دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[سه]

آقاي کوهن؛ اوپيوم يا عسل؟

گزارشي از سفر به استانبول براي تماشاي کنسرت «لئونارد کوهن»

 بهاره رهنما /هنرپیشه
{ شناسه مقاله: 2275 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۷۶۶ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

به گمانم ترانه يک عنصر وجودي کاملاً زنده است. چيزي که در طول حيات هر کدام از ما به فراخور سن و حال و سليقه‌مان و البته تجارب شخصي‌مان کلي معني پيدا مي‌کند. اينکه حتي گاهي ترانه‌اي را که از ياد برده‌اي جايي، در کوچه‌اي خياباني يا محفلي يا با زمزمه زير لب يک دوست يا همکار مي‌شنوي، قبل از به ياد آوردن کلمات ترانه، درست پرت مي‌شوي وسط يک خاطره شخصي‌ات و با جزئيات کامل به يادش مي‌‌آوري، اتفاق عجيبي است. اين خاصيت ترانه مرا ياد عطرهاي قديمي مي‌اندازد. چند وقت پيش به عطر‌فروشي آشنايي که معمولاً سر راه رفت‌و‌آمدم است، سر زده بودم. مرد عطرفروش عطري را پيشنهاد کرد که کارخانه عطرسازي بعد از بيست سال دوباره به توليد آن روي آورده بود. عطر را که به کاغذ مخصوص آغشته مي‌کند و به دستم مي‌دهد، اشک با هجوم جنون‌آميزي به چشم‌هايم حمله مي‌کند. بي‌هيچ اراده‌اي بغضم مي‌شکند و جلوي مشتريان و کارکنان عطرفروشي مي‌نشينم و حسابي گريه مي‌کنم. آنها به من آب سرد تعارف مي‌کنند و من با جزئيات خاطره آخرين روزي که خواهرم را در فرودگاه بدرقه مي‌کرديم تا براي هميشه از ايران برود، در ذهنم کلنجار مي‌روم و به چشم‌هاي متعجب آنها پاسخ مي‌دهم که خواهر من بيست سال پيش همين عطر را مي‌زد: «اوپيوم».

«کوهن» براي من خاصيتي شبيه به همين «اوپيوم» دارد (حتي در معناي لغوي)1. خاطرات دهه بيست عمر من تا شروع سي‌سالگي‌ها آن‌چنان آغشته و خيس از ترانه‌هاي «کوهن» است که هنوز هم با شنيدن‌شان بلافاصله از محيط اطراف خارج مي‌شوم و به سال‌هاي دور مي‌روم. سال‌هاي شور روزنامه‌نگاري، سال‌هاي اميد به تغيير، سال‌هاي روزنامه‌هاي هنوز توقيف‌نشده، سال‌هاي هنوز عشق جشنواره فيلم بودن، سال‌هاي هنوز دوست داشتن سينما و سال‌هاي آغازين تولد پريا. ترانه‌هايي که اگر چه از يکي‌شان براي تم اصلي موسيقي تئاتر خودم (اين تابستان فراموشت کردم) استفاده کردم ولي مدت‌ها بود گوش‌ دادن به آنها برايم ساده نبود. طوري که سي‌دي «کوهن» توي ماشينم را که با روان‌نويس سبز و با خط سرِ همِ انگليسي رويش نوشته شده بود «Dance with me» به عمد در صفحه‌هاي آخر شکم پنگوئن جاي سي‌دي‌ام مي‌گذاشتم تا حتي وسوسه نشوم به تکرار واژه‌هايي که برايم مثل «اوپيوم» بود.

وقتي خيلي اتفاقي در «نشر چشمه» از «آراز بارسقيان» (نويسنده کتاب يکشنبه) شنيدم که «کوهن» در استانبول (شهر محبوب من) کنسرت دارد، آن هم در پايان تابستاني که تازه از اجراي مجدد «اين تابستان فراموشت کردم» در شيراز فارغ شده بوديم، تصميمم را گرفتم تا با «کوهن» آشتي کنم. آشتي و رفتن به اجراي زنده «لئونارد کوهن» براي من مثل آشتي با سال‌هاي جواني‌ام بود. آشتي با تصميم‌ها و حتي اشتباهاتم. آشتي با نقاط قوت و کاستي‌هاي روحم و آشتي با بهاري که گمان مي‌کردم گذشته شايد...

زمين و زمان را به هم دوختم و وسط تمرين‌هاي «آوازخوان طاس» و حتي با وجود تلاقي زمان کنسرت با يک سفر خانوادگي، خودم را در يک پرواز 11 ساعته از سنگاپور به استانبول رساندم. دوستانم «نسيم ادبي» (بازيگر تئاتر) و «شهرزاد دريازاده» (نقاش) قبل از من در استانبول منتظرم بودند، ولي فقط قرار بود من و نسيم به کنسرت برويم. شهرزاد هم مثل «پيمان قاسم‌خاني» با خنده و احتياط به من گفت که آخر «کوهن» چندان صداي گيرايي هم ندارد و من آن قدر ذوق‌زده بودم که توضيح نمي‌دادم اين سنت خنياگري شاعراني که نه لزوماً صدايي خيلي حرفه‌اي و بالا، بلکه شور و احساس عميق‌شان را در خواندن ترانه‌هايي که خودشان سروده‌اند، به کار برده‌اند از زمان «اديت پياف» و قبل‌ترها چه قدر طرفدار داشته و دارد. شايد چون هر ترانه‌سرايي حتماً اگر صداي خواندن هم نداشته باشد، حس و حال ترانه را بهتر از هر خواننده‌اي مي‌تواند به شنونده منتقل کند. اين را خيلي از خوانندگان بزرگ که خودشان با ترانه‌سراهاي قدري کار کرده‌اند اعتراف مي‌کنند. 2

خلاصه اين که فقط من و نسيم بليت خريديم و با گران شدن روز‌به‌روز قيمت دلار، آخر سر از بليط گُلد به سيلور رسيديم. با نزديک شدن ساعت اجراي کنسرت در يک شبکه اجتماعي نوشتم: «واقعاً نمي‌دانم کار عاقلانه‌اي بود يا نه؟» ساعت هشت‌و‌نيم شب، اجراي کنسرت شروع مي‌شود. ترافيک استانبول -که دست‌کمي از ترافيک تهران ندارد- به علاوه نابلدي کار دست‌مان مي‌دهد. با وجود پروپانولي3 که خورده‌ام، طاقت نمي‌آورم تا دنبال آسانسور بگردم. پله‌ها را با نسيم مي‌دويم بالا. چند پله نگذشته که صداي پيرمرد محبوبم با همان ترانه جادويي آغاز مي‌شود: « Dance me to the end of love»4 از پله‌ها بالا مي‌رويم. اکثراً نشسته‌اند و صندلي‌ها پر شده. قبل از پيدا کردن صندلي‌مان، مي‌چسبيم به نرده‌هاي جايگاه بالکن‌مانندي که سمت چپ «کوهن» و گروه اجرايي‌اش قرار دارد. بيشتر شبيه کوهني است که در ذهنم بود تا کوهن عکس‌ها و ويدئوها. تصوير ذهني ما از کساني که دوست‌شان داريم، اغلب نزديک‌ترين تصوير به خود وجودي آنهاست. موجي از صميميت و مهرباني در خميدگي زانوها و فرم دست گرفتن ميکروفنش وجود دارد که دوست دارم مثل بچه‌هاي 16‌ساله داد بزنم و بگويم که چقدر دوستش دارم، ولي حالا دو سال مانده به 40 سالگي و جسارتم براي اين ديوانه‌بازي‌ها حسابي کم شده. خصوصاً اينکه کلي از ايران به ما سفارش شده بود که با شئونات کامل در اين کنسرت حضور داشته باشيم تا مبادا در اين هرج و مرجِ همه براي هم زدن، داستان و حديثي به راه بيفتد که هيچ کدام‌مان حوصله‌اش را نداشتيم و اصلاً مگر مهم بود؟ فکر کن که تو سيب‌زميني هم بودي و در يک گوني سربسته اگر مي‌بردندت به کنسرت «کوهن»، شنيدن صدايش باعث مي‌شد تا جوانه بزني و سبز شوي و من که رفته بودم با «اوپيوم» دهه بيست زندگي‌ام از نزديک مواجه شوم، با چنان مرد شيرين و دلنشيني روبه‌رو شدم که در لحظه و هنوز به جايگاه نرسيده مرا با همه خاطراتم آشتي داد.

به خودم که مي‌آيم، دارم غلط و غلوط «I Am Your Man» را خارج از ريتم مي‌خوانم با چشم‌هاي گرد‌شده زن اروپايي بغل‌دستم صدايم را قطع مي‌کنم. نسيم بيشتر ترانه‌ها را فيلمبرداري مي‌کرد و من که فکر مي‌کردم به اندازه کافي از کنسرت لذت نبرده، آمدم نزديکش تا به او بگويم که بس است فيلم گرفتن، که با صورت غرقِ اشک نسيم ساکت شدم و برگشتم سر جايم. اشک نسيم انگار رويم را باز کرد تا با بقيه شترانه‌هايش در تاريکي جايگاه بالکن مانندمان و بي‌توجه به زن فضول اروپايي، راحت اشک‌هايم را روان کنم. اشکي که نه از سر دلتنگي، نه از سر حسرت و نه حتي از شوق بيش از اندازه بود. اشکي که انگار به بزرگداشت تمام سال‌هاي جواني‌ام خود را محق به ريختنش مي‌دانستم. مغزم عجيب استعداد آزاردهنده‌اي در ثبت و نگهداري آخرين تصويرها دارد. «کوهن» سه بار آن شب صحنه را ترک کرد و بازگشت و هر سه بار با رقص از جمعيت خداحافظي کرد. جدا از اينکه در خلال خواندنش بارها و بارها به احترام، به رسم شرقي با نشستن روي سن کنسرت به احساسات تماشاچي، احترام مي‌گذاشت. بار سوم که از سالن خارج شد، مردم همچنان ايستاده دست مي‌زدند. به نسيم گفتم من بيرون هستم، چون دلم نمي‌خواهد بيرون رفتن کاملش از صحنه را نظاره‌گر باشم. دوست داشتم آخرين تصوير من از آقاي کوهن محبوبم، همان با رقص رفتن و برگشتنش به صحنه باشد. چون ديگر هم من خسته‌تر از آنم که پاي به جاده زدن براي ديدن او را داشته باشم و هم او کهنسال‌تر از تکرار اين روزها.

وقتي پله‌ها را پائين مي‌روم، صداي جمعيت و صداي کوهن همچنان آغشته از صفحه گرامافون يکي از آلبوم‌هاي قديمي «کوهن» را سفت به خودم مي‌چسبانم و منتظر نسيم مي‌شوم و باز در رويايم فکر مي‌کنم که گوشه‌اي از صفحه را آقاي کوهن با يک خودکار نامرئي برايم امضاء کرده و نوشته: «براي بهار و همه سال‌هاي جواني‌اش.»

پی‌نوشت‌ها:

1. Opium به معناي زهر و افيون است

2. کوهن قبل از خوانندگي شاعر و ترانه‌سرا بوده و قريب به اتفاق همه ترانه‌هايش سروده خود اوست.

3. قرص ضد اضطراب.

4. با من برقص تا انتهاي عشق.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.