دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[دو]

برادرِ باشکوه

گفت‌وگو با علی‌اکبر ساعدی درباره‌ی کودکی و جوانی برادرش غلامحسین

 يوسف انصاري
{ شناسه مقاله: 2386 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۶۶۰ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

در يك روز پاييزي با دكتر علي‌اكبر ساعدي تماس گرفتم و گفتم مي‌خواهم درباره غلامحسين ساعدي با او گفت و گو كنم. آدرس او را نوشتم و فرداي همان روز همراه سوال‌ها رفتم به مطب گيشا. باران مي‌باريد و توي راه خيس شده بودم و مي‌رفتم براي گفت‌و‌گو با برادر مردي كه در باران رفته بود. گفت‌و‌گو كه تمام شد حس خوبي داشتم؛ احساس مي‌كردم بعد از گفت‌و‌گو تصوير غلامحسين ساعدي برايم زنده‌تر شده است و از اينكه شايد مخاطب اين گفت‌و‌گو هم همين حس را داشته باشد احساس رضايت مي‌كردم. همين جا بود كه با خودم گفتم: چقدر جاي زندگي‌نامه ساعدي بين كتاب‌هايش خالي است و كاش اين زندگي‌نامه به قلم دكتر علي‌اكبر ساعدي نوشته شود؛ تنها كسي كه از كودكي همراه برادرش بوده و از عهده‌ي اين كار بر مي‌آيد. بگذريم؛ گفت‌و‌گويي كه در زير خواهيد خواند تنها بخشي از يك گفت‌و‌گوي بلندي است كه از كودكي تا درگذشت غلامحسين ساعدي را با برادرش مرور كرده‌ايم.

آقاي ساعدي قبل از هر چيز تاريخچه‌اي از خانواده‌ي خود بگوييد.

اسم مادرم طيبه بود و اسم پدرم علي‌اصغر. پدر‌بزرگم، پدربزرگِ پدري‌ام، چندين زن گرفته بود. شانزده تا اولاد داشت و هر کدام که به هجده سالگي مي‌رسيد مي‌گفت بروند دنبال کار و از خانه بيرون‌شان مي‌کرد. پدرم خانه‌ي پدري‌اش را که ترک کرده بود، با پسرعمويش آمده بودند تهران و راننده‌ي کاميون شده بود. بعد از مدتي برمي‌گردد تبريز، آنجا دکان عطاري باز مي‌کند. بعدها دکان عطاري هم ورشکست مي‌شود. آن‌وقت مي‌آيد پيش پدربزرگم، پدربزرگ مادري‌ام، که به قول ما ترک‌ها دکان علافي داشت، دکاني که مي‌روند از دهات گندم و اين‌جور چيزها مي‌خرند، مي‌آورند توي دکان مي‌فروشند. آنجا با پدربزرگم همکار مي‌شود و پدربزرگم هم از بس از پدرم خوشش مي‌آيد، با اينكه آدم مذهبي و متعصبي بوده، پدرم را گاهي دعوت مي‌کند به خانه‌اش. پدربزرگ من فقط يک اولاد داشت، يک دختر، يعني مادرم. بالاخره خواهرِ بزرگِ پدرم که همسايه‌ي نزديک پدربزرگم بود و باهم رفت‌وآمد داشتند واسطه مي‌شود و اينها ازدواج مي‌کنند. منتها چون پدرم خانه و زندگي نداشت نقل‌مکان مي‌کند خانه‌ي پدربزرگم و آنجا زندگي‌شان را شروع مي‌کنند.

پدربزرگم آن‌موقع در اداره‌ي ترياک کار مي‌کرد، رئيس آن بخش بود و آشنا زياد داشت. يکي را پيدا کرده بود که پدرم را توي اداره‌ي دارايي استخدام کند و پدرم در قسمت حسابداري اداره‌ي دارايي مشغول کار مي‌شود. آن‌وقت حساب و کتاب دبيرستان‌ها دست پدرم بود و کارش خيلي زياد بود، طوري‌که گاهي وقت‌ها کارهاش را مي‌آورد خانه انجام مي‌داد و ياد داده بود من و غلامحسين هم بهش کمک مي‌کرديم. ليست حقوق معلم‌ها را بايد وارد مي‌کردند توي دفتر، که من و غلامحسين اين کار را مي‌کرديم. در تبريز دبستاني بود به اسم «بدر» که آنجا درس مي‌خوانديم. بعد از اينكه دوره‌ي دبستان را تمام کرديم، رفتيم دبيرستان منصور تا زماني‌که بيست‌وهشتم مرداد اتفاق ‌افتاد و ما را ديگر راه نمي‌دادند مدرسه چون من و غلامحسين را دستگير کرده بودند براي اينكه غلامحسين علاقه‌مند به فرقه‌ي دموکرات بود، مثل عضو جوانان فرقه‌ي دموکرات، البته عضو رسمي نبود، به قول معروف سمپات بود. با اينكه سن کمي داشت توي تظاهرات شرکت مي‌کرد و سخنران خوبي هم بود. يادم است آقاي«عبدلله واعظ» که بعداً درويش شد، آن‌وقت توده‌اي بود، سبيل‌هاي استاليني مي‌گذاشت، بلند‌قد بود. غلامحسين را سوار مي‌کرد روي شانه‌هايش تا غلامحسين بتواند صحبت کند، ديگر شناخته‌شده بود.

آن‌وقت‌ها چند ساله بود؟

چهارده. همان‌وقت او را گرفتند. البته زياد نگه‌اش نداشتند. چون به سن قانوني نرسيده بود. بعد از چند ماه با وثيقه آزادش کردند. همسايه‌اي داشتيم که بازاري و آدم پولداري بود. رفت سند گذاشت و تعهد داد و غلامحسين آزاد شد.

يعني توي آن سن‌و‌سال چند ماه زنداني شديد؟

من کمتر ماندم. درست يادم نيست. غلامحسين 3-2 ماهي زندان بود. بعد رفتيم دبيرستان حکمت که رئيس آن آقايي به اسم «ميرفخرايي» بود. آدمي سخت‌گير و منضبط که دوست پدرم بود. پدرم سپرده بود حواسش به ما باشد. هروقت دبيرستان تعطيل مي‌شد، مي‌آمد دم در مي‌ايستاد که ما يک‌دفعه نرويم خيابان، چون آن‌موقع تبريز همه‌اش تظاهرات بود. دوره دبيرستان که تمام شد غلامحسين کنکور داد؛ البته تبريز قبول شد و همان‌جا هم شروع کرد درس خواندن. سال بعد من کنکور دادم که هم تبريز قبول شدم هم تهران. پدرم راضي نمي‌شد من را بفرستد تهران، به اصرار عموها و فاميل‌ها راضي شد. اين‌طور شد که رابطه‌ي من و غلامحسين محدود شد به سه ماه تابستان و تعطيلات عيد که من مي‌آمدم تبريز و همديگر را مي‌ديديم. دانشکده که تمام شد غلامحسين رفت سربازي. البته هنوز پرونده‌ي دستگيرشدنش باز بود، مثل اينكه پرونده را به تهران منتقل کرده بودند. دوره‌ي آموزشي سربازي غلامحسين که تمام شد، درجه‌ي افسري بهش ندادند و سرباز صفرش کردند.

منتها آن‌موقع پادگان‌ها از روي نمرات، محل خدمت را تعيين مي‌کردند، غلامحسين هم شاگرد اول شده بود و مجبور بودند تهران نگه‌اش دارند که همان پادگان «سلطنت‌آباد» خدمت کرد... (غلامحسين) همان سال اول دانشجويي، «خانه‌هاي شهرري» را نوشت. قصه‌اي هم نوشت به اسم «شبان فريبک» که توي مجله‌ي سخن چاپ شد و بعد «پيگماليون» به‌صورت کتاب منتشر شد. البته از همان اول معلوم بود غلامحسين به مقوله‌ي تئاتر علاقه‌ي خاصي دارد. «خانه‌هاي شهرري» اولين داستاني بود که به صورت کتاب از غلامحسين منتشر شد. «پيگماليون» دومين کتابش بود... تعدادي هم قصه‌ي کوتاه نوشته بود که خودش بعداً آنها را قبول نداشت و مي‌گفت تحت‌تأثير چخوف، اين‌ها را نوشتم (منظور شب‌نشيني باشکوه است). بعد نمايش‌نامه‌اي نوشت به اسم «کاربافک‌ها درسنگر»که روي جلد آن را نقاش معروف، «حسين کاظمي» کشيده بود و بعد نمايش‌نامه‌ي «کلاته گل» را نوشت. آن‌موقع در تبريز هنوز اداره ساواک تشکيل نشده بود، ولي سازمان امنيت بود. ريخته بودند چاپخانه همه‌ي کتاب‌ها راجمع کرده بودند، همه‌چيز را هم به‌هم ريخته بودند و با خودشان برده بودند.

من تهران، دانشجو بودم. غلامحسين يک جلد از کتاب را فرستاد براي من که اگر امکانش باشد تهران چاپ کنيم. آن‌موقع کتاب‌ها، هم بايد ثبت کتابخانه‌ي ملي مي‌شد و هم اداره‌ي امنيت بررسي مي‌کرد. گفتيم اين‌جوري نمي‌شود اين کتاب را چاپ کرد. با «فرج صبا» صحبت کردم و به کمک او چاپخانه‌اي پيدا کرديم که حاضر شد کتاب را چاپ کند، ولي‌بدون اسم ناشر و چاپخانه... البته با تيراژ خيلي کم، چون خب، ناشري که در کار نبود و پولش را هم خودمان مي‌داديم. پسر‌دايي من، «رضا اغنمي،» که حالا لندن زندگي مي‌کند، يک شورولت قراضه داشت. دوتايي سوار شديم رفتيم چاپخانه. کتاب‌ها را بار صندوق‌ عقب و تشک‌ عقب کرديم و راه افتاديم. توي خيابان شاه‌آباد سابق بوديم؛ بعد که آمديم ميدان شاه‌آباد را دور بزنيم، درِ ماشين خراب بود، يک‌هو در باز شد و کتاب‌ها، همه، ولو شدند وسط خيابان و راه‌بندان شد. (باخنده) پاسبان‌ها آمدند و به عقل‌شان هم نرسيد اين‌ کتاب‌ها چي است. فکر کردند کتاب‌هاي درسي است، تازه کمک هم کردند کتاب‌ها را ريختيم توي ماشين و برديم. تکه‌تکه، همين‌جوري، مي‌داديم کتاب‌فروشي‌ها. يک مقدارش را هم فرستاديم تبريز.

چندمين کتاب ساعدي بود؟

«خانه‌هاي شهرري»، «پيگماليون»، «شب‌نشيني با‌شکوه»، «کاربافک‌ها در سنگر»، پنجمي بود.

کدام سال؟

1338 يا 1339 بود. هنوز دانشکده را تمام نکرده بود. تبريز بود. 23 يا 24 سالش بود.

بعد از اينكه خدمت سربازي را تمام کرد به تبريز برگشت يا از همان‌ موقع تهران ماندگار شد؟

از خدمت که مرخص شد، من تازه دوره‌ي طب را تمام کرده بودم. بلافاصله هم رفته بودم تخصص جراحي مي‌ديدم. خودش رفت بيمارستان روزبه. آن‌وقت دکتر«ميرسپاسي» رئيس بيمارستان روزبه، با غلامحسين آشنا بود. قبول کرد غلامحسين به‌عنوان رزيدنت بيماري‌هاي رواني آنجا تخصص ببيند. البته اين را هم در حاشيه بگويم که بعد از اينكه پنج سال توي آن بيمارستان کار کرد، آخرش هم مدرک تخصصي‌اش را دانشگاه نداد. من رزيدنت بودم. آن‌وقت‌ها مثل حالا نبود که مجبور باشيم برويم شهرستان و دهات دوره ببينيم. رزيدنت‌ها مي‌توانستند مطب بزنند. خيابان دلگشا يک مطب شبانه‌روزي بود که صاحب آن‌ دوتا از دوستان من بودند وچون با هم اختلاف پيدا کرده بودند، مي‌خواستند آن‌ را واگذار کنند. پيشنهاد کردند: بيا اينجا را تو بگير. ما هم پولي از عمو و اين و آن قرض کرديم وآنجا را گرفتيم...

سال چند بود؟

1341. دلگشا تبديل شد به مرکز به‌اصطلاح گرد‌همايي دوستان و نويسندگان و شاعران... از «براهني» بگيريد تا «شاملو»، «م. آزاد» و بيشتر «طاهباز» و «بهروز دهقاني» و «صمد بهرنگي» و ديگران مي‌آمدند و هر شب آنجا يک سري آدم جمع مي‌شد که تا نصف شب مي‌نشستند حرف مي‌زدند. ساواک هم يک‌خرده پيله کرده بود. چندبار هم ريختند مطب را به‌هم زدند و غلامحسين را بردند بازجويي. منتها زنداني‌اش نکردند. مدت‌ها آنجا بوديم تا من تخصصم تمام شد و بايد مي‌رفتم سربازي وغلامحسين توي مطب تنها مي‌ماند. منتها منظم نمي‌رفت. با اينكه مطب شبانه‌روزي بود، آنجا را تبديل کرده بود به مطبي که گاهي صبح و بعدازظهر و گاهي هم فقط بعدازظهر باز بود و گاهي هم شب‌ها مي‌ماند. پروانه‌ي آنجا شبانه‌روزي بود ولي وزارت بهداري پيله نمي‌کرد که مثلاً شب چرا اين‌جا بسته بوده. من قصر شيرين بودم.

تابستان‌ها آنجا درجه‌ي حرارت مي‌رسيد به 50 تا 52 درجه. براي همين تيرماه مي‌آمدم تهران و تا شهريور مي‌ماندم. اين‌طور مي‌شد که تابستان باز با هم بوديم. نمي‌دانم سال 1347 بود، بعد از فوت «آل‌احمد» يا بعدش، که يکي از دوستان روزنامه‌ي کيهان را آورد گذاشت جلوي من و گفت: نگاه کن؛ که ديدم بله، غلامحسين نصف شبي از روستا سوار شده آمده خانه و همين که مي‌خواسته در را باز کند، يک پليس جودوکار، که نگو مأموريت داشته، مي‌آيد يقه‌اش را مي‌گيرد که: کجا مي‌روي؟ غلامحسين گفته بود: خانه‌مان. مأمور گفته بود: نه‌خير، تو دزدي. غلامحسين گفته بود: بابا اين کليد منزل، دزد کيه؟ که مي‌زند غلامحسين را داغان مي‌کند. لبش طوري چاک خورده بود که بعداً عمل هم که کرد تو عکس‌ها معلوم است يک قسمت از سبيلش مو در نيامد ديگر. غلامحسين را برده بودند بيمارستان جاويد، دکتر «جواد هيئت» و دکتر «شکيبا» لبش را عمل کرده بودند. سر و صورتش هم داغان شده بود. بعد از آن خبرنگاري هم که اين خبر را توي روزنامه‌ي کيهان چاپ کرده بود اخراج کردند. چند روزي بيمارستان بود که من مي‌خواستم بيايم تهران. مادرم شب پشت تلفن گفت: حالش خوب شده... منتها من هر روز تلفن مي‌زدم.

بعد هم شنيدم که تيمسار «رحيمي»، همان که بعد از انقلاب اعدام شد و زمان انقلاب فرمانده‌ي نظامي تهران بود، با يک دسته‌گل آمده بوده ملاقات غلامحسين که مثلاً عذرخواهي کند و مي‌گفته اين پاسبان اشتباه کرده و به من گفته تو از نرده داشتي بالا مي‌رفتي. غلامحسين گفته بود ما اصلاً نرده نداريم، يک پارکينگ داريم که درش شبانه‌روز باز است و نرده‌اي در کار نيست که من بخواهم از آن بالا بروم. دوستان غلامحسين هم چند نفري آنجا بودند که گل‌ها را از دست رحيمي گرفته و پرت کرده بود توي سالن بيمارستان و گفته بودند: خودتان هم تشريف‌تان را ببريد. يکي دوبار هم چنين اتفاق‌هايي برايش افتاد. بعدها که پدرم بازنشسته شد مجبورش کرديم بيايد تهران با هم زندگي کنيم. توي خيابان پرچم. ... سال1350 ديگر از قصر شيرين برگشته بودم و مطب دلگشا هنوز سرِ جايش بود. ميدان قزوين درمانگاهي با دوستان روبه‌راه کرديم. با غلامحسين هم صحبت کردم که گفت باشد هفته‌اي دو روز، دوشنبه و چهارشنبه مي‌آيم. منتها به منشي درمانگاه سپرده بود هر مريضي آمد و مرا خواست ويزيت نبايد بگيرد و قبض نبايد صادر کند.

بقيه‌ي روزهاي هفته را هم مي‌رفت دلگشا؟

دلگشا ديگر کم‌کم نمي‌رفت. فقط گاهي وقت‌ها من مي‌رفتم. بعد ديدم که منزل ما توي پرچم است و فاصله‌اش با دلگشا زياد است.

اولين‌باري که در سن 14 سالگي دستگير شديد، خانواده چه برخوردي داشتند؟

پدربزرگم بعضي وقت‌ها عصباني مي‌شد. شبانه پنهاني به بهانه‌ي اينكه قرار داريم با دوستان‌مان، مي‌رفتيم توي کوچه پس‌کوچه‌ها با گچ و قلمِ رنگي روي ديوارها شعار مي‌نوشتيم.

مي‌توانيد بگوييد چه شعارهايي؟

يکيش يادم است «رضا خان اوغلونا اولوم» که مي‌شود «مرگ بر پسرِ رضاخان». يک‌بار پاسباني موقع نوشتن يقه‌ي ما را چسبيد، باران هم باريده بود و کوچه گِل بود. با لگد زدم گِل‌ها پاشيد روي سر و صورتش و در رفتيم. بعد پدر‌بزرگم که فهميد، يکي دو بار چند تا پس‌گردني به ما زد. البته خودش در جواني يکي از مجاهدين مشروطه بود. توي دارودسته‌ي باقرخان. حتي يک تفنگ هم در خانه‌مان داشت.

پدربزرگ‌تان از خاطرات دوران مشروطه چيزي برايتان تعريف مي‌کرد؟

بله. بيشتر چيزهايي که غلامحسين توي پنج نمايش‌نامه از انقلاب مشروطيت نوشته از خاطرات پدربزرگم است. منتها نقل به نقل نه، از صحبت‌هاش الهام گرفته. مخصوصاً در «بام‌ها و زير بام‌ها» که «پسرهاي علي مسيو» فرار مي‌کنند و توي خانه پناه مي‌گيرند و آن همسايه، حاج مرتضي، با کلک اينها را مي‌کشد بيرون و تحويل مأمورها مي‌دهد.

غلامحسين کدام نويسنده‌ي ايراني را بيشتر قبول داشت؟

«بهرام صادقي» را قبول داشت. «صادق هدايت» هم که جاي خود دارد. از بعضي از کارهاي «جمال‌زاده» هم خوشش مي‌آمد. «صادق چوبک» را هم دوست داشت. البته من تعجب مي‌کنم، مثل اينكه جايي گفته يا نوشته که از «سنگ صبورِ» چوبک خوشش نيامده درصورتي‌که «سنگ صبور» را همه تعريف مي‌کردند و «براهني» هم راجع بهش نقدهاي مفصلي نوشته است.

از کار کردن با «داريوش مهرجويي» چه‌طور؟ راضي بود؟

خودش هميشه سر فيلم‌برداري مي‌رفت. حتي فيلم «گاو» را که کار مي‌کردند تابستان بود و من هم از قصر شيرين آمده بودم تهران. باهم رفتيم. صحنه‌اي‌توي فيلم است که «انتظامي»، (مشدي‌حسن)، توي طويله است و دهاتي‌ها مي‌خواهند بگيرند طناب‌پيچش کنند، ببرندش شهر. انتظامي مي‌دود و سرش را به در و ديوار مي‌زند. مهرجويي مي‌گفت: «کات. از اول.» دو سه بار که تکرار شد (باخنده) انتظامي برگشت گفت: «لامصب! کله‌ي من شکست. خون‌ريزي مغزي مي‌کنم‌ها.» تا بالاخره يکي از پلان‌ها را قبول کرد.

غلامحسين درباره‌ي صحنه‌ها نظر مي‌داد؟

بله. روستا را هم غلامحسين پيدا کرد؛ جاده قزوين ـ رشت. از قزوين خيلي فاصله نداشت. البته توي آذربايجان يکي دو روستا پيدا کرده بودند که ساواک اجازه نداده بود. اين روستا را هم به اين شرط اجازه‌ي فيلم‌برداري دادند که آن بالکن بزرگي را که مردم ده آنجا جمع مي‌شدند رنگ بزنند و سفيدکاري کنند و طويله را هم کمي جمع‌و‌جور و درش را رنگ روغن بمالند. غلامحسين مي‌گفت: از بس مگس و اينها هست روزي 20-10 تا پيف‌پاف مصرف مي‌کنيم. ساواک دستور داده بود که بايد پيف‌پاف بزنيد تا لااقل اينها تعدادشان کم بشود و توي فيلم‌برداري اين مسأله باعث آبروريزي نشود. اجازه‌ي اکران هم بعد از اينكه فيلم تمام شد، نمي‌دادند. بعد به شرطي اجازه‌ي اکران دادند که توي تيتراژ فيلم، تا آنجا که يادم است، بنويسند که اين اتفاق 40 سال پيش، در يکي از دهات ايران اتفاق افتاده. چهل سال پيش يعني قبل از سلطنت «محمدرضا شاه»...

بار دوم غلامحسين چرا زنداني شد؟

دوست‌هاي غلامحسين مانند «مهندس مير‌حيدر» اطراف سمنان، پروژه‌اي گرفته بودند مثل شهرک‌سازي. به غلامحسين مي‌گويند: بيا برويم و تو هم آنجا توي دهات اطراف يک سروگوشي آب بده و خواستي هم يک مونوگرافي‌يي چيزي بنويس؟ غلامحسين هم که هميشه اهل سفر بود مي‌گويد چرا نمي‌آيم. مي‌روند و بعد يک شب توي هتلي که بودند به اتاق‌شان زنگ مي‌زنند و مي‌گويند يکي دو نفر آمده‌اند با غلامحسين کار دارند. غلامحسين هم مي‌گويد اسم‌شان چيست؟ مي‌گويند اسم‌شان را نگفتند. به «ميرحيدر» مي‌گويد بروم ببينم کي هستند. مي‌رود پايين مي‌بيند دو سه نفر غريبه‌اند که نمي‌شناسدشان. مي‌گويد جريان چي است؟ آنها هم که مي‌دانستند غلامحسين به مادرم بيش از حد علاقه دارد، اصلاً ديوانه‌ي مادرم بود چون تفاوت سني‌شان همه‌اش پانزده سال بود، مي‌گويند: حال مادرت بد شده و از تهران زنگ زدند ما آمديم به شما خبر بدهيم. غلامحسين هم داد و بيداد راه مي‌اندازد. تلفن را برمي‌دارد، مي‌بيند تلفن قطع است. تلفن را قطع کرده بودند. مي‌گويند اتفاقاً ما هم داشتيم مي‌رفتيم تهران، اگر مي‌خواهيد با ما بياييد.

اين هم زود مي‌دود بالا ساکش را برمي‌دارد و از «ميرحيدر» خداحافظي مي‌کند و مي‌پرد توي ماشين و ماشين راه مي‌افتد. بعد توي راه با پابند و دستبند و زنجير مي‌برندش. مدت‌ها خبري از غلامحسين نداشتيم. ما از طريق «ميرحيدر» مطلع شديم يک همچين اتفاقي افتاده و بعد فهميديم زندانِ «قزل قلعه» است. بعد از سه ماه به ما وقت ملاقات دادند. توي ملاقات ماچ و بوسه مي‌کرديم که يواشکي در گوشم يک چيزهايي از من پرسيد، اينکه بيرون چه خبراست، چي شده؟ که من هم گفتم توي آمريکا تظاهرات شده و «براهني» تظاهرات راه انداخته و حتي «آرتور ميلر» نامه نوشته و اعتراض کرده و توي سوئد هم تظاهرات شده.

چه سالي بود؟

53يا54. من نشسته بودم؛ غلامحسين دمپايي پايش بود. پا روي پا انداخت، پايش را تکان داد، دمپايي افتاد و به من اشاره کرد نگاه کن. نگاه کردم ديدم پاش آش‌ و لاش شده. بعد فهميدم که اين سه ماه به‌خاطر اينكه ما نفهميم چه بلايي سرش آورده‌اند ملاقات نمي‌دادند و حالاکه يک‌خُرده زخم‌هاش ترميم شده اجازه داده‌اند. بعد از اينكه آزاد شد شکمش را که نشان داد ديدم با ميخ شکمش را پاره کرده‌اند... حتي «سيمين دانشور» به من ‌گفت نامه نوشته به «کيسينجر» که استاد «سيمين» و «آل‌احمد»توي دانشگاه هاروارد بود و با او تلفني هم صحبت کرده و کيسينجر قول داده بود به شاه نامه بنويسد و اعتراض کند که: بابا توي دنيا اين‌جوري سروصدا ايجاد شده و اينكه چريک نيست، مسلحانه اقدام نکرده که و فقط توي نوشته‌هاش انتقاداتي دارد. بالاخره همين سروصداها باعث شد آزادش کردند. البته به اين سادگي‌ هم نبود. دکتر صميم از مديران طراز اول ساواک و تقريباً هم‌رده‌ي«ثابتي» بود که من را هم مي‌شناخت، چون دو سه بار مرا برده بود بالاي سر پدر مريضش. توي مجله‌ي«فردوسي» هم مقالاتي مي‌نوشت و خيلي باسواد بود.

يکي دو بار به من گفت: به غلامحسين‌ مي‌گويم مقاله‌اي بنويسد درباره‌ي رشد اقتصادي زمان شاه و بگويد از وقتي انقلاب سفيد شده چه‌قدر پيشرفت کرده‌ايم که غلامحسين مي‌گويد: من که اقتصاددان نيستم و راجع به بيماري‌هاي رواني هر چه بخواهيد مي‌نويسم. گفته بود ما راجع به اقتصاد نمي‌خواهيم که کارشناسي کني، يک مقاله‌ي تمجيدي بنويس، که غلامحسين قبول نکرده بود. فکر کرده بودند «سيمين دانشور» مي‌تواند غلامحسين را راضي کند. به من زنگ زدند که دفعه‌ي بعد وقتي مي‌آيي ملاقات، حتماً «سيمين دانشور» را هم با خودت بياور. با «سيمين» رفتيم و آنجا قضيه را مطرح کردند. «سيمين» هم يکي مي‌زد به نعل، يکي به ميخ که مثلاً کاري‌کن که نه گفته‌ي آنها باشد نه گفته‌ي تو. چشمک هم مي‌زد که مي‌دانم تو اين کار را هيچ‌وقت نمي‌کني... آخرش مي‌گويند: يک مصاحبه توي تلويزيون داشته باشد راجع به کتاب‌ها و نوشته‌هايش و اينكه کاري ندارد. منتها غلامحسين قبول مي‌کند. بعد مي‌گفت يکي دو روز قبلش يکهو يک صفحه کاغذ آوردند که ديدم سوالات را نوشته‌اند جواب‌ها را هم خودشان داده‌اند که بايد اين حرف‌ها را بزني.

مي‌گفت آمدند دستبند زدند. من را بيرون، سوار ماشين کردند بردند تلويزيون. کاغذ را هم دادند به دستم. کارگردان اين برنامه هم «پرويز نيک‌خواه» بود که بعد از انقلاب اعدام‌ شد... اما مصاحبه انجام نشد. حالا چرا؟ مصاحبه‌گر گفته بود که آقاي«ساعدي» خيلي خوشحاليم که شما لطف کرديد تشريف آورديد تلويزيون تا گفت‌وگويي باهم داشته باشيم و تلويزيون را خانه‌ي خودتان بدانيد و از اين حرف‌ها که مثلاً غلامحسين هم جواب بدهد که من هم خيلي ممنونم، لطف داريد... به جاش غلامحسين گفته بود کاش عوض اينجا توي بهشت‌زهرا بودم. شترق مي‌زنند در گوشش و همان‌جا توي تلويزيون کتکش مي‌زنند و مي‌برندش توي سلول. بعد همين مصاحبه‌ي ساختگي را با يک‌خرده تغيير، روزنامه‌ي کيهان چاپ مي‌کند؛ البته بعد از اينکه غلامحسين را آزاد مي‌کنند. غلامحسين توي شمال بود که خواهرم مصاحبه را مي‌بيند و تلفني به غلامحسين هم خبر مي‌دهد. مي‌روند کيهان را مي‌خوانند و حال غلامحسين به‌هم مي‌خورد. کم مانده بوده خودکشي کند. چيز مهمي هم نبودها! بعد از انقلاب «براهني» يک گريزي به اين گفت‌وگوي ساختگي زده که مثلاً غلامحسين خودش را کوچک کرده پيش ساواک. «براهني» فکر کرده بود غلامحسين واقعاً مصاحبه کرده. بله. گفته بود کاش عوض اين‌جا توي بهشت زهرا بودم.

چه‌طور شد آزادش کردند؟

چند روز مانده به عيد، از زندان اوين به من تلفن کردند: «پاشو بيا اينجا شر داداشت رو از سر ما کم کن.» گفتم: «يعني چي؟» ترسيدم. فکر کردم بلايي سرش آورده‌اند. گفتم: «يعني چي شرش را کم کنم؟» گفت: «هيچي بابا يک ساعته منتظرته. نوشته‌هاش را با کتاب‌هايي که تو آوردي همه‌اش رو توي ساک گذاشتيم، بيا برش دار ببر دستور آزاديش اومده.» با دل‌شوره به مادرم گفتم. مادرم هم به چند نفر زنگ زده بود. يه پپسي‌فروشي بود جلو کافه شکوفه‌ي نو، مي‌داني کجاست که؟ ميدان قزوين يک ‌خرده پايين‌تر، نرسيده به شهرنو سابق... جلو آنجا يک دکه بود که پپسي و آب‌ميوه و اين جور چيزها مي‌فروخت. صاحب اين دکه، قديم‌ عضو فرقه‌ي دموکرات تبريز بود. اسمش «قادر» بود و ما را از بچگي مي‌شناخت. در تظاهرات که شرکت مي‌کرديم هميشه او هم بود. درمانگاه ميدان قزوين بود و او هم يک‌خرده پايين‌تر دکه داشت. سواد نداشت. مدام يقه‌ي غلامحسين را مي‌چسبيد که به من خواندن نوشتن ياد بده. غلامحسين هم مي‌گفت: «بابا با اين سن‌وسال حالا ياد نگرفتي مگر چي مي‌شود؟»

او هم مي‌گفت: براي اينکه (باخنده) اخبار «ويتنام» را توي روزنامه‌ها بخوانم. مادرم به قادر هم زنگ زده بود. ما هم بي‌خبر رفتيم و ديديم غلامحسين نشسته توي اتاق رئيس زندان اوين... غلامحسين را سوار ماشين کردم و بزرگراه چمران را داشتم مي‌آمدم سمت خانه که، آن زمان پيکان داشتم، غلامحسين تند ‌گفت: «يواش... يواش‌تر!» من با سرعت بيست داشتم مي‌رفتم، هي داد مي‌زد: «يواش اکبر. چرا اين‌جوري مي‌روني؟»گفتم: «بابا، سرعت من رو نگاه کن بيست، بيست و پنجه.» از بس مانده بود توي سلول اين‌جوري شده بود. دم خانه که رسيديم قادر آنجا ايستاده بود. ما که پياده شديم يکهو نگو اين رفته يک گوسفند خريده آورده جلو پاي غلامحسين قرباني کند. و تا غلامحسين داد و بيداد که نه اين کار رو نکن... قادر گوسفند را زده بود زمين و سرش را بريده بود که حال غلامحسين به‌هم خورد و برديمش خانه. به قادر گفتم: «اين چه کاري بود کردي؟» گفت: «بابا، اين رسم ما ايراني‌هاست ديگر!» گفتم: «تو که روحيه‌ي غلامحسين را مي‌داني نبايد اين کار را مي‌کردي.»...

شنيده‌ام بعد از آزادي از زندان مدام حس مي‌کرده کسي تعقيبش مي‌کند.

بله. گاهي مي‌گفت. وقتي از طرف «آرتور ميلر،» رئيس انجمن قلم، دعوت شد برود آمريکا، مي‌گفت توي هواپيما پشت سرم دو نفر نشسته بودند که مشکوک بودند، بعد يواش‌يواش حرف که ‌زدند فهميدم اينها را به‌خاطر من فرستاده‌اند. مأمور ساواک بودند. بله، هميشه فکر مي‌کرد که دنبالش هستند ببينند کجا مي‌رود و چه کار مي‌کند...

خواهرتان مي‌گفت روزهاي آخر عمرش توي فرانسه کلي داستان نوشته.

بله. تلفني که باهم صحبت کرده بوديم، مي‌گفت مرتب مي‌نويسم.

در رابطه با ازدواجش با خانم «بدري لنکراني» به شما چيزي گفته بود؟

يکبار تلفني با هم صحبت مي‌کرديم و من روز قبلش اين شايعه را شنيده بودم. گفتم «غلامحسين مبارکه!» گفت: «چي مبارکه؟» گفتم: «شنيدم زن گرفتي.» بعد هم حرف را عوض کرد. ولي بعداً فهميدم که با او ازدواج کرده است. حالا رسماً ازدواج کرده بودند يا نه، نمي‌دانم. پدرم که رفته بود فرانسه پيش غلامحسين پيش از مريضي‌اش، توي نامه‌اي نوشته بود رسماً ازدواج کرده‌اند. نوشته بود با بدري خانم با هم زندگي مي‌کنند و بدري خيلي بهش مي‌رسد. منتها بعداً يک حرکتي کرده بود که پدرم نامه نوشت... حالا نمي‌خواهم مطرح کنم. پدرم مي‌خواست برود پيش خواهرم. به‌خاطر همين «خانم داريوش،» دختر «پرويزداريوش» که از بچگي توي آلمان بزرگ شده بود، تمام افراد سفارت‌خانه‌ي آلمان را مي‌شناخت، ترتيبي داد که به پدرم ويزا دادند. من گفتم حالا که تو داري مي‌روي آلمان و بعداً ناهيد مي‌آيد پيشت، چند ماهي هم پيش غلامحسين بمان، روحيه‌اش خراب است... پدرم رفته بود و چند ماهي پيشش بود که آن اتفاق افتاد و ‌بردنش بيمارستان و آن پروفسور، که اسمش يادم نيست، خودش را رسانده بود و تا چند روز حالش بهتر شده بود. حتي وقتي فهميده بود که پدرم مي‌خواهد برود آلمان، به من گفته بود: «عکس پسرت رو بده آقاجان بياورد من ببينمش.» من هم داده بودم.

از کُما که بيدار شده بود حالش بهتر بود و تلفني صحبت مي‌کرديم. پدر مي‌گفت از ديروز بيسکويت و چاي شيرين بهش مي‌دهند، آن‌وقت عکس‌هاي بچه‌هاي تو را هم گذاشته زير بالشش. عکس‌ها را درآورده و به پدرم نشان داده بود و گفته بود: «ديدي آقاجان، کم مانده بود بميرم عکس‌هاي بچه‌ها را نبينم.» چند روزي حالش خوب بوده که دوباره مي‌رود توي کُما و فوت مي‌کند. خواهرم رفته بود پاريس و پدرم را برده بود آمريکا. تلفني با پدرم صحبت مي‌کردم يا نامه مي‌نوشتيم. پدرم تلويحاً مي‌گفت: من اصلاً مي‌خواهم بمانم اينجا. بعد از فوت مادرم روحيه‌ي پدرم خيلي خراب بود و اين اتفاق غلامحسين را هم داغان کرده بود. و بالاخره چهلم غلامحسين پدرم حرف زده که چاپ هم شد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.