دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

در حاشيه‌ي فيلمِ سايه‌ها و دروغ‌ها

راه‌رفتنِ مردِ مرده

 محسن آزرم
{ شناسه مقاله: 2363 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۵۵۰ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

مردِ مُرده لزوماً کسي نيست که جنازه‌اش را به خاک سپرده‌ باشند و بر گورش نوشته‌ باشند که زندگي را دوست مي‌داشته و چشم‌به‌راهِ مرگ نبوده و از زندگي لذّت مي‌برده و مردِ مُرده شايد همين ويليام وينسنتي باشد که سوداي سفر داشته از غرب به شرق و ديدنِ دنياي تازه‌اي که شبيه دنياي هر روزه‌اش نبوده و چنددقيقه قبلِ آن‌که هواپيما آماده‌ي پريدن شود يادش آمده کتابش را در فرودگاه جا گذاشته و فکر کرده کتاب را بايد برداشت و در سفر خواند و با اجازه‌ي ديگران به سالنِ انتظار برگشته و وقتي کتاب را گوشه‌اي پيدا کرده و برگشته، ديده هواپيمايي که بايد منتظرش مي‌مانده صبر نکرده و پريده و رفته و او هم از سفر جا مانده و فکر کرده کاش کتاب را برنداشته بود و رفته بود و کمي بعد خبر رسيده آن هواپيمايي که منتظرش نمانده و پرواز کرده تاز از غرب به شرق برود به کوه‌ها خورده و هزار تکّه شده و چيزي از هواپيما نمانده و جنازه‌ي هيچ مسافري هم به خانواده‌اش نرسيده و شنيدنِ اين خبر کافي‌ بوده تا ويليام وينسنت را به‌هم بريزد و واداردش به اين‌که مُرده‌بودنش را بپذيرد و باور کند که تقديرش اين بوده و فکر کند به اين‌که کسي قبول نمي‌کند او مسافرِ همان هواپيمايي بوده که کمي پيش به کوه‌ها خورده و او همان مسافري است که چند دقيقه قبلِ پرواز با اجازه‌ي خلبان و مهمان‌داران بيرون آمده و انگار چاره‌اي ندارد غيرِ اين‌که هويتِ ديگري براي خودش بسازد و بشود آدمِ ديگري که ديگران نمي‌شناسندش و بشود ويليام وينسنتي که علاقه‌اي به زندگي ندارد و صرفاً ناظري ا‌ست که زندگي ديگران را مي‌بيند .

و هيچ معلوم نيست چرا از ديدنِ زندگي ديگران لذّت مي‌برد و کارِ تازه‌اي مي‌آموزد که شبيه کارِ قبلي‌اش نيست و مي‌شود تدوين‌گرِ فيلم‌هاي مستند و با چنان دقّتي زل به مي‌زند به آن حشرات و پرندگان و آبزيان که انگار هزارمرتبه ديدني‌ترند از مردمانِ کوچه و خيابان و صرفاً براي سرگرمي خلاف مي‌کند و کيف مي‌قاپد و کارت‌هاي اعتباري را از جيبِ صاحبان‌شان به سطل‌هاي زباله منتقل مي‌کند تا به‌شيوه‌ي خودش تأکيد کند که هيچ‌چيز در اين دنيا پايدار نيست وقتي ظرفِ ثانيه‌اي مردِ زنده بدل مي‌شود به مردي مُرده و درست وقتي‌که خيال مي‌کند دنيا جاي بهتري‌ است با آن، خبر مي‌رسد که بايد قيدِ آن را بزند و کاري نداشته باشد به او، امّا چگونه مي‌شود به کسي که مرگ او را پس زده و زنده نگهش داشته گفت کاري را بکند که دوست ندارد و همين است که ويليام وينسنت کارِ خودش را مي‌کند و يک‌راست مي‌رسد به آخرِ خطّي که چهارسال به تعويق افتاده و مي‌شود همان مردِ مُرده‌اي که کسي از بودنش خبر نداشته و کسي هم خبر ندارد که او بالأخره مُرده است، که از همان روزِ پرواز زنده نبوده است و زنده‌بودن اصلاً هيچ ربطي به او ندارد و اصلاً از کجا معلوم که زنده‌ها واقعاً زنده باشند و اصلاً از کجا معلوم که مُرده‌ها واقعاً مُرده باشند و اصلاً از کجا معلوم که سايه‌ها دروغ نمي‌گويند...

سايه‌ها و دروغ‌ها

کارگردان: جي. آنانيا

بازيگران: جيمز فرانکو و مارتين داناوان

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.