دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[نه]

زمستان است

 محمد تقوي
{ شناسه مقاله: 2372 }   { موضوع: پوشه }   { بازدید: ۲۳۴۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 درست است. بازار داستان‌نويسي کساد است. .همه‌ي بازارها خراب است. دلار گران شده است. چند روز پيش در بحبوحه گراني دلار با يکي از همکارهايم رفتيم ميدان صادقيه. دوستم مي‌خواست سکه طلا بخرد يا اگر گير آمد دلار. يکي، دو جا رفتيم هيچ‌کدام دلار نداشتند. خيابان و فاصله‌ي بين دو ميدان شلوغ بود و همه هيجانزده بودند. يک جايي مردم دور يک خانم مسن حلقه زده بودند. رفتم جلو. داشت آدرس جايي را مي‌داد که همين حالا از آن دلار خريده است. مي‌گفت هر کس عجله کند، مي‌تواند تا دير نشده دلار بخرد. خيلي‌ها دست به موبايل شدند تا به ديگران خبر بدهند. اخبار خوب نبودند اما مردم زنده بودند.

مردي به خانه‌اش زنگ زد و داشت براي احتمالاً همسرش توضيح مي‌داد که چرا بايد پس‌اندازشان را صرف خريد دلار يا حداقل طلا کنند. مي‌دانيد همه نگران بودند اما نگراني از خصلت‌هاي موجود زنده است. به طريقي مي‌توان گرماي زندگي را از آن احساس کرد. من آن صبح پائيزي را دوست داشتم و تماشاي آدم‌هايي را که با اميد و نگراني تلاش مي‌کردند. اين روزها فکر مي‌کنم اين آدم‌ها هنوز هم زنده هستند؟ اگر هستند چرا دردشان نمي‌آيد؟ اين موجود انتزاعي (داستان‌نويس ما) که شما جوياي مشکلاتش هستيد، مثل همان آدم‌هايي است که در ميدان صادقيه زنده و رنگين دنبال راه نجات مي‌گشتند. حالا کجا هستند؟ دلار گيرشان آمد يا نيامد؟‌

دارم به داستان شهري فکر مي‌کنم که در آن کسي دردش نمي‌آيد. همه دچار يک بيماري همه‌گير شده‌اند، مثل طاعون کامو يا نمونه تقلبي‌اش کوري اثر نويسنده دوست و برادر ساراماگو. در اين داستان بزرگان شهر يک جايزه ويژه براي کسي در نظر گرفته‌اند که دردش بگيرد و بتواند ثابت کند که به واقع دردش مي‌گيرد و دروغ نمي‌گويد. يک جايزه ويژه براي گسترش فرهنگ درد و نقش درد در پيشبرد اهداف عالي شهر. بزرگان احساس درماندگي مي‌کردند چون براي ادامه برنامه‌هاي شهر احتياج شديدي به شهرونداني داشتند که احساس درد کنند. با کسي که دردش نگيرد چه کاري مي‌شود کرد. نويسندگان اين شهر تخيلي البته سنت دردکشي را مخفيانه زنده نگه داشته بودند، بي‌خبر از نقاش‌ها، موسيقيدان‌ها، شاعرها، خطاط‌ها و هر کس ديگري که مي‌توانست در خفا باعث آزار خودش شود و سنت حسنه‌ي دردکشي را زنده نگه دارد.

داستان‌نويس ديگر چه مي‌خواهد؟ سوژه از اين بهتر؟ نمي‌خواهيم، برويم گربازده! آن را هم نخواستيم عيبي ندارد برويم داستاني بنويسيم که در آن خيابان‌هاي تهران حضور داشته باشد، راحت‌خوان باشد، ‌آمار خوانندگان را بالا ببرد و باعث افتخار ملي شود، خدا را چه ديديد شايد هم توانستيم ادبيات‌مان را جهاني کنيم. اگر وجود اين موجود انتزاعي را بپذيريم بايد به عنوان يک مقوله اجتماعي و در يک زمينه‌ي اجتماعي به آن نگاه کنيم که در دايره تخصص و علايق صاحب اين قلم جايي ندارد و بهتر است اهل فن درباره‌اش‌ سخن بگويند. از ديد من در لحظه آفرينش فقط يک داستان‌نويس وجود دارد، و فقط يک داستان و يک دنيا و يک واقعيت داستاني و آنچه اتفاق مي‌افتد فرآيندي است يگانه. باقي قضايا مربوط به بعد است ‌مربوط به وقتي که جادو تمام شده است و عقلا بايد بنشينند و همه‌چيز را بررسي کنند و روابط را پيدا کنند و تدوين کنند و بروند در دانشگاه‌ها تدريس کنند. خيلي‌ها مي‌خواهند روي اين فرآيند تأثير بگذارند. آدم‌هاي مختلفي که در جهات مختلف ايستاده‌اند و همه مطمئن هستند که غلط و درست را تشخيص مي‌دهند. آدم دارند، دستگاه دارند، برنامه‌ريزي مي‌کنند، بودجه مي‌گيرند يا اصلاً هيچ‌کدام اينها. فقط باور، يقين و اطمينان دارند و سعي مي‌کنند تأثير بگذارند. در جواب سوال دوم شما بايد بگويم داستان‌نويس‌ها معمولاً زياد موجودات پيشنهادپذيري نيستند. بنابراين به نويسندگان پيشنهاد مي‌کنم پيشنهاد نپذيرند و به باقي هم پيشنهاد مي‌کنم به نويسندگان پيشنهاد نکنند.

همه مي‌دانيم که بازار کساد است. کساد کلمه مناسبي نيست. کاش مي‌شد گفت کّساد است چون کسادي بر يک موقعيت موقت دلالت مي‌کند. خدا آن روز را نياورد که کرخت شده باشيم و ديگر دردمان نگيرد. نمي‌دانم راه نجات کجاست مثلاً اقتصاد چه مي‌شود. بازار چه مي‌شود، دلار، توليد، ‌نان، زندگي، ‌اما مي‌دانم براي نويسنده راه نجات نوشتن است. کسي که درد مي‌کشد، نمي‌تواند خودش را به خواب بزند.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.