دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[یک]

آتش بدون دود

در حاشيه‌ي فيلم بوسيدن روي ماه

 كريم نيكونظر
{ شناسه مقاله: 2304 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۱۲۴۱ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

 ما نخستين مردماني نيستيم که با داشتن بهترين نيت‌ها به بدترين روزگار افتاده‌ايم.

کوردلياي شاه‌لير

... و اين درست، اتفاقي است كه براي همايون اسعديان و منوچهر محمدي افتاده است. بعد از فيلم «طلا و مس» و روايت يك داستان دراماتيك با كم‌ترين امكان مانور و اوج‌وفرود در داستان، آن‌ها فيلمي ساخته‌اند افراطي‌تر از قبل (از نظر برخوردي عرفي با يك موضوع مقدس)، با كم‌تر كردن زمينه‌هاي درام و حذف شاخ‌و‌برگ لازم (براي روايت يك داستان)، و بااتكا به ساخت فضايي برپايه‌ي جزئيات روزمره. در نگاه اول «بوسيدن روي ماه» يك فيلم شسته‌رفته است كه در فضاسازي نيمه‌ي اول و در نمايش جمعي آدم‌هاي قصه‌ و نسبت بين زن‌ها، نيم‌نگاهي به «يه‌حبه قند» داشته و با اضافه‌كردن «گرما» به «روابطِ» بين آدم‌ها، از داستان‌سازي و ايجاد رابطه‌ي دراماتيك بين افراد سرباز زده است. تا اين‌جاي كار، ما با فيلمي روبه‌روييم كه مي‌تواند تماشاگرش را با خودش همراه كند. اما مشكل كجاست؟

«بوسيدن روي ماه» يك ايده‌ي مركزي درخشان دارد و با همان ايده هم توانسته (و مي‌تواند) تماشاگرش را مغلوب كند؛ آن‌چيزي كه ما به آن بروز احساسات انساني مي‌گوييم با همان ايده‌ي مركزي به ثمر نشسته است. ايثار مادر شهيد و حذف داوطلبانه‌اش براي جلب رضايت دوست و همسايه‌اش به‌خودي خود تكان‌دهنده و جان‌فرساست. اما اين تاثيرگذاري، ناشي از ذات خود ايده است نه پرداخت هنرمندانه‌ي اثر؛ اين تلخي و البته بزرگ، از دل همين «انتخاب» دشوار بيرون مي‌آيد و به همين دليل هم «ايثار» است. اما كاري كه سازنده‌ها با اين ايده‌ كرده‌اند، گنجاندن آن دركنار مجموعه‌اي از خرده‌داستان‌هاي نه‌چندان جذاب است كه ارتباط ارگانيكي هم با موضوع اصلي ندارد. به همين دليل هم مي‌شود به راحتي بخشي از اين‌ها را حذف كرد، جابه‌جا كرد و باز هم ديد كه اتفاقي در داستان اصلي نيفتاده است. در واقع فيلمنامه‌ي «بوسيدن... » پر از فضاهاي خالي و اشاره‌هاي گنگ و درنيامده و حتي غيرضروري است كه ربطي به داستان اصلي و ايده‌ي مركزي ندارند و اتفاقا هم‌سطح آن‌ها (و حتي گاهي با زمان و مكث بيشتري) بهشان اشاره شده. ماجراي «نگار» و مادرش، «نگار» و دلداده‌اش، داستان بازنشستگي رئيس ستاد معراج و مدير تازه‌به‌دوران رسيده‌اش (كه طبيعتا در آن اشاره‌هاي صريح سياسي هم هست) و بقال فراموش‌كار محل، همگي شاخ‌و‌برگ‌هاي فيلمي‌اند كه تنه‌ي اصلي محكم و قرصي ندارد. در واقع فيلم با ايمان به قدرت همان ايده‌ي درجه‌يكش گمان مي‌كند مي‌تواند باقي ايده‌ها را حول آن عرضه كند و با كمترين پرداخت، به‌فكر ارجاع‌هاي فرامتني‌اش باشد. به همين دليل هم با خيال راحت سراغ داستانك‌هايش مي‌رود و در نيمه‌ي فيلم است كه برايش اتفاق مركزي مهم مي‌شود. اما مشكل دقيقا همين‌جاست؛ هيچ‌كدام از اين ايده‌ها به ثمر نمي‌نشيند و نمي‌تواند تماشاگر را قانع كند كه وسط اين فيلم چه مي‌كنند. معلوم نيست آن بقال فراموش‌كار وسط ماجرا چه‌كاره است (اگر چه مي‌شود فهميد كه احتمالا اين آدم نشانه‌اي از يك اصالت رو به زوال است)، معلوم نيست دلداده‌ي نوه‌ي دختري در آن محل چه مي‌كند و اصلا به‌چه كار ماجراي مركزي «بوسيدن روي ماه» مي‌آيد، آن زن و دادوقالش در ستاد معراج چه فضاي تازه‌اي در فيلم ايجاد مي‌كند جز يك تاش كمرنگ و ايده‌ي شعاري براي نمايش دردهاي جامعه (مي‌بينيد؟ همه‌ي اين‌ها عنوان‌هاي دهن‌پركني هستند). اين‌ها ايده‌هايي‌اند كه در صورت اتصال به يك تنه‌ي محكم مي‌توانستند جذاب و كمك‌كننده باشند تا فضاي رئال فيلم، تماشاگر را بيشتر درگير كنند. اما حالا، وقتي تازه از نيمه‌ي فيلم متوجه رويداد اصلي مي‌شويم، وقتي نقطه‌ي عطف اول «بوسيدن... » تازه بعد از اين شكل‌گيري همه‌ي خرده‌داستان‌ها و معرفي آن‌ها براي تماشاگر رو مي‌شود، ما تازه متوجه لحظه‌ي غفلت فيلم مي‌شويم؛ اين‌كه فيلم همه را در گيجي نگه مي‌دارد تا با ايده‌ي خاص‌اش تماشاگرش را مغلوب كند و فرصت نفس كشيدن را از او بگيرد.

اما اين تنها مشكل «بوسيدن روي ماه» نيست؛ مشكل در اجرا هم هست. واقعيت اين است كه ايده‌هاي فيلم، نوع فضاسازي و تقابل آدم‌ها، جنس انتخاب بازيگران و زمينه‌هايي كه براي تماشاگر رو مي‌شوند، همگي مايه‌هايي از ملودرام دارند. يك ملودرام به‌ظاهر ساده كه درونش غوغايي به‌پاست. با اين همه شكل اجراي اسعديان در فيلم، خوددارانه است و اجازه نمي‌دهد تماشاگرش در قصه غرق شود. سازنده‌ي فيلم مدام بخشي از پرده را كنار مي‌زند تا تماشاگر، واقعيت تلخ را عريان ببيند اما خيلي زود پشيمان مي‌شود و همه‌چيز را مخفي مي‌كند. انگار دلش نمي‌خواهد تماشاگرش با قصه درگير شود و بيشتر از «نخواستن»، انگار به داستان غم‌انگيزش ايمان ندارد و مي‌خواهد مخاطبش را از غم عميق موجود در داستانش دور كند. در يك كلام، كارگردان از اين‌كه فيلم تبديل به يك ملودرام اشك‌انگيز بشود نگران است و آگاهانه از آن دوري مي‌كند. نتيجه‌ي چنين كاري، اما، شكل‌گيري يك لحن دوپهلوي قابل تامل‌ نيست؛ اين‌جا با ناكامي در اجرا روبه‌روييم. مشخص‌ترين مثال چنين ناكامي‌اي، سكانسي است كه احترام سادات، از دور شاهد گريه‌ي همسايه و رفيقش كنار جنازه‌ي پسرش است. اين‌جا كارگردان با دور كردن احترام سادات از او و گريه‌ي خاموشش كنار يك ديوار نقاشي شده، حتي به شخصيت اصلي داستان هم اجازه‌ي بروز نمي‌دهد. موضوع سرِ نشان دادن يا ندادن گريه‌‌ي جانگداز فروغ نيست؛ موضوع اين‌جاست كه ما مي‌توانستيم به‌جاي دورشدن از پيكر شهدا، با مكث روي ميميك احترام سادات، بدون كلام اضافي، هم حسرت را ببينيم و هم واكنش غريبانه‌ و تلخ مدني را درك كنيم، مي‌توانستيم همه‌ي غم حاضر در دل مادر شهيد و ازخودگذشتگي‌اش را در آن اشك‌هاي آرام ببينيم.

اما تغيير ميزانسن در اين صحنه جز كور كردن احساس تماشاگر به‌قصد پرهيز از اشك‌زايي، نتيجه‌ي ديگري ندارد. به‌هر حال كارگرداني كه در انتهاي داستانش با يك پيچ غيرمعمول ما را با رويداد دراماتيكي روبه‌رو مي‌كند تا حسرت و البته ايثار قهرمانانه‌ي مادر شهيدي را درك كنيم، چرا در مهم‌ترين لحظات احساسي، خلاف قاعده عمل مي‌كند و از ما مي‌خواهد كه خونسرد باشيم؟ وقتي ايده‌ي اصلي فيلم مي‌تواند تماشاگر را وادار به بروز احساسات كند، چرا كارگردان با تمهيدات بي‌مايه آن‌ها را ناكام مي‌گذارد؟ قصد فاصله‌گذاري دارد؟ با كدام منطق؟ مي‌خواهد اجراي تازه‌ي براي ملودرامش تدارك ببيند؟ پس چرا در انتها همه‌چيز را مي‌چرخاند تا به اشك برسد؟ اين بندبازي نه‌چندان ماهرانه ما را وادار مي‌كند تا اجراي فيلم را - با همه‌ي دقت و ظرافتش در شكل دادن كمپوزسيون‌ها، نورپردازي رئال و دقت در عمق‌ميدان و تضادهاي رنگي محيط گرم داخل و بي‌رنگي و كدري بيرون- فراموش كنيم.

«بوسيدن روي ماه» از نظر دقت در جزئيات و توجه به فضاسازي، قطعا از «طلا و مس» بالاتر است، اما از نظر قصه‌پردازي...، خب، آن‌يكي يك‌دست‌تر، با داستان‌هاي فرعي كم‌تر و تنه‌ي درست‌تري بود. اين‌جا اشاره به رويدادهاي روز و سياست‌ورزي، بخشي از انرژي فيلم را گرفته است. ده سال ديگر، بيست سال ديگر، اين فيلم خارج از كانتكست خودش بررسي مي‌شود و تماشاگر، مشتي از اشاره‌هاي زودگذر فرامتني را مي‌بيند كه در داستان و فضاي فيلم منبع و دليلي برايش نمي‌يابد. آن‌وقت است كه «بوسيدن... » باز هم به‌خاطر ايده‌ي فداكاري‌اش ستايش مي‌شود، نه به‌خاطر ساختار و اجرا و كليت‌اش، نه به‌خاطر جسارت كارگردانش يا اشاره‌هاي سياسي‌اش. پس چه‌چيز فداي چه چيز مي‌شود؟ نيت‌ها البته خوب‌اند، اما نتيجه... بگذريم!

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.