطه‌ي جنيني- مادري به پيوندِ دو شخصيت. پر بيراه هم نيست زيرا با قطع‌شدنِ بند ناف است که ايگنيشس ناگهان خود را رها شده در جهاني مصرفي مي‌بيند که مدام دست‌اش مي‌اندازند و درک نمي‌کنند او علاقه‌اي ندارد براي بودن در اين دنيا کار کند و مثل تمام شهروندانِ آبرومند، در مناسباتِ اجتماعي حضور داشته باشد. کودکي منحصر به فردي که در او باقي مانده و زبانِ پرطمطراق‌اش که از تحصيلاتِ عاليه‌اش آمده، تاريخِ آمريکا را دست مي‌اندازد. نمادهاي اين تاريخ از مارک تواين گرفته تا رودخانه‌ي مي‌سي‌سي‌پي را به هيچ مي‌گيرد و سعي مي‌کند برنامه‌اي بهتر براي کشوري ارائه دهد که او را تحقير مي‌کند و آدم‌هاي‌اش مايلند از شرش هرچه زودتر خلاص شوند.

هرچند او در اين روند جنون‌بار خود تنها نيست و دختري که زماني هم‌دانشگاهي‌اش بوده نيز عقايدي به راديکالي او دارد و نامه‌نگاري بين اين دو در کل رمان لحظه‌هاي درخشاني را ساخته است و هم‌اوست که براي نجاتِ اين قهرمانِ لجن‌مال شده مي‌آيد. رمانِ «اتحاديه‌ي ابلهان» بي ترديد يک اتفاق در خوانش از جهاني‌ست که تفاوت را ديگر برنمي‌تابد. کندي‌تول رمانِ تلخي نوشته که گاه مخاطب را ديوانه‌وار به خنده وا مي‌دارد اما در نهايت قهرمان‌هاي ديوانه‌ي او تنها اميدوارانِ همين جهاني هستند که مدام از آن رانده مي‌شوند.

بد نيست در آخرهاي اين متن از پيمان خاکسار بگويم که در اين چند سالي که ترجمه مي‌کند، با انتخاب‌هاي عالي‌اش توانسته ايده‌هايي را به مخاطبان و ادبيات ايران نشان دهد که شايد کمتر ديده شده. اين کار هر مترجمي نيست و او من را ياد مترجم‌هاي نسل‌هاي قبل مي‌اندازد که با انتخاب‌هاشان به مسيرهاي جديد در ادبيات ايران مي‌افزودند. اين يک ستايش صرف نيست که واقعيت است. کافي‌ست به ليستِ ترجمه‌هاي او نگاه کنيد

نامِ يادداشت برگرفته شده از کتاب مهم ميشل فوکو

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.