دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[هشت]

ادبيات خلاقه، طراوت باران است. باور کنيد ــ حتي در...

 بيژن بيجاري
{ شناسه مقاله: 2371 }   { موضوع: پوشه }   { بازدید: ۲۰۷۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 1 شايد بعضي خوانده يا ديده باشند خبر ِ مربوط به تصميم شراکت دو ناشر معتبرِ «پنگوئن» و «رندوم هاس» را که من نيز در «بي. بي. سي» فارسي خواندم. خلاصّه‌ي خبر هم اين بود [ نقل به به مضمون] که: ظاهراً اين دو ناشر معتبر و... که به‌خصوص هم در زمينه‌ي انتشار آثار خلاقه، سرآمد هستند، تصميم گرفتند براي جلوگيري و در واقع، «مقاومت/چاره‌انديشي» براي حفظ موقعيت‌شان در بازار نشر، يا بهتر بنويسم، حفاظت از موقعيت‌شان در بازار نشرِ آثار خلاقه‌ي کلاسيک و معاصر، در رويارويي با نشر ديجيتال کتاب [و شما بخوانيد به‌خصوص ادبيات] و جايگزيني ِ ضرري که مي‌بَرند از بسته شدن کتاب‌فروشي‌هاي مربوط، بنشينند مثلاً و با هم تصميم‌هايي بگيرند و... و حتماً هم درست ست که، آنها دارند به بازار و برگشت سرمايه و... و... مي‌انديشند.

امّا حتماً، پرداختن به انتشار ادبّيات [ و در بدبينانه‌ترين نگاه، تجارت در اين زمينه] برايشان، آنقدر صرف کرده كه طي اين دهه‌ها و سال‌ها، باز هم به چگونگي بهتر ِ حضورشان بينديشند ــ حتي براي حفظ «ادبيات» در «تجارت» شان.

پس، ظاهراً هنوز در دنيا، و با همه‌ي اُفت و خيزهاي تجارت، و حتي با همه‌ي کسادي ِ اقتصاد در دنيا، انگار هنوز، ادبيات يکجورهايي، مهم است در اقتصاد و تجارت کتاب. دستکم يک ناشرِ معتبرــ البتّه، جداي از ناشراني که فقط در يک زمينه‌ي مثلاً خيلي خاص فعاليت مي‌کنند ــ حتي براي چشم‌نوازتر شدن «ويترين» آثاري که منتشر مي‌کند و جلب اطمينان مشتري بيشتر، ترجيح مي‌دهد در ميان آثار منتشر شده‌اش، حتماً آثاري هم باشند که مثلاً به شعر، مجموعه قصّه، رمان، نقد ادبي و... انتشار آثار ادبي خلاقه‌ي معاصر پرداخته باشد.

2 و امّا، دو/ سه ماه پيش، در سايتِ خوش‌خوان و معتبرِ «خوابگرد» يک عکس ديدم. بعدتر هم، هم آن عکس، و هم تعدادي عکس ديگر هم ديدم مربوط به همان مراسم را در [ظاهراً مسجد الجواد] تهران. عکس‌هاي ديگر، معمولي بودند؛ امّا تماشاي آن يک عکس، گويايي‌اش و واقعيتش، دلم را سوزاند چند روزي دست‌کم. عکسي از محمود دولت‌آبادي که به اداي احترام ايستاده بود جلو ِ يک مثلاً آقايي که از مقاماتي بود که، به هر حال بر خر مراد سوار بود و [شايد؟] مي‌توانست، «کلنل» دولت‌آبادي را نجات دهد از اعدام. کدام پدري است که، وقتي «فرزندش» ــ گو که «کلنل» باشد آن فرزند ــ آنطور خاضعانه برنجهد به مثلاً به احترام فرمانده‌ي «آتش» به‌سوي فرزندش؟ و مثلاً، گو که آنطور خاضعانه ايستادن به احترام در برابر آن «بنّا»ي استاد ديوارسازي و تو بخوان همان سانسور و... و دهن‌کجي باشد به امضاي خودِ دولت‌آبادي که سال‌هاي سال، بهاي «نه» گفتن/ نوشتن به سانسور را پرداخته است.

درست است من شخصاً، از زياده‌نويسي‌هاي دولت‌آبادي در «کليدر» خوشم نمي‌آمده؛ درست است من سليقه‌ام با محمود دولت‌آبادي متفاوت است با ويرايش آثارش، مشکل داشته‌ام؛ درست است که... . امّا، حالا، و از پس آن همه سالي که بر «کليدر» و من گذشته، به اين نتيجه رسيده‌ام: محمود دولت‌آبادي، با همان «جاي خالي سلوچ»‌اش و بسياري از بخش‌هاي «روزگار سپري شده‌ي مردم سالخورده»‌اش، و حتي همان «عقيل، عقيل»‌اش، نويسنده بزرگي است در زبان فارسي. متأسفانه، هنوز فارسي «کلنل» در نيامده، به کوشش و عرق‌ريزي همان، عمله‌جاتي که، دولت‌آبادي شريف، به پا مي‌ايستد در برابرشان... دوربيني شکار مي‌کنَد آن لحظه را، خوابگرد منتشر مي‌کند آن عکس را... و کلنل منتشر نشده هنوز به ‌فارسي و من اينجا، خون، خونم را مي‌خورَد: آخر، دولت‌آبادي نيز، سرانجام پذيرفت که امضاء کند آن پيش‌نويس منشور را... يادم هست، چون منشي جلسه بودم. 18 يا 28 بهمن 1376، خانه‌ي منصور کوشان، جلسه قرار بود فقط مربوط باشد به سالروز تولد «صادق هدايت» و...

و بعد باز، پس از بيش از يکسال که «جمع مشورتي کانون «جلسه نداشت به دستور آقايان و در ساعاتي که داشتند ما را رها مي‌کردند که برگرديم خانه، فعلاً تا بعد... [منظورم همان سفر کذايي ‌به ارمنستان است]، دعوت شده بوديم به مراسمي براي بزرگداشت سالگرد هشتادمين سالگرد تولد هدايت و... .

و خُب، يعني: هنوز بگرد تا بگرديم. کاش، کسي [دست‌کم، خود محمود دولت‌آبادي پيشکسوتم]، حرف و دريغ من، بخوانَد از ديدن ِ آن عکس.

در آن روز در خانه‌ي کوشان، بعد از اينکه، ميهمانان جمع شدند و عجيب آنکه تعداد حاضران خيلي بيشتر بود از شرکت‌کنندگان در جلسات قبلي ِ «جمع مشورتي». کما‌اينکه، بعد از آن جلسه نيز، تعداد شرکت‌کنندگان در جلسات، هِي رو به کمتر رفت، تا جايي که در آخرين جلسه‌اي که برگزار شد ــ حدود مرداد 1377؟ــ تعداد حاضران در جلسه، حداکثر 15 نفر بودند که، شش نفر را انتخاب کردند به‌عنوان هيأت برگزار کننده‌ي «مجمع عمومي کانون نويسندگان ايران» و يادم هست، يکي از انتخاب شده‌ها، محمود دولت‌آبادي بود که در جلسه حضور نداشت. يادم نيست. شايد چون در سفر خارج بود.

از آن جلسه، اين را نيز يادم هست که جلسه، خانه‌ي يكي از داستان‌نويسان بود. بعد از آنکه، حرف‌هاي رسمي تمام شده بود و نشسته بوديم براي خوردن شام، آقاي گلشيري مرا صدا زد. با مهرباني و طنز در کلامش، حال و احوال دکتر براهني را پرسيد که، خودم به او گفته بودم با او در تماس هستم. بعد، من از آقاي گلشيري با توجّه به تعداد حاضرانِ به‌زعم خود، کم‌شمار در جلسه‌ي آن شب، پرسيدم، و... و دلنگراني‌ام را مطرح کردم که ما بايد منتظر چند نفر باشيم که دل به دريا بزنند و بيايند به مجمع عمومي؟ آقاي گلشيري گفت: دست‌کم خود ِ همين 16-15 تا مي‌رويم و فوقش يک لگد مي‌زنند و... تمام. امّا ما هم کارمان را کرده‌ايم. و تابعد ببينيم چه کنيم. ما بايد کتک خورمان مَلَس باشد. چه در اينجا و چه در نوشتن و چه در نوشتن اينطورجاها...

3 خُب، حالا من مانده‌ام: آخر کدام جغرافياي زنده، مي‌تواند بي‌طراوت عطر ادبياتِ زنده‌اش ــ چه شعر، قصّه، رمان و خلاصّه هنر معاصرش ــ حتي اَداي زندگي درآرَد؟

باشد. هِي ديوار را بلندتر کنيد؛ هِي عمله و بنّا استخدام کنيد براي ديوارکشي بر شهر و حومه‌ي ادبيات؛ هِي داد بزنيد که سانسور نمي‌کنيد؛ و...

فيلمساز برجسته‌اي چون داريوش مهرجويي، «نارنجي پوش» مي‌سازد و يک تهران تميز و... زنده باد. باشد آقاي مهرجويي! امّا کي دارد پاسخ مي‌دهد ايشان را؟ ايشان را کي دارد حمايت مي‌کند که تهران کثيف را تميز نشان دهد؟ آيا تبليغ دروغ، دروغي بزرگتر نيست؟ تهران امروز زيباست آقاي مهرجويي؟ شما که فيلمسازي بزرگ بودي، آيا همو نيستي که «دايره‌ي مينا»ي ساعدي را ساختي؟ و به درستي چهره‌ي زشت تهران آن روزها را. شهر گندي که در آن خون معتادهاي «شهر نو» را در ماشين مي‌خريدند و به بيمارستان‌ها مي‌فروختند؟ و... واقعاً شهري را مي‌شد به آن گندي تصّور کرد؟ بله. چراکه نه. ساعدي نوشتش و مهرجويي هم فيلمش را ساخت. راستي شما ساخته بوديد آن دايره‌ي مينا را؟ بله ساخته بوديد شما و همانطور آن شاهکار ديگر، «گاو» را که اتفاقاً باز براساس قصّه‌اي از مجموعه‌ي «عزاداران بيل» ساعدي بوده، شما فيلمش کرده بوديد. خُب، پس مبارکمان باشد اين تهران تميز و...

حق داريد. احتمالاً من دارم قدري اغراق مي‌کنم: مهرجويي، مستقلاً، هامون را هم دارد. و... امّا اين استاد سينماي آن روزها، آيا به اين نمي‌انديشد که دارد، داشته‌هاي به‌حقش را ارزان مي‌فروشد؟

4 و حالا بايد در اين فرصت، آن مقدمه درباره‌ي تجارت نشر ادبيات يا... و به هرحال فهم من از «تجارت/ سياست / ادبيات» در ايران و «تجارت/ ادبيات» در خارج از ايران و به‌خصوص غرب[ و شما بخوانيد يک برداشت شخصي از اين برخورد/ ارتباط ِ تجارت و ادبيات و سياست ] را به‌نوعي جمع و جور کنم که، قابل «چاپ» شدن باشد. پس:

ناشران/ کتابفروشان. خُب اينها هم مشکلات عديده‌ي خاصِ خود را دارند. اينها، طبعاً بيشترين ضرر را تحمل کرده‌اند. منظورم آن اکثريت سابقه‌داري است که، با توجه به سرمايه‌اي که در اين كار گذاشته‌اند، سال‌ها بي‌هيچ منتّي، و با عشق به کار حرفه‌اي‌شان، گاه بهره برده و بيشتر ضرر کرده‌اند و البتّه، بعضي هم که تازّه به ميدان آمدند و به نان و نوايي رسيدند نوش جانشان.

امّا از يک جايي به بعد، ظاهراً آقايان «ارشاد»ي، فقط مميزي در حد حذف يک «کلمه»، يک «پارگراف»، يک «صفحه»، يک «فصل» و... را نيز برنتافتند، رسماً اعلان فرمودند [جاي سانسورچي‌هاي شوروي سابق خالي که ياد بگيرند.] بله! اعلان فرمودند که: بعد از اين ــ و انگار قبل از آن چنان نبوده- : ناشري که کتابي را به وزارت محترم ارشاد اسلامي ارائه مي‌کند، خودش، يعني ناشر مسوول مطالب و... است. و بعد هم، پيش از انتشار رسمي اين قانون ِ من‌در‌آوردي خود، براي زهرچشم گرفتن، رفتند سراغ يکي / دو تا از ناشران آبرومند کتاب‌هايي که ناشر کتاب‌هاي جوانترها در زمينه‌ي ادبيات خلاقه در ايران بودند. اسم نمي‌آورَم که، بيشتر برايشان دردسر نشود. ضمن آنکه لزومي هم ندارد. همه مي‌شناسندشان.

امّا اين اعلان و خط و خط‌کشي و زهر چشم گرفتن از ناشران، خواهي نخواهي، تأثير بسزايي خواهد داشت در دست و دل‌سرد کردن نويسنده‌ها و به‌خصوص نويسندگان جوان. چرا؟ چون کمتر ناشري حاضر است، وارد اين بازي شود. پرداختن به جزئيات، البتّه فرصت ديگري مي‌طلبد؛ امّا همين‌قدرش هم شايد کفايت کنَد که: آخر کدام ناشر معتبري که مثلاً 400-300 عنوان کتاب منتشر شده دارد، و همه‌شان هم به سلامتي براي بارهاي چندم و چندم، منتشر شده و منتشر مي‌شوند، سرمايه‌ي ميليارد ريالي/ توماني/ دلاري‌اش را به خطر مي‌اندازد که يک نويسنده/ شاعر/ نقدنويس، مترجم يا... [ شما بگو، نيما، هدايت، احمد شاملو، ابوالحسن نجفي، رضا براهني، هوشنگ گلشيري، محمود دولت‌آبادي، نسيم خاکسار، مندني‌پور، سردوزآمي، رواني‌پور، محمدرضا صفدري، مدرس صادقي، يا...] را به جامعه‌اي معرفي کند ــ با مثلاً يک تيراژ 2500 تايي. و خودش را و آن مثلاً 300 عنوان کتاب ترجمه/ تأليفي ترجمه‌ي چاپ 1/ 2/ 3/ 4 / 5 / 9 يا هجدهم و بيستم و... را به خطر بيندازد؟

5 واقعاً، دست مريزاد دارد به کاشف اين نوع سانسور و متأسفانه، اعلان رسمي ِ اين قانونِ بد، توسط همان کسي صورت پذيرفت ظاهراً که استاد ِ پيشکسوت ِ من و ما در آن مجلس يادبود، جلويش لمحه‌اي برپا ايستاد و دوربيني آن بر پا ايستادن را ضبط کرد. من دلم سوخت براي خودم و ادبياتي که دوست داشته‌ام و پرنسيب‌هاي مترتب برآن. و... امّا اگر «کلنل» منتشر شود ــ آنطور که محمود دولت‌آبادي رضايت داده باشد ــ در زمان اين آقايان، و من نيز زنده باشم و بخوانمش به فارسي و دوستش بدارم [دست‌کم به‌اندازه‌ي «جاي خالي سلوچ»، يا همان بخش‌هاي دوست داشتني ِ «روزگار سپري شده‌ي مردم سالخورده»]، اين بار، من به‌عنوان يک خواننده‌ي دست به سينه، برابر دوست سينه سوخته و نويسنده‌ي بزرگ‌مان بر پا خواهم ايستاد؛ و اگر نه، ... و اگرنه...

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.