دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[سه]

نگاهي به نمايش ديوار چهارم نوشته و کار اميررضا کوهستاني

مگر نخواهيم و پس بزنيم

 رضا آشفته
{ شناسه مقاله: 2293 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۳۳۸۸ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

شکستن ديوار چهارم خود فرآيند نوآورانه‌اي است که اين بار به گونه‌اي متفاوت در گالري و آمفي تئاتر سازمان اکو شکسته مي‌شود. اميررضا کوهستاني که همواره آثار خلاقه و نوآورانه‌اي را در طول سال‌هاي فعاليت هنري خود به صحنه آورده، اين بار يک نمايش نسبتاً محيطي را به تماشا مي‌گذارد. تماشاگران دعوت مي‌شوند که به زيرزمين و محل نگارخانه بروند. در آنجا تابلوهايي از بسم‌الله مشاهده مي‌شود. اين استدلال پيش مي‌آيد که نکند همه چيز به اين محيط و تابلوهايش مرتبط باشد. يکباره رامبد جوان با سرعت مي‌آيد و در ميان جمع مي‌ايستد. مکث مي‌کند و لحظه‌اي همه همديگر را برانداز مي‌کنند و چون هيچ چشم‌اندازي نيست، در مي‌يابند، قصه آغاز شده است. اين يک تله است تا نمايشي در آن برپا شود. حالا برخلاف عادات رايج تماشاگر حق نشستن ندارد بلکه بايد برپا بايستد و در اين ميان گاهي خستگي هم بر دوشش سوار مي‌شود.

رامبد جوان نقش يک منتقد هنري را بازي مي‌کند که به ديدن گالري‌هاي معروف جهان مي‌رود و درباره آثارش نقد و تحقيق انجام مي‌دهد. او يک آلماني است که از کودکي به آمريکا کوچ کرده و حالا دو مليتي است. زن او هم يک ايراني و مهاجر به آمريکاست. نگار جواهريان نقش زن او را بازي مي‌کند. هر دو به دليل جنگ از وطن خويش گريخته و در جايي دور سکنا گزيده‌اند. زن هم درباره جنگ تحميلي مي‌گويد و اين مکان که در آن نمايشي بازي مي‌شود. زن يک بيماري بدخيم دارد. او بايد قلبش پيوند بخورد، وگرنه بايد روزهايش را در بيمارستاني سپري کند که در آن همه در انتظار مرگ، هر کاري خواهند کرد. تا اينکه قلب يک ايراني که ساکن خوزستان است و در شهر بُستان زندگي مي‌کرده، به جاي قلب اين زن فرسوده بايد پيوند بخورد. زن به اهواز مي‌رود. مرد ضربه مغزي شده و همسر اين مرد عرب، ناخواسته تمايل خود را براي اين پيوند اعلام کرده و شايد اسم پول است که چنين چيزي را ممکن کرده است. نيمه دوم نمايش در طبقه بالا و در آمفي تئاتر مي‌گذرد. جواهريان نقش همان زن را بازي مي‌کند که بعد از پيوند قلب، دوره نقاهت را مي‌گذراند و براي تشکر از همسر آن مرد خوزستاني، يکي از گران‌ترين تابلوهاي شوهرش را آورده تا به آنان هديه کند. زن عرب حضور فيزيکي ندارد، بلکه در لابلاي کلام زن بيمار و مترجم چنين آدمي قابل تصور مي‌شود. آن زن هم آمده تا براي آخرين بار با تپش قلب همسرش در سينه يک زن ايراني-آمريکايي وداع کند. رامبد جوان در اينجا نقش يک مترجم عرب-انگليسي را بازي مي‌کند. او هم فقط به آنچه بايد، اکتفا مي‌کند و بسياري از بخش‌هاي ترجمه را الکن مي‌گذارد و نمي‌خواهد باعث دردسر بيشتر شود. اما جالب اينجاست که همه به زباني غير از زبان فارسي به اصطلاح حرف مي‌زنند، اما ما فارسي شده (دوبله) آن را مي‌شنويم.

تکنيکي که در حوزه زبان مي‌تواند جلوه درست و کاربردي به خود بگيرد. همه چيز هم برخلاف نيمه اول به ديالوگ‌هايي از نوع خاص محاوره دو خارجي انجام مي‌شود. در نيمه اول، دو بازيگر راوي يک داستان مشترک هستند و در نيمه دوم اين روايت‌ها به بازي و چالش گرفته مي‌شوند. يعني بافت زبان و استخراج بازي‌ها در آن به تنوع حرکتي و بصري منجر مي‌شود. اين نوع مواجهه با عناصر شنيداري حرکت ذهني را در مخاطب تشديد مي‌کند. در نتيجه ما با همه چيز احساس خوشايندي پيدا مي‌کنيم، چراکه هر دو محق آنچه هستند که مي‌گويند. اين کنش حس نوستالژيک را پس خواهد زد و ما با پيکره‌اي مشهود يکي مي‌شويم. يعني پذيرنده‌ي درامي خواهيم شد که ما را به پيوند قلبي و ايجاد آشتي و صلح و دوستي فرامي‌خواند. بازيگران در نيمه اول مثل مردم ايستايند با اين تفاوت که مدام حرف مي‌زنند و راوي يک قصه به هم پيوسته‌اند. بنابراين فعال هستند و تماشاگر هم به نوعي وارد يک فضاي مشترک شده است، چون علاوه بر ذهن و روان خود بايد بدنش را هم به اين حضور و شهود بکشاند. رامبد جوان بر آن هست که با نگاه و روايت‌گري به ارتباطي معقول و مشهود از آن فضا برسد. نگار جواهريان نيز بر گرماي وجودي فضا مي‌افزايد چون ايراني است. ايراني بودن دلالتي پويا بر جاذبه اثر خواهد کرد، چون او يک هموطن است که دچار دردسرهاي خاص خود است.

اين خود يک پيوند قلبي است چراکه هموطنان بنا برعرق ميهني و نوستالژيک، خواهان يک سرنوشت زيبا و آرام براي همديگر خواهند بود. رامبد جوان هم در دو نقش موجود بر آن هست که حضورش مکمل نقش زن باشد. در نيمه اول در قالب همسر و منتقد هنري و در دومي به عنوان يک مرد مترجم و هموطن. اين در کنار هم بودن است که رشته‌هاي به هم پيوسته اتفاقات را به سمت سرانجامي بايسته سوق خواهد داد. بنابراين بازيگران موفق بوده‌اند و در اين راه چيزي را کم نخواهند گذاشت. اگر هم کاستي‌اي باشد آن هم عامدانه براي ايجاد يک ريتم طبيعي به کار گرفته شده است. اميررضا کوهستاني هم اين بار در حوزه متن و اجرا به تجربه‌اي متفاوت رسيده است اما با اين اصرار و تأکيد که همچنان در صحنه قصه‌گو باقي بماند. او هيچ گاه از قصه گفتن پرهيز نکرده بلکه همواره نحوه قصه‌گويي و روايت‌هاي نمايشي‌اش متفاوت بوده است. او اين دوگانه بودن را در رقص روي ليوان‌ها نيز تجربه کرده اما در اينجا به شکلي کاملاً متفاوت، اين حضور دوگانه بازيگران را تعبير و اجرايي کرده است. الان کلام به منطق محاوره و روزمرگي نزديک‌تر است، چراکه عناصر محيطي اين قرابت را ايجاد مي‌کنند که ما ديگر در تئاتر نيستيم، بلکه شاهد رويارويي آدم‌ها در محيط واقعي با تمام دردها و رنج‌هاي ملموس هستيم.

اميررضا کوهستاني همواره خود را در مسير حقيقي طبيعت قرار مي‌دهد و ماحصل آن، پيوند شهودي با تماشاگرانش است که ما را به درک و باوري ذهني و روحي از محيط پيرامون رهمنون مي‌کند. به همين خاطر هم هست که باور او در گستره‌ي جهان ممکن مي‌شود. به زبان و بياني انساني و طبيعي در صحنه ابراز وجود مي‌کند. نمي‌خواهد اصالت را خارج از عرف انسان و هستي بنماياند، بنابراين هر چه مي‌گويد ابعاد جهاني به خود مي‌گيرد و حکمت اين نوع آثار هم براي يکي شدن با ذات گوهرشناسانه انسان است. شناختي که در رفتار آدمي متجلي است و خيلي هم واقعي اين رفتارها و تضادها بروز مي‌کند. بنابراين عيني شدن امر محال و فراذهني چنين درک و باوري را مهيا مي‌کند. پس از آن همه چيز حل شدني و قابل تفسير مي‌شود. اين تأويلات بلندنظرانه است که دامنه دوام و بقاي آثارش را در روح و روان‌مان بارورتر خواهد کرد. مگر نخواهيم و اميررضا کوهستاني را با تمام وجودش پس بزنيم.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.