دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[چهار]

بحران تاریخی

 فرزاد موتمن
{ شناسه مقاله: 2367 }   { موضوع: پوشه }   { بازدید: ۲۵۲۲ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 نبود داستان خوب در سينما مسأله‌اي پيچيده و ريشه‌داری است. ما قصه خوب داريم. غالب فيلم‌هاي ايراني قصه‌هاي خوبي دارند و به خصوص شروع فيلم‌ها خيلي خوب است اما تنها به اين دليل ساده که ايده آنها دزدي از فيلم‌هاي خوب خارجي است، فيلم‌نامه‌نويس‌شان براي ادامه داستان دچار مشکل مي‌شود. اين بحران فقط مربوط به فيلم‌نامه‌نويسي در ايران نيست. در قصه‌نويسي هم اين بحران را داريم بسياري از داستان‌هاي ما ايده و شروع خوبي دارند اما پرده مياني آنها خالي است. داستان‌هاي بهترين نويسنده‌هاي ما چنگي به دل نمي‌زند به همين دليل معتقدم که اين مشکل تنها فيلم‌نامه‌هاي ما نيست و مشکل ادبيات داستاني ما هم هست.

شايد اين مشکل ريشه تاريخي داشته باشد چون بيشتر متون کلاسيک ما توصيفي هستند و حتي ديالوگ‌نويسي هم ندارند. «تذکره‌الاوليا»، «تاريخ بيهقي»، «گلستان» و «کليله‌ودمنه» همگي توصيفي هستند. اين متون داستان‌گو نيستند و ديالوگ ندارند. حتي داستان‌هايي که از ديگران مي‌گيريم مثل «اسکندرنامه» که مجموعه‌اي از قصه‌هاي مملکت‌هاي ديگر درباره اسکندر است و آن را ترجمه مي‌کنيم ويژگي‌هاي ادبيات خودمان را هم وارد آن مي‌کنيم. اين کتاب حدوداً 700 صفحه‌اي 20 خط ديالوگ ندارد. بهترين کار صادق هدايت «بوف کور» توصيفي است و وقتي به ديالوگ مي‌رسد تبديل به «دون‌ژوان کرج» و «عروسک پشت پرده» مي‌شود که قابل قياس با «بوف کور» نيست.

اين بحران تاريخي وقتي به فيلم‌نامه‌نويسي مي‌رسد تشديد مي‌شودچون کسي حاضر نيست براي فيلم‌نامه هزينه کند. يک ميليارد بودجه توليد فيلم‌ها هزينه هيچ مي‌شود. تهيه‌کنندگان حاضر نيستند دستمزد نويسنده را بالاتر ببرند تا او ناچار نشود براي گذران زندگي از اين دفتر به آن دفتر برود. با حمايت تهيه‌کننده، فيلم‌نامه‌نويس مي‌تواند انرژي‌اش را روي يک داستان بگذارد و آن را تبديل به فيلم‌نامه‌اي پرجان‌تر، مطلوب‌تر و سرگرم‌کننده‌‌تر کند.

اما اينکه چرا ما فيلم‌نامه‌نويسان اقتباس نمي‌کنيم؛ اولاً به اين دليل است که متون فارسي که خيلي بهتر از فيلم‌نامه‌ها باشد واقعاً وجود ندارد. در اين سال‌ها تنها يکي دو متن خواندم که قابليت تبديل به فيلم‌نامه داشته باشد. يکي از آنها «برهنه در باد» نوشته محمدمحمدعلي بود که مي‌توان فيلم حادثه‌اي خوبي با اقتباس از آن ساخت و ثانياً اصلي‌ترين دليلي که از رمان‌هاي ايراني اقتباس نمي‌شود دليل اقتصادي است. در کشورهاي صنعتي که از متن ادبي اقتباس مي‌کنند، درواقع تهيه‌کننده با اين کار به مشتري بالقوه يعني خواننده رمان‌ها و داستان‌هاي مشهور فکر مي‌کند. متون قرن‌هاي 17 و 18 با تيراژ چندين هزار جلدي در غرب منتشر مي‌شود.

به طورمثال «ابله» و «برادران کارامازوف» 70 هزار جلد تيراژ دارند. «جنگ و صلح» 100 هزار نسخه تيراژ دارد. بعضي متون با ارقام نجومي تيراژ منتشر مي‌شوند. کتاب سه جلدي افسانه تالکين يعني همان «ارباب حلقه‌ها» از سال 1937 تا به امروز مرتب تجديد چاپ مي‌شود. در سال 1974 من در آمريکا دانشجو بودم و اين کتاب با تيراژ بالاي يک ميليون نسخه به چاپ رسيد. با اينکه انگليسي من خيلي خوب نبود اما مجبور شدم که اين کتاب را بخرم و به‌زور با همان انگليسي دست‌وپا شکسته بخوانم چون اگر آن را نمي‌خواندم انگار از همه عقب بودم. طبيعي است که تهيه‌کنندگان در آنجا روي اين متون سرمايه‌گذاري کنند. با اين کار آنها حتي اگر يک ميليون‌ از ميليون‌ها مخاطب بالقوه اين داستان‌ها را تبديل به مخاطب بالفعل کنند، باز هم سود کرده‌اند.

حالا اگر در ايران تهيه‌کننده‌اي بخواهد روي کتابي سرمايه‌گذاري کند، بايد به چند مخاطب اميدوار باشد؟ بهترين کتاب‌هاي ما در سه هزار نسخه منتشر مي‌شوند و ساير کتاب‌ها هم در 1200 جلد به چاپ مي‌رسند که ناشر 200 جلد آن را هم به نويسنده مي‌دهد تا به دوستان و فاميل بدهد و هزار جلد هم در کتاب‌فروشي مي‌ماند. بنابراين تهيه‌کننده فکر مي‌کند علاوه براينکه بايد به فيلم‌نامه‌نويس پول بدهد، بايد به نويسنده هم مبلغي را پرداخت کند آن هم درصورتي که مطمئن نيست چه نتيجه‌اي خواهد گرفت. علاوه براين، هنوز فراموش نکرديم که در سال 51 زماني که فيلم «خاک» به کارگرداني مسعود کيميايي اکران شد، محمود دولت‌آبادي جزوه‌اي نوشت با اين مضمون که اينها داستان من را خراب کردند و اين جزوه، مجاني در خيابان‌ها پخش شد.

در حالي که همانطور که در فيلم «تحقير» گفته مي‌شود آن کاغذ و اين تصوير است. به همين دليل است که ما حوصله دعوا نداريم و در نتيجه گاهي هم که مي‌خواهيم اقتباس کنيم به سراغ متن‌هاي فرنگي مي‌رويم چون داستايوفسکي مرده است و نمي‌تواند مدعي باشد دست وارثانش هم کوتاه است. بيشتر فيلمنامه‌نويسان سراغ متن‌هاي قديمي مي‌روند که مدعي نداشته باشند تا اتفاقي که براي مهرجويي در آمريکا براي اقتباس از داستان سلينجر رخ داد براي ديگران تکرار نشود.

از سوي ديگر آنهايي که تصميم‌گيرنده هستند همت و انگيزه لازم را ندارند. مسوولان دولتي از سينما فقط تبليغات خودشان را مي‌خواهند و هيچ چيز ديگري براي آنها مهم نيست. فيلم «شب‌هاي روشن» را که ساختم خيلي از جوان‌ها آن را دوست داشتند و هنوز هم با آن زندگي مي‌کنند. اما من ديگر فرصتي پيدا نکردم که فيلمي در همان سبک و سياق بسازم. منتقدان موافق و مخالف درباره آن فيلم خيلي نوشتند و «شب‌هاي‌ روشن» تنها فيلم روشنفکرانه‌اي بود که چهار ماه روي پرده باقي ماند. با اين حال هيچ يک از مسوولان از من حمايت نکردند تا آن نوع فيلمسازي را ادامه دهم. در بنياد سينمايي فارابي بخش اقتباس ادبي وجود دارد که از هفت سال پيش راه‌اندازي شده است اما واقعاً آنها در اين مدت چه کار کرده‌اند؟ هفت سال است که مديران اين بخش فقط کتاب مي‌خوانند و مي‌گويند اين کتاب خوب است و آن کتاب بد است.

خب اين چه دردي را دوا مي‌کند؟ اگر مي‌توانيد يکي از آنها را بسازيد. چند سال پيش طرحي نوشته سعيد عقيقي که اقتباسي از «داستان خانوادگي» بود را به مرکز اقتباس ادبي فارابي ارائه داديم. آن را تصويب کردند و مبلغ ناچيزي هم به آقاي بهمن فرزانه براي ترجمه اين کتاب دادند اما مبلغي که براي ساخت آن درنظر گرفته شده بود آنقدر شوخي بود که يکي، دو تهيه‌کننده‌اي هم که براي ساخت آن پيشقدم شده بودند توي ذوق‌شان خورد و ديگر اين کار را پيگيري نکردند. مي‌توان گفت همتي براي ساخت اين پروژه‌ها وجود ندارد تا چنين فيلم‌هايي ساخته شود. مميزي چنداني هم به اين نوع فيلم‌ها وارد نمي‌شود. تجربه به من نشان داده که فيلم‌هاي تجاري بيشتر دچار سانسور و مميزي مي‌شوند. فيلم «باج‌خور» سانسور شد و «پوپک و مش‌ماشاالله» قطعه‌قطعه شد اين فيلم 45 تا 50 اصلاحيه خورد و اصلاً تکه‌پاره شد. آن چيزي که روي پرده آمد فيلم من نبود اما «شب‌هاي روشن»، «صداها» و «هفت پرده» دست‌نخورده باقي ماند.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.