دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[چهار]

گوهر ما

 مفتون اميني
{ شناسه مقاله: 2388 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۳۴۰۹ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 در يكي از سال‌هاي اوليه‌ي دهه 40 كه دكتر ساعدي آمده بود به تبريز، صمد بهرنگي و بهروز دهقاني، من و او را در كافه شعاع با هم آشنا كردند، بعداً كه پرسيدم خود شما چه‌طور با ساعدي آشنا شده‌ايد گفتند كه ما دبيرستاني بوديم او با اختلاف كلاس با ما هم ‌دوره بود ولي در زنگ‌هاي تنفس يكديگر را مي‌ديديم، بعضي روزها با دست‌ها و صورت كله‌دار به مدرسه مي‌آمد تا اينكه فهميديم شب‌ها در چاپخانه‌‌اي زيرزميني، حروف‌چيني و غلط‌گيري مي‌كند براي روزنامه‌اي كه بعد از كودتاي 28 مرداد چاپ مي‌شد و آخرش هم به توقيف رسيد. گويا يكي دو بار هم از پاسبان‌ها زحمت‌هايي ديده‌بود و همچنين بازخواست‌هايي‌ از پدرش...

خيلي زود با ساعدي جوش خورديم و حدود سال 42 بود كه نامه‌ي كوچك با مداد نوشته‌اي از او در كتاب‌فروشي برادران ايرواني كه آن موقع در بازار شيشه‌گر خانه بود به من رسيد و من به‌جاي جواب، غزلي را براي او نوشتم با عنوان «چراغي با دو شعله» كه در صفحه‌ي 52 چاپ اولِ «كولاك» آمده است؛ با اين شروع كه «رسيد نامه‌ي دلجويت ‌اي رفيق عزيز» با ابيات ديگري از اين قبيل: «چراغ الفت ما با دوشعله‌ مي‌سوزد/ كه من به‌ياد تو هستم تو هم به ياد مني» با اين ادامه كمي پايين‌تر كه« تو لاله در چمن شهر و من شقايق كوه/ جدايي از من و از ريشه و نژاد مني» تا اينكه به قافيه‌ي «گوهر مراد» مي‌رسد و دو سه‌ بيت ديگر با سلام و روبوسي درباره‌ي سيروس طاهباز...

ساعدي در آن سال‌ها تيپ كاملاً آنارشيستي داشت! گويا يك شب زمستان حدود ساعت 11 و 12 با بچه‌هاي چپ فرهنگي چند شيشه مركب و جوهر با خود برداشته و برده، به ويترين‌هاي دو سه ‌تا سينما كوبيده بودند و من با اين سابقه و جريان‌هايي‌ مشابه آن، از جمله سخنراني تندش با جلال در بهار سال 1347 در دانشكده‌ي پزشكي تبريز و يكي دو وضع شبانه كه از او در رستوران‌ها و كافّه‌هاي تهران ديده ‌بوديم در اوايل انقلاب اخير گمان مي‌كرديم كه به گروه يا گروهگ‌هاي چريكي خواهد پيوست نه همراهي با شخصيت‌هاي متين ملي و وطني و فروشِ رودستي روزنامه‌ي «جبهه‌ي آزادي»- حقيقت اين است كه ساعدي در سال‌هاي 40 هم، در عينِ مردم‌دوستي، خصلت‌هاي وطن‌خواهانه هم داشت ولي آن را بروز نمي‌داد چنان‌كه او در سنِّ دانش‌آموزي نيز به نفع ضربت‌خوردگان كودتا، فداكاري مطبوعاتي مي‌كرد.

در تأييد مطلب آخر بگويم كه ساعدي گرايش به سياست شوروي‌ها و چيني‌ها نداشت و ما يك‌روز ديديم كه شماره‌اي مجلّه از تهران آورده بود كه در هتل مي‌خواند (اگر فراموش نكرده باشم مجلّه‌ي پيام نوين ارگان خانه‌ي وكس شوروي» او پشت جلد مجله را به ما نشان داد. - هفت يا هشت نفر خانم ميانسال پشت چرخ‌هاي خيّاطي مُدل قديم به رديف نشسته بودند و يك دست خود را بلند كرده بودند با دسته‌ي چرخ، ساعدي گفت اينها هِمه‌شان دست راست خود را به يك اندازه بلند كرده‌اند تا ساعت مچي آنها به‌طور مشخص ديده شود حال آنكه مطابق معمول، ساعت را بايد به مچ دست چپ خود بسته باشند! اين يك تظاهر دستوري است چنان‌كه چاپ آن در پشت اين مجله هم بسيار تصنعي و معلوم است كه باطري‌شان دارد كم‌كم خالي مي‌شود و خواسته‌اند صداي پارازيت باطري كهنه را در صداي چرخ خيّاطي گم كنند! – البته صمد و بهروز كمي ناراحت شدند و علت ناراحتي كم هم اين بود كه تدريجاً به طرف چيني‌ها مي‌چرخيدند و ظاهراً آمريكايي‌ها كه مي‌خواستند ايران به قطعات كوچكي تجزيه شود تا راه شوروي‌ها به خليج‌فارس، به‌جاي يك مانع با موانع متعدد بسته ‌شود، دورادور با اين تمايلات منطقه‌اي موافق بودند و حّتي شايع بود به استقلال كردستان ايران چنان‌كه كمونيسم چيني داشته باشند، مي‌توانستند از هر لحاظ ياري كنند!

بچه‌هاي فرهنگي تبريز به‌خصوص بهروز و كاظم در اواخر از نزديكي غلامحسين با اشخاصي مثل گلستان و پاره‌اي سينماچي‌هاي به‌قول آنها «لوس» كمي ناراحت بودند با اين همه ساعدي را همچنان دوست مي‌داشتند و مي‌گفتند تهران يعني ساعدي و جلال و شاملو.

ساعدي در حقيقت واسطه ميان ما و آل‌احمد بود و ما از اين دو تن، چيز كمي نياموخته‌بوديم. يادم هست يك روز موقع برگشت دكتر به تهران، در فرودگاه براي او يك جعبه شيريني برده ‌بودم كه با لحن خاصي گفت: اين چيست كه «اينجا» آورده‌اي مفتون! مثل اينكه تو هنوز يك قدم عقب هستي! بعداً فكر كردم كه رفتنِ خود من هم به فرودگاه چندان درست نبوده تا چه رسد به اين‌كه كادو هم برده‌ باشم.

آخرين‌بار كه غلامحسين را در تهران ديدم در يكي از عصر وقت‌هاي سال 61 يا 62 بود كه مرا بُرد به خانه‌ِ‌ي كوچك خصوصي‌اش. جايي در اوايل كوچه‌اي پشت سه‌راه تخت‌جمشيد آن‌وقت، و ساعتي مُغانه صحبت و درد دل كرديم و آخرش گفت بالاخره اكبر را مي‌گذارم و مي روم‌ پيش ناهيد و احتمالاً جاهاي ديگر... – او از همان موقع مثل بهروز و صمد و عليرضا ناراحتي معده داشت و مثل آنها اهميتي به اين مشكل نمي‌داد، در حالي كه خودش طبيب بود. – راست اينكه، او به سوي تقدير نمي‌رفت بلكه آن را كول گرفته و مي‌شتافت به جلو!...

... شايد كه در حال حاضر، ديگر اقتضايي براي چاپ آثار و اجراي نمايش‌نامه‌هاي ساعدي وجود نداشته باشد ولي اين مقتضي ادب فرهنگ ماست كه از او در هر مقطعِ مناسبي به بهانه‌اي خوش، يادكردي و نيكو داشتي به عمل آيد و در اين زمينه، همت آقاي دكتر مجابي و همچنين اهتمام آقايان سيف‌الديني و انصاري قابل ستايش است

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.