دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

در حاشيه‌ي فيلمِ اِيبْراهم لينکلن: شکارچي خون‌آشامان

عالي‌جنابِ تبربه‌دست

 اميد بهار
{ شناسه مقاله: 2362 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۲۰۹۶ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

مسأله اين نيست که داستان‌هاي تاريخي يا رمان‌هاي کلاسيک را نبايد بازخواني و بازبيني و بازنويسي کرد و مسأله اين نيست که کسي حق ندارد اين داستان‌ها را به سبک و سياق خودش بسازد و روي پرده‌ي سينما بفرستد؛ مسأله اين است که ظاهراً ميل عمومي داستان‌هاي خون‌آشامي هوش و حواس از سر همه ربوده و ظاهراً داستان‌هاي خون‌آشامي به انتها رسيده‌‌اند يا جذابيتِ سابق را ندارند و همين است نويسندگان اين‌جور داستان‌ها به بازخواني و بازبيني و بازنويسي داستان‌هاي ديگري روي آورده‌اند که ربطي به دنياي خون‌آشامي ندارد و کم‌کم در اين روي آوردن به داستان‌هاي ديگر پاي شخصيت‌هاي تاريخي و حقيقي هم به ميان آمده؛ شخصيت‌هايي که احتمالاً هيچ ربط و نسبتي به خون‌آشام‌ها و دنياي آن‌ها ندارند و دليل شهرت‌شان چيز ديگري است.

اين است که اِيبْراهم لينکلن، شانزدهمين رئيس‌جمهور امريکا، حتا به خواب هم نمي‌ديد که روزي روزگاري در فيلمي سينمايي لقبِ شکارچي خون‌آشامان را به او ببخشند. عمده‌ي شهرت لينکلن جمهوري‌خواه به اين برمي‌گردد که پايان برده‌داري را در امريکا اعلام کرد و غل و زنجير از پاي برده‌هاي سياه درآورد، هرچند نتوانست حقوقي برابر سفيدها براي‌شان تدارک ببيند و نمي‌دانست سال‌ها بعد در آن کشور مردي سياه روي صندلي او تکيه مي‌زند. امّا فيلمِ «اِيبْراهام لينکلن: شکارچي خون‌آشامان» کاري به اين حقايق ندارد و حقايق ديگري براي خودش مي‌سازد؛ حقايقي که داستان ست گراهام اسميت مي‌سازد و حالا در فيلم تيمور بکمامبتوف هم مي‌بينيم و اين حقايق از اين قرارند که اِيبْراهم لينکلن فهميده بوده خون‌آشام‌ها چه موجوداتي هستند و همه‌ي وقت و انرژي‌اش را صرف اين مي‌کرده که همچه موجوداتي را از پا درآورد و براي از پا درآوردن آن‌ها نياز داشته به اين‌که هنرهاي رزمي و تيراندازي و همچه چيزهايي را خوب بياموزد و همين است که اِيبْراهم لينکلن تبديل شده است.

به تيراندازي چيره‌دست اما اين هم براي رويارويي با خون‌آشام‌ها کافي نيست چون بايد از استاد و مربي گران‌مايه‌اش ياد بگيرد که چگونه بايد رو در روي مرده‌هاي زنده و مرده‌هاي متحرک ايستاد و اين چيزي نيست که آدم بدون يادگيري از محضر استاد و مربي بتواند آن را بياموزد. خلاصه اگر اين استاد گران‌مايه نباشد اِيبْراهم لينکلن از کجا بايد اين فن غريب را بياموزد که تبر را مي‌شود مثل چماق چرخاند و از کجا بايد بداند که اگر همين‌طور بي‌هدف آن تبر را بچرخاند بالاخره به خون‌آشام‌ها مي‌خورد و آن‌ها را از پا درمي‌آورد. اصلاً همه‌ي فيلم براي اين ساخته شده که صحنه‌هاي نبرد تن به تنِ اِيبْراهم لينکلن با خون‌آشام‌ها را به نمايش بگذارد و نشان دهد که او جنگجوي ماهري است و خوب تبر مي‌زند و آن‌همه کسب فيض از محضر استاد و مربي بيهوده و بي‌نتيجه نبوده است. همين است که اين صحنه‌ها به آهسته‌ترين شکل ممکن نمايش داده مي‌شوند؛

آن‌قدر که با خودتان بگوييد از الان تا آخر عمر به ياد خواهم داشت که اِيبْراهم لينکلن خوب بلد بوده با خون‌آشام‌ها بجنگد. «اِيبْراهم لينکلن: شکارچي خون‌آشام‌ها» فيلم کم‌مايه‌اي‌ است؛ کم‌رمق و يک‌بار مصرف. کافي است يک‌بار تماشايش کنيد تا خيال‌تان راحت شود که بعد از اين ديگر سراغش نمي‌رويد. و چرا بايد براي دومين‌بار فيلمي را ديد که حتا صحنه‌هايش درست و حسابي به همديگر نمي‌چسبند و انگار آن‌چه ديده‌ايم فقط بخش‌هايي از يک فيلم است. کسي چه مي‌داند؛ شايد هم واقعاً همچه اتفاقي افتاده باشد و آن‌چه پيش روي ما است بخش‌هايي از يک فيلم باشد. خلاصه‌ي کلام اين‌که بايد وقت ديدن اين فيلم حواس‌تان باشد که اصلاً سراغ فيلم خوبي نمي‌رويد. اگر هم دوست داريد فيلمي ظاهراً جدي ببينيد و کمي تفريح کنيد و نيش‌تان باز شود و کم‌کم خجالت را کنار بگذاريد و با صداي بلند بخنديد «اِيبْراهم لينکلن: شکارچي خون‌آشام‌ها» انتخاب بدي نيست. فقط وقتي تمام شد به فکر فيلم خوبي باشيد که خاطره‌ي تماشاي اين فيلم را از ذهن‌تان پاک کند

اِيبْراهم لينکلن: شکارچي خون‌آشام‌ها

کارگردان: تيمور بکمامبتوف

بازيگران: بنجامين واکر و دومينيک کوپر

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.