دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

صورت‌زخمي

نويسنده‌ي ليبرال به راهِ خود ادامه مي‌دهد

 مهدي يزداني‌خرم
{ شناسه مقاله: 2375 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۲۵۷۹ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

سرزمين موقت روشنفکر، قلمرو اضطرار، مقاومت و مهارت در پيگيري است که، ريغ، نه مي‌تواند از آن عقب‌نشيني کند و نه مي‌تواند به دنبال راهِ‌حلي قطعي باشد. با اين همه، در آن قلمرو تبعيدي متزلزل است که، انسان در درجه‌ي نخست واقعاً دشواري آنچه را بدان دست نمي‌توان يازيد درک مي‌کند و سپس پيش مي‌رود تا به هرحال آنچه از او برمي‌آيد انجام دهد.

ادوارد سعيد- تکه‌ي پاياني مقاله‌ي

نقش اجتماعي نويسندگان و روشنفکران از کتابِ اومانيسم و نقد دموکراتيک

شايد واقعاً بايد بپذيريم که بسياري از نويسنده‌گان در طبقه‌بندي ديوانه‌گاني که کشتي‌شان از رودخانه‌ها مي‌گذرد قرار دارند. امري که ميشل فوکو از آن به عنوان نوعي آگاهي اين قشر نسبت به مفهوم دانايي ياد کرد. اين نويسنده همان‌طور که تاريخ نشان داده مدام در جست‌و‌جوي آزادي است و تمرکز‌زدايي از هر نوع اقتداري که معمولاً به خشونت کشيده مي‌شود. نويسنده در يک باور آرماني ناچار است به ليبرال‌بودن و صدالبته تنها بودن براي دست‌يافتن به همان فرديتِ لعنتي‌اي که انواعِ شکل‌هاي قدرت در صددِ تحقير و تخريب‌اش بوده‌اند. حال اگر معيار هانا آرنت را مد نظر قرار دهيم، خشونت که در زمانِ تزلزل قدرت به وجود مي‌آيد به عنوان بزرگترين دشمن آزادي و فرديت دست به سرکوب بزند کارِ نويسنده دو چندان سخت‌تر است. او در جامعه‌ي خشونت‌زده تنها‌تر و صدالبته آسيب‌پذيرتر است. چون به‌طور طبيعي بسياري از هنجارهاي جامعه‌ي خود را برنمي‌تابد حتي ممکن است دشمنِ مردم هم معرفي شود. بنابراين يا بايد با خشونتِ جايگزينِ قدرت شده مصالحه کند يا به همان تبعيدي‌اي تبديل شود که اقتدار براي‌اش تدارک مي‌بيند.

هرچند نويسنده در نوشتن عملي برآمده از قدرت را انجام مي‌دهد(که در مقالات زيادي از آن به عنوان فاشيسم ادبي ياد کردم و تأکيد کردم اين امر دخلي به نازيسم ندارد و البته انواع رفقاي مه‌گرفته نيز با ناآگاهي يقه دراندند)اما اين قدرت قرار نيست منجر به تبليغِ خشونت شود. خشن‌ترين متن‌ها در تاريخِ ادبيات نقد و هجوِ امرِ خشن بوده‌اند. مگر مي‌شود رمانِ خشونت‌باري مانندِ «برهنه‌ها و مرده‌ها» از نورمن ميلر را تبليغِ خشونت دانست؟ بنابراين نويسنده زماني که به آگاهي اغلب فرااجتماعي مي‌رسد بيش از هر زمانِ ديگري اقتدارگريز مي‌شود.

نمونه‌هاي نويسنده‌گانِ حزبِ کمونيست يا احزاب اقتدارگراي ديگري که به قدرت رسيدند شاهدي بر اين مدعاست که ناچار شدند در مدحِ کشتار، تصفيه‌هاي خونين و رهبراني بنويسند که به قول ميلان کوندرا آنها را در بهترين حالت به نقاشاني تبديل کرد که کثافت را زيبا نشان مي‌دهند و لا‌غير. نويسنده در چنين ساختاري که فضاي خشن و مرعوب‌کننده بر جامعه‌اش حاکم مي‌شود و مانندِ روزهاي انقلاب فرهنگي چين جان‌اش در تهديد قرار مي‌گيرد چطور بايد مقاومت کند؟ تاريخِ صد سالِ اخير نشان داده که هيچ راهي براي مصالحه با ساختارِ خشنِ سياسي وجود ندارد. نويسنده يا بايد اقتدار را بپذيرد و به اقتدارگرايان رو کند يا خود را براي بدترين اتفاق‌ها اعم از سانسور و تبعيد و فشارهاي اجتماعي و فردي آماده کند. اما نويسنده فرصتي براي مقابله با خشونت دارد که مختصِ اوست و آن تاريخ است که انسان‌ها آن را ساخته‌اند و به قول ادوارد سعيد «بهتر از هر کس ديگري آن را مي‌شناسند.»* نويسنده با درکِ تاريخ و کالبدشکافي‌اش مي‌تواند به سوي آزادي‌خواهي از سوسيالسم تا ليبراليسم حرکت کند.

شناسايي تاريخ در مقامِ مجانينِ فوکويي احتمالاً فردي‌ترين و شخصي‌ترين حرکتي‌ست که ذهنِ نويسنده انجام مي‌دهد. کشتي به ساحل رو دارد. که انگار تابلو‌هايي از بروگل هستند اين قطعه‌هاي تاريخ و نويسنده فقط تماشاي‌شان مي‌کند و از مقامِ ديوانه‌گي‌اش که ساختارِ خرد را دگرگونه نشان مي‌دهد استفاده کرده و تاريخِ شخصي‌اش را مقابل تاريخِ رسمي قرار مي‌دهد. اين عمل علاوه بر آگاهي، شجاعانه است و عکسِ چيزي که برخي رفقاي مه‌گرفته‌ي امروز فکر مي‌کنند دخلي به انقلابي‌بودن ندارد و رفتاري‌ست کاملاً آزادي‌خواهانه و در اقليت. نويسنده‌ي موسوم به انقلابي که سرخ‌هاي تندرو مدام از آن دم مي‌زنند چيزي نيست جز يک تبليغات‌چي براي اقتداري ديگر که معمولاً نياز به خشونتِ بيروني را توجيه مي‌کند. بنابراين ايشان که عموماً ميدان ادبيات را با دفترِ احزاب يا موسسه‌هاي تربيتِ نخبه در سه ماه و به صورتِ تضميني اشتباه گرفته‌اند از بزرگترين دشمنانِ آزادي نويسنده و حتي در مستقل‌ترين حالت مُريداني‌ هستند که دم از آزادي مي‌زنند اما خود در جست‌و‌جوي اقتداري سياسي هستند براي ارضاي ميلِ اقتدارخواه‌شان.

روي سخن من با فردِ خاصي نيست و مطمئن هستم چپ‌هايي در اطرافِ ما وجود دارند که خود از دستِ اين نوباوه‌گان يا مُريدان به تنگ آمده‌اند. اين مرحله اصلاً نبايد به دعوايي ميانِ چپ و راست تلقي شود بلکه هشداري‌ست از اقتدارخواهي بي‌شرمانه‌ي عده‌اي که به راحتي و هتاکانه و بي هيچ پايه‌ي تئوريکي دم از دموکراسي مي‌زنند اما ماشينِ انقلابي که از آن نام مي‌برند بي‌‌شباهت نيست به دستگاهِ سلاخي داستانِ کافکا. نويسنده‌ي ليبرال مقابل اين نگاه مقاومت مي‌کند نگاهی که از قضا خوش آب و رنگ است و به‌شدت توان در بازسازي و دوباره‌خواني پيشينه‌ي شرم‌آلودش دارد. نويسنده که در متنِ خود فاشيستي و با اقتدار مي‌نويسد و در رفتار دشمنِ نازيسم و امثالهم است با احضارِ تاريخ اين خشونت‌دوستانِ مغلق‌گو و بي‌نزاکت را با تاريخ نقد خواهد کرد. اقتداري را که مدام سعي مي‌کنند خود را از آن دور نشان دهند به رويشان خواهد آورد و چونان يک مبارزِ رزمي مقابلِ ضربه‌هاي ايشان مقاومت مي‌کند و از پا نمي‌اُفتد.

خطرِ بزرگ اين شبه‌مترجم‌ها و نويسنده‌گانِ آوانگاردنما بيش از هر چيز در شکلي از دانايي‌ست که ارائه مي‌دهند. شکلي ناقص که در فرآيندِ آن، تاريخ چيزي نيست جز ضجه‌هاي عده‌اي و قهقه‌های مستانه‌ي طبقه‌اي ديگر. تحقيرِ تاريخ و طفره‌ رفتن از هر سرگذشت نهادِ قدرتي که با ايده‌هاي ايشان عجين شده و سرانجامي جز کشتار و حبس و مرگ نداشته، داستانِ تکراري اين وقاحتِ چپ‌نمايي‌ست که البته رسالتِ تاريخي‌اش را انجام مي‌دهد و ايشان را کاري نيست با چپِ نويي که در دل‌اش ناب‌ترين ايده‌ها براي نوشتن است و خواندن. نويسنده‌اي که بر کشتي مجانين نشسته و درصددِ نقدِ خشونت است. در منظره‌ي روبه‌روي خود، اين انسان را نيز مي‌بيند که غرق در توهم و روياپردازي، چنان به تحکيمِ خشونت به جاي قدرت کمک مي‌کند که از تهِ دل متأسف مي‌شود اما گريزي نيست که کشتي به راهِ خود ادامه مي‌دهد و مسير پر است از مناظر و تاريخ و تکه‌هايي که در عينِ پراکنده‌گي و اعلامِ استقلال، خشونت‌طلب هستند و فاقدِ ذهني رئاليستي.

اما مقاومت مقابلِ هتاکي عينِ آزادي‌خواهي‌ست و صدالبته بايد بحث کرد درباره‌ي معناي آزادي. اما تقديري که اين شبه‌مترجم‌ها دنبالِ آن هستند، نابودي ديگري‌ست. اما اگر همه‌ي اين فرآيند را همان «قلمرو اضطرار و مقاومت» بدانيم، درمي‌يابيم که حتا نويسنده‌گانِ اين نگاه هم دچارِ موقتي‌بودن هستند. چون تفکرِ وضعيتِ اضطراري را در نوعي بي‌واسطه‌گي و خشم دريافته‌اند که کلي‌گويي و هتاکي را توجيه مي‌کند براي رسيدن به هدف که همان کنار زدنِ ديگري‌ست. شايد اولين برخوردِ نويسنده‌ي ليبرالي که نه دنبالِ سرمايه‌داري طبقاتي که در جست‌و‌جوي فرديت و آزادي است، رويارويي مداوم با اين خشونت‌گرايانِ غيرِرسمي‌ست.

کساني که با نگاهي چارچوب‌بندي شده به هر واژه‌اي مي‌نگرند و مدام حکمِ تکفير صادر مي‌کنند براي ديگراني که ممکن است خوابِ آشفته‌شان را بر هم بريزد... کشتي راهِ خود را مي‌رود و مردمانِ کنارِ رودخانه با دست نويسنده‌گانِ داخلِ کشتي را نشان داده و احتمالاً به ايشان خواهند خنديد اما نويسنده دم نمي‌زند چه در سخت‌ترين و تلخ‌ترين شرايط نيز بايد کنارِ مردم باقي بماند. حتا اگر توده‌ها را دوست نداشته باشد اما بايد از آن‌ها بگويد چرا که او راوي تاريخ است و تاريخ از تکه‌هاي انساني ساخته شده. هرچند که ممکن است مردمانِ کنار رود او را با سنگ زده و تحقيرش کنند، اما او مي‌تواند خونِ صورتِ زخمي‌اش را پاک کند و بگذارد زخم‌ها در هواي آزاد خود را ببندند

*برگرفته شده از مقاله‌ي «مقدمه‌اي بر محاکات اثر اريش اويرباخ» با ترجمه‌ي اکبر افسري در کتابِ اومانيسم و نقدِ دموکراتيک

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.