دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[هفت]

فيلمنامۀ قصه

 شادمهر راستين
{ شناسه مقاله: 2370 }   { موضوع: پوشه }   { بازدید: ۱۷۳۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 من: قصه در فيلمنامه نداريم چون حوصلۀ قصه گفتن نداريم. يا بايد قصۀ سه پرده‌اي بگوييم که اساساً با فرهنگ ما غريبه است يا بايد قصۀ پيچ‌درپيچ بگوييم که ديگر يادمان رفته است چگونه است. قصۀ سه‌پرده‌اي چون نمايشنامه‌نويسان يوناني و انگليسي آن را ابداع کردند و انتشار دادند، بيشتر به مذاق آنها سازگار است تا اذهان اميرارسلاني و هزار و يک شبي ما. قصۀ هايکويي و رازآلود و رؤياوار هم اگر به اسطوره‌هاي بين‌النهريني متصل نباشد برايمان به نظر دروغ‌پردازي مي‌آيد. ما بر خلاف کساني که پانتئون را مي‌بينند، پايه و ستون و سقف را مبنا قرار نمي‌دهيم که بگوييم مسير قصه بايد شروع و ميان و پايان داشته باشد. ما از بچگي تا روز خواستگاري و تا آن هنگام که کفن‌پيچمان کردند خيره به گل قالي هستيم، اسليمي‌ها و شمسه‌هايي تو در تو.

تو: قصه در فيلمنامه نداريم چون قرار نيست تو قهرمان باشي. در اين مرز و بوم هر که قهرمان شد يا به دست پدر کشته شد يا مجبور شد پاي در آتش نهد يا با خدنگِ استاد چشمانش کور شد. قرار نيست پاي در زمين داشته باشي و سر در آسمان، قرار نيست آنقدر متفاوت باشي که تو را الگو کنند. چون تو قهرمان زندگي هستي و ما قهرماني آسماني مي‌خواهيم. برايمان مهم نيست در هدف‌هاي کوچک موفق شويم تو بايد در هدف‌هاي بزرگ خون بدهي براي ما مهم نيست تو کار پيدا کني تو بايد حق‌مان را از ظالم بگيري. و دست آخر حتي اگر قهرمان هم بشوي وصال دختري در انتظارت نيست. چه دوران بدي است! حتي نمي‌گذارند اميرارسلان بشوي.

او: قصه در فيلمنامه نداريم چون قهرمان ما نمي‌داند براي چه مي‌جنگد. در فرهنگي که از خود گذشتگي و ايثار، سرمشق بزرگان است چگونه مي‌توان براي قهرمان، وصال دختري را غايت دانست. گيرم که روزي بخواهيم قهرمان زن داشته باشيم و جايزه‌اش مرد شانه‌‌ستبري باشد، باز هم معشوق را بايد از کالبد بَري کرد. بايد وصال يار بهانه‌اي باشد تا به او برسيم. اين او چيست، کيست. نه زن است، نه مرد است، نه ثروت است و نه حتي يک جايزۀ علمي. وقتي از خود بي‌خود شدن و به او رسيدن، اويي که بي‌نام و نشان است، بي‌جنسيت و بي‌آغاز و بي‌پايان است نهايت تلاش قهرمان باشد آيا باز مي‌توان قصه گفت؟ قصه فقط شروع و کشمکش و قهرمان نمي‌خواهد قصه پايان مي‌خواهد و تمام پايان‌هاي قصه‌هاي ما اگر اسليمي‌وار نباشد جز مرگ و در او حل شدن پاياني ندارد.

يک معترضه و نه اعتراض: آيا تا به حال فکر کرده‌ايد ما چرا در ادبياتمان هيچ قصۀ علمي‌ـ‌تخيلي که آينده را بگويد نداريم. براي ما ايرانيان آينده و يا همان پايان قصه يا بهشت است يا جهنم.

ما: قصه در فيلمنامه نداريم چون استادان ما با مهر و محبت به ما سرمشق قصۀ فيلمنامه ندادند. پنجاه سال است شايد هم بيشتر مي‌گويند فيلمنامۀ خوب بايد قصه داشته باشد، بايد قهرمان داشته باشد، و وقتي در پس دهان‌هاي بستۀ دانشجويان‌شان مي‌شنوند چرا، استادان در پاسخ مي‌گويند اين همه فيلم خوب کلاسيک، اين همه قصه‌هاي خوب، اين همه سه‌پرده‌اي، اين همه قهرمان‌پروري، اين همه جذابيت و باورپذيري و باز هم اين همه قصه‌هاي خوب از آنِ ما نيست از آنِ ديگران است. خود را به فلسفۀ غرب مجهز کنيد خود را به زبان بيگانه بياراييد و تنها چشمانتان را با فيلم‌هاي کلاسيک بشوييد، تا شما هم يکي از ديگران شويد. آنگاه مطمئن باشيد قصه‌هاي شما هم خوب مي‌شود. و وقتي مي‌گويند گدار، بونوئل، فليني، و برسون استادان مي‌گويند آنها نه از مايند نه از ديگران.

شما: ما سينماي قصه گو نداريم چون شما‌اي بزرگان سينماي ايران، بزرگ شده‌ايد نه با قصه‌گويي‌تان و سه‌پردۀ محتوم، بلکه سرمشق ما شده‌ايد چون حرف تازه‌اي در قصه‌گويي داشته‌ايد. شمايي که جايزه گرفتيد چهرۀ شما داستان روي جلدها شد. شخصيت شاخص شديد چون حرف تازه‌اي داشتيد. و حرف تازۀ خود را، نو روايت کرديد. شما مي‌دانستيد چگونه روايت کنيد که براي گوش‌هاي ما آشنا باشد، در دل ما بنشيند و شُرطي‌ها و شحنه‌هاي فرهنگي در نيابند روايت شما آتش بر جان ما مي‌زند. شما قصه را فداي روايت کرديد، آنگونه که شهرزاد خود را فداي قصه و قصه‌گويي کرد. براي ما شما همچون شهرزاديد و قصۀ شما مرد وحشي را شهرنشين مي‌کند. چنين قصه‌اي يک قصه است و آن هم سخن عشق. شما شمائيد چون عاشق روايت هستيد و هرگاه قصه‌اي مي‌گوييد نه فقط براي قصه گفتن که براي سنت روايت است که نقالي مي‌کنيد. شما نقالان سينماي مائيد.

آنها: قصه در فيلمنامه نداريم، چون آنها در دانشگاه‌ها، در رسانه‌ها، در اتاق‌هايشان، در بخش‌نامه‌هايشان و حتي در خواب‌هايشان حسرت سينماي قدرتمندِ مقتدرِ پر قلمروِ هاليوود را در دل دارند. آنقدر در اين پنجاه سال و شايد بيشتر پول نفت و انرژي حرام کردند که بگويند نوش‌داروي فيلمنامه‌نويسي ايران قصه‌گويي هاليوودي است. حتي امروز، حتي الان. اما نمي‌دانند که قصه گفته مي‌شود تا تحول را نشان دهد تا تغيير را بيان کند و براي انسان که با حواس پنج‌گانه‌اش با هنر مرتبط مي‌شود بهترين شکل روايت دگوگوني، بلوغ است و آن، بلوغ از کودکي به جواني. قهرمان بالغ مي‌شود تا دختري جايزه‌اش باشد، به وصالش برسد و مرد شود. اما وقتي من، تو، ما، و آنها از ابتدا بلوغ خود را فراموش کرده‌ايم و انکار مي‌کنيم غیر از این هم چيزي داريم، چگونه قصه بگوييم. براي ما همان افسانه‌هاي جن و پري کفايت مي‌کند. البته قهرمان وقتي قهرمان است که قصه دارد. و قصۀ قهرمان هنگامي باورپذير مي‌شود که حرف مردم را بزند. تجربه‌اي که همۀ مردم دارند. اماآنهايي که هميشه مدير بودند و مديريت سينمايي هم در کارنامه‌هاي تک‌رقمي خود دارند، برايشان يک اصل وجود دارد تا مدير بمانند، آن هم اينکه سينماي ايران نبايد راجع به من، تو، او، و ما باشد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.