دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[هفت]

ساعدي و درک روان‌شناختي اجتماعي انسان ايراني

 کيوان باژن
{ شناسه مقاله: 2391 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۳۶۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 «نام نويسنده برازنده‌ي کسي است که مسوول باشد، مسوول در برابر خود و در برابر همه‌ي دل واپسي‌هايي که در اين جهان رنجور وجود دارد.»

«سيمون دوبوار»

1 بروزخلاقيت ادبي «ساعدي» زودرس بود. او در همان عنفوان جواني نشرياتي چون «فرياد»، «صعود» و «جوانان» را در «آذربايجان» منتشر مي‌کرد. اما آنچه که در تکوين و تکامل فکر و ذهن «ساعدي» تأثير بسزايي داشت از سويي شرايط خاص دهه‌ي 30 و 40 بود و از سويي نيز ارتباطش با شخصيت‌هاي فرهيخته‌اي چون «صمدبهرنگي»؛ «بهروز دهقاني»؛ «کاظم سعادتي»؛ «عليرضا نابدل- اوختاي- و ديگر شخصيت‌هاي ادبي و سياسي آن زمان که حول محور «کانون نويسندگان ايران» گرد مي‌آمدند. جمعي که داشت مراحل آغازين تشکيل خود را مي‌گذراند!

«ساعدي» را با «گوهرمراد»ش در حوزه‌ي نمايش‌نامه‌نويسي مي‌شناسيم. نام مستعاري که نمايش‌نامه‌هايش را با آن امضا مي‌کرد و با همين نام بود که در مدت عمر کوتاه اما پربار خويش؛ کارهاي ارزنده‌اي در زمينه‌ي ادبيات نمايشي عرضه کرد. نمايش‌نامه‌هايي چون «بهترين باباي دنيا»، «چوب به دست‌هاي ورزيل» (۱۳۴۴)؛ «پنج نمايش نامه از انقلاب مشروطيت» (۱۳۴۵)؛ «ديکته و

زاويه» (۱۳۴۷)؛ «پرواربندان» (۱۳۴۸) و... !

اما نقش به سزاي «ساعدي» در پيشبرد سير ادبيات داستاني ايران نيز چندان هست که نمي‌توان و نبايد آن را ناديده گرفت. داستان‌هايي چون «عزاداران بيل» (۱۳۴۳)؛ «واهمه‌هاي بي نام و نشان» (۱۳۴۶)؛ «ترس و لرز» (۱۳۴۷)؛ «گور و گهواره» (۱۳۵۶)؛ «تاتارخندان» (۱۳۷۲) و... خود گواه اين مدعا است. اينها همه غير از آثار ديگري است که در زمينه‌ي فيلم‌نامه و تک‌نگاري‌هاي اجتماعي نگاشته است. همه‌ي اينها البته که سخت‌کوشي و خستگي‌ناپذيري «ساعدي» را مي‌رساند. بنابر اين جاي تعجب نيست که «جلال آل‌احمد» مي‌نويسد: «من اگر خرقه بخشيدن در عالم قلم رسم بود و اگر لياقت و حق چنين بخششي مي‌يافتم، خرقه‌ام را به دوش دکتر غلامحسين ساعدي مي‌افکندم.»(1)

اين پرمايگي و حتي فعاليت‌هاي اجتماعي «ساعدي» که تا به حال ناديده گرفته شده، به همان سان که فعاليت‌هاي ادبي‌اش در محاق دوران؛ کم‌رنگ شده؛ ما را برآن مي‌دارد تا به حق؛ او را يکي از بزرگان ادبيات معاصر ايران بدانيم و انتظارداشته باشيم از طرفي با نقدي درست و ديالکتيکي از آثارش و از طرف ديگر با نگاهي به آثار نويسندگان وطني و فعاليت‌هايشان حداقل نيمي از توجهي را که به نويسندگان غيروطني مي‌کنيم؛ به اين رادمردان اختصاص دهيم!

2 «غلامحسين ساعدي» با چنين درکي پا به آوردگاه هنر و ادبيات ما گذاشت. «ساعدي» محصول بلامنازع نسلي است که سرخوردگي‌هاي اجتماعي دهه‌ي 30 و 40 را پشت سر گذاشته است. دوران حوادث اقتصادي و اجتماعي و دوران نوسان ميان سنت و اخلاق اشرافي و تقديرگرايانه‌اش که خود محصول جامعه‌اي فئودالي بود و سرانجام آغاز روابط به شدت سودجويانه و بي‌رحمانه‌ي سرمايه‌داري! از اين رو است که مي‌بينيم همه‌ي اين مفاهيم به نوعي درآثارش نمود دارد. «ساعدي» به سبب مشاهده‌ي فقر در کودکي و نوجواني‌اش؛ به خوبي توانست رنج و درد مردم وطن‌اش؛ به ويژه روستاييان را به تصوير بکشد. از اين رو قدرت او در پرداخت و پرورش فضاي روستا و روابط روستاييان و نيز نشان دادن مسايلي چون جهل؛ خرافات؛ فقر اقتصادي و فرهنگي که گريبان‌گير آنها است و از طرف ديگر روحيه‌ي شهري‌هاي درگير روزمرگي و در کل، مسخ آدميان و سقوط‌شان؛ و در يک کلام جامعه‌ي به شدت سنتي؛ وابسته و استثمارزده، غير قابل انکار است

همان طور که گفتيم آثار هنري؛ با توجه به اينکه تاچه حد مي‌توانند به پرسش‌هاي انسان از هستي پاسخ دهند، قابل نقد و بررسي‌اند. درست به همين علت است که «ساعدي» و آثارش را در زمره‌ي آثار ملي که قابليت جهاني شدن را دارند مي‌گذاريم. او در زمره‌ي نويسندگاني بود که با درک روان‌شناسانه‌ي جامعه به درک جامعه‌شناختي انسان ايراني توجه داشت. در واقع مي‌توان گفت او از لابه‌لاي ذهن آدم‌ها جامعه را محک زد و خوبي‌ها و بدي‌ها و زيبايي و زشتي هايش را به تصوير کشيد. اين خود به نظر من مي‌تواند سکوي پرتابي براي «رئاليسم» ايراني باشد. «ساعدي» در آثارش به ويژه در داستان‌هايش از «رئاليسم» صرف آن دوران که دامن بسياري از نويسندگان را گرفته بود فراتر رفت و اين خود درخور‌توجه است. چرا که در آن شرايط که دوران مبارزات خونين بود و جنگ‌هاي چريکي داشت به تنها راه مبارزه با شاه بدل مي‌شد و از سويي نويسندگان ما هر کدام سياست را مقدم بر کار فرهنگي مي‌پنداشتند و به سبب نبود آزادي، نوشته‌هاي داستاني به بيانیه‌هايي براي گفتن حقايق بدل شده بودند، تعهد، خود به خود تبديل شده بود به بازگويي روابط ساده‌ي آدم‌ها با يکديگر در پروسه‌ي مسايلي چون فقر و... و هرگونه برداشت ديگري مورد تکفير قرار مي‌گرفت. در حالي که محدود کردن هنر و ادبيات به دايره‌ي تنگ يک برداشت خاص يا يک ديد محدود بسيار مي‌تواند خطرناک باشد و سبب عقب‌افتادگي ادبيات و هنر از مقولات زيبايي‌شناسانه شود و در نهايت آن را تبديل کند به شعارهاي پيش‌پاافتاده با رويکردي مقاله‌وار که قريحه‌ي نويسنده در پس آن بسيار کم‌رنگ و پيش پا افتاده جلوه مي‌کند. به همين جهت است که مي‌بينيم گاه اساساً شرايط ذهني جامعه‌ي ما اجازه‌ي حرکت‌هاي پيشرو ادبي و هنري و حتي اجتماعي را نداده است و اين دريغ هست.

چه که به سبب همين مسأله بوده که بار سياسي حرکت‌هاي اجتماعي به دوش داستان‌نويسان و هنرمندان افتاده است. درست است که جنبش‌هاي سياسي و حرکت‌هاي فرهنگي در ارتباط تنگاتنگ با يک ديگر به پيش مي‌روند اما بايد توجه داشت که ادبيات و هنر هيچ گاه به طور مستقيم نتوانسته و نمي‌تواند جنبش‌هاي سياسي را به جلو ببرد. ادبيات پروسه‌ي مستقل خود را دارد و تحت هر شرايطي بايد که اين استقلال را حفظ کند. در اين بين، نويسندگاني که به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه به حرکت‌هاي پيشروانه در زمينه‌ي ادبيات داستاني دست مي‌زدند، به ناگزير با اين معضل رو به رو مي‌شدند و در اين راستا؛ «ساعدي» نويسنده‌اي بود که اين سد را شکست. از اين رو است كه مي‌بينيم نويسندگاني چون او با هوشمندي هنرمندانه‌شان نه تنها با دو نيرو درگير شدند- از سويي حکومت و از سويي روشنفکران سياسي‌زده- بلکه پديده‌هاي اجتماعي را در رابطه با انسان با تمام ابعادش بررسي کردند نه در ارتباط با يک تفکر يا عقيده‌ي خاص. اين است که مي‌گوييم فرم کارهاي «ساعدي» يک سر و گردن بالاتر از بسياري کارهاي ديگر است.

آن چه هست شرايط سياسي جامعه‌ي ما در طول تاريخ، گاه به بسياري از تنگ‌نظري‌ها دامن زده و باعث در محاق ماندن بسياري از پديده‌هاي پيشروي ادبي شده است. براي همين است که مي‌گوييم در يک نقد علمي و ديالکتيکي لازم است به اين شرايط نگاه شود تا با نگاهي منصفانه به نقد پديده‌اي خاص بپردازيم. به قول طبري «قريحه‌هاي آفريننده‌اي که... در ايران پيدا شده‌اند نه تنها از شرايط سالم و مثبت رشد محروم‌اند بلکه بايد با يک زندگي بي‌رحم و بي‌صفت با تمام عزم و دندان بر جگر، کشتي گيرند تا بتوانند دامن هنر را پاک نگه دارند.» (3)

3 دهه‌ي 30 و 40 دهه‌ي تقابل ميان سنت و مدرنيته بود. دوره‌ي اصلاحات ارضي. روابط کهن در حال نابودي بود و زندگي مدرن مي‌خواست جايش را بگيرد. البته به صورت تقليدي و نه به ضرورت. همين امر يعني تجدد سطحي و وارداتي همراه با استبداد باعث تضادي آشکار شده بود و پريشاني‌هايي را به همراه آورد که اين پريشاني‌ها روي بسياري از نويسندگان تأثير عميق داشت و آنها با بررسي تبعات ناشي از اين تضادها، پريشاني‌هاي ناشي از آن را براي انسان ايراني بازگو کردند. «ساعدي» با همين روحيه و با توجه به اينکه روان‌پزشک بود به نوشتن پرداخت و دغدغه‌ي اصلي‌اش را بر مبناي همين تضادها گذاشت. از اين رو ضرورت دوره‌اي که در آن مي‌زيست او را به سوي روان‌شناسي آدم‌ها سوق داد. حتي تمثيل‌ها و نمادهايي هم که در بسياري از داستان‌ها و نمايش نامه‌هايش به چشم مي‌خورد در راستاي همين روان‌شناسي است. در واقع او از همه‌ي اين عوامل بهره گرفت تا مسخ‌شدگي انسان ايراني را ياد آور شود. بديهي است که مسخ اين انسان با مسخ انسان غربي متفاوت است.

اگر انسان غربي در ادبيات‌اش به واسطه‌ي ماشين، تکنولوژي و روابط سودجويانه‌ي ميان «پول» و «سرمايه» و «کار» و «کارفرما» که منجر به تنهايي، غم و دوري آدم‌ها و در يک کلمه، بي‌هويت شدن او شده، تبديل مي‌شود به «سوسک» يا «کرگدن»؛ اينجا، به واسطه‌ي تضاد بين بودن و نبودن، به دليل نحوه‌ي معاش و به سبب از دست دادن تمام آن چيزي که به حيات او بستگي دارد، تبديل مي‌شود به «گاو»! موجودي که تنها دارايي زندگي او است. (عزاداران بيل) يا تبديل مي‌شود به کساني که مي‌خواهند همه چيز را ببلعند يا اهالي‌اي که بين بد و بدتر گير کرده‌اند و مجبورند يکي را انتخاب کنند. چرا که ديگر خودشان و نيروي خودشان را نمي‌شناسند يا مي‌شناسند و فراموش کرده‌اند. (چوب به دست‌هاي ورزيل) در اين راستا بديهي است که روشنفکرش هم مي‌شود نويسنده‌اي که مجبور است که آن چه را بگويد که ازش خواسته اند. (هنگامه‌ي آرايان) بسياري از اين آدم‌ها ديگر خودشان نيستند. تصميم‌هاي شان هم مال خودشان نيست.

اينها دغدغه‌هاي نويسنده‌اي است که نسبت به پديده‌هاي دور و برش حساس است. از طرفي اما، «ساعدي» نويسنده‌اي است معترض. معترض نسبت به سيستمي که در آن با دروغ و ارعاب و جهل و خرافه و با زور دگنگ مي‌خواهند مدرن‌اش کنند. اين که او تم کارهايش را روي فرهنگ مردم و جهلي که گريبان گير اين مردم است، مي‌گذارد، به خوبي نشان مي‌دهد که او تضادهاي جامعه‌اش را به خوبي شناخته بود و اينکه زمينه‌ي کارهايش روستاست نشان مي‌دهد که تضاد اصلي زمانه‌اش را که تضاد ميان سيستم فئودالي حاکم بر روستاها و سرمايه‌داري نوخاسته و وارداتي بود، دريافته بود.

آدم‌هاي «ساعدي» را خوب مي‌شناسيم. انگار آدم‌هاي دور و بر خودمان هستند. اين مسأله نشان مي‌دهد که او آنها را خوب مي‌شناخت. از معاش‌شان خبر داشت. گرفتاري‌هايشان را مي‌دانست و مي‌دانست که نسبت به مسائل‌شان چگونه برخورد کند. بدون اينکه فلسفه‌بافي کند. براي همين است که آثارش به دل مي‌نشيند و هنوز که هنوز است آن چنان فرهنگ انسان ايراني در آنها نمود دارد که مي‌توان روحيه‌ي جمعي انسان ايراني را از دل اين آثار جمع‌بندي کرد. چرا که درک «ساعدي» از شخصيت‌هايش، يک درک جامعه‌شناختي است نه بومي. او را نمي‌توان روستانويس يا بومي‌نويس صرف ناميد. آن چنان که مثلاً «دولت آبادي» را مي‌دانيم. بلکه «ساعدي» دغدغه‌ي انسان ايراني‌اي را داشت که هنوز خصلت روستايي‌اش بر مدرن‌بودنش مي‌چربد و اين همان اثرگذاري ناخودآگاه جمعي روي آگاهي فردي يک نويسنده است. رابطه‌اي تنگاتنگ و ديالکتيکي که اگر درست ارزيابي شود، آن وقت است که مي‌توانيم هم‌صدا با «شاملو»؛ او را در فرم و محتوا و در نوع رئاليسمي که عرضه کرده است، پيشرو بدانيم.

رئاليسمي که در آن زمان و شرايط- شرايطي که فرهنگ ناشي از جنبش چپ و به ويژه جنبش چريکي حاکم بر جامعه و جامعه‌ي ادبي، از بيشتر نويسندگان ما يک چريک فرهنگي ساخته بود- فراتر رفت. شگفتي و ارزش کار او نيز همين است. در اينجا مسأله بر سر اينکه تأثيرات چريکي چقدر مثبت يا منفي بوده، نيست. به هر حال ذهنيت چريکي به طور عام توانست خصلتي جسارت‌گونه به ادبيات ما بدهد. بلکه آنچه اين جا مد نظر است مساله گذر از آن است. گذري تدريجي که نشانه‌هايش را در کارهاي کساني چون «ساعدي» مي‌بينيم. از اين رو است که مي‌گوييم «ساعدي» در آثارش نسبت به ديگران حتي در آن سوي مرزها پيش رو بوده است. حتي در آنچه که به «رئاليسم جادويي» تعبير مي‌شود

پانويس ها:

1. به نقل از مقاله‌ي «خرقه‌ي مرشد براي ساعدي» از «شناخت‌نامه‌ي ساعدي»- جواد مجابي- نشر قطره

2. چرا ادبيات- ماريو بارگاس يوسا- عبدالله کوثري- لوح فکر 1384ص 23

3. به نقل از مقاله‌ي «داستان‌نگاري فارسي به پيش مي‌رود» از «مسائلي از فرهنگ، هنر، زبان»- احسان طبري- مرواريد- چ سوم 1382، ص 9

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.