دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[چهار]

چکاندن تمامِ يک ليمو

 آرش سنجابي
{ شناسه مقاله: 2379 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۴۸۴ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

1 شانزده ساله‌ام. خيابان دبير اعظمِ کرمانشاه، پاتوق کتاب‌فروشاني است که بساط‌شان را کنار پياده رو عَلم مي‌کنند و کمابيش همه جور کتابي در چنته‌شان پيدا مي‌شود و من مانده به اوضاع مالي‌ام، مشتري يک خط در ميان‌شان هستم. قدري طول مي‌کشد تا مي‌بينمش: سندباد غايب... کمي آن‌سوتر از طرح جلد عجيبي که دارد؛ نوشته شده: م. ع. سپانلو.

پيش‌تر برخي شعرهايش را در کتابِ صداي شعر امروز خوانده‌ام. معطل نمي‌کنم؛ مي‌خرمش.

2 بيست و پنج ساله ام. درگير کتاب شناخت‌نامه‌ي علي اشرف درويشيان هستم؛ فهرستي از مهمترين شاعران و داستان‌نويسان معاصر را براي سفارش مقاله و گرفتن گفت‌وگوهاي احتمالي تدوين کرده‌ام... به سپانلو که زنگ مي‌زنم، استقبال مي‌کند و مي‌گويد: «دلم مي‌خواهد توي اين پروژه باشم. پنج‌شنبه بيا خانه تا گفت‌وگويي حضوري داشته باشيم... ضبط صوتي، واکمني چيزي هم با خودت بياور...».

پنج‌شنبه مي‌روم به خانه‌اي که ته بن بستِ سرو است؛ خانه‌ي معروف سپانلو. «چاي مي‌خوري يا... آبِ خنک؟... گمانم دوغ هم داشته باشيم!»... يک ساعت تمام راجع به درويشيان گپ مي‌زنيم؛ مي‌گويد: «کمي از من رنجيده... براي همين مي‌خواستم که حتماً توي شناخت‌نامه‌اش باشم. مي‌گويد به من گفته‌اي روضه‌خوان!». بيرون که مي‌آيم غروب است.

3 بيست و هفت ساله‌ام. با وجود مجوز نگرفتن شناخت‌نامه‌ي درويشيان و دولت‌آبادي، هنوز منِ خوش خيال و نشر مرواريد به ادامه‌ي پروژه اميدواريم!... انتخاب بعدي ما محمد علي سپانلوست. روزهاي زيادي به خانه‌اش مي‌روم براي گرفتن گفتگو و اسنادي که به کارمان مي‌آيد. سپانلوي تازه‌اي در ذهنم زاده مي‌شود.

4 بيست و نه ساله‌ام. «آبي که از شناخت‌نامه گرم نشد... ببينم با فيلم چه مي‌کني». از چندي قبل پيش توليد ساخت يک سري فيلم مستند درباره‌ي چهره‌هاي ادبي و سينمايي را آغاز کرده‌ايم که قرار است به قول خودمان سينمايش قوي باشد و با نسخه‌هاي مشابه پيشينش توفير داشته باشد. با آقاي اردهالي (تهيه‌کننده و سرمايه‌گذار مجموعه) قرار گذاشته‌ايم تا شماره‌ي اول به آقاي دولت آبادي اختصاص داشته باشد و شماره‌ي دوم به آقاي سپانلو.

دورادور شنيده‌ام که سپانلو بيمار است و منِ از دنيا بي‌خبر توي اين چند مدت به تماس‌هاي ماهي يکبار بسنده کرده‌ام. «مي‌بيني که بيمارم... حرفي ندارم فيلمت را بساز... اما از من توقع زيادي براي همکاري نداشته باش»... بي‌آنکه توقع زيادي براي همکاري داشته باشم، پروژه‌ي فيلم مستند آقاي سپانلو را کليد مي‌زنيم و اسمش را هم مي‌گذاريم: نام تمام مردگان يحياست. درست همزمان با روزهاي فيلم‌برداري‌مان است که وجه ديگري از کاراکتر چند وجهي سپانلو برايم آشکار مي‌شود: محبوبيت. به هر هنرمندي که زنگ مي‌زنم با روي گشاده پذيرايمان مي‌شود. حتي عباس کيارستمي مي‌گويد: «من هرگز پيرامون هيچ شخصيتي جلوي دوربين حرف نزده‌ام... فقط احمدرضا احمدي بوده که آن هم دلايلش را مي‌دانيد... اما به خاطر سِپان (دوستان سپانلو به اين اسم صدايش مي‌زنند) حاضرم گفت‌وگو کنم.»

5 سي ساله‌ام. براي نخستين اکران نام تمام مردگان يحياست، منزل آقاي اردهالي را در نظر گرفته‌ايم. بازهم به هر هنرمندي که زنگ مي‌زنيم نه نمي‌گويد: «خانم بهبهاني توي همين روز وعده‌ي ميهماني داشتند» و خانم بهبهاني در تکميل صحبت آقاي مجابي مي‌گويد: «به خاطر فيلم سپان عقبش انداختم.». صندلي خالي نمانده است. آقاي دولت‌آبادي که مي‌آيد در آخرين رديف کنار نوذر آزادي و بهارلو مي‌نشيند و مي‌پرسد: «سپانلو کجاست؟»... مي‌گويم ايشان از همه زودتر آمده‌اند؛ مثل هميشه با وقار و زيبا – گيرم با عصايي در مشت – کنار ميهمانان نشسته‌اند.

6 سي و يک ساله‌ام. در نخستين روز فيلم‌برداري پروژه‌ي مستند مسعود کيميايي هستيم. سوي صحبت‌مان به سپانلو کشيده مي‌شود که تهمينه ميلاني مي‌گويد: «سپانلو بود که بخش بزرگي از تاريخ گذشته را به من آموخت. روزهايي که به دفتر کيميايي مي‌آمد؛ مثل يک معلم مجابم مي‌کرد تا تاريخ بخوانم و گذشته را بشناسم... توي يکي از فيلم‌هايم کاراکتري دارم که مدام به دختر جوان، مطالعات تاريخي را گوشزد مي‌کند. آن شخصيت را از خود واقعي سپانلو الهام گرفته‌ام.»

7 همين روزها... با پرسشي مهم روبه‌رو هستم: «چرا سپانلو؟... اين همه شاعر و نويسنده و فيلم‌ساز... چرا سپانلو را براي فيلمت انتخاب کردي؟». خيلي فکر نمي‌کنم. گمانم توي اين چند ساله، آنقدر فکر کرده‌ام که درجا مي‌توانم پاسخ‌هايم را به بندهاي زير تفکيک کنم:

الف: تداوم حضور... نزديکاي پنجاه سال است که سپانلو در سطح اول ادبيات - فارغ از خوب بودن و بد بودن آثارش – حضور فعال دارد.

ب: اين همه واژه‌ي تازه به شعر آورده... دايره‌ي واژگاني کمتر شاعري به اين وسعت بوده. سواي اينها... او شاعر تهران است!

پ: کارهاي مهمي در بخش ترجمه داشته... يکي از بهترين مترجمانِ گراهام گرين بوده و ترجمه‌اش بر آناباز عالي ست.

ت: بازآفريني واقعيتش از مهم‌ترين آنتولوژي‌هاي منتشر شده در ادبيات ايران است.

ث: هنرمندي به راستي چند وجهي ست... چندي قبل توي کتاب هفته، 4-3 داستان کوتاهِ خوب خواندم... نوشته‌ي سپانلو بود. انگار بر هر آتشي دستي داشته است.

ج: آرامش در حضور ديگران نمايي دارد که در آن سپانلو – در هيأت دکتر - با نگاهي مات از حياط خانه‌اي بزرگ عبور مي‌کند. اين نماي کوتاه را در فيلم نام تمام مردگان يحياست آورده‌ام... با ديدن دوباره‌اش به اين مي‌رسيم که انگار سپانلو فقط مي‌خواهد عبور کند و بس. گمانم حضور سپانلو در سينما را مي‌توان در همين تک‌نما توجيه کرد.

چ: کهربا... . (درباره‌اش چه بگويم؟)

ح: احياي ادبيات کهن در غالب انتشار آثاري همچون چهار شاعر آزادي و کارهايي از اين دست.

خ: خيلي از آثاري که توي اين سال‌ها رويشان دست گذاشته و نقدي بر آنها نوشته، جوايز مهم ادبي – اعم از گلشيري و... – گرفته‌اند و اين نشان از تأثيرگذاري سپانلو بر ادبيات امروز دارد.

8 به اين فکر مي‌کنم که بهترين تعريفِ از سپانلو را آيدين آغداشلو ارائه کرده: «سپانلو زندگي را مثل يک ليمو، تا آخرين قطره چکيده است»

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.