دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[سه]

نمی‌خواستم بورژوا شوم

زندگی ادبی و اجتماعی محمدعلي سپانلو وخاطراتش از محمد حنیف‌نژاد و ...

 آزاده شمس
{ شناسه مقاله: 2378 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۶۳۳۳ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 اولين بار که به خانه‌ي محمدعلي سپانلو رفتم، بيماري‌اش تازه آغاز شده بود و از بيمارستان به خانه آمده بود. هنوز خيلي سرحال نبود و خانه‌اش محل رفت و آمد دوستاني بود که براي ديدن او مي‌آمدند و حالا بعد از سه سال باز نشسته‌ام. روي کاناپه‌هاي چهارخانه اين خانه‌ي سايه روشن و به قول خود شاعر «اين قلعه‌ي نمور» (اين قلعه‌ي نمور كه در آن باد/فانوس‌هاي هوشربا مي‌پراكند). سپانلو اين بار با حوصله و سر‌حال است. عکس‌هايي تازه به دستش رسيده است که پاکت را باز مي‌کند و عکس‌ها را ورق مي‌زنيم. مي‌گويد اين عکس‌ها آوريل امسال در پاريس گرفته شده است. توي عکس‌ها شالي آبي به گردن دارد و خودش مي‌گويد اين عکس‌ها زيادي هنرپيشه‌اي است و شروع مي‌کند به دادن شرحي از عکس‌ها که يکي از آنها در کافه‎اي که پاتوق ژان پل سارتر بوده، گرفته شده است و در عکسي کنار آلن لانس، شاعر فرانسوي نشسته است، مي‌گويد45 سال است که با هم رفيقيم و او ترجمه‌ي شعر‌هاي مرا به فرانسوي، ويرايش کرده است. مي‌گويد، زماني که غلامحسين ساعدي مريض و رو ‎به مرگ بود، او را به عنوان آشنا معرفي کرديم و براي پدرش ويزا گرفتيم. بعد از ديدن عکس‌ها مصاحبه را آغاز مي‌کنيم.

آقاي سپانلو مسلماً زياد از کودکي‌تان گفته‌ايد اما باز هم از تولد شروع کنيد.

بله من اين سوال را زياد پاسخ داده‌ام. در تهران قديم، شرق تهران، خيابان ري، کوچه‎ي آصف به دنيا آمدم و بزرگ شدم با مجله‌ي تهران مصور و ترقي، با قصه‌هاي مادر بزرگ و کتاب‌هايي که پدرم برايم در خانه مي‌خواند. از شاهنامه بگير تا سعدي و نظامي و قصه‌هايي که بلد بود و خودش آنها را به خوبي اجرا مي‌کرد. صداي خوبي داشت. نقالي هم مي‌کرد. من بچه‌ي اول بودم پدرم براي اين کارها حوصله داشت. نقاشي و نوشتن را پيش از رفتن به مدرسه به من ياد داد. با يادداشت‌ها و خاطره‌هايي از آن دوره بار آمدم. حافظه‌ي گاهي مزاحمي دارم که همه چيز را حفظ مي‌کند. شايد بتوانم بعضي از تم‌هاي سمفونيک را با دهنم بزنم اما اغلب آهنگ‌هاي کوچه و بازار را هم بلدم. بهترين مدرسه‌اي که بعد از سه سال مدرسه‌ي رازي رفتم، دوره‌ي سيکل ادبي در مدرسه‌ي دارالفنون بود که در شکل‌گيري شخصيت من بسيار تأثير داشت. همان سال که مدرسه تمام شد، در کنکور شرکت کردم. دوره‎ي ما کنکور بسيار سخت بود. تمام ايران بود و يک دانشگاه تهران. کل رشته‌ها هزار نفر ورودي داشتند و قبولي در دانشگاه آنقدر مهم بود که برخي کارت چاپ مي‌کردند «فلاني دانشجو». من توانستم علاوه بر دانشکده ادبيات، در دانشکده حقوق هم قبول شوم.

آقاي سپانلو چه شد که شما به دانشکده‌ي حقوق رفتيد؟ ادبيات را انتخاب نکرديد؟

دانشکده حقوق و دانشکده طب بيش از دانشکده ادبيات به ادبيات ايران خدمت کردند. چقدر نويسنده طبيب داشتيم. غلامحسين صادقي، تقي مدرسي، بهرام صادقي و... . دانشکده ادبيات انگار مي‌تواند محقق تربيت کند اما شاعر مدرنيست مشکل بتواند تربيت کند. من در مدرسه دارالفنون يکي از شاگردان خوب ادبيات بودم و زين‌العابدين موتمن يکي از سه، چهار معلم عالي دارالفنون بود. کلاس انشايش در مدرسه غوغا بود. آشوري، بيضايي، نادر ابراهيمي، نوذر پرنگ، عباس پهلوان کلاس بالاترهاي ما بودند. من و احمدرضا(احمدي) هم پايين‌تر بوديم. ما مي‌شنيديم که يکي از کلاس بالايي‎ها اين هفته يکي از اينها جواب انشاي آن ديگري را مي‌دهد. دارالفنون اين امکان را به ما مي‌داد که کلاس خودمان را تعطيل کنيم و سر کلاس آنها برويم. اما من حس کردم اگر ادبيات را دوست دارم بهتر است که از آن فاصله بگيرم. تمام دنيا هم غير از برخي، بزرگترين نويسنده‌ها از دانشکده طب يا حقوق آمدند. گابريل گارسيا مارکز و پل استر هم حقوق خوانده‌اند. حقوق شايد اين فايده را دارد که اصول منطق را در آدم نهادي مي‌کند. کتاب‌هاي من شايد سانسور بشود، اما مي‌دانم که چيز خلاف قانوني در آنها نيست. به علاوه فقه و اصول اسلامي و منطق ارسطويي البته در بحث و مجادله به آدم کمک مي‌کند.

شما در دانشکده حقوق با چه کساني هم‌دوره بوديد؟

معروف‌ترين‌شان به سياست کشيده شدند و حتي سازمان‌هاي سياسي عجيب و غريب را بنيان گذاشتند. چند وقت پيش مرحوم هدي صابر آمده بود پيش من و گفت، شنيده‌ام شما با حنيف‌نژاد در سربازي هم‌دوره بوديد. گفتم فکر مي‌کنم حنيف‌نژاد تفکر خشکي داشت. انعطاف‌ناپذيري، مشکل رفقايي بود که به سازمان‌هاي چپ رفتند مثل حسن ضيايي ظريفي. بعد از ليسانس حالش را نداشتم درسم را ادامه بدهم، يعني نمي‌خواستم سربار پدرم باشم و مي‌خواستم وارد متن زندگي شوم. بلافاصله رفتم سربازي. دوران سربازي را در گرگان گذراندم. پيش از اينکه به سربازي بروم اولين کتابم منتشر شد که ترجمه نمايشنامه «در محاصره» آلبرکامو بود که در چاپ دوم«شهربندان» نام گرفت. اولين کتاب شعرم در دوره‌ي مرکز توپخانه اصفهان با نام «آه بيابان» در نشر طرفه منتشر شد. طرفه انتشاراتي بود که با دوستان‌مان جمع شده بوديم و آن را راه انداخته بوديم.

من، احمدرضا احمدي، اکبر رادي، بهرام بيضايي، مهردادصمدي، اسماعيل نوري‌علا، نادر ابراهيمي و چند تن ديگر. هر کدام نفري صد تومان گذاشته بوديم و انتشارات راه انداخته بوديم. آن زمان با 600 تومان مي‌شد کتاب حدود 90 صفحه‎اي چاپ کرد. با 1200 تومان شروع کرديم به چاپ کتاب. کتاب‌هاي منتشرشده را امانت مي‌گذاشتيم پيش کتاب فروش‌ها و هفته‌اي يکبار يک نفر مي‌رفت مي‌ديد چقدر فروخته‌اند و مبلغ فروش را جمع مي‌کرد. بعد از کم شدن کسر 25 درصدي کتاب فروش‌ها، وقتي پول‌ نزديک 600 تومان مي‌شد يک کتاب ديگر منتشر مي‌کرديم. نوبت من هم رسيد و يک کتاب 96 صفحه‌اي با نام «آه بيابان» منتشر کردم و اين نشانه‌ي ورود اول من به عرصه شاعري بود و زمان گذشت تا کم‌کم خودمان ناشر پيدا کرديم. بعد هم گير و دار زندگي که بخش‌هاي متنوعي دارد. شايد 2 يا 3 کتاب منتشر کرده بودم که ازدواج کردم و بلافاصله بچه‌دار شديم. همه چيز همين‌طور تند و تند، چاپار دو اسبه مي‌رفتيم. نسل ما همين‎طور شتابناک مسير را طي کرد. ليسانس، سربازي، افسرتوپخانه، ازدواج و بچه‌دار شدن، حتي زندان. شايد اين شتاب‌ها يک جور پيري و پختگي زودرس به آدم مي‌دهد. وقتي شما هنوز اين مسير‌ها را طي نکرده‌ايد، هنوز تجربه مستقيم نداريد.

وقتي از خامي جواني گذشتيد، آدم به آرامش و سعه‌ي‌صدر مي‎رسد که مي‌تواند از همه تجربه‌هاي زندگي چكيده‌اي به شكل اثر يا يادگاري پديد بياورد و در اين حيص و بيص اول خودش را بيابد. به قول آندره مالرو در سن 18 سالگي تا 20 سالگي هر جواني ارزش خريداري مي‌کند براي زندگي‌اش و برخي هيچ چيز نمي‌خرند. چقدر مهم است که در اين دوران يک معلم، يک برادر بزرگ‌تر يا يک عموي دانا داشته باشد. يک شانس است. من شايد بتوانم بگويم فرصتي را در نوجواني از دست دادم. زماني که در دارالفنون بودم به دو شکل مي‎نوشتم. هم غزل جديد مي‌گفتم و هم شعر نو. هم داستان به شيوه نو و روشنفکري مي‌نوشتم و هم داستان مي‌نوشتم به سبک پاورقي‌ها. من اين شانس را آوردم که در مسابقات روغن نباتي يک چراغ زنبوري برنده شدم. اين چراغ زنبوري را 100 تومن به خانواده خودم فروختم. عمه‌ام که بچه نداشت هم 200 تومان به من داد که کتاب چاپ کنم. حالا من دو جور کتاب داشتم. يکي داستاني که به سبک مستعان يا «ده نفرقزلباش» نوشته بودم به نام «نيزه‌هاي پارس».

همچنين کتابي نوشته بودم به سبک «پيرمرد و دريا»ي همينگوي. چون هر دو برايم جذاب بودند. نثرش هم تحت تأثير تقي مدرسي بود. اسمش را «ماه و درخت شوم» گذاشته بودم. ماجراي کشاورزي است که در سيستان و بلوچستان در روستايي زندگي مي‌کند. شنيده بودم که قديم‎ها در آ‌نجا درخت کائوچويي سبز مي‌شده که انگليسي‌ها چون امتياز کائوچو برمه را داشتند و نمي‌خواستند بازار از دست‌شان خارج شود، چو انداخته بودند که اين درخت شوم است. بنابراين مردم هرجا اين درخت «هوه‌آ»در مي‌آمد، مي‌بريدنش و جايش يک گوسفند هم مي‌کشتند براي رفع نحسي. اما در اين روستا يک نفر هست که نمي‌خواهد درخت را ببرد و او از سوي مردم طرد شده است. تنهاست و زير درختش چوپوق مي‌کشد. يک شب سد رودخانه هيرمند مي‌شکند و او که بيدار مانده، کوشش مي‌کند كه راه طغيان آب را ببندد. اما آب وارد مزارع مي‌شود.

پس نه کسي قدر او را مي‌داند و نه پيروز شده است و او باز مي‌نشيند زير درختش و چوپوقش را مي‌کشد. اين پايان داستان گرته‌برداري از کاري است که مرد ماهيگير در قصه «پيرمرد و دريا» مي‌کند. اين قصه براي يک پسر 15 ساله مي‌توانست شروع بسيار خوبي باشد، نه «نيزه‌هاي پارس» که من چاپ کردم. منتظر بودم کسي به من مشورت بدهد کدام را چاپ کنم و اگر کسي بود که نگاه روشنفکري داشت من «درخت شوم» را چاپ کرده بودم، امروز با افتخار مي‌گفتم اين اولين کتاب من است در 15 سالگي. اما الان در اين سن و سال ديگر نمي‌شود آن را منتشر کرد چون نياز به تحقيق دارد. بايد جزئيات را شناخت، اسم‌هاي محلي را يافت. اسم شخصيت را مراد گذاشته بودم. اما شايد نام‌هاي بهتري مي‎شد پيدا کرد. چون نام‌ها به رمان‎‌هاي معاصر هويت مي‌دهد و مهم است. اگر جلال آريان، ميزرا علي افخندي‎نژاد بود، جلال آريان نمي‌شد. خالد در رمان احمد محمود اگر حسن بود، ديگر جذابيت نداشت. گل‌محمد دولت‌آبادي بسيار فرق دارد با محمد.

شما که با داستان شروع کرديد، چه شد از داستان فاصله گرفتيد و به شعر رسيديد؟

من در زمان سردبيري آقاي به‌آذين در کتاب هفته داستان مي‌نوشتم که صفحه‌اي 10 تومان مي‌دادند. براي من دانشجو درآمدي بود که يک داستان 6 صفحه‌اي بنويسم و 60 تومان بگيرم. اما وقتي وارد زندگي جدي شدم تصميم گرفتم تنها شاعري را انتخاب کنم. يادم مي‌آيد نادر ابراهيمي به من مي‌گفت:«تو که هم داستان و هم شعر خوب مي‌نويسي چرا فقط شعر را انتخاب کرده‌اي؟» من شوخي کردم و گفتم، وقتي يک داستان 10 صفحه‎اي مي‌نويسي مي‌گويند يک داستان کوتاه نوشته است. اما وقتي يک شعر 10 صفحه‎اي مي‌نويسي مي‎گويند يک شعر بلند نوشته است. شايد يک جور تنبلي، اما من خيلي هم تنبل نيستم. بيش از 60 عنوان کتاب از من چاپ شده که 22 تاي آن شعر است. اما به نظر مي‌‌رسد آن تدارکي که رمان نوشتن دارد، شعر ندارد. در شعر مي‌تواني نفس بگيري و خستگي در کني. شايد آن تمايلات داستان‎سرايي و رمان را يك‎جوري در شعر فشرده کردم و حتي انگار شعر‌هاي کوتاه من هم برشي از قصه زندگي هستند. به اين صورت مي‌شود گفت كه مجموعه‌اي از حوادثي كه ارزش‌هاي زندگي آدم را تعيين مي‌كند، باعث شد كه اهتمام اول من، شاعري باشد. اما براي گذران زندگي به هر حال پرداختم به ترجمه از زبان فرانسه. از كامو شروع كردم كه يك‎جور معلم زندگي بود براي من و بعد شعر شعرايي را كه دوست مي‌داشتم، ترجمه كردم.

وقتي وضعي پديد آمد كه توانستم روي پاي خودم بايستم و نيازي نداشته باشم به حق‌التأليف، كتاب‌هايي كه ترجمه كردم آثار شاعراني بود كه دوست داشتم. مانند ترجمه‏ام از آپولينر، رمبو، سن ژون پرس يا ريتسوس شاعر يوناني. البته يكبار ديگر در سال‌هاي 61-60 مجبور شدم دست به دامن ترجمه شوم. قبل از آن من درس مي‌دادم، دانشگاه‌ها تعطيل شد و كتاب هم چاپ نمي‌شد و به‌خاطر جنگ كاغذ نبود. تبليغات تجاري هم كه من بلد بودم و از کار در بخش خصوصي آموخته بودم، تعطيل شده بود. يعني كالايي نبود كه برايش تبليغي بشود. بنابراين ناچار من رمان ترجمه كردم چون با آن وضع امكان چاپ رمان بيشتر بود. البته باز هم آثاري را ترجمه كردم كه دوست مي‌داشتم و سفارش نگرفتم. از آن زمان هم كه توانستم به نحوي زندگي را بگذرانم زياد سراغ ترجمه نرفتم مگر از سر ذوق. البته توقعم از زندگي كم بود. مي‌خواستم اگر دو تا از رفيق‌هايم به سراغم مي‌آيند توانايي اين را داشته باشم كه چيزي جلوي دست‌شان بگذارم و خودم محتاج كسي نباشم.

آرزوهاي بشر حدي ندارد. شما هرچه تلاش كنيد به يک وضعيت مادي برسيد، هميشه وضع بهتري از آن وجود دارد. من اين خانه را با وام شرکت گروه صنعتي بهشهر خريدم و وقتي توانستم خودم را بازخريد کنم و وام را يکجا بپردازم خيالم راحت شد و نخواستم دنبال کار سخت اما پول‌درار بروم. سختي را خواستم در ادبيات تجربه کنم. اينطور گذشت. زماني که کوي نويسندگان به اهل مطبوعات و قلم خانه مي‌دادند اين شرايط پيش آمد که من يک خانه‌ي ديگر داشته باشم. پيش‌پرداختي مي‌دادي براي يک آپارتمان و بعد بايد اقساط پرداخت مي‌کردي. سالي يکبار نخست‌وزير مي‌آمد آنجا سخنراني مي‌کرد و قسط سالانه را مي‌بخشيد. اما من فکر کردم اگر دو تا خانه داشته باشم، بورژوا مي‌شوم و هوس مي‌کنم که چرا سه تا خانه نداشته باشم. شايد هم حماقت بود. چون سال‌ها بعد که کمترين درآمدي نداشتم، مي‌توانستم يکي را اجاره بدهم. بله چون زماني رسيد که چيزي نداشتم. الان هم ندارم نه بيمه دارم و نه بازنشستگي. اما در بعضي سال‌ها هيچ منبع درآمدي نبود. الان مي‌توان به نوعي گذراند. البته با قناعت. چون خوشبختي يک نوع قناعت است.

چرا مهاجرت نکرديد؟ در حالي که خانواده شما اينجا نيستند.

حقيقت اين است كه فکر کردم اگر مهاجرت کنم در همه‌ي اين آثار و احوال اين سال‌ها دروغ گفته‌ام و دروغ رفتار کرده‌ام. کتابي با نام «نبض وطنم را مي‌گيرم» دارم. آيا ادعا بود يا اعتقاد؟«مه خاکستري تابستان/ کوه‌هاي وطنم را به سحرگاهان در رويا مي‌پيچد». ما شايد هم چپ مي‌زديم. اما چپ از نظر من گرايش مستقلي بود از نوع چه‌گوارا. يا ويتنام که موضوع شعر‌هاي «جنگنده‌ي من» شد و باعث شد من از سال 52 تا 56 ممنوع‌القلم باشم. در برخي از اسنادي که شادروان ايرج افشار در مجله‌ي بخارا منتشر کرد، هست که سازمان امنيت دو بار دستور داد از اين چند نفر هيچ چيز چاپ نکنيد که يکي از آنها سپانلو بود. من در اين 5-4 سال مقالاتي زير نام مستعار «جالو مظفر» مي‌نوشتم که وير قلم زدن را منتفي کنم. اما بار ديگر رفتم دنبال کار تبليغات تجارتي که چند ميليوني پول درآوردم. با دلار 7 تومان و پوند 12 تومان پول زيادي بود. براي تمرين مهاجرت از مرداد سال 56 با خانواده‌ام رفتيم انگلستان که بچه‌ها انگليسي ياد بگيرند و ببينيم مي‌شود بيرون از خانه زندگي کرد. اما من تجربه کردم که نمي‌توانم براي هميشه آنجا بمانم.

با اينکه هيچ مشکلي نداشتيم. در خانه را بسته بودم و آمده بودم. آنها مخير بودند که بروند چنان‌که بعدها آنها رفتند و من برگشتم. سپس سال‌هايي رسيد پر آشوب، کساني به من مي‌گفتند بيا برو. از در خانه سوارت مي‎کنيم و در پاريس آپارتمانت و پناهندگي‌ات آماده است. گفتم سنگ از آسمان ببارد، من نمي‌روم. خويي را بردند پشيمان شد. ساعدي را بردند، دق کرد. براي آدمي که با زبان سر و کار دارد، سخت است. در مقاله‌اي به بهانه‌ي سرنوشت لاهوتي نوشتم که مهاجرت شاعر مثل درختي است که بکني و جاي ديگري بکاريش. در آغاز خوش‌منظره است، اما ريشه‌هايش نمي‌گيرد. شايد يک نقاش يا موزيسين ايراني برود. اما وقتي شما با ظريف‌ترين شکل زبان رو‌به‌رو هستيد خيلي سخت است. ويکتور هوگو در تبعيد بلژيک، خاک فرانسه را مي‌ديد. ما وسط غربت مي‌افتيم. الآن خيلي‌ها مي‌گويند آن دوره قديم گذشته، نيست، رسانه‌هاي جديد به ما هم چيز مي‌دهند و ما از تو بهتر همه‌چيز کشورمان را مي‌دانيم.

به هر حال سال 60 حتي وقتي جنگ شروع شد، انتخاب کردم بمانم. اين خانه حتي دوبار موشک خورده است. ميان اين ديوارهاي فرسوده، سايه‌هاي رفيقان قديم و خاطراتي که در سکوت صحبت مي‌کنند. تخيل با زبان رويا و واقعيت ترکيب مي‌شود. پيش از سرودن شعر- اگر نگوييم پيش از هبوط کلام- شاعر بايد مدت‌ها به سکوت گوش کند تا وزن شعر را بيابد (طبعاً فقط وزن‍‎هاي شناخته شده نيست) آهنگ و نواخت جمله‌هاي شعري را بيابد پيش از آنكه کلمات فرا رسند. آنگاه که موتور به حرکت درمي‌آيد، واگن‌هاي قطار در پي هم از تاريكي و سکوت به روشني مي‌آيند و در پي هم به راه مي‌افتند. اين نوعي عطيه است.

البته يک اديب ممکن است چيزي مشابه و چشک فريب سر هم کند. ولي آن دست آثار به قول آندره ژيد «واقعيت» ندارند. کسي که رويا ندارد، نمي‌تواند شاعر واقعي باشد. شايد يک اديب خوب يا استاد بزرگي در ادبيات بشود. اما شعر از يک جايي ناشناخته مي‌آيد. نوعي عطيه است. يک قفسه تاريک و کيسه‌اي روي يک قفسه، من آن را با اسمي غريب مي‌شناسم: «گنجه ميراث‌ها». دست مي‌کني آن تو و از آنجا يک مشت اشياي غريب در مي‏آوري. حالا از اين به بعد تو به عنوان اديب مي‌تواني آنها را بچيني کنار هم و ببيني چه هستند. سعي کني به راز آنها نزديک شوي. اما اينکه اين اشياء از کجا مي‌آيند، دست تو نيست.

روياي شما چيست؟ گفتيد آدمي که رويا ندارد شاعر نيست.

من خواب مي‌بينم که زنگ در خانه را مي‌زنند، از بالکن بالا نگاه مي‌کنم. پشت در توي کوچه بن‌بست، مسيح است. مي‌گويد قيصر همراه با من آمده و سهم‌اش را مي‌خواهد از استخوان‌هاي تو بگيرد. اين گفته‎ي مسيح معروف است. « سهم قيصر را به قيصر بده، سهم خدا را به خدا». اکنون مسيح مي‌گويد: «قيصر استخوان‌هاي تو را مي‌خواهد» مي‌روم در را باز مي‌کنم. توي کوچه کسي نيست. يک نفر نامرئي، نفر چهارم، مي‌گويد: «تو مرا نمي‌بيني. براي اينکه من مستند نيستم». اين نفر چهارم کيست؟ لابد مرگ. پس من چه کسي را ديدم. فقط خواب مي‌تواند اينقدر بي‌منطق باشد. اما راوي شعر به خود مي‌گويد؟: «هنوز استخوان‌هايم پوک نشده است». يکي ديگر از جملات شناخته شده در رويا:«نامه‌هاي گل قاصد تهي از واژه، فقط نقاشي است». عقل با اين جمله جور در نمي‌آيد. اما زيبايي غريب و کشف‌نشده‌اي دارد. در هر شعر واقعي رازي هست.

مي‌توانم بگويم به کمک رويا شعر مي‌نويسم. سال‌ها پيش در خارج از کشور کسي را ديده بودم که مي‌شد رابطه‌ي عاطفي بين ما باشد، اما اين اتفاق نيفتاد. چند سال بعد در شب شعري در همان کشور و همان شهر آخر برنامه به ما گل دادند و من شاخه گلم را پرت کردم طرف جمعيت و صاف رفت افتاد روي شانه‌ي او. بعدها يک شب خواب ديدم که گل به من مي‌گفت من تصادفي نرفتم. اتفاقي بود که تو قدرش را ندانستي. يک درام شکل گرفت. از اين قرار شعر من مبهم و مشکل است. چون سرشار از اشاره‌هاست، به رويا، به تاريخ يا به محفوظات يا خاطرات خودم. مي‌‌توانم دَه‌ها شعر به شما نشان بدهم که رويا به من داده. فکر مي‎‌کنم کسي که اين موهبت را ندارد چيزي توي روحش کم است. شعر البته از عقل نمي‌آيد. از جهان ديگري مي‌آيد كه مخزن رازهاست، رازهايي که فراموش مي‌شود مگر روزي کشف‎اش بكني.

اين سال‌ها تنهايي چگونه گذشت؟ توي شعر شما کجاست؟ آمده توي شعر؟

نوعي تنهايي دروني هست که هيچ جور پر نمي‌شود. من هيچ وقت تنهايي بيروني نداشتم. دوستان خوبي داشته‌ام که مي‌شد روي آنها حساب کرد. اما يک نوع تنهايي هست که حتي در حضور جمع پيش مي‌آيد و البته در ادبيات به آن اشاره شده است. در شعر «غروب ايراني» از مجموعه «ساعت اميد»که سال 66 چاپ شده و مال سال‌هايي است که من اين تنهايي را حس مي‌کردم. شعري دارم که اين شعر حاوي کوششي است براي اينکه بين 23 ساعت نوميد، يک ساعت اميد پيدا کنم. «مثل همان اميد مثل همان اميد که چون تب/ در لحظه‌هاي گمشده عصر مي‌رسيد/ وقتي پس از گذشتن کابوس/ يک دم چراغ مي‌افروختم/ و آب‌دان ماهي بر طاق مي‌نهادم/ و دستمال مي‌کشيدم/ پيش از ظهور چهره‌ي کمرنگ عاشقان/‌ آيينه‌ي گذشته نما را/ و انتظار مهماني داشتم که هيچکس نبود». انگار من آيينه‌ي گذشته نما را پاک مي‌کنم به دنبال خاطره‌اي. در پي چهره رنگ‌پريده عاشقان. اين اوج تنهايي است. آيينه را پاک مي‌کني شايد تصويرهاي گذشته‌اش ظاهر شود. سال 66 دوستانم شبي به من تلفن زدند که برنامه‌ات چيست؟ گفتم کار دارم. مي‌خواهم بروم تولد. گفتند شب تولد خودت مي‌خواهي بروي تولد؟ تازه متوجه شدم که اينها قرار گذشته‌اند بي‌خبر من را غافل‌گير کنند. در همان روزها اين شعر را نوشته بودم. تنهايي هست و گاهي هم مصاحب آدم است، چاره‌اي ندارد پس بهتر است با لبخند با آن بسازي. چراکه تصويرهاي عيني و مادي‌گويي از آئينه بيرون خواهد آمد. تنهايي را به شکل‌هاي گوناگون خواهيد فهميد.

روزهاي بيماري و مواجهه با آن چگونه مي‌گذشت؟ يادم مي‌آيد مي‌گفتيد بيماري را اينطور فهميديد که شب‎ها بيدار مي‌شديد و مي‌نوشتيد.

هميشه به سلامتي خودم بي اعتنا بودم. همين شد که بيماري بدجور غافل‌گيرکننده آمد. پيش از اينکه کشف شود من مريضم 15 کيلو لاغر شده بودم و روي خودم نمي‌آوردم. دوستانم مي‌گفتند اگر رژيم نمي‌گيري اين بيماري است. خوشحال بودم که شکمم آب مي‌شود. تا اينکه دوست پزشکي به خانه آمد و گفت بايد اين آزمايش‌ها را بدهي. نسخه نوشت. معلوم شد قند خون 500 است و پانکراس مسدود شده است. پيش از اينکه بيماري را بفهمم شب‌ها بيدار مي‌شدم از نفس تنگي و قهوه‌اي درست مي‌کردم و يادداشت‌هاي شعري را مي‌نوشتم. تا اينکه مشخص شد بيمارم و دکتر گفت همين فردا بايد عمل کني. در عمل مي‌ترسيدند زير پانکراس سرطان باشد و بعد گفتند خوشبختانه سرطان نيست. نگو سرطان در ريه است. بعد در همين ماجرا پايم گير کرد به در و از بالا شکست. پايم را عمل کردند آمدم خانه ديدم سينه‌ام خون مي‌آيد. فهميدند سرطان است. معالجه را سريع شروع کرديم دکتر گفته بود اين دو ماه ديگر مي‌ميرد. من نمي‌دانستم پشت سرم روضه‌خواني هم برگزار شده است.

بعد گفتند استخوانت هم پوک است، چشمت آب سياه آورده است. همه‌چيز با هم پيش آمد. مي‌گفتم چند تا جفت‌شيش پشت سر هم آورده‌ام. اما من هميشه تقديري هستم. همان موقع گفتم اگر سرنوشت است، شده ديگر. همکاري مي‎‌کردم با پزشک و بچه‌هايي که نوبت به نوبت به پرستاري مي‌‌آمدند. بعد از يکسال آزمايش کردند، گفتند سرطان ريه برنگشته است. دکتر من «پيام آزاده» که از بهترين پزشک‌هاي سرطان است، مي‌گفت من به معجزه ايمان دارم. علاوه بر ارزش رفاقت که برايم اين روزها معلوم شد، ارزش ادبيات بود که نمي‌دانستم اينقدر زياد است. من گفته بودم بيمارستان دولتي نمي‌روم، اتاق خصوصي بيمارستان خصوصي مي‌روم. حتي اگر همه‌ي زندگي‌ام را به باد بدهم. اما براي بيمارستان بچه‌ها همت کردند، پول خودم، ناشران براي کتاب‌هايم پول داده بودند و اين را به بيمارستان پرداختيم. روز آخر پزشک‌ها و پرستاران پول را پس دادند. گفته بودند ما فقط يک ميليون پول چيزي که از بيرون خريده‌ايم را مي‌گيريم. من مرخصي گرفته‌ام فعلاً از بيماري، وزنم برگشت 82 کيلو شده‌ام. در بيماري 70 کيلو بودم.

زماني که پايم شکست 64 کيلو شده بودم. فقط يک ورق کاغذ بودم. من نمي‌ترسيدم. بي‌آنكه متافيزيكي باشم يا از «جبر علمي» سر دربياورم. به سرنوشت اعتقاد دارم. دوستي به من گفت در تمام اين يك سال و اندي روحيه‌اي عالي داشتي، يعني نمي‌ترسيدي! جواب دادم: «کسي که اميدي ندارد هراسي هم ندارد. شايد اين مفهوم را سال‌ها پيش در شعر «ملاح خشکرود» آورده باشم. «يك صدا مي‌پرسد: به چه اميد در اين خشكسالي مي‌باري؟ وظيفه من است باريدن/ اميد وظيفه‌ي من نيست»

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.