دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

[یک]

زنده باد قصه

 مهدي يزداني‌خُرم
{ شناسه مقاله: 2364 }   { موضوع: پوشه }   { بازدید: ۲۷۴۱ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

شايد ديگر خسته‌کننده و ملال‌آور شده باشد از بس که مي‌شنويم يا مي‌خوانيم که داستان‌نويسي در ايران به‌شدت دچارِ بي‌قصه‌گي شده و اين عدم يا کمبودش دارد اين ادبيات را به سال‌هايي نه‌چندان دور يعني دهه‌ي 60 بازمي‌گرداند که انگار بخشِ عمده‌اي از داستان‌نويسي ايران در مِه گم‌شده بود. اما واقعيت همين است و از واقعيت گريزي نيست. داستان‌نويسي امروز ايران با کمبودِ شديد ذهن‌هاي قصور‌گو روبه‌روست و فضاهايي تجربي که بتوانند لايه‌هاي تازه‌اي کشف کنند و صدالبته سانسورِ شديدي که در اين سال‌ها درگيرش هستيم نقش و تأثير پررنگي در اين قضيه داشته است.

فارغ از انبوه‌آثاري که در ارشاد گير کرده و بيرون نمي‌آيند همين ميزان کتابي که در چند سالِ گذشته چاپ شده نشان مي‌دهد هرچه جلوتر مي‌رويم هم تعداد رمان‌ها کمتر مي‌شوند هم قصه‌اي که بايد چونان موتوري براي اين آثار باشد. من هم معتقدم شباهتِ زندگي امروزه در شبيه‌شدنِ آثار به هم موثر است اما تجربه‌هاي فردي چطور؟ آيا اين تجربه‌ها هم مي‌توانند به هم آنقدر شبيه باشند؟ من که اينطور فکر نمي‌کنم چون انگار به هردليل يا دلايلي روندي از مثلِ هم فکرکردن را در بسياري داستان‌هاي ايراني مي‌بينم که در صورتي که ادامه پيدا کند نگران‌کننده مي‌شود. انگار توفيقِ يک رمان يا شکلي از داستان در سالي يا سال‌هايي برخي نويسنده‌گان را وا مي‌دارد چيزي نزديک به آن بسازند مگر فضاي مخاطبانِ ادبيات ايشان را نيز درک کرده و اقبالي براي‌شان همراه آورد. از سويي ديگر تنبلي ذهن و بيش از اندازه کارکردن و خواندن، غر‌زدن و اين و آن را متهم کردن به انواعِ صفت‌ها، در ادبياتِ ما غوغا مي‌کند. همه انگار حق‌شان خورده شده و همه انگار چند شاهکار در کشو دارند که يا ارشاد به آن مجوز نمي‌دهد يا خودشان نمي‌خواهند چاپ‌اش کنند يا اصلاً چاپ شده و ديگران نديده‌اند و... اين شده روزگار ما. ذهن‌هايي که بايد بتوانند با کشف‌هاي تازه قصه‌هايي جان‌دار براي آثارِ خود بيابند و مخاطب را از تنوع و گوناگوني‌شان شگفت‌زده کنند بسيار کم‌شمار شده‌اند و همان‌مقداري هم که به کار مشغول هستند بايد با سانسور بجنگند مگر بالاخره بعدِ طي اين راهِ بي‌نهايت کتابي درآيد و تازه اين اول ماجراست.

من هم مثلِ بسياري محدوديت‌هاي فراوانِ نوشتن را مهم‌ترين دليلِ قصه‌گريزي نويسنده‌گانِ نسلِ جديد يا استانداردنويسي بسياري از آنها مي‌دانم. اما بايد اعتراف کنم نسل ما کم‌دانش است و بيشتر خوانده‌هايش را از فضاي مجازي به دست مي‌آورد و اغلب نويسنده‌گانِ ما فقط داستان مي‌خوانند و در نهايت دي‌وي‌دي نگاه مي‌کنند. در مطالعات‌شان جاي خالي انواعِ کتاب‌ها به‌خصوص تاريخ و فلسفه خالي‌ست و جالب اينکه ترکيبِ اين خوانده‌ها با يک زنده‌گي فردي و اجتماعي آرتيستيک و هوشمندانه است که قصه مي‌سازد. نه اوهام و خيالات و از روي دستِ هم نوشتن. دانش به معناي عام آن يک کلِ ناهمگون است که نويسنده بايد به هر گوشه‌اي از آن سرک بکشد و صرفِ داستان‌خواني يا چرخيدن در فضاي مجازي تجربه‌ي خيلي خاصي براي نويسنده‌اي که قرار است ده‌ها کتاب بنويسد ندارد. مگر اينکه با تجربياتِ خود چند کتابِ معدود بنويسد و در سايه‌ي اقبالِ احتمالي آنها دراز بکشد.

مي‌دانم حرفه‌اي نوشتن پول مي‌خواهد و اعصاب راحت و مي‌دانم اکثرِ داستان‌نويسانِ ما هيچ‌کدام از اين دو را ندارند تازه خوابِ سانسور را هم مي‌بينند اما باز مي‌توان از اين فضا عبور کرد و روايت‌هايي ساخت که قصه‌گويي‌ آنها برجسته و منحصر به‌فرد باشد. بايد رمان نوشت و اين را با قاطعيت تکرار کرد که رمان حافظه‌ي يک ملت است. ريسکِ رمان‌نويسي به‌خاطر سانسور بالا رفته اما چه باک که تاريخ نشان داده هيچ کتابِ مهمي در کشوي ميز مدفون نمانده. اين تراژدي‌ درباره‌ي خود و نوشته‌ها بيش از هر چيز ذهن نويسنده را از داستان‌گويي دور کرده و او را به سمتِ يک جور انتزاعِ ملال‌آور مي‌برد که ضدِ داستان است و انگار جان ندارد. پس زنده باد قصه که ارواح را احضار مي‌کند تا تاريخ را بازيابي کند و چه عيشي‌ست در اين احضارِ روح.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.