دوره جدید / شماره ۱۷ / شماره پیاپی ۱۷ / آذر ۱۳۹۱
۱۷

چند تصوير از جلال

 محمدعلي علومی
{ شناسه مقاله: 2343 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۸۶۹ }

شماره ۱۷، آذر ۱۳۹۱

 نوشتن دربارة جلال‌ آل‌احمد و آثار و آراء او، حتي نوشته‌اي در حد و حدود همين مقالة مختصر، كاري است بس صعب و دشوار، خاصه در اين زمانه كه بوالعجب روزگاري است! باري به هر تقدير، جلال نه اسطوره بود- چنان كه عده‌اي مي‌خواهند و مي‌پندارند- كه نشود به ساحت مينويِ وي داده شد و از منظر نقادي عقلاني، آثار و آراء او را در معرض نقد و بررسي درآورد و نه ناتوان بود و بي‌اهميت- چنان كه باز، عده‌اي مي‌خواهند و مي‌پندارند- كه هيچ اهميتي در تاريخ ادبيات و تاريخ اجتماعي ميهن نداشته باشد!

تصوير نخست: جلال گمنام!... سال 67، تابستان... من كه دانشجو بودم و عيالوار و بي‌كار، در برابر دانشگاه تهران و در حاشيه پياده‌رو، بساط كتابفروشي داشتم. در يك غروب غمگين- و غروب‌هاي تهران در هر فصلي غمگين‌اند و غم‌انگيز- دختر خانمي با تيپ دانشجويي، كلاسور به دست آمد سرِ بساط و كتابي از جلال آل‌احمد را برداشت و ورقش زد و از من پرسيد كه: نويسنده‌اش مصري است و عرب است؟

من هم، همچون شما، بسيار حيرت كردم كه آخر، وقتي بزرگراهي در اين شهر به نام جلال است و راديو و تلويزيون و مطبوعات رسمي و نيمه‌رسمي و حتي نشريات به اصطلاح «دگرانديش»! اينقدر از جلال مي‌گويند و مي‌نويسند- در موافقت يا برعكس- چطور است كه ايشان، حتي نامي از جلال نشنيده است؟

پرسيدم- دانشجوي چه رشته‌اي هستيد؟

و جنابشان فرمود كه: دانشجوي علوم اجتماعي.

- كدام دانشگاه؟

با اشارة سر به دانشگاه و تعجب در نگاه- كه آخر اين همه فضولي از سوي يك دستفروش، حالا مثلاً كتابفروش، به چه جهت است؟ نكند كه فقط قصد باز شدن سرِ صحبت است يا چيست؟!- فرمود- همين دانشگاهِ تهران.

چه مي‌شد گفت؟ گفتم- بله، مصري است و عرب. از بيخ هم عرب است!

كتاب را انداخت سرِ جايش و سلانه سلانه رفت به تماشاي ويترين كتابفروشي‌ها... اما اين پرسش هنوز هم برايم مانده است كه: جلال به‌رغم آن همه نظرياتي كه داشت و اينك براساس بعضي از آنها، اين همه ابلاغات انجام مي‌گيرد، آيا براي نسل‌هاي بعدي، ديگر جاذبه‌‌اي ندارد؟ يا دارد و من نمي‌دانم؟ يا تنها معدودي نويسنده هستند كه آثار او را مي‌خوانند؟ پس دليل اين همه فروش آثار جلال براي چيست كه هنوز ناشران از چاپ ‌آثارش سود مي‌برند... و در سال‌هاي 56 و 57، كتاب‌هاي جلال را مانند آثار دكتر علي شريعتي و صمد و چند نفر ديگر، حتي با ولع خوانده مي‌شد و آيا هنوز هم مدار مهر بر آن مُهر و نشان است كه بود؟ يا... به هر حال اينها همه پرسش‌هايي جالب توجه‌اند.

تصوير دوم: سال 72، در ماهنامة ادبي- هنري «ادبستان» با قيد عليه‌الرحمه! كار مي‌كردم. سردبير مرا فرستاد به سراغ شمس آل‌احمد، براي مصاحبه و خوب به يادم است كه با چه اشتياق و اضطرابي به نزد شمس، يعني يكي از نزديكترين اشخاص به جلال آل‌احمد مي‌رفتم. در ذهن و خاطرة نسل ما، يكي از اسطوره‌ها، البته جلال بود، اما يكي از چند اسطوره... و انگار براي هم‌نسلان خودش، يعني يكي، دو نسل قبل از ما، نيز جلال جنبه‌اي كمابيش اسطوره‌اي داشت. چنان كه شادروان اخوان ثالث در رثاي او سرود: چه سري از صفِ ماه بي‌بدلي از كفِ ما/ رفت و دردا كه به صد درد دوا بود جلال... و همچنين، شادروان احمد شاملو هم شعري در ستايش او سرود كه: خرخاكي‌ها در جنازه‌ات به ترديد مي‌نگرند و ... هرچند كه بعدها، مصداق را پس گرفت... و از قول هماناطق خوانده بودم كه غلامحسين ساعدي آنقدر شيفتة جلال آل‌احمد بود كه حتي در دمِ مرگ، متوهم شده بود كه جلال براي سرزنش به سراغش آمده كه: چرا ايران را ترك كرده است؟ يا شادروان هانيبال الخاصِ نقاش كه نظرهاي سوسياليستي دربارة هنر و ادبيات داشت، طراح داستان‌هاي جلال بود... و قس علي‌هذا!

باري، من با باري از چنين يادها بود كه با اشتياق و با اضطراب به سراغ برادرِ جلال، به نزد شمس مي‌رفتم و با اين تصور كه او نيز علي‌القاعده از همان رگ و خون جلال است كه در نظر و تصور نسل‌ها، يكي از اسطوره‌ها بود. شايعة قدرتمندي رايج بود كه ساواك، جلال را شهيد كرده است و گفته مي‌شد كه كتاب‌هايش را نزد هر كس كه ببينند، او را حبس مي‌كنند و شكنجه و اينها... و ما كه نوجوان بوديم با چه شور و شوق و التهابي به كار ممنوعه‌اي دست مي‌يازيديم وقتي كه كتاب‌هاي جلال را مي‌خوانديم! احساس قهرماني مي‌كرديم وقتي كه داستان‌هاي جلال و صمد و شعرهاي شاملو را مي‌خوانديم، اما اين بحثِ ديگري است...

رفتم و شمس را ديدم و اگرچه بسيار خوش صحبت و خوش برخورد بود، اما جلال نبود و من چقدر جا خوردم!... شمس، با دهاني گرم از خاطره‌هايش گفت و گلايه‌هاي بي‌شماري داشت از اين و آن و ليوان نوشابه گذاشته بود دمِ دستش با يك قرص اعصاب كه كم‌كم حل شود. واضح بود كه شمس براي دوستانش و در رفاقت، به اصطلاح چيزي كم نمي‌گذارد، از بس كه زود صميمي مي‌شد و مهربان بود اما هرچه بود، جلال نبود با آن ادبيات معترض در داستان‌ها و در مقاله‌هايش... هنگامي كه صحبت گرم شد، شمس دربارة جلال نكته‌اي گفت قابل توجه كه البته و صد البته درستي يا اشتباه بودنش را هيچ كس نمي‌تواند اثبات كند، به اين دليل ساده كه جلال سال‌هاست كه از اين دير فنا درگذشته است... باري به هر حال، شمس مي‌گفت كه جلال برخلاف گمان و نظر عده‌اي، چندان پايبند به تشرع نبود، همچنان كه از بيشتر آثارش، به‌خصوص از «سنگي بر گوري» مشخص است... و آدمي عاصي بود كه در هيچ طريقي نمي‌گنجيد و اگر الان هم بود، سركش بود و چنين و چنان...

تصوير سوم: كتاب‌ها و آثار چند نفر بودند كه ما، در سنين نوجواني با دلهره مي‌خوانديم‌شان. آثار صمد بهرنگي، آثار جلال آل‌احمد و شعرهاي شاملو- البته از آن همه تعبيرها و تشبيهاتِ شاعرانة شاملو، چيزي نمي‌فهميديم، مگر بعضي از شعرهايش را كه صراحت داشتند، بالنسبه... مانند اين شعر كه: خندند مسخ گشته و گيج و منگ/ مانند مادري كه به امر خان/ خندد بر نعشِ چاك چاك پسر/ سايد ولي به دندان‌ها دندان... اين را مي‌فهميدم، چون كه مصداقش پيش رويمان بود. كلاس اول راهنمايي بودم كه دكتر عباس دانش‌بهزادي، همشهري‌ ما- اهل بم- و چريك سياهكل را ساواك در زير شكنجه‌هاي شديد، به قتل رسانده بود و پدرِ عباس را، كه كارمند شهرداري بود يا ادارة دارايي- درست به ياد ندارم- وادار كرده بودند كه تلگراف تبريك بزند به دربار!... و ما با مطالعة آثار مذكور، از همان نوجواني داشتيم چريك بار مي‌آمديم! با مطالعة «24 ساعت در خواب و بيداري» ما نيز آرزو مي‌كرديم كه مثل قهرمان كوچك كتاب «مسلسل پشتِ شيشة ويترين به دستمان باشد»! و با مطالعة «سه تار» و «ديد و بازديد» از جلال، به هرچه در اطراف‌مان بود معترض بوديم و آمادة انفجار.

آنطور كه وقتي سال 57 شد ما به طور فعال- به‌رغم سنِ بسيار پايين- در انقلاب حضور داشتيم و كوكتل مولوتف درست مي‌كرديم و ديگر چه‌ها و چه‌ها و طوري شد كه ساواك در شهر كوچك ما، بم، اسم چند دانشجو و محصل را ثبت كرده بود كه در صورت كودتا و در رژيم كودتا آن شش، هفت نفر اعدام شوند جهت عبرت ديگران و اسم من هم- يك بچه محصل!- در آن ليست بود. اينها را كه مي‌گويم نه افتخار است و نه هيچي، بيان واقعيت نسل جوان و حتي نوجوان ماهاست كه با مطالعة شعر و داستان و مقاله‌هاي آن گروه فراوان از نويسنده‌ها و شاعران متعهد اجتماعي، داشتيم چريك بار مي‌آمديم (و خوب شد كه انقلاب شد و هواي چريكي از سرمان پريد!) اما، ما فرزندان دورة خاصي از تاريخ ايران بوديم...

تصوير چهارم: جلال نيز فرزند دورة خاصي از تاريخ بود. همچنان كه ميرزاده عشقي يا فرخي يزدي و دهخدا و صور اسرافيل و زين‌العابدين مراغه‌‌اي و ... همچنين فرزندان برومند وطن و دوره‌اي خاص در تاريخ ايران بودند كه با فروپاشي ناگزير در اركان عيني و روابط اجتماعي و اركان ذهني و عرفي جهان كهن‌ همپاست.

به گمانم براي درك درست هر پديده، بايد شرايط اجتماعي آن دوره را بررسي كرد. به عبارتي، از منظر امروز به گذشته نگريستن، راه به جايي نمي‌برد. جلال فرزند زمانه و دوره‌اي بود كه پايان جنگ دوم جهاني، مصادف شده بود با جواني جلال، پهلوي اول به جزيرة دور دست سنت موريس تبعيد شده و فضاي استبداد برداشته شده بود و به‌خصوص در دورة دولتِ دكتر مصدق، تمام احزاب از چپ و راست، مجال فعاليت يافتند. حزب توده، مانند اغلب حزب‌هاي كمونيست در سرتاسر اروپا و آسيا و آمريكاي لاتين، از سياست‌هاي رسمي اتحاد جماهير شوروي پيروي مي‌كرد،‌چون كه خلاف آن با واكنش شديد پيرامون و پيرامونيان استالين مواجه مي‌شد. و در برابر، سومكا بود كه حزبي فاشيستي بود و اعضايش آشكارا از هيتلر پيروي مي‌كردند طوري كه مثل اس‌اس‌ها لباس مي‌پوشيدند و به همديگر سلام هيتلري مي‌دادند و امثال اين نمايش‌هاي مضحك اما با كاركردي بسيار خطرناك، چون كه هر صداي عدالتخواه و آزادي‌خواهي را به شكل فاشيستي سركوب و كشتار مي‌كردند. لمپن‌ها نيز- كساني مثل رمضان يخي و شعبان بي‌مخ- از اين و آن پول مي‌گرفتند و به دفاتر مجله‌ها و كتابفروشي‌هاي بخصوص حزبي حمله مي‌كردند و زنجيركشي و چاقوكشي و مانند اينها، در تهران و در شهرهاي بزرگ كارگرنشين مثل آبادان، اهواز، اصفهان و ... شده بود تقريباً كار روزمره اين گروه از لات‌ها. جهت شناخت بهتر از آراء و آثار جلال آل‌احمد، بايد آن دورة تاريخي را در نظر داشت كه دوراني بود چنان و چندان آشفته كه تشخيص سره از ناسره بسيار دشوار مي‌نمود. آنطور كه مثلاً شادروان شاملو در آغاز جواني به اتهام دفاع از فاشيسم هيتلري مدتي كوتاه حبس شده بود.

بازيگران حرفه‌اي سياست وانمود مي‌كردند كه هيتلر در برابر استعمار انگلستان ايستاده و و نجات‌دهندة ملل مشرق زمين از شر استعمار و از شر بلشويك‌هاست و شايعة قدرتمندي در سرتاسر ميهن رواج داشت كه هيتلر، ژرمني و در حقيقت كرماني است و مسلمان است و معلوم است كه در آن شرايط استبداد و ممنوعيت قلم و نظر و سپس با تبعيد شاهِ وقت و مجال آزادي، منتها در سطحي قوام‌نيافته و در فاصلة نسبتاً كوتاه‌مدت ميان دو استبداد از هنگام خروج و تبعيد پهلوي اول در سال 20، تا انجام كودتا در سال 32، بازيگران هزار چهرة سياست با چنان شايعاتي تقريباً به راحتي، مردم ساده‌دل و فاقد دانش و بينش اجتماعي را فريب مي‌توانستند بدهند و مثلاً دكتر مظفر بقايي- كه انگار مدرك دكترايش هم تقلبي بود- رئيس حزب زحمتكشان با عوا‌م‌فريبي وسيع، خود را حامي زحمتكشان معرفي مي‌كرد و با خيانت به دكتر مصدق از حاميان كودتا شد و ... جلال جوان در چنان شرايط و روابط پيچيده‌اي بود كه بار مي‌آمد و نگاه به جهان مي‌گشود.

تصوير پنجم: در آن زمان، پايان جنگ دوم جهاني و آغاز جنگ سرد، دو قطب اجتماعي- سياسي قدرتمند در جهان وجود داشت. يكي قطب سرمايه‌داري بود. امپراتوري بريتانيا پس از دو جنگ بزرگ جهاني و خيزش جنبش‌هاي رهايي بخش‌ ملي در سرتاسر آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين، رو به افول داشت و آمريكا تازه سربرمي‌آورد. در برابر، قطب سوسياليستي اتحاد جماهير شوروي بود كه تقريباً نزد تمام جنبش‌هاي رهايي‌بخش ملي و ضداستعماري، اين قطب اخير جذابيت فراواني داشت و در واقع، با انقلاب 1917 از جانب لنين و همراهانش، تروتسكي و بوخارين و ... (كه بعدها، استالين عده‌اي از آنها را يا تبعيد يا اعدام كرد) آرزوهاي ديرينة بشر مبني بر عدالت و رفع ستم‌هاي طبقاتي و نژادي و شووينيستي و امثالهم، نزد بي‌شماري از فرهيختگان و هنرمندان آن زمان، ديگر نه امري دور از ذهن، بلكه امري حتمي‌الوقوع مي‌نمود.

به اين ترتيب بود كه مثلاً ناظم حكمت در تركيه و ابوالقاسم لاهوتي در ايران (و عدة بي‌شماري ديگر از آن جمله برادرِ نيما) يا پيكاسو و برتولت برشت و ... همه از كساني بودند كه اميدهاي فراواني به قطب سوسياليستي در كشور شوراها داشتند (اينكه چه شد و چه گذشت اما بحث ديگري است) بحث ما، اينجا، جلال آل‌احمد است كه همانند خيلي از همتايان خود در ايران و در سرتاسر جهان، جذب حزب توده شد، در واقع مجذوب سوسياليسم شد و چون ذهني نقاد داشت و نويسندة صاحب سبك و توانمندي بود، به زودي در رده‌هاي نسبتاً بالاي حزبي قرار گرفت و در نشريه‌هاي حزب، مطلب و مقاله و نقد و داستان نوشت اما سياست‌هاي حزب از سويي و همچنين و به‌خصوص سياست‌هاي خشن استاليني، باعث شده بود كه در سرتاسر جهان، تعداد چشمگيري از همان فرهيختگان، فيلسوف‌ها و هنرمندان انسان‌دوست، به سوسياليسم روسي، مشهور به سوسياليسم پادگاني، نظر انتقادي داشته باشند. به جهت همين انتقادات، كسي مثل كارل كرُش را از حزب طرد كردند و با اظهار ندامت بود كه نظريه‌پرداز معتبري مانند لوكاچ را احزاب رسمي كمونيست و وابسته به حزب مركزي در شوروي، طردش نكردند. اما اين انتقادها از شوروي داشت قوام مي‌يافت و سوسياليسم مستقل و بدون پيروي از حزب مركزي يا مادر، جذابيت مي‌يافت. عده‌اي به جانب نظريات تروتسكي مي‌پيوستند كه در دورة لنين رهبر ارتش سرخ بود و استالين او را تبعيد كرد و در مكزيك يك پيرو متعصب استالين او را ترور كرد و اين سرنوشت، البته نظريات تروتسكي را از بين نبرد بلكه به‌خصوص در آمريكاي لاتين پيروان فراواني يافت. در ايران نيز، موضوعي كه بر آراء و آثار بعدي جلال آل‌احمد تأثير زيادي داشت، موضوع نظريات خليل ملكي بود كه معتقد به سوسياليسم منهاي پيروي از شوروي بود و گويا اين نظرها جلوتر از نظر مارشال تيتو، قهرمان جنگ‌هاي يوگسلاوي و باورمند به كمونيسم مستقل از نظريات شوروي بود. جلال هم به خليل ملكي پيوست و اينها و عده‌اي ديگر، انشعابيون از حزب بودند منتها عكس‌العمل‌ها بسيار تند بود. طوري كه راديو مسكو نيز آنها را خائن ناميد و البته در آن دوره- گفته شد- هر كمونيست مستقل در معرض اتهام قرار داشت، در هر جاي جهان و اين امر منحصر به ايران نبود.

موضوع مهم ديگر- كه باز قابل توجه است- اين است كه در آن دورة جنگ سرد و تبليغات و اتخاذ روش‌ها در ميان دو قطب سرمايه‌داري و سوسياليستي موجود و روسي، انقلاب چين به وقوع پيوست. براساس نظريات ماركس و انگلس، انقلاب سوسياليستي در كشورهايي به وقوع مي‌پيوست كه سرمايه‌داري صنعتي رشد يافته و تضاد كار و سرمايه به اوج رسيده باشد. لنين اين نظر را افزود كه انقلاب كارگري در ضعيف‌ترين حلقة جهان سرمايه‌داري، مانند روسيه كه صنايعش با صنايع مادر و صنايع سنگين انگلستان و آلمان و ... قابل مقايسه نبود، مي‌تواند واقع شود. مائو در كشوري فلاحتي انقلاب سرخ راه انداخت و نظرياتي داشت كه بعدها بر آراء و آثار نظريه‌پردازان جنبش‌هاي رهايي‌بخش و كساني مثل امه‌سزر و فرانتس فانون و آلبرممي و ... تأثير گذاشت. موضوع پيچيده شده بود، چون كه جهان نيز به طور روزافزوني پيچيده‌تر از قبل مي‌شد. حالا جنبش‌هاي ضداستعماري در سرتاسر جهان سوم، در آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين به وقوع مي‌پيوست كه مردمش حتي به طرز گسترده‌اي وابسته به نظام‌هاي اجتماعي عشايري و قبايلي بودند. مردمي كه سهم خود از عدالت، توسعه، رفاه، آسايش و زندگي انساني را مي‌طلبيدند. فرانتس فانون در «دوزخيان جهان» يا به ترجمه‌اي ديگر «دوزخيان روي زمين»، امه سزر در «گفتاري در باب استعمار»، آلبرممي در كتاب «چهرة استعمارگر و چهرة استعمارزاده» يا در آثاري مثل «استعمار ميرا»، همزمان با مثلاً اوج گرفتن انقلاب الجزاير كه در آن بخش وسيعي از عشاير، عليه فرانسة صنعتي و استعمار آن، شركت فعال داشتند و ويتنام، پس از جدال با فرانسه درگير نبردي طولاني اما نابرابر با دولت‌هاي وقت آمريكا شده بود يا در كنگو، انقلاب صاحب‌نامي به نام پاتريس لومومبا سربرمي‌آورد، باري به هر حال در دوره‌اي كه انقلاب‌ها، به جاي اروپاي صنعتي، عموماً به جهان سوم، آفريقا و آمريكاي لاتين با انبوه سرخپوست‌هاي عشاير يا دامپرور يا دهقان‌هاي خرده‌پا منتقل شده بود، يك نظر جهاني شكل گرفت كه در ايران نيز مورد توجه بعضي از فرهيختگان و هنرمندان قرار گرفت، نظري كه ما، در ايران آن را با عنوان «بازگشت به خويشتن» مي‌شناسيم...

تصوير ششم:گروه نظريه‌پردازان مذكور كه عموماً هنرمند، نويسنده، شاعر، نمايشنامه‌نويس و ... بودند – مانند جلال آل‌احمد در ايران يا دكتر علي شريعتي كه به طرز تفنني شاعر نيز بود- وابسته به مردمي بودند كه به حساب نمي‌آمدند. دهقان‌هاي بي‌زمين و رانده شده، عشاير سرگردان و قطحي زده، شهرنشين‌هايي كه در حلبي‌آبادها و زاغه‌ها به سر مي‌بردند و به هر حال، «دوزخيان جهان» بودند. اين گروه نظريه‌پردازان انقلابي، براساس نظريات ماركسيستي و بي‌آنكه لزوماً ماركسيست يا ماركسيست ارتدكس باشند، در كنار نظرية تضاد اصلي كار با سرمايه به نظرية تضاد عمدة ميان خلق با امپرياليسم قائل بودند. برحسب اين نظر، در ميان جديدترين نوع استعمار، يعني امپرياليسم با خلق، تضادي برپاست و خلق، اما شامل بر سرمايه‌دار صنعتي ملي، سرمايه‌داري تجاري هست تا ارباب‌هاي محلي و خوانين عمده و بزرگ تا خان‌هاي ورشكستة دست به دهان، از چوپان بيابانگرد و شترچران تا فعله و عمله‌هاي حاشيه‌نشين شهرها، از كاسب‌ها گرفته تا كارمندها... و باز، براساس نظرية مذكور، يك وجه اصلي و اساسي، بازگشت به سنن ملي و حتي عرف‌هاي بومي است كه مي‌تواند آلترناتيو انقلابي در قبال استعمار نو باشد. مثلاً ماركس نظر بر اين دارد كه استعمار، با وارد كردن مظاهر مدنيت جديد مانند راه‌آهن و مطبوعات و كتاب و مانند اينها خواه و ناخواه در ساختارهاي بسته و منجمد مردم وابسته به نظام قبيله‌اي، عشايري يا دهقان‌هاي پراكنده با ابزارهاي بدوي، تحول به وجود آورده است. اما فانون و امه سزر و آلبرممي با اين نظر موافقت نداشتند و بر اين باور پاي‌فشاري داشتند كه باورها، رسوم و فرهنگ‌هاي مستقل از فرهنگ استعماري، يكي از راه‌هاي اصلي در نجات بشريت جهان سوم از شر بي‌عدالتي‌ها و ستم‌هاي گسترده محسوب مي‌شود.

به عبارتي، مانند نظر ايراني در «بازگشت به خويشتن»، مجموع نظريات مذكور نيز بر ابعاد فرهنگي، ارزش‌هاي اخلاقي، باورها، سنت‌هاي ملي و بومي در قبال و تقابل با ايدئولوژي دولت‌هاي استعمارگر، اعم از باورهاي مسيحي يا فرهنگ مصرفي تأكيد داشتند.

تصوير هفتم: جلال آل‌احمد، خسي در ميقات را نوشت كه بياني عرفاني و عاطفي بود. گويا مي‌خواست كه بينش عرفاني را با اجتماعيات مرتبط كند و اين امر، البته در تاريخ ادبيات ايران بي‌سابقه نيست. سعدي، عارفي بود كه مي‌سرود: عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست... يا: برگ درختان سبز در نظر هوشيار/ هر ورقش دفتري است معرفت كردگار...

و هموست كه عرفان را از عالم انتزاع و مجردات به در آورده و با اجتماعيات، با بينش و به‌‌خصوص با كردار جمعي مرتبط كرد و سرود كه: خدا را بر آن بنده بخشايش است/ كه خلق از وجودش در آسايش است.

حتي صريح‌تر، اينكه: عبادت به جز خدمت خلق نيست/ به تسبيح و سجاده و دلق نيست.

تعدادي از داستان‌هاي كوتاه جلال، از جمله بهترين آثار داستاني ايران بوده و در تاريخ ادبيات ميهن ماندگار شده‌اند.

سرانجام: جلال نه اسطوره بود- چنان كه عده‌اي مي‌پندارند- و نه نويسنده‌اي بود بي‌اهميت – باز چنان كه عده‌اي مي‌پندارند- جلال، فرزند زمانة خود، يكي از فرزندان راستين دورة خود بود. مرا با ديگران هيچ كاري نيست اما بر اين باورم كه جلال به‌رغم خطاهايش، صدها بار شريف‌تر از من و صدها همچون من بود، اما شايد، اگر ... نمي‌دانم و مي‌دانم كه بوالعجب روزگاري است!

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.