دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

می‌ترسم زبان شیرین فارسی را از یاد ببرم

نامه‌های غلامحسین ساعدی به همسرش بدري لنکراني

 
{ شناسه مقاله: 2387 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۱۷۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

منتر نشده

کلیله و دمنه چاپ مجتبی مینویی را برایم بفرست

بدري جانم، سلام فراوان. درس و مشق زياد ديشب فرصت نداد که برايت نامه بنويسم. تمام مدت کار کردم و همينطور امروز، از سگ جاني خودم حيرت مي‌کنم و نمي‌فهمم که براي چه اين کار را مي‌کنم، در حالي که همه مي‌گردند و دلخوشند، من فقط کاغذ سياه مي‌کنم. البته خواهي گفت اين سرنوشت تو است. من هم مي‌گويم بله، اين سرنوشت من است و پذيرفته‌ام، الان ديگر حسابي خسته شده‌ام، ساعت نزديک چهار صبح است و نزديک ساعت شش بايد به فرودگاه برويم. بچه‌ي دوستم دارد مي‌آيد، آنها از اول شب خوابيده‌اند و من حيفم آمد که با تو حرف نزنم. خيلي زياد در عذاب هستم، اينها اجازه نمي‌دهند من به جايي بروم، ولي با رسيدن بچه، يک اتاق براي او لازم است. در عين حال زندگي محصلي اينجا بسيار سخت است، و تنها زندگي کردن امکان ندارد. نه از بابت مخارج و غيره، بلکه از هر نظر که فکر بکني. امروز فراوان لباس شسته‌ام. تقريباً پوست دستهايم رفته است. از بس چنگ زده و خيس کرده و چلانده‌ام، تمام دستهايم مي‌سوزد. 10دقيقه هم بيرون رفتم و نان و سيگار خريدم. وضع روحي و جسمي من هم طوري است که ميل به خوردن نوشابه ندارم. به ندرت يک کوکا مي‌خورم و دليلش را هم خودم مي‌دانم، چون در غير اينصورت بيتابي من صد برابر مي‌شود. پس پريشب، تقريباً صبح خواب ديدم که دکتر چشم معروف و آن چاپچي مرا مي‌زنند.

اين مسأله کابوس عجيبي برايم شده. من که ديگر تکليفم روشن است چرا بايد از اين خيالات بکنم؟ نتيجه‌ي درس و مشقهايم را به زودي خواهي ديد، وقتي کارنامه‌ام را فرستادم از اينکه آن موجود تنبل در اين مدت کوتاه اينقدر کار کرده از مهرباني‌هاي خود پشيمان نخواهي شد. امروز، موقع لباس شستن فکر مي‌کردم که من چقدرآدم مزخرفي هستم که دائم از خودم حرف مي‌زنم، بعد به اين نتيجه رسيدم که اين خصلت من نيست، ناخوداگاه اين کار را مي‌کنم که تو را از احوالات خود باخبر سازم و نگرانت نگذارم. امشب شب 14 ژوئيه است. شب خراب کردن زندان باستيل. از همه جا صداي توپ و ترقه و شادي به هواست. دلم مي‌گيرد. بگذريم. راستي اگر توانستي يک جلد کتاب کليله و دمنه، چاپ مجتبي مينوي را برايم بفرست که لازم دارم. حتماً کتاب‌ها را از خانه‌ي پدر برده‌اي. کتابخانه را نيز از اتاق من بردار و در اتاق تازه‌مان کار بگذار. همينطور ميز تحرير را. اگر خودم هم نباشم شبحم در آنجا کار خواهد کرد. شوخي مزخرفي بود، خودم کار خواهم کرد...

اسرار التوحید برایم بفرست

همسر نازنينم

به مرگ خودت، لحظه و ثانيه‌اي نيست که از ياد تو غافل باشم. آنقدر در فکر تو هستم که گاهي وقت‌ها از هر نظر فلج مي‌شوم. اين قضيه زياده از حد مرا خوشحال مي‌کند، با عشق يک نفر، به جنگ دنيا رفتن. با عشق بدري با همه‌ي دنيا درافتادن و با ياد بدري از هيچ چيز نترسيدن. من فکر مي‌کنم که آخر سر لحظه‌اي خواهد رسيد که زنم را در بغل بگيرم و مثل هميشه قربان صدقه‌اش بروم. من اطمينان دارم که آن لحظه خواهد رسيد، و تو احساس خواهي کرد که باوفاترين شوهر دنيا را داشتي و داري. با آن چشم‌هاي خوشگلت از من تشکر خواهي کرد که اين همه رها شدم ولي پايبند تو ماندم.

همين الان قصه‌اي را تمام کرده‌ام. آرزوي لحظه‌اي را داشتم که نزديک شوم و به تو بگويم اين جمله را گوش کن و تو سرت را بلند مي‌کردي و من اين جمله را مي‌خواندم:از اعماق درياي توفاني، سر يحيي تعميد‌دهنده، لب گشود و به ماه که خويشتن خويش را به هيبت سالومه آراسته بود، گفت مرا مي‌شناسي؟و ماه بادبان کشيد و رفت و دريا لنگر انداخت و به آرامش رسيد.

کارهاي تازه حتماً به دستت خواهد رسيد، و در هر جمله‌ي آن تو خود را خواهي يافت.

نوشته بودي که فاميل‌ها مي‌خواهند در خانه ساکن شوند، چيزي نفهميدم، درست‌تر و صريح‌تر بنويس. فقط حريم خانه‌ي خودمان را حفظ کن. فکر هيچ چيز را نکن. من و تو با يک نان خالي مي‌توانيم زندگي را ادامه دهيم. همه چيز را دقيق برايم بنويس. از لباس شستن خسته شده‌ام، دلم مي‌خواهد نفس راحتي بکشم. خوشبختانه غذا نمي‌خورم ولي براي ديگران غذا درست مي‌کنم. عکس‌هاي تازه‌ي خوب از من گرفته‌اند، اگر دستم آمد برايت مي‌فرستم. يک جلد کتاب اسرارالتوحيد براي من بفرست. من از يک چيز مي‌ترسم، زبان فارسي شيرين را که حداقل خوب آموخته‌ام از ياد ببرم و به من سفارش کن گاهي از خانه بيرون بروم و بگو که اينقدر خودم را اذيت نکنم، من فقط حرف تو را گوش مي‌کنم. مي‌داني که؟
همايون

مرا با یک خودکار خاک کنید

بدري بانوي عزيزم

... قرار بود مرا بي‌خبر نگذاري و فعلاً که گذاشته‌اي، بسيار خوب. قمريان خوش‌آواز همه اينچنين‌اند. کسي از کسي خبر ندارد و من بي‌خبرتر از همه. رفتار و کردار دنيا اينچنين است. انتظار بيشتر بيهوده است. با صد هزار مردم تنهايي/ بي‌صد هزار مردم تنهايي.

روز گذشته در«Chateau de Vincennes» آن قلعۀ هفت قرن پيش نشسته بودم و قصه مي‌نوشتم و يک مرتبه ديدم که بي‌خود به دري خيره شده‌ام. به يکي از درهاي قديمي که اميد داشتم باز شود و نوري بدرخشد. امشب بدجوري افسرده‌ام. داروي خواب هم کارگر نيست. ايام قديم آه مددي مي‌کرد، ولي خيال مي‌کنم پستچي‌هاي پاريس هم با من بد شده‌اند. هيچ خبري از هيچ کس نمي‌رسد. گاهي وقت‌ها فکر مي‌کنم من مرده‌ام و در برزخ گرفتارم که هم ياد گذشته هستم و اضطراب آينده را هم نيز دارم. خوشا به حال بردباران. از بس نوشته‌ام که خودکارم نيز از جان افتاده است. به‌هر‌حال از همه خواهش کرده‌ام که اگر مُردم مرا با يک خودکار خاک کنند که در حسرت نوشتن يک مطلب خوب خواهم مُرد و آن سرنوشت ماست. مرا بي‌خبر نگذاريد. من نگران تو هستم. نگران همه هستم که مبادا فراموشم کنيد. نامه بنويسيد والا، واي اگر از پس امروز بود فردايي. خدا را خوش مي‌آيد که اينچنين با آدم رفتار کنند؟

هزاران هزار بار همايون

نفرین به آنان که مرا برای تحصیل به خارج فرستاده‌اند

همسر(م)

من نمي‌دانم آن خانم‌ها کي بودند که به تو خبر داده‌اند من دستي دستي خودم را از بين مي‌برم. درباره من که شوهرت باشم خيلي حرف‌ها مي‌زنند. شايد هم راست مي‌گويند، ولي 99 درصدش دروغ است ولي من از زندگي به حد کمال، زده شده‌ام. به خاک مادرم اگر عشق تو نبود من صد بار خودکشي کرده بودم.

... وقتي به ياد روزي مي‌افتم که تو تنها بنشيني و گريه کني، از اين کار منصرف مي‌شوم.

آدمي که مدام گوشه‌اي بنشيند و همچون بوتيمار خسته‌اي زار بزند. غريب و بدبخت و دور از همه چيز، مخصوصاً زنش که ديوانه‌وار عاشقش هست. من يک ثانيه از فکر تو غافل نيستم. حاضرم فقط و فقط يکبار تو را ببينم وبعد بميرم.

تمام مدت لعن و نفرين به آنهايي مي‌فرستم که مرا مجبور کردند براي تحصيل به خارج بيايم و اين شامل حال تو هم مي‌شود ولي از بس دوستت دارم که اين گناه تو را بخشيده‌ام ولي از دوري تو مي‌ميرم. هيچ چيز مرا خوشحال نمي‌کند و فکر مي‌کنم چرا بايد من اين همه آدم سگ علاقه‌اي باشم و بعد به خودم مي‌گويم، زنده‌باد خودم که مي‌فهمم عشق يعني چه؟زن يعني چه، احترام به خانواده يعني چه. من از آن کثافت‌ها نيستم که براي لحظه زندگي کنم. حداقل تو، جگر گوشه‌ي من خودت در تجربه با من ديدي، ديدي، که. واقعاً مرد حسابي خانواده‌ام. فقط خجلم که نمي‌توانم کاري براي تو بکنم...

نکند دوری خاطره‌ام را پاک کند

داستان طبابت بوعلي را لابد شنيده‌اي، که بيمار تبداري را معاينه مي‌کرد و نبض او را مي‌شمرد و تا اسم کوچه‌ي معشوق مي‌آمد، ضربان قلبش مي‌رفت تا فهميد که چه چيزي است و خانه‌ي معشوق را به طور دقيق فهميد و خود معشوق را نيز به همان‌سان. بله.

زن نازنينم، بدري قشنگم کار من به جايي رسيده که اگر نبضم مي‌زند، و قلبم از کار نمي‌افتد، به همين دليل است که نام تو با نام وطنم يکي شده است. صحبت از آن ولايت تبديل شده است به نام تو. باور نمي‌کني. اينچنين پشت و رو شدن، تنها مايه‌اي که مي‌خواهد دقيقاً عشق است و اي‌کاش آن روزگاران متوجه بوديم که چه ساختمان عظيمي داريم برپا مي‌کنيم. شيوه‌ي چشمت فريب جنگ داشت/ما ندانستيم و صلح انگاشتيم.

گاه‌گداري خيالات به سرم مي‌زند که نکند، نکند نکند که اين دوري تمام خاطره‌ي مرا از ذهن تو پاک بکند؟ولي اين خيالات زياد دوام نمي‌آورد، وفاداري زنم را خوب مي‌شناسم. زن من هيچ وقت بداخلاق نبوده و نخواهد شد و اميدواري من نيز تا جايي است که باز وقتي به هم رسيديم، يک کلمه را از زندگي خودمان حذف خواهيم کرد که ((کوشي)). براي اينکه روز و شب با هم خواهيم بود. اين روزها زياده از حد کابوس مي‌بينم. هيچ چيز مايه‌ي خوشي نيست. نگراني تو، نگراني پدر، مرا مي‌کشد. گاه‌گداري فکر مي‌کنم که عزيز من نکند گريه بکند. نکند عزيز من دلش بگيرد. نکند حوصله‌اش سر رفته باشد و اينکه نکند پدر من، روي پله‌هاي حياط بيفتد. خاک سياه بر دهان ياوه‌باف من. گاهي به‌شدت مستأصل مي‌شوم و زکي! که اين هم شد زندگي! تو اين گوشه‌ي دنيا و جگر گوشه‌ات آن گوشه‌ي دنيا، هر دو خسته، هر دو مشتاق، هر دو نااميد، هر دو منتظر. به هر حال من زياده از حد ديوانه شده‌ام ولي عاجز نشده‌ام. مدتي است به هر صورتي حساب مي‌کنم نمي‌توانم تصميم بگيرم چه خاکي به سر کنم...

حاضر نشده‌ام یک کلمه فرانسه یاد بگیرم

عيال ناز نازي من

حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب از يک طرف، بي‌خانماني از يک‌ طرف و اينکه ديگر نمي‌توانم خودم را جمع و جور کنم. نااميد شده‌ام. اگر خودکشي نمي‌کنم فقط به خاطر تو است... از همه چيز خسته‌ام. بزرگترين عشق من که نوشتن است برايم مضحک شده، نمي‌دانم چه خاکي به سر بکنم. خيلي‌خيلي سياه شده‌ام. تيره و بدبخت و تيره‌بخت شده‌ام... من بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيفتم. من از همه‌چيز خسته‌ام. ... و تنها و تنها فکر غصه‌هاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچکس حوصله‌ي مرا ندارد. هيچکس مرا دوست ندارد. چون حقايق را مي‌گويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفته‌ام. شلوارم پاره‌پاره است. دگمه‌هايم ريخته، لب به غذا نمي‌زنم. مي‌خواهم پاي ديواري بميرم. ... به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته‌ام، بي‌خانمانم، دربدرم، تمام مدت جگرم آتش مي‌گيرد. من حاضر نشده‌ام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را مي‌خواهم. من زنم را مي‌خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد و شايد پيش از اينکه مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم. به دادم برس، شوهر.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.