دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

در حاشيه‌ي فيلمِ فلين

بعد از مارک تواين و جِي. دي. سلينجر

 آيدا مرادي آهني
{ شناسه مقاله: 2361 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۶۰۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 از کارگردان «ملاقات با والدين» و «کلوچه‌ي اِمريکايي» انتظار نداشته باشيد رابرت دونيرويي که در نقش راننده تاکسي نشان‌تان مي‌دهد شما را يادِ تراويس‌ بيکلِ اسکورسيزي بيندازد. حتا خيالش را هم ندارد. راننده تاکسي فيلم او، يعني جاناتان فِلين ــ با بازي رابرت دونيرو ــ نه تنها ايمان دارد راننده تاکسي نيست بلکه مطمئن است بعد از مارک تواين و جِي. دي. سلينجر، او سومين نويسنده‌ي کلاسيکي‌ست که اِمريکا به خودش ديده و اين شغل فقط قرار است توري باشد براي جمع کردن مواد خامِ شاهکاري که مي‌نويسد. بله، شاهکار او يعني مرد دکمه‌اي يا خاطرات يک احمق که قرار است نوبل ببرد و او را به شهرت برساند. اما فقط خودش نيست که داستان دنياي جاناتان فلين را مي‌نويسد. پسرش نيک هم سعي مي‌کند داستان زندگي پدري را بنويسد که هجده سال چيزي جز يک اسم نبوده و حالا هم که سر‌وکله‌اش پيدا شده جز بي‌خانماني و پارانويا قصه‌ي ديگري ندارد. براي همين هم رفتن جاناتان به سراي بي‌خانمان‌ها که نيک يکي از مستخدمان آن‌جاست اين فرصت را به بيننده مي‌دهد تا شکاف بزرگ بين اين دو مرد و بهتر از آن، تقابل ديد آن‌ها را به جهان در روايت جاناتان از زندگي خودش و روايت نيک از زندگي پدر ببيند.

جاناتان دنيا را آن‌طور که دلش مي‌خواهد مي‌بيند اما نيک دنيا را آن‌طور که هست. در نامه‌اي که ناشر توضيح مي‌دهد نمي‌تواند اثرِ جاناتان را قبول کند او فقط همان جمله‌‌ي «کتابْ خوب است.» را مي‌خواند و برعکسِ نيک، جملات بعد از امّا و اگرهاي ناشر اصلاً برايش خواندني نيست. پس از نظر جاناتان، چيزي که مي‌نويسد، يعني زندگي‌اش، داستان است و بدبختي‌هايش تجربه‌اي براي جمع کردن آن داستان. امّا از نظر نيک اين‌ بدبختي‌ها خود زندگي هستند و حالا که پدرش فکر مي‌کند زندگي يعني جمع کردن داستان؛ نيک بايد سعي ‌کند شبيه پدرش نباشد.

مي‌ترسد از آن‌که بخواهد دست غريقي مثل پدر را بگيرد و غرق شود. پس کم‌کم شروع مي‌کند به فرار کردن از واقعيت؛ با پناه بردن به مواد، با رأي‌ دادن به بيرون کردن پدرش از سراي بي‌خانمان‌ها و... تا همين‌جا هم، اين‌که کاراکتر براي فرار از يک بدبختي به چيزي مانند آن پناه مي‌برد تکنيکِ دستمالي شده‌ي اغلب فيلم‌هاي هاليوودي هست؛ حال ببينيد فيلم به کجا مي‌رود وقتي تنها با چند جمله‌ي دِنيز، بلافاصله نيک به خودش مي‌آيد و مي‌فهمد که تقريبا فرقي با پدرش ندارد و او هم مثل جاناتان دارد داستاني خلق مي‌کند تا با وضع زندگي‌اش جور دربيايد. از اين‌جاست که داستان به اوج کليشه‌اي خودش يعني بخش گره‌گشايي دمِ دستي نزديک‌تر مي‌شود و آن تلاشي که از ابتدا براي پنهان کردن آن داشته ديگر جواب نمي‌دهد. نيک براي اين‌که مبادا داستانش، داستان زندگي پدرش بشود و زندگي‌اش مثل زندگي او؛ مواد را ترک مي‌کند، در مدرسه‌اي معلم مي‌شود، شعر مي‌گويد و کتاب شعرش را چاپ مي‌کند و همه‌ي اين‌ها تنها در چند ثانيه از فيلم اتفاق مي‌افتد.

زندگي او مثل پدرش، در تنفر از سياه‌پوست‌ها و مردهاي آن مدلي خلاصه نمي‌شود. سياه‌پوست‌ها هستند، آن مردها وجود دارند و نمي‌شود همه‌ي زندگي را به اين اميد که قرار است با يک چوب چه بلايي سرشان بياورد بگذارند. تا همين‌جا هم حتا اگر فيلم را نديده باشيد مي‌توانيد حدس بزنيد چه‌جور پاياني بايد داشته باشد. بله، چاپِ کتاب شعر، ازدواج نيک با زني سياه‌پوست و بچه‌دار شدنش؛ جاناتان را به اين نتيجه مي‌رساند که بايد واقعيت زندگي را بپذيرد، از توهماتش بيرون بيايد و آن دنياي خيالي را که براي خودش ساخته رها کند. همان‌طور که مي‌بينيد داستان از لحظه‌ي گره‌گشايي، بيشتر و بيشتر سرهم‌بندي مي‌شود. انگار نويسنده/ کارگردان ــ مثل جاناتان فلين ــ تن به فرار از واقعيت مي‌دهد؛ اين واقعيت که نتوانسته راهي براي جذاب کردن اين مفاهيم کليشه‌اي پيدا کند. از اين رو مي‌توان داستان فيلم را يک داستان با فرمول‌هاي هاليوودي و اساساً قابل پيش‌بيني دانست

فلین

کارگردان: پل ویتز

بازیگران: رابرت دنیرو

جولین مور

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.