دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

به مناسبت بازي در چشم‌هايي که مال توست

تکه ذغال‌هايي که هر شب در وجودم آتش مي‌گيرند

 
{ شناسه مقاله: 2349 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۹۶۵ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

بهاره رهنما: سال‌ها پيش که تبِ کتاب «راز» و فيلم «راز» و روانکاوي خوش‌بيني همه‌جانبه با ترجمه آثاري از مولفين اين روش در ايران فراگير شد به دليل روحيه شاد و خشنود و خوش‌بيني که همه اطرافيانم در اولين برخوردها و البته کماکان در ادامه از من مي‌بينند به‌شدت طرفدار اشاعه و آموزش اين سيستم در بين دوستان و آشنايان غمگين و گوشه‌گيرم بودم. حتي فيلم «راز» را با کلي داستان و ماجرا به روابط عمومي زندان اوين رساندم و بعد از يک جلسه پرسش و پاسخ که از طريق بخش فرهنگي بين من و زندانيان صورت گرت، احساس مي‌کردم که شايد رسالت زندگي من شادکردن اطرافيانم است، و شايد اصلاً زاده شده‌ام که شور زندگي را به ياد دوستانم بيندازم و حتي گاهي با همين کمدي‌هاي نه‌چندان فاخر لبخندي به لب غمگين مردم سرزمينم بنشانم، حتي کوتاه و گذرا.

همان موقع‌ها بود که دوستي به من گفت تو با دفاع بيش از حدت از اين روش تفکر مثبت‌انديشي و شاد زيستن به کلي ارزش رنج را در زندگي انسان نديده گرفته‌اي. اگر قرار بود همه به کتاب «راز» عمل کنند که هيچ وقت «مارسل پروست» هفت جلد رمان نمي‌نوشت، داستايوفسکي «جنايت و مکافات» خلق نمي‌کرد، کوندرا «سبکي تحمل‌ناپذير هستي» پديد نمي‌آورد و... دوست سختگيري بود و البته بسيار عزيز.

حرفش به دلم ننشست ولي به فکرم وا داشت. سال‌ها بعد در کمال ناباوري با وجود همه تکنيک‌هايي که از «راز» و «ريکي» و «عرفان حلقه» و «تجسم خلاق» و انواع مديتيشن و چه و چه آموخته بودم، بعد از نمايش «خداي کشتار» دچار افسردگي و رکود ذهني شديدي شدم. شايد حرفي گزاف باشد و قابل مقايسه حتي براي خودم هم نيست اما از حرف دوست عزيز، تلنگري به ذهنم خورد که چطور مي‌توان از رنج و غم براي خلقت هنري استفاده کرد. شايد همان ورِ خوشبين ذهنم بود که کمک کرد تا از اين برکه سياه چند ماهي بگيرم. حاصلش شد مجموعه داستاني به نام «اين تابستان فراموشت کردم» که متأسفانه يک سال و اندي است كه در ارشاد بي‌جواب مانده. اين مجموعه، داستان هفت زن است که رها شده‌اند و زمان برايشان در نقطه رهاشدن صفر شده و در گذشته حبس شده‌اند. باز هم ترکيب همان خوش‌بيني و غصه‌هاي روزمره مثل بلاتکليفي يک کتاب که سخت از دل برآمده ترکيب شد و مرا وا داشت تا حالا که کتاب امکان انتشار ندارد شروع کنم و داستان‌هايش را تبديل به تک‌گويي‌هايي صرفاً زنانه کنم، چون هيچ نه فمينيستم، نه با مردان مشکلي دارم. در نمايشنامه «اين تابستان فراموشت کردم» که ترکيبي از دو داستان اين کتاب بود از دو نمايشنامه‌نويس مرد جوان دعوت کردم تا قصه‌ها را به نمايش برگردانند. با حفظ فضاي زنانه و در عين حال براي پرهيز از افتادن به‌زعم من آثار فمينيستي شعارزده‌اي که دوست‌شان ندارم. بازي نسيم ادبي و شبنم فرشادجو چاشني موفقيت آن کار شد که در اولين تجربه کارگرداني‌ام در تئاتر با يک جنس زنانه توانسته بودم حتي اشک خيلي از مردهاي اتفاقاً ضد آثار زنانه را دربياورم. البته از ذکر نامشان معذورم چون ديگر به تماشاي نمايشم نخواهند آمد. اين بار سنگين‌ترين و تلخ‌ترين داستان مجموعه را که نوشتنش حسابي روحم را خنج زده بود، براي اجرا انتخاب کردم. حالا در 38 سالگي شايد مرهون آن عزيز هستم که از رفتن به طرف رنج نمي‌ترسم. اين داستان قبلاً در مجله «گلستانه» از ميان تعدادي از داستان‌هايم انتخاب و چاپ شده بود. جسارت بعدي‌ام با وجود اينکه مي‌دانستم از پس کارگرداني‌اش هيچ برنمي‌آيم اين بود که پيشنهاد نسيم ادبي را براي بازي در اين نقش پذيرفتم. کار عجيبي از آب در آمده. آنقدر که حس مي‌کنم هر شب کپه‌اي از ذغال‌هاي ريز و درشتي که سال‌هاست در پستوي قلبم با خاکستر روزمرگي مخفي کرده‌ام را در طول اين 50 دقيقه از قلبم بيرون مي‌کشم و آتش مي‌زنم. گاهي از دستم در مي‌رود. شب‌هايي هست که به جاي يک تکه ذغال، يک مشت ذغال آتش مي‌گيرد، اما با وجود تمام رنجي که هر شب مي‌کشم عجيب حس مي‌کنم بايد اين ذغال‌ها بيرون مي‌آمد و آتش مي‌گرفت. اميدوارم حالا بلد باشم که به عنوان يک نويسنده و بازيگري که بالاي دو دهه است کار مي‌کند و مادري که با وجود دختري 15 ساله بايد خودش را براي دل‌سپردن به عاشقي‌هاي او محکم و معقول نگه دارد، از پس اين شب‌هاي آتش‌گرفتن قلبم بربيايم. مطمئن هستم که اتفاقي که بعد از «خداي کشتار» افتاد اين بار برايم نخواهد افتاد. حتي بلدم غم سنگين «نغمه»(نقشي که در اين نمايش بازي مي‌کنم) تبديل به خلق ديگري کنم. به قول فرجام کليايي (وبلاگ‌نويس و نويسنده) باور دارم که:«زندگي هنوز هم قصه‌هاي تازه براي شنيدن من دارد... »

بعدالتحرير: با پرداختن بيشتر روزهاي روزگارم به نمايش، فهميده‌ام که بعضي از نمايش‌ها عجيب حس جلو برنده‌اي دارند. حسي شبيه به يک رابطه، که مرتب دارد به بلوغ مي‌رسد. «چشم‌هايي که مال توست» نه به دليل تکرار غم هر شبه‌اش، بلکه به دليل تکرار شاعرانگي‌اش همين حس را برايم داشت. شاعرانگي، به گمانم تنها چيزي‌ است که در مقابل اين همه سلاح اتمي مي‌تواند جهان را از نابودي نجات دهد. چيزي که همه سياستمداران جهان لااقل، به اندکي از آن نيازمندند و همه ما اين روزها به مقادير بيشتراش

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.