دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

قبل از جنگ

 پتر بیکسل/ ترجمه‌ی ناصر غیاثی
{ شناسه مقاله: 2326 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۴۷۰ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

 پتر بيکسل، نويسنده‌ي سويُسي که سال ۱۹۳۵ در لوتسرن سويس متولد شد. او از شناخته‌شده‌ترين نويسندگان داستان کوتاه است و اهميت ادبي او به اين نوع داستان‌هايش است. مجموعه‌هاي «آمريکا وجود ندارد»، «ميز ميز است» و «زمين گرد است» از جمله آثار داستاني بيکسل هستند که به فارسي ترجمه شده‌اند.

زمانی که رسید با چمدان چرمی‌اش – کت و شلوار و کراوات – زنی که در پذیرش هتل بود، گفت رئیس‌اش امروز نیست، چون خیال می‌کرد مرد نماینده‌ی شرکتی است برای نیازمندهای هتل – رومیزی، دستمال کاغذی یا بویون. آن هم به‌خاطر این چیز حاضر آماده‌ای در رفتار دوستانه‌اش بود مثل لباس‌های دست دوخت.

گفت فقط تا فردا می‌ماند و می‌خواهد کرایه‌ی اتاق را پیش بدهد. پرسیدند، ماشین دارد. جوابش منفی بود. اما یک بار دیگر آمد پایین و از زن پذیرش هتل اسم محل را پرسید و وقتی جوابش را گرفت، پرسید: «در سانگالن؟»

گفت، فردا می‌رود زوریخ، همسرش آنجاست و پسر بزرگش پزشک است.

اسم همسرش لیلیان است. بعد از جنگ با او ازدواج کرده بود. جنگی که منظورش بود، قریب به 50 سال پیش تمام شده بود. اما هرچه که تعریف می‌کرد یا مال قبل از جنگ بود یا مال بعد از جنگ. بعد از جنگ خیلی پیر شده بود.

نخیر، هیچ وقت آوازخوان و شاد و شنگول به خانه نمی‌رفت. هیچ دسته گلی همراهش نبود که بعد از ظهر خریده و روی شانه‌ها حمل کرده باشد، مثل گلایول دوچرخه‌سوارهای مسابقات. نخیر، از خیابان تلفن نمی‌کرد: لیلیان دوستت دارم. در حقیقت فقط لیلیان به او مشکوک بود که مبادا الکلی باشد. وقتی مست بود به خاطر لیلیان خودش را کشان‌کشان می‌کشید تا خانه و در عین حال راست راه می‌رفت و اگر ناچار بود به کسی سلام کند، دوستانه و بی‌تمجمج سلام می‌کرد.

وقتی با لیلیان ازدواج کرد، بعد از جنگ، لیلیان هیچ وقت فوتبال ندیده بود و بعدش هم همین‌طور. خودش گاه‌گداری از تلویزیون فوتبال می‌دید اما این مال مدت‌ها بعد از جنگ بود - تماشای تلویزیون - و وقتی هم تلویزیون آمد، دیگر او اهل فوتبال نبود.

موتور هم هیچ وقت نداشت. بعدها با بی‌میلی تصمیم گرفت، ماشین سوار شود و فرمان را داد دست زنش. زنش البته از ماشین خوش‌اش نمی‌آمد و فقط زمانی ازش استفاده می‌کرد که به دیدن‌ ِ مادرش می‌رفت. وقتی مادرش مُرد به دیدن ِ خاله‌اش می‌رفت، بعد به دیدن خواهر و بعدترها به دیدن دخترها؛ بدیهی است همراه شوهرش. سالی یک بار سه هفته می‌رفتند زیلواپلانا. قبل از جنگ فکر موتور را هم نمی‌شد کرد. بعد از جنگ هم که دیگر پیرتر از این حرف‌ها بود.

آلبرت، برادرش اهل زوریخ، بعد از جنگ گاه‌گداری می‌آمد دیدن‌شان با یک ماتوساکوچه(1) گنده با دو تا واگن در دوطرف و با زن موطلایی‌اش. با مشقت کاپشن چرمی سنگین‌شان را توی ورودی در می‌آوردند و به جالباسی آویزان می‌کردند. لیلیان از همین‌شان خوش‌اش نمی‌آمد.

با تمام این احوال هر سال در زیلواپلانا می‌گفت، هیچ جا قشنگ‌تر از زیلواپلانا نیست و بعدازظهرها همین را در تی روم کوچک می‌گفت که با لیلیا می‌رفت آنجا قهوه و شیرینی بخورد. اهل محل داوری‌اش را تصدیق می‌کردند. در کافه این هم شایع شده بود که همسر لیلیان قبلاً فوتبالیست بوده.

البته به فوتبال علاقه داشت. برادرش، نه آنی که مال زوریخ بود، این یکی هنوز هم در بتلاخ زندگی می‌کرد، در جوانی عضو انجمن ِ پرنده‌شناسی بود. اما آن موقع شوهر لیلیان دوره‌ی تعمیرکار ساختمانی‌اش را با موفقیت تمام کرده بود و در امتحان ورودی مدرسه‌ی عالی قبول شده بود. بعد از جنگ دیگر تکنسین شده بود. چند تایی پرنده می‌شناخت و در قدم زدن‌های روزهای یکشنبه این او بود که می‌پرسید، این چه پرنده‌ای است نه بچه‌ها. اما هیچ وقت عضو انجمن پرنده‌شناسی نبود، برادرش اوتو بود مال بتلاخ که وقتی هر دوتاشان هنوز جوان بودند به همه می‌گفت، او برادر ِ فوتبالیسته است. این مال قبل از جنگ بود.

بعد یک میزکار هم برای خودش خرید، انباری را بزرگ کرد، شوفاژ، فرش و یک قفسه برای ابزار. لیلیان با جان و دل از او حمایت می‌کرد و تشویقش می‌کرد جعبه‌های کوچک چوبی بسازد – خیلی خیلی کوچک – چون آن وقت‌ها لیلیان در مدرسه‌ی عالی بزرگ‌سالان به کلاس نقاشی روستایی می‌رفت و آن وقت‌ها هم مشکوک بود که ممکن است شوهرش بعدها کافه‌رو شود. بنابراین مخالفتی با تهیه‌ی میز نداشت. اما بعدها لیلیان به کلاس «کار با چوب» هم رفت. سر شوهرش خیلی مشغول کار بود و لیلیان دوباره یک پسر گذاشته بود توی دامنش.

نخیر، هیچ‌وقت اهل زن‌بازی نبود. خانواده‌اش را حفظ کرده بود. پسر بزرگش پزشک شده بود. به لیلیان سخت گذشت وقتی پسر بزرگ تصمیم گرفت، پزشکی پیشه نکند و روزنامه‌نگار شود اما افسر ارتش بود. پیش‌ترها گاه‌گداری با لباس فرم می‌آمد به خانه.

ولی کجا بودیم؟

ایستاده جلوی پذیرش هتل و اسم محل را می‌پرسد. می‌پرسد در سانگالن؟ و می‌گوید پسر بزرگش پزشک است، لیلیان در زوریخ منتظرش است و دوباره برمی‌گردد اتاقش.

ممکن است فردا جنازه‌اش را آنجا پیدا کنند، سکته‌ی قلبی. یا اینکه ممکن است هر روز صبح برود پذیرش هتل و بگوید که مایل است یک روز دیگر هم بماند و می‌خواهد کرایه را پیش بدهد، روز به روز، هفته به هفته و بعدازظهرها از هتل بزند بیرون، برود توی ده همسایه قدم بزند. در بار کوچکی بنشیند و شب‌ها با تاکسی برگردد.

می‌تواند در ده همسایه پشت میز رستوران – حالا دیگر پاتوق – تعریف کند که قبل از جنگ فوتبال چیز دیگری بود. بگوید تمام اعضای تیم با دوچرخه می‌آمدند سر بازی، کفش‌شان را خودشان می‌خریدند و تی‌شرت‌ها را خودشان می‌شستند و اینکه اگر فوتبال نبود، کاره‌ای نمی‌شده و اینکه نظم و انضباط یاد گرفته و اوقات بیکاری‌اش را صرف کارهای مفید کرده. بقیه‌ی آدم‌های دور میز در تأییدش سر تکان بدهند. شاید هم بعد از چند هفته یکی بگوید: «شما را می‌شناسم که. شما

همان ...» و او فقط بگوید: «مهم نیست.» و بعد فقط کافی است – عاقبت بعد از چند هفته – به اسمش اشاره کند: رمیزگر و همه اسمش را شنیده باشند.

بله، آن وقت‌ها می‌شناختندش، قبل از جنگ، توی محله. برای تمرینات ِ تیم ملی هم او را به‌کار گرفته بودند. اما بعد جنگ شد و بعد از جنگ دیگر پیر شده بود.

ولی کجا بودیم؟

ولش کن. حتي نمی‌ارزد نقشه را باز کنیم و دنبال جایی در سانگالن بگردیم. این داستان ساختگی است. فقط یادم هست، یک روز توی خیابان پیرمردی رو به من کرد و گفت فوتبالیست معروفی بوده – قبل از جنگ – و اینکه خیلی حرف برای گفتن دارد و همه‌اش را باید نوشت.

من تلاشم را کرده‌ام.

پي‌نوشت:

1- نوعی موتورسیکلت ساخت سوئیس

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.