دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

رازي در ميان نيست

 مجتبي گلستاني
{ شناسه مقاله: 2344 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۷۳۶ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 اگر بر خودآييني و خودبسندگي متن تأکيد کنيم و مؤلّف را صرفاً نقطه‌ي به‌هم‌پيوستن چند متن قلمداد کنيم، مي‌توان در رمان‌هاي نويسنده‌ي معاصر فرانسوي، «پاتريک موديانو» مؤلّفه‌هايي را يافت که در تمامي اين آثار وجود دارد؛ بااين‌همه، پيدا کردن اين مؤلفه‌ها به معناي فروکاستن آن متون بهاين مؤلفه‌ها نيست. يکي از عناصري که به‌تکرار در چندين رمان موديانو به چشم مي‌خورد عنصر «تصادف» است. عنصر تصادف در آثار موديانو مستقيماً در برابر عنصر «راز» هويت پيدا مي‌کند، به اين ‌معنا که شخصيت‌هاي رمان‌هاي موديانو اغلب از معبر يک تصادف، خواننده‌ي رمان را به سوي تعليقي رازگونه و رازآلود مي‌برند؛وسرانجام، هم بر خودِ آن شخصيت و هم بر خواننده آشکار مي‌شود که رازي در ميان نبوده است. خواننده‌ي هوشمند در همان صفحات آغازين رمان «افق» (ترجمه‌ي حسين سليماني‌نژاد، نشر چشمه، 1390) نيز اين موضوع را درمي‌يابد که قرار است با «برخورد تصادفي» دو نفر مجموعه‌ي حوادثي رخ دهد که هيچ رمز و رازي را با خود ندارد.

تأکيد بر عنصر تصادف و نيز تأکيد بر نبودِهيچ رمز و راز پيچيده در زندگي شخصيت‌هاي رمان موجب مي‌شود که عنصر سومي پاي به ميان بگذارد. اين عنصر سوم برجسته کردن روزمرّگي و نقش رويدادهاي تصادفي و بي‌دليل و بي‌جهت در زندگي روزمره است، آن هم زندگي روزمره در شهرهاي مدرن. مي‌توانيم درهم‌تنيدگي سه عنصر «تصادف»، «راز» و «روزمرّگي» را در رمان‌هاي موديانو مصداقي از اين تعبير فيلسوف بزرگ اتريشي، مارتين بوبر بدانيم: «من صاحب چيزى نيستم مگر امر روزمرّه كه هرگز نمى‌توان از آن جدايم كرد. رمز و راز، يا ناگشوده باقى مى‌ماند يا از دست مى‌گريزد يا در همين‌جا مأمن مى‌گزيند، جايى كه در آن هرچيز آنچنان كه رخ مى‌دهد، رخ مى‌دهد.» بنابراين مي‌توانيم متون موديانو را نوعي پديدارشناسي زندگي روزمرّه بناميم. اگر در رمان «تصادف شبانه» شخصيت بي‌نام ‌و نشان رمان با فيات سبز چمني يک زن تصادف مي‌کند و مسير زندگي‌اش دگرگون مي‌شود، در رمان افق نيز بوسماندر شبي که «روي خاکريز ميدان اپرا، تعدادي تظاهرکننده جمع شده بودند» هنگامي که تظاهرکننده‌ها هجوم آوردند «تعادلش را از دست داد و با دختر باراني‌پوش جلويي کشيده شد و هر دو به ديوار چسبيدند.

صداي آژير پليس بلند شده بود. چيزي نمانده بود خفه شوند که فشار جمعيت کم شد... آنها با هم سوار يک واگن شدند. دختر موقع چسبيدن به ديوار زخمي شده بود و از قوس ابرويش خون آمده بود.» اين برخورد تصادفي سبب مي‌شود که بين بوسمان و مارگارت لوکوز رابطه‌اي ايجاد شود. در اينجا بايد دو واژه‌ي «برخورد» و «تصادف» را جدّي گرفت. راوي«تصادف شبانه» با يک تصادف عيني ـ يعني تصادف با اتومبيل ـ زخمي مي‌شود و بوسمان و مارگارت لوکوز با يک برخورد تصادفي. پس آشنايي و دوستي اين دو و حوادثي که از دل آن برمي‌آيد، برحسب هيچ‌گونه دليل و جهتي حادث نشده‌اند. اين نکته حتّي بوسمان را نيز دچار حيرت مي‌کند و راوي داستان مي‌گويد: «بوسمان جايي خوانده بود که برخورد اول بين دو نفر مثل زخمي سطحي است که هر دو احساسش مي‌کنند و چرت تنهايي‌شان را پاره مي‌کند. بعدها وقتي به اولين برخوردش با مارگارتلوکوز فکر مي‌کرد، با خودش مي‌گفت امکان نداشت طور ديگري اتفاق بيفتد: آنجا، در دهانه‌ي ايستگاه مترو، چسبيده به هم. اينکه يک شب ديگر همان‌جا، بين همان جمعيت از پلکان بالا بروند و بدون آنکه هم را ببينند سوار يک واگن شوند... آيا واقعاً شدني بود؟»

ديگر عنصر برجسته در رمان‌هاي موديانو، عنصر هويت است که به‌شدّت با عنصر حافظه/ خاطره (Memory) گره مي‌خورد. ازاين‌روست که عنصر زمان نيز در رمان‌هاي موديانو ثابت و بادوام و خطّي نيست، بلکه مرز گذشته و اکنون برداشته مي‌شود و زمان به شکلي غيرخطّي و بي‌دوام و بي‌ثبات در روايت حاضر مي‌شود. اگر شخصيت رمان «تصادف شبانه» در پي تصادف با اتومبيل در حافظه‌اش شک مي‌کند، و در خاطره‌هايش مي‌گردد تا گذشته‌اش را پي‌جويي کند، بوسمان نيز به «اتفاق‌هاي بي‌سرانجام و بريده، قيافه‌هاي بي‌اسم، ديدارهاي زودگذر» مي‌انديشد و حتي شروع مي‌کند «به تهيه‌ي يک فهرست و البته يافتن سرنخ‌ها: چيزهايي مثل يک تاريخ، يک جاي خاص يا اسمي که طرز نوشتنش يادش نبود»؛ تا جايي که «احساس مي‌کرد، دارد تمام وقتش را صرف چيدن يک پازل مي‌کند». البته در اينجا بوسمان با برخي پرسش‌هاي وجودي و اگزيستانسياليستي نيز مواجه مي‌شود: «چرا از اين راه رفته، نه از آن يکي؟ چرا اجازه داده فلان چهره يا فلان هيکل با کلاه خز عجيبي روي سر و قلّاده‌ي سگي در دست، بين ناشناخته‌ها گم شود؟ با فکر کردن به آنچه مي‌توانست باشد و نيست، سرش گيج مي‌رفت.»

با توجه به وجود عنصر هويت و حافظه/ خاطره و نيز زمان غيرخطي در رمان‌هاي موديانو، به عنصر مهم‌تر و برجسته‌تري برمي‌خوريم: «شهر و هويت‌يابي در شهر». اسکات لش در کتاب «جامعه‌شناسي پست‌مدرنيسم» درباره‌ي کاربردهاي فضاي شهري و فرآيند توسعه‌ي شهري مي‌نويسد: «همه‌ي شهرها، مشروط بر اينکه در دهه‌هاي پاياني سده‌ي نوزدهم به شهرهاي مدرن تبديل شده باشند، تغييرات زير را در سازمان فضاي عمومي خود از سر گذرانده‌اند: 1ـ توسعه‌ي نواحي متمايز تجاري. اين تحوّل به گسترش انبوه فرآيند کلّي کالاوارگي مربوط مي‌شود که از نظر زيمل موجب پيدايش آدم شهري نوعاً دلزده‌اي مي‌شد که محروم از هويت و معناي دروني است. 2ـ تغييرات فضاهاي شهري موجب چرخش از معاشرت و مراودت خصوصي به معاشرت عمومي، يا اگر ترجيح دهيد، از صور «اختصاصي» به صور «عموميت‌يافته»‌ي معاشرت شد. اين تحولات فضايي و مکاني شامل ساختن فروشگاه‌هاي بزرگ، ايستگاه‌هاي راه آهن، سالن‌هاي نمايشگاهي و کارخانه‌هاي بزرگ بود. 3ـ مرکزيت نوين خيابان‌ها و گردش ترافيک که به‌خصوص مرکّب از ساختن بولوارها، واگن‌هاي تراموا و خط آهن شهري است. 4ـ گسترش الگوي شطرنجي در طرّاحي خيابان‌هاي شهري. 5ـ سازمان‌هاي خاصّ اماکن عمومي همچون «منظره‌اي تماشايي» که بايد توسّط توده‌ها مصرف شود.»

شهر در رمان‌هاي موديانو، به‌ويژه در رمان «افق»، چنان «پازل‌وار» توصيف مي‌شود و شخصيت اصلي رمان آنچنان در شهر غرق مي‌شود و هويت خود را جست‌وجو مي‌کند که پنج نکته‌اي که از اسکات لش نقل شد، براي درک ماهيت شهر پاريس، آن‌گونه که در رمان‌هاي موديانو تصوير مي‌شود، بسيار راه‌گشا خواهد بود. پاريس موديانو، با تعبير اسکات لش از ماهيت مدرنيسم در پاريس کاملاً انطباق دارد: «شايد مهم‌ترين چيز براي درک ماهيت مدرنيسم در پاريس اين بود که طبقات عوام به لحاظ اجتماعي مرئي و مشهود بودند... يعني در پاريس، فرآيند ساخت‌وساز هوسماني، امکان ورود طبقات عوام را به فضاهاي جديدي که آفريده بود فراهم آورد و اين مرئي شدن اجتماعي عوام در پاريس در مدرنيسم زيباشناختي خاص اين شهر ثبت شده است.»

در رما‌ن‌هايي همچون«محله‌ي گم‌شده»، «تصادف شبانه»، «در خيابان بوتيک‌هاي خاموش» و «افق»، اين محتواي اجتماعي مدرن در فضاي عمومي، يعني در خيابان‌هاي پاريس، برجسته شده است و همان‌گونه که شخصيت‌هاي رمان‌هاي موديانو عمدتاً از گروه و گروه‌گرايي، به‌ويژه سازمان‌هاي دست چپي، آن هم در ساحل چپ پاريس، پرهيز مي‌کنند و سرخورده شده‌اند، پاريس همچون شهري متعلّق به عامّه‌ي مردم، يعني همچون شهري بي‌طبقه توصيف مي‌شود که فرد، هويت شخصي خود را با گم شدن و محو شدن در آن جست‌وجو مي‌کند و راه برون‌شدي نيز از آن ندارد. هويت بوسمان نيز تا به آنجا با شهر پاريس درآميخته است که «او هيچ‌وقت اسم خيابان‌ها و شماره‌ي ساختمان‌ها را فراموش نمي‌کند. اين روش خاص او براي مبارزه با بي‌تفاوتي و گمشدن در شهرهاي بزرگ بود، شايد هم براي مبارزه با اتفاق‌هاي غيرمنتظره‌ي زندگي.»

افق

پاتریک مودیانو

ترجمه: حسین سلیمانی‌نژاد

نشر چشمه

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.