دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[دو]

همسایه دیوار به دیوار

طرح اولیه فیلم بوسيدن روي ماه

 منوچهر محمدی
{ شناسه مقاله: 2305 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۵۸۸ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

احترام‌سادات و ملوك‌خانم قريب به 40 سال است در محله ايران همسايه ديوار به ديوار هستند، دوستي 40 ساله بين آن دو رفاقت و صميميتي پديد آورده است كه حالا مثل دو خواهر هستند. اما يك مسأله ديگر در سال 65 عاملي شد كه سرنوشت اين دو زن بيشتر به يكديگر گره بخورد. رفتن رضا و محمد پسران احترام‌سادات و ملوك‌خانم به جبهه در سال 65 و خبر مفقود‌الاثر شدن آنها در جزاير مجنون شوك عظيمي به هر دو خانواده وارد كرد. سال‌ها در پس يكديگر به بي‌خبري و جست‌وجو گذشت حالا احترام‌سادات و ملوك‌خانم رفاقت و دوستي‌شان جور ديگري شده است، هر كدام كه كم مي‌آورد آن ديگري مي‌شه سنگ صبور. آنها در اين ساليان همه جا را سر زده بودند، مدتي به خيال اسير شدن آنها بودند، اما اسرا آمدند و خبري از آنها نبود. جنگ تمام شد، صدام سقوط كرد و عراق جور ديگري شد. آن دو گاهي كه خلوت مي‌كردند از آرزوهايشان براي پسرها مي‌گفتند و اينكه اگر بودند حالا حتماً زن گرفته بودند و بچه داشتند.

مهرماه سال 89 اما سرنوشت برگ ديگري را رقم زد. يك روز پاييزي به احترام‌سادات تلفني مي‌شود. آن سوي خط مردي حرف مي‌زند كه احترام‌سادات از يك جايي بقيه حرف‌ها را نمي‌شنود. چند جمله اول كافي است كه حال احترام‌سادات به كلي دگرگون شود، جنازه رضا پيدا شده است. ساعتي بايد بگذرد تا حيراني و گيجي احترام‌سادات كه هم شاد است و هم غمگين بدل به آرامشي خاص شود. او سراغ تلفن مي‌رود، شماره‌اي كه به او زنگ زده را پيدا مي‌كند و بعد از چند بار به اينجا و آنجا وصل كردن همان صدايي كه به او زنگ زده را پيدا مي‌كند. از او مي‌پرسد رضاي من يك دوست داشت با هم بودند در يك گردان و با هم مفقود شدند محمد اوليايي و آن صدا مي‌گويد از جنازه او خبري نيست ما فقط توانسته‌ايم رضا را پيدا كنيم شايد روزي پيدا شود ولي اين آخرين جست‌وجوهاي ما در اين منطقه بوده و خيلي بعيد است كه ديگر او را بيابيم چون پرونده جست‌وجو در اين منطقه ديگر بسته شده است. احترام‌سادات به مرد مي‌گويد مي‌شود فردا شما را ببينم، كار واجبي دارم و او مي‌پذيرد. احترام‌سادات به معراج الشهدا مي‌رود. مسوول مربوطه را مي‌بيند و او مي‌گويد جنازه شهدا را سه روز ديگر تشييع باشكوه مي‌كنند چندتايي را به شهرهايشان مي‌فرستند و بقيه كه اهل تهرانند را در بهشت زهرا قطعه شهدا دفن مي‌كنند. احترام‌سادات مي‌خواهد جنازه رضا را ببيند. مسوول مي‌گويد كه تنها نمي‌تواند و بهتر است يكي از نزديكان هم همراه او باشد پدري، برادري، خواهري، فرزندي و احترام‌سادات مي‌گويد مي‌خواهد تنها رضايش را ببيند.

احترام‌سادات بر سر تابوت رضا حرف‌ها دارد از 24 سال دوري، كه هر لحظه و دقيقه‌اش خاطره‌اي است، از شب‌ها و روزهاي بسياري مي‌گويد كه بدون رضا گذشته، دست آخر سراغ محمد را مي‌گيرد آخر او هم مثل رضا يكجورهايي پسر احترام‌سادات است. آرام‌آرام لحن احترام‌سادات حالت تشر مادرانه به خود مي‌گيرد چراكه ملوك‌خانم بدجوري مريض است، سرطان دارد و خيلي به پايان عمرش نمانده و او چطور مي‌تواند بگويد رضا آمده، اما محمد نيامده است. احترام‌سادات به رضا مي‌گويد دلش نمي‌آيد كه ملوك خانم با داغ نديدن فرزند شهيدش از دنيا برود به همين خاطر رضا بايد قول بدهد نقش محمد را بازي كند. احترام‌سادات پيش مسوول مربوطه مي‌شود، اين راز بايد بين او و احترام‌‌سادات بماند. مرد نمي‌پذيرد ولي در نهايت تسليم مي‌شود. كاغذ روي تابوت عوض مي‌شود. رضا عليخاني مي‌شود محمد اوليايي و مسوول به خانه ملوك خانم زنگ مي‌زند و خبر كشف جنازه محمد را مي‌دهد. اما ملوك خانم هم در پايان سراغ جنازه رضا را مي‌گيرد و مسوول همان جواب را مي‌دهد. عصر ملوك‌خانم به زحمت نزد احترام‌سادات مي‌آيد. گفتن خبر براي او سخت است ولي سرانجام مي‌گويد و اينكه نمي‌داند چرا جنازه رضا پيدا نشده. احترام‌سادات مي‌گويد رضا از اولش هم بچه بدقلقي بود محمد تو خيلي آقاتر بود و يكي، دو خاطره را به يادش مي‌آورد كه چقدر محمد حرف گوش‌كن‌تر از رضاي او بوده.

روز تشييع جنازه مي‌رسد خيابان‌هاي شهر تهران حال و هواي ديگري يافته است، چهره شهر دگرگون شده، جمعيت بسياري در تشييع جنازه شهدا شركت كرده‌اند. احترام‌سادات و ملوك‌خانم هم با مترو مي‌آيند. ملوك‌خانم دوست داشت جنازه رضا هم مي‌بود اما نيست، احترام‌سادات خويشتن‌داري مي‌كند و تلاش مي‌كند خود را خوشحال نشان دهد. جنازه‌ها در خيل جمعيت گم مي‌شوند و از خيابان انقلاب به سمت حافظ مي‌روند. خيابان انقلاب خلوت شده دو زن آرام‌آرام در پياده‌رو مي‌روند نفس ملوك‌خانم به شماره افتاده، حالش بدتر مي‌شود، احترام‌سادات دنبال راهي براي خبر كردن آمبولانس است. ملوك او را صدا مي‌‌زند كه بيايد كنارش بنشيند به او مي‌گويد تلاش بي‌فايده است. دم‌آخري دوست دارد سرش را روي شانه احترام‌سادات بگذارد. دقايقي چند مي‌گذرد چشمان ملوك با رضايت بسته مي‌شود. دوربين آرام‌آرام از آنها دور و دورتر مي‌شود. دو نقطه كوچك در گوشه‌اي از پياده‌روي خيابان انقلاب. دوربين، شهر تهران را در قاب خود مي‌گيرد و بالا و بالاتر مي‌رود.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.