دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

مرگِ مؤلف

نگاهي تطبيقي بر نظريات بارت و فوکو

 نیلوفر انسان
{ شناسه مقاله: 2336 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۲۶۹۲ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

مقدمه:

هم سنت فرهنگ والا و هم عقل سليم مؤلف را فردي مي‌دانند که ريشه خلاق متني است و نيت‌هاي او شالوده معنا و دلالت زيبايي‌شناسانه اثر است. افلاطون در کتاب جمهوري خود از اولين فيلسوفاني بود که به‌گونه‌اي به جايگاه مؤلف پرداخته، بدون اينکه اثري از محو شدن حضور مؤلف باشد اما به هر صورت افلاطون «نخستين فيلسوفي بود که توجه به مؤلف را در قالب يک نظريه تدوين کرد و در رساله‌ي جمهوري به بحث درباره اين موضوع پرداخت که شاعر کيست و شعر گفتنش حکم انجام دادن چه کاري را دارد.» (پاينده1385: 14) شايد تعجب‌برانگيز باشد که اگر بگوييم «پيش‌زمينه‌هاي مسأله پيرامون مرگ مؤلف، اصالت، بازنمايي و ميان‌داري»(1) (11: SECOMB 2007) را مي‌توان در سمپوزيوم افلاطون نيز جست‌وجو کرد. سمپوزيوم مجموعه‌اي از مقالاتي است که درباره فلسفه عشق گردآوري شده است. به نظر مي‌رسد که ادغام عشق و انقلاب يا به تعبييري عشق و شالوده‌شکني سابقه‌اي طولاني دارد. سمپوزيوم افلاطون «مکالمه‌اي است ميان گروهي از دوستان پس از يک ميهماني در خانه آگاتون(3) که در آن هر کدام از دوستان نظريه خود درباره عشق را از طريق ستايش خداي اروس بيان مي‌کنند.» (همان) اما در اين ميان سقراط نظريه عشق را به شکلي ديگر بررسي مي‌کند. نظرات سقراط نظريات خود او نبود بلکه نظريات دايوتيما(4) است.» دايوتيما به تعبير سقراط کارشناس عشق بوده است.» (PLATO 1994: 20C-D به نقل از SECOMB 2007)

در واقع سقراط نزد دايوتيما درس عشق گرفته است و دانش کسب‌شده خود را در جمع دوستانش مطرح مي‌کند و افلاطون نيز آن را در کتاب خود مي‌نگارد. حال سقراط مؤلف است يا دايوتيما يا اصلاً افلاطون؟ اين پرسشي است که فوکو نيز در مقاله خود با عنوان «مؤلف چيست؟»(5) به شکلي ديگر آن را مطرح مي‌کند.» اثر چيست؟ اين تماميت غريبي که ما آن را به عنوان يک اثر ارتقاء مي‌بخشيم چيست؟ از چه عناصري تشکيل شده است؟ آيا چيزي است که يک مؤلف آن را نوشته است؟... زماني که ساد يک مؤلف نباشد، جايگاه اوراقي که نوشته است کجاست؟» (FOUCAULT 1977) در هر صورت به نظر مي‌رسد که مؤلف در سمپوزيوم افلاطون معناي کلاسيک خود را ندارد. در حقيقت متن(6) افلاطون زمينه‌اي است که در آن مکالمه‌اي ديگر-ميان سقراط و دايوتيما-گزارش مي‌شود.» (SECOMB 2007: 11)

اين در حالي است که ما به متن اصلي دايوتيما دسترسي نداريم.» ميانداري، تکرار و بي‌سويگي(7)» (همان) در شيوه ديالوگ محور افلاطون در اين کتاب ديده مي‌شود. شيوه‌اي که خود حکايت از کمرنگ شدن نقش مؤلف و پديدار شدن صداهاي گوناگون در متن و تمرکززدايي از کليت متمرکز در دست مؤلف دارد.

از اين گذشته نظريه نقل شده از جانب دايوتيما و به واسطه سقراط درباره عشق نيز حاکي از اسطوره‌زدايي از خداي اروس و زدودن هاله مقدس، خداگونه و ازلي اوست. چنانچه دايوتيما مي‌گويد: «اروس (چنانچه ساير افراد حاضر در آن ميهماني گفته بودند) يک خدا نيست، اروس زيبايي و خرد نيست. اما اروس جست‌وجوگر زيبايي و خرد و جنبشي پيرامون آنهاست.» (همان) اگرچه شرح نظريه دايوتيما از حوصله اين مقاله خارج است اما سمپوزيوم افلاطون به دليل داشتن ساختار متني-بافتي و چند صدايي و نيز تقدس‌زدايي و هاله افکني از اروس در نقل نظريه دايوتيما از جانب سقراط اولين گام‌هايي بود که به سوي مرگ مؤلف يا همان مرگ خدا به تعبير نيچه، برداشته شد.

اما جداي از اين ريشه تاريخي «بارت و فوکو ازجمله نويسندگان پساساختارگرا هستند که محوريت مؤلف را به چالش کشيده‌اند. بارت که در اين زمينه از شهرت زيادي برخوردار است «مرگ مؤلف» را اعلام کرده و چنين استدلال مي‌کند که يک متن يک معناي واحد («پيام» مؤلف-خدا) ندارد و بهتر است که آن را واجد فضاي معنايي چندبعدي متشکل از نوشتارهاي گوناگون در نظر بگيريم.» (BARKER 2004: 10) فوکو نيز «اسم خاص «مؤلف» را ارجاع به «يک فرد حقيقي و خارجي» نمي‌داند بلکه به نظر او اين اسم ارجاعي است به يک «مؤلف-کارکرد» در هم بافت گفتمان فردگرايي و خلاقيت هنري.» (همان) اگرچه شباهت‌هاي فراواني ميان مرگ مؤلف از نگاه بارت و نيز فوکو وجود دارد اما با همه اين شباهت‌ها به ادعاي نگارنده تفاوت‌هايي نيز يافت مي‌شوند. تفاوت اساسي ميان مقاله بارت و فوکو درباره مؤلف از منظري کلي درباره موقعيت سوژگي مؤلف است، اگرچه اين موضوع دست آخر مسبب آن نمي‌شود که هر دوي اينها به يک نتيجه نرسند اما در بخش پاياني مقاله حاضر با ذکر نقل‌قول‌هايي از مقالات بارت و فوکو به شرح و بسط اين ادعا خواهم پرداخت.

مرگ مؤلف از ديدگاه بارت

رولان بارت در سال 1980 در گذشت. 13 سال پس از آنکه کشته شدن مؤلف را در مقاله «مرگ مؤلف» (1967) اعلام کرد. مقاله‌اي که از آن پس جا براي اين بحث را باز گذاشت.» در حقيقت ادعاي بارت مبني بر مرگ مؤلف تأثير پيش‌برنده‌اي در پرسش مربوط به مرگ مؤلف در نظريه و نقد ادبي داشته است. شايد براي تخمين کار بارت درباره مؤلف بايد تنها به يک عنوان يا يک مقاله بسنده نکرد، بلکه به 3 مقاله‌اي که تا حدودي با يکديگر هم‌پوشاني دارند و از سال 1960 تا 1970 نگاشته شده‌اند اشاره کرد. اولين مقاله همان مقاله «مرگ مؤلف» است. 2 مقاله ديگر عبارتند از: «از اثر تا متن» (1971) و «نظريه متن» (1973). علاوه بر آن مي‌توان به تعدادي از کتاب‌هاي او همچون S/Z(1970) و لذت متن(1973) اشاره کرد.»

(BENNETT 2005: 12)

با تأكيد بر بينامتنيت که به‌وسيله آن ديگر يک متن چيزي بيش از يک «بافت از نقل‌قول‌ها» از چندين متن ديگر نيست(بارت 1981: 39) و در ارتباط با ويژگي مرکز زدوده شدن سوژگي و متن بودگي،(8) بارت در انتهاي مقاله «از اثر تا متن» اشاره مي‌کند که «از بسياري جهات من تنها به تکرار مطالبي پرداخته‌ام که پيش از اين در اطراف من توسعه يافته‌اند»(بارت 1979: 81 ). «از منظر پساساختارگرايانه‌ي بارت، متن همچون تقاطعي است که مجموعه‌اي بي‌حد و حصر از نقل‌قول‌ها و پژواک‌ها و ارجاعات گوناگون در آن با يکديگر جمع مي‌شوند و خواننده مختار است از هر مسيري که خود مي‌خواهد از اين تقاطع عبور کند»(پاينده 1385: 31)

بارت را از آن جهت مي‌توان حائز اهميت دانست که «جايگاه خواننده در قرائت نقادانه‌ي متن را ارتقاء مي‌دهد و مي‌گويد که معناي متن، پيامد تفسير خواننده است نه بازتاب انديشه‌هاي مؤلف»(همان: 28).

در همان حال که مقاله بارت دو جايگاه فلسفي و نظريه ادبي را به يکديگر مفصل کرده است به يک نوع تفکر خاص نيز اشاره مي‌کند که به‌طور خلاصه در تاريخ ادبي به تاريخ‌گرا بودن مؤلف مربوط مي‌شود. «در نگاه اول اين نظريه به اين موضوع مي‌پردازد که وجود مؤلف تاريخمند است و مؤلف يک پيکره تاريخي است و کسي است که روزي حضور داشته و حالا از ميان رفته است. اما از طرف ديگر مبتني بر اين ادعاست که خلق مؤلف در زمان خاصي از تاريخ فرهنگي غرب در اروپا اتفاق افتاده است.» (BENNETT 2005: 16) و اين تاريخ‌مند بودن مؤلف چيزي است که ميشل فوکو بعد آن را در مقاله «مؤلف چيست؟» بيشتر بسط داد که در قسمت بعدي به آن خواهم پرداخت.

براي بارت مؤلف «پيکره‌اي مدرن» است که از قرون وسطا سر بر مي‌آورد و در واقع «همگام با تجربه‌گرايي انگليسي، عقل‌گرايي فرانسوي و عقيده شخصي مبتني بر اصلاح پا به عرصه وجود مي‌نهد، و با ايدئولوژي کلي‌تر سرمايه‌داري نيز مجاور است» (بارت 1995: 6-125) از زماني‌که سرمايه‌داري به شکل ايدئولوژيکي بر استقلال و تماميت مفهوم اومانيستي فرد بنا نهاده شد، مالکيت معناي مؤلف نيز بخشي از يک برتري تاريخي گشت که به سوبژکتيويته بخشيده شد. تعريف سنتي از مفهوم مؤلف چنانچه بارت در S/Z عنوان مي‌کند عبارت از اين بود که «مؤلف خدايي است» که «جايگاه اصلي» او معنا يا دلالت متن است. طبق اين منطق منتقد همانند يک کشيش عمل مي‌کند که وظيفه‌اش «کشف نوشته آن خداست»(بارت 1974: 174). در واقع بارت به آن مفهوم مؤلف حمله مي‌کند که شامل يک استراتژي ويژه براي خوانش متن است به آن صورت که ريشه‌هاي متن را در خود آن جست‌وجو مي‌کند و بنابراين توسط سوبژکتيويته، ذهن، خودآگاهي، نيتمندي، روانکاوي و زندگي فردي مؤلف و محدود به آن تعريف مي‌شود. «مؤلف در اين مدل نه‌تنها مالک متن است بلکه ريشه‌ها، معناها و تفاسير متن نيز متعلق به اوست. منطق اين فهم از مؤلف مستلزم تعريفي خشک از نقش منتقد نيز هست. منتقد به يکباره به شکل بنيادي محدود مي‌شود، مفاهيمي از متن به او تحميل مي‌شود و هم‌زمان حکم قاضي تفسير معناي يک متن را نيز دارد.» (BENNETT 2005: 15)

«با بازتوضيح دوباره مؤلف «مدرن» به عنوان «نوشتکار» و جا‌به‌جا کردن معنا از مؤلف به متن، خواننده مي‌تواند از نظارت مؤلف و قيموميت منتقد رهايي يابد.»(9) (همان)

به عقيده بارت «تولد خواننده بايد به بهاي مرگ مؤلف صورت پذيرد» ايده عادي درباره نحوه عملكرد معنا فرض را بر اين مي‌گذارد كه سه گام برداشته مي‌شود. ابتدا، مؤلفي داراي ايده، تجربه، احساس يا حالتي ذهني است... اين وضعيت نزديك به آن چيزي است كه لحظه الهام مي‌ناميم. ثانياً مؤلف با دستكاري رسانه‌اي خاص، الهام خود را به معنا تبديل مي‌كند. به بياني ديگر الهام وي به صورت نشانه‌هايي (واژگان، انگاره‌ها و مانند اينها) در مي‌آيد. ثالثاً اين نشانه‌ها معناي مورد نظر مؤلف را انتقال مي‌دهند و مخاطب ميتواند به خوانش آن بپردازد. ازطريق خوانش كامل نشانه‌ها مي‌توان به معناي مورد نظرمؤلف دست يافت. اين مدل معنا، فرض را بر اين مي‌گذارد كه مؤلف در مركز اثر قرار دارد و منبع مسلط معناست. متن صرفاً ظرفي است كه مؤلف معاني خود را در آن مي‌ريزد. بنابراين زبان تنها حامل معناست. نقش خواننده به عنوان مفسر متن در اصل اين است كه معنا را دريافت كند و نه اينكه آن را خلق نمايد... بارت در جاي ديگري از مقاله خود اشاره دارد كه (وحدت يك متن نه در خاستگاه، بلكه در مقصد آن نهفته است. ) يك متن تنها توده به هم ريخته‌اي از نشانه‌هاست تا آنكه خواننده‌اي از گرد راه فرا مي‌رسد و آنها را به هم پيوند داده و به آنها انسجام مي‌بخشد شايع‌ترين شيوه جفت‌وجور كردن، چنانكه خواهيم ديد در قالب مؤلف است اما دليلي وجود ندارد كه فرض را براين بگذاريم كه حتي لازم است چيزي از انسجام درباره يك متن وجود داشته باشد شما با ناديده گرفتن آنچه بارت مفهوم «جباريت» نابغه مي‌داند، به نشانه‌ها آزادي بيشتري براي بازي مي‌دهيد و خواننده را رها مي‌سازيد تا به ابداع معاني جديدي بپردازد. بنابراين «مقصد» يك متن، لحظه خوانده شدن آن است. البته هيچگاه تنها يك مقصد وجود ندارد و مؤلف كنترل بسيار محدودي (اگر داشته باشد) بر اين امر دارد كه متن به كجا رود و مردم با آن چه كار كنند. (بارت 1974: 7-265 به نقل از پست مدرنيسم نوشته گلن وارد؛ به ترجمه علي مرشدي‌زاد، نشر قصيده‌سرا 1384).

بارت که در ابتدا از ساختارگرايان برجسته بود، در دوره گرايش‌اش به پساساختارگرايي به نظريه مرگ مؤلف پرداخت. البته ريشه اين نظريه را مي‌توان در ساختارگرايي پيدا کرد. به بيان بارت «زبان سخن مي‌گويد نه نويسنده» (وبستر، 36: 1382 به نقل از لبيبي، 1387: 162) «ساختارگرايي و نشانه‌شناسي مدعي هستند كه معاني نشانه‌ها بسيار فراتر از تمايل فردي هستند. اين ديدگاه براي حوزه‌هاي هنر و ادبيات بسيار حائز اهميت است، زيراكه اين ديدگاه مدرنيستي و رومانتيك را، كه آثار منحصر به فرد و اصيل هنري را آفريده اقدامات فردي يك شخص با استعداد و نابغه مي‌داند به زير سوال مي‌برد (بارت 1974: 154 به نقل از پست‌مدرنيسم نوشته گلن وارد؛ به ترجمه علي مرشدي‌زاد، نشر قصيده سرا1384)... ساختارگرايي افراد را صرفاً كانال‌ها يا منتقل‌كنندگان معاني اجتماعي مي‌داند و معتقد است که ما به هنگام بيان حال خود آرمان‌هايي را ناخودآگاه و بدون آنكه از پژواك‌هاي وسيع‌تر آنها آگاهي داشته باشيم، تكرار مي‌كنيم...» (همان) «اين عبارت شايد راديكال‌ترين ادعا در مقاله بارت باشد. آنچه كه بارت مي‌گويد ادعايي است عليه ديدگاه مسلم انگاشته شده كه ايده‌ها به صورت خودانگيخته در ذهن مؤلف شكل مي‌گيرند، چنان كه گويي از ناكجاآباد مي‌آيند و به‌صورت ثانويه صرفاً در قالب واژگان يا ديگر نشانه‌ها در مي‌آيند. اين ديدگاه بارت اما نشان مي‌دهد كه قلمرو خاصي از ايده‌ها پيش از زبان وجود دارد و ما فقط آزادانه بهترين نشانه‌ها را براي بيان آن ايده‌ها برمي‌گزينيم.» (گلن وارد، 1384: 271) بارت در اعلان خود از مرگ مؤلف هم به تشريح يک واقعه و لحظه تاريخي مي‌پردازد و هم‌ همزمان به مسأله‌اي جدلي در برابر امتياز بخشيدن به فرد در دوران معاصر و «منزلت شخص»(بارت 1995: 126) مي‌پردازد. بنابراين از اين لحاظ مقاله دولايه شده است. در حالي‌که عنوان

چالش برانگيز اين مقاله به اين موضوع اشاره مي‌کند که مؤلف مرده و تبديل به پيکره‌اي منسوخ گشته و متن خودش جانشين او شده است، همزمان نيز اشاره مي‌کند که مؤلف هنوز «استبدادي»را روي تخيل خوانندگان خودش وارد مي‌کند:

مؤلف هنوز در تاريخ ادبيات، حکمراني مي‌کند. اين را مي‌توان از اينجا فهميد که هنوز علاقه به زندگي‌نامه‌هاي نويسندگان، مصاحبه‌هاي آنها، مجلات پيرامون آنها و غيره وجود دارد. گويي در خودآگاه فعلي مردان ادبيات هنوز اضطرابي نسبت به گردآوري مسائلي درباره شخص نويسنده و اثرش از طريق روزنوشت‌ها و خاطراتش وجود دارد. تصوير ادبياتي که در فرهنگ شفاهي يافت مي‌شود به شکلي استبدادي بر مؤلف، شخصيتش، زندگيش، علائقش و دغدغه‌هايش تمرکز دارد. تبيين يک اثر هميشه در زن يا مردي جست‌وجو مي‌شود که آن را توليد کرده است... چنانچه گويي هميشه در انتها صداي يک شخص واحد، صداي «اعتماد بخش» مؤلف در گوش ما حضور دارد. (همان: 126)

پي‌نوشت‌ها:

1- دانشجوي کارشناسي ارشد مطالعات فرهنگي، دانشگاه علم و فرهنگ

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.