دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[یک]

خون تُرش است

تکه‌اي درباره‌ي رضا براهني و معرفت‌شناسي انسانِ سياسي‌اش

 مهدي يزداني‌خُرم
{ شناسه مقاله: 2380 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۳۲۴۸ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 شورِ نوآوري و ايستادن مقابلِ تاريخي که از تکه‌هاي بسياري‌اش خون مي‌چکد رضا براهني را ساخته است. نويسنده و شاعري که توانست با تأكيد بر ذاتي تاريخي و دست‌انداختن بر امعاء و احشاي گوشه‌هايي از تاريخ و سياست، تصويري بسازد که شايد بسياري از مخاطبانِ حساس و آسيب‌پذير را خوش نيايد. اما از اولين نوشته‌هاي او يعني رمانِ«روزگار دوزخي آقاي اياز» تا «آزاده خانوم و نويسنده‌اش»، از «الياس در نيويورک» تا «تبريزي‌ها»، براهني متمرکز بوده بر بازنمايي شري عميق و چندسويه که تاريخِ ايران در دلِ خود پنهان‌اش داشته.

براهني از اين منظر يک استثناست در ادبياتِ ايران. مردي که از نابخردي تاريخ به‌مفهومِ کلاسيک‌اش گرته‌برداري کرده و به فرآيندي دست‌يافته که در آن بايد به جنون و شکلي سياسي از آن رسيد. براي همين است که عمده‌ي رمان‌هاي او پر هستند از شمايلِ خشونت و اين خشونت مدام در شکل‌هايي مختلف و صدالبته خون‌بار تکرار مي‌شود. در اثرِ درخشاني مانندِ «رازهاي سرزمين من» اوست که در بيان و زباني طولاني و نفس‌گير، خواننده را داخلِ يک دورانِ مهم تاريخي کرده و راوي نظريه‌ي انحطاطي مي‌شود که عمدتاً از سال‌هاي دهه‌ي بيست تا انقلاب سرعت گرفت. آيا براهني معتقد به سقوطِ اخلاقي انسانِ سياسي خود است؟ اين سوالِ مهم در اکثرِ نوشته‌هاي او سراغ‌ام مي‌آيد. هرچند شمه‌اي از اميد در اين آثار وجود دارد اما رابطه‌ي انسانِ براهني با قدرتِ مذکر و نرينه‌‌خويي که قرن‌ها بر کشورش فرمان رانده و در دورانِ پهلوي دوم شکلي مدرن‌تر به خود گرفته، ارتباطي دردناک و تقليل‌دهنده است.

براهني ناگزير اين انسانِ گاه کارگر و معلم و گاه نويسنده و روشنفکر را در حبسِ شکنجه مي‌بيند. شکنجه‌اي که قدرت چونان ابزاري از آن استفاده کرده تا اين انسان از متنِ خود خارج نشود. ساختاري توتاليتاريستي که در آن شاه و سلطان فضايي مي‌سازند تا يک شکنجه‌ي دائمي براي انساني که در صددِ تن‌زدن از قدرت باشد، فراهم شود. به همين دليل مطالعه‌ي معناي شکنجه با استعانت از رويکردي معرفت‌شناسانه بسيار لازم است تا دريابيم که براهني از اين کلان‌مفهومِ باستاني، چطور براي ترسيمِ قدرت استفاده مي‌کند. اگر او در بسياري رمان‌هاي‌اش شکنجه را در ابعادِ فيزيکي‌اش نيز نشان مي‌دهد اما در برخي ديگر فشارِ خردکننده‌اي را که آگاهي براي انسان‌اش رقم مي‌زند چونان امري شکنجه‌گر معرفي مي‌کند.

به اين معنا که هر زمان که انسانِ او دچارِ رويارويي با تاريخ ( اين امر را در حد يک روايت داستاني صرف نبايد تقليل داد) مي‌شود و درمي‌يابد که جوهرِ تاريخ برآمده از شري مطلق و کشنده است، دستگاهِ شکنجه‌اي به‌ راه مي‌اُفتد تا به‌شکلي جبري، عذاب‌دادن را آغاز کند. انگار اين سنگيني چونان يک امر بدوي با اين انسان است يا نفرين و طلسمي‌ست که بر او خوانده شده. چيزي مانندِ عقابي که جگر ضحاک را به نيش کشيده و دوباره اين جگر از نو رشد مي‌کند و روزي ديگر و عذابي ديگر. شايد انسانِ او دغدغه‌ي آزادي داشته باشد اما حجمِ تاريخِ شکنجه‌گري که او را دربر گرفته، چنان است که او بايد فرآيندِ تحملِ عذاب را طي کند. امري که يا او را از پا درمي‌آورد يا رستگارش مي‌کند. حسين ميرزا در رازهاي سرزمين من، يکي از بهترين نمونه‌هاي اين خوانش است. مردي که تحقير شده و هستي‌اش به باد رفته و حالا نسيمِ انقلاب دارد احيايش مي‌کند. اما او ناگزير است از درک عيني و ذهني شکنجه. هرچند اميد دارد اما گويا براي او ديگر دير شده و اصولاً اين اتفاق براي بسياري قهرمان‌هاي او مي‌اُفتد. در فرآيندِ اين شکنجه پرتره‌هاي تاريخي نمود پيدا مي‌کنند.

رنجي که در اين تاريخ انباشته شده بر اين شخصيت‌هاي عمدتاً آگاه وارد شده و هستي‌شان را نابود مي‌کند. شايد شکنجه‌گران ساواک تنها نماينده‌گانِ خُردِ اين شکنجه‌ي عظيم باشند و آگاهي‌اي که مدام در حالِ تزايد است، عظيم‌ترين رنج را بر شخصيت‌هاي او وارد مي‌کند. اما اين رنجِ آگاهي‌بخش براي انسانِ سياسي او جبري‌ست و با جلورفتنِ او بيشتر هم مي‌شود. پس اگر با چشم‌اندازي وسيع‌تر به کليت ماجرا نگاه کنيم درمي‌يابيم که شکنجه تبديل به امري تاريخي و حتا ذاتي مي‌شود و قهرمان خود را وسطِ سازو کار اين شکنجه مي‌يابد. بنابراين عناصر و نتايجِ ناشي از شکنجه خود را نشان مي‌دهد و انسانِ او را که ذهنِ آگاهِ سياسي يافته، ناچار به تحمل و نظاره‌ي خشونت مي‌کند. اين خشونت در آثار براهني شکلي خون‌بار و فيزيکي داشته و مخاطب مي‌تواند دردناکي فيزيکي‌اش را تجربه کند. از سويي ديگر در اين رمان‌ها مي‌توان روحيه‌اي نيرومند ديد که مي‌کوشد قهرمان را با وجودِ دچارشدن به وضعيتِ شکنجه آزاد نشان دهد و اين بزرگترين روياي براهني‌ست که زيرِ تلي از خون و تعفن و درد به رستگاري اين شخصيت مي‌انديشد.

وقتي سياسي‌شدن در نگاهِ او تبديل مي‌شود به درکِ شرايط و مناسباتِ قدرت در شکلي کاملاً هگلي، بايد اين اتفاق را با جزئياتي ساخت که نشان‌دهنده‌ي وضعيتِ جبري تاريخِ مذکر او هستند. در اين باور مذکر‌بودن تنها اشاره به يک تفکيک جنسيتي نيست بلکه اشاره دارد به تندخويي تاريخي و سياسي‌اي که در دلِ نرينه‌گي تاريخي ايران نهفته است. اين وضعيتِ خاص براي براهني فرصتي مي‌سازد تا قهرمانِ او دچار تماشاي سلاخ‌خانه‌ي تاريخي شود. براي همين توده‌ها و شخصيت‌هاي بي‌رنگ و کلي ‌از آثارش حذف شده و مناسباتِ خشن و جبري انسان‌اش را ناچار مي‌کند براي زنده‌نگه‌داشتنِ خود و ايستادن در وضعيتِ موجودش، روي بياورد به دراُفتادن با تاريخ و صدالبته تحمل شکنجه. اين انسان که در بسياري از نوشته‌هاي او در شرايطِ «نخبه‌بودن» نيز قرار دارد، بيشتر با آگاهي خود دچار جنون و کابوس مي‌شود تا قدرتِ بيروني. هرچند او صلح‌طلب است و در جست‌و‌جوي آرامش اما وضعيتِ موجود مانندِ تمثيلِ عقاب و ضحاک، او را نفرين مي‌کند.

او ضحاک نيست اما عذابِ ضحاک برايش در نظر گرفته مي‌شود. وجودش دريده و تکه‌تکه‌مي‌شود اما دوباره به هم مي‌آيد و منتظرِ روزي ديگر مي‌ماند. عقابِ تاريخ در اين مرحله بي‌رحم است و انسانِ براهني نيز سرِ سازش ندارد و در تمامِ رمان‌هاي او اين نبرد دائمي را مي‌بينيم. براهني رأي به آزادي مي‌دهد هرچند هيچ‌گاه به تاريخ خوش‌بين نمي‌شود. او عکسِ گلشيري به بازنمايي نمادين تاريخ دست نمي‌زند بلکه اين امر را با استفاده از تکه‌هاي گوناگونِ مفهومِ تاريخي‌بودن به کُلاژ تبديل مي‌کند. اين ادبيات به‌شدت وحشي و بي‌پيرايه است، رام نمي‌شود و در ذاتِ روايي‌اش حالتي تهاجمي دارد. به‌شدت داستان‌گوست اما معمولاً داستان مرکزي محوري‌اي ندارد و در عينِ‌حال دغدغه‌ي رئاليسم دارد تا تأثيري بيشتر بر مخاطب‌اش بگذارد. با اين تلقي براهني به تعريفِ خود از تقابل شرِ وجودي تاريخ با انسانِ سياسي‌شده‌اش مي‌رسد.

انساني که بنابر روايتِ هگلي‌اش ناگزير است از سياسي‌بودن و اين اتفاق ذاتي اوست و به همين دليل تمام زواياي زنده‌گي او را در بر مي‌گيرد. پس او نيز به تخريبِ قدرت مي‌پردازد و اجازه نمي‌دهد قساوتِ تاريخ فقط او را در بند کند و بدونِ مقاومتي جگرش را از سينه بيرون درآورد. اين انسان شکنجه و نرينه‌خويي‌اش را از سر مي‌گذراند و تاب مي‌آورد حتا اگر مانند حسين ميرزا از پا درآيد و شقه شود. اين تابِ وجودي‌ست که او را به فرديتي يگانه رسانده و ذهن او را به سلاحي تبديل مي‌کند عليهِ درک‌ناپذيري‌اي که قدرتِ سياسي در پي انتشار و همه‌گيرکردن‌اش است. پس شکنجه يک پروسه‌ي زيستي خون‌بار مي‌شود که تاريخ را خلاصه کرده و بر تن و جانِ شخصيت رها مي‌سازد. هرچند تاب‌آوردن زير اين ميزان سنگيني تاريخي بزرگترين روايتِ براهني مي‌شود در اين پروسه. داناي کلي که تا روزگارِ ما دوام آورده و ايازي که هنوز چشم در چشمِ عقابِ جگرخوار درد را تحمل مي‌کند و از نو زاده مي‌شود. در اين ميانه خون است که مدام مي‌ريزد و روان است. خوني که دلمه نمي‌بندد چونان ذهن انسانِ سياسي‌اش که مقاومت مي‌کند

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.