دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

از شاهدين حاضر در کاتدرال مقدس رم نقل است که

 عماد مرشدي
{ شناسه مقاله: 2348 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۳۸۰ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 هيأت منصفه گاليله را براي ساخت دستگاهي به نام occhilino يا چشم کوچک متهم به تحريف واقعيت مي‌کند. اسقف اعظم، خود اين ماشين را که بعد‌ها به ميکروسکوپ مشهور شد، روي پوست صورت يکي از راهبه‌ها امتحان مي‌کند. که صورتک جوانش زير اين ماشين، به ذرات ريز نوسان‌کننده‌اي بدل مي‌شود. آنجا پاپ مي‌گويد اين مرد به جرم دست بردن در صنع خداوند محکوم به اعدام است. اين جمله‌ي معروف از او نقل است: «هرگاه در واقعيت بسيار ريز بشوي واقعيت وهم‌انگيز مي‌شود.»

من رمان را به شکل يک پارودي به تاريخ معاصر مي‌خوانم. تاريخ برخورد با مدرنيته. به همين علت محل وقوع اين رمان تهران است. اين مدرنيته کم‌جان است اما بحران ايجاد مي‌کند. اين رمان رمان بحران است. متن اين رمان تصاوير را به وهم مي‌رساند و بعد رهايشان مي‌کند. دوباره تصوير ديگري به سلول‌هاي منشعب‌شونده‌اش تجزيه مي‌شود. موهومي مي‌شود. تمام شد. باز يک تصوير ديگر. وارد تداوم مي‌شويم. اين تداوم براي مخاطب اعتياد ايجاد مي‌کند. اعتياد به تکرر در اتفاقي که پيش‌تر ناملموس بوده. پديده‌ي ناملموس که اينجا خون و خشونت است، براي مخاطب به مثابه امر روزمره در متن در مي‌آيد. حالا اين اعتياد ديگر وهم ايجاد نمي‌کند. وهم شکل مألوف به خود گرفته. از اين پس هر چه موهومي نيست، پديده‌اي غريب است. پس با اين حساب ديگر لازم به توضيح نيست که چرا کليت اين متن مي‌تواند يک پارودي به تاريخ معاصر باشد. اين رمان، رمان سلول‌هاي خون است. از آنجا که متنش بيمار نيست، با زباني شروع مي‌شود که زبان صفحه‌هاي آينده نيست. زبان پيش مي‌رود، تا سر از ماضي نقلي در مي‌آورد.

ماضي نقلي به تاريخ، ساختار پچ پچ خاله‌زنکي مي‌دهد. ساختار غيبت. ساختار يک کلاغ چهل کلاغ. اينجا فاتحه‌ي تاريخ خوانده است. يعني تصرف صورت گرفته. قدرت مالکيت متن. متني که قدرت مالکيت در روايت کردن تاريخ دارد و تاريخ را کلنگي مي‌کند. تاريخ حالا ديگر تاريخ مألوف و پيش‌تر ترسيم شده نيست. اينجاست که رمان امکان خوانش پساساختارگرايانه را به دست مي‌دهد: رفتار خودخواسته و جسورانه با زبان. زبان ديگر اخته نيست. اينجا هنر پديد آمده. هنر زبان. زبان صرفاً ابزار انتقال معنا نيست. زبان معناست. باز اما به معنايي که خودش هست هم رحم نمي‌کند. بلکه فکت‌هاي تاريخي را وارد يک دو قطبي مي‌کند. فکت تاريخي در مقابل خرده روايت خاله زنکي‌اي در حاشيه‌ي تاريخ. حالا معنا، اصالت، حقيقت يا چنين چيز‌هاي دهن‌پرکني وارد ارزش‌گذاري دوباره مي‌شوند. مثل پيرمردي که شبيه نخست‌وزير است و يک فکت تاريخي را دچار دوگانگي در ارزش‌گذاري روايت مي‌کند. پس هيچ کدام دقيقاً واجد اين ارزش‌هاي دهن‌پر‌کن نيستند. پس باز هم روايت‌هاي ديگري بيرون متن رمان مي‌تواند شکل بگيرد که مي‌توانند ارزشمند باشند يا نباشند. اين بينامتنيت يا قابليت سيال روايت‌هاي متداخل، از قابليت فيزيکي ذهن انسان خارج است اين تداخل امواج، کار روح است. روح، تبديل به تاريخ مي‌شود. پس تاريخ مي‌تواند به درون خون ما هم برود. تاريخ مي‌تواند بسته شدن رگ‌هايمان را هم حدس بزند.

اينجا امر نوشتن از دايره‌ي متن بيرون مي‌آيد. پس متن از کيفيت «مدرنيستي» خارج شده چون ساختار گسيخته است. اين، يعني اين متن رام نيست. مانند روح که يک جا بند نمي‌شود، تعريف‌ها را از مکان نابود مي‌کند. و با زمان مثل آدامس بادکنکي رفتار مي‌کند. اين يعني «گور پدر تاريخ.»

من منچستر یونایتد را دوست دارم

مهدی یزدانی خرم

نشر چشمه

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.