دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[یک]

خوش‌تيپ، تك‌لحن و باكلاسِ آهنگ‌‌هاي خودكشي

جست‌وجو براي يك نقد جدي درباره لئونارد كوهن

 اديب وحداني
{ شناسه مقاله: 2273 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۱۰۶۴ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

حتي اگر سراغ مايكل گري كه اولين نويسنده جدي متون انتقادي درباره موسيقي راك است برويم، باز غير از يك نوشته هجو يا حتي مطايبه يا طنزآميز درباره لئونارد كوهن پيدا نمي‌‌كنيم. حتي وقتي جوني ميچل مي‌خواهد از لئونارد كوهن انتقاد كند او را دست مي‌اندازد و مي‌گويد «فلان اصطلاح مال لئونارد كوهن است، چون در همه آهنگ‌هايش اين اصطلاح را به كار برده است.» و خب اين يك شوخي. اما شوخي‌تر از اين آنجاست كه يك نويسنده ديگر وقتي در ستايش كوهن مطلب مي‌نويسد همين جمله را نقل و آن را به عنوان يك نقطه قوت كوهن ذكر مي‌كند. خود كوهن يك آهنگ جدي دارد به اسم «همه مي‌دانند» كه هر جمله با همين جمله «همه مي‌دانند» شروع مي‌شود. بايد پيش‌روي شاعر يا ترانه‌سرايي كه ترانه‌‌اش از سر تا ته آنچه است كه همه مي‌دانند و بهترين نقد درباره او با اين جمله شروع مي‌شود كه «آهنگ‌ها و ترانه‌هاي كوهن معمولي‌اند، اما معمولي بودن آنها باعث نشده بي‌روح باشند» كلاه‌مان را از سر برداريم، يا بهتر از آن، در هفتاد و هشتمين سالگرد تولدش يك ترانه همه مي‌دانند درباره او بنويسيم:

-‌ همه مي‌دانند لئونارد كوهن يك خواننده قابل بازاريابي است.

- همه مي‌دانند لئونارد كوهن كلي جايزه ريز و درشت برده است.

- همه مي‌دانند لئونارد كوهن ترانه‌‌سراي اعتراض و افسردگي و غم و غصه است.

- همه مي‌دانند لئونارد كوهن نويسنده بسي شعر و رمان و قصه است.

- همه مي‌دانند لئونارد كوهن در صدر اخبار و روي جلد نشريات جاي دارد.

- همه مي‌دانند لئونارد كوهن هرگز تو را در بهت يا تعجب نمي‌گذارد.

- همه مي‌دانند كورت كوبين نوشت «يك زندگي پس از مرگ لئونارد كوهني به من بدهيد تا آه و ناله‌اي ابدي سر بدهم».

- و همه مي‌دانند كه آب دير جوش مي‌آيد، اما از قابلمه بيرون نمي‌زند و شير زود جوش مي‌‌آيد و سريع سر مي‌رود.

لئونارد كوهن سال 1934 به دنيا آمد و حدوداً 15 ساله بود كه يك مجموعه شعر از لوركا خواند و آنقدر خوشش آمد كه بعداً آهنگ «اين والس را بگير» را بنا بر ترجمه آزاد خودش از يك شعر لوركا ساخت. ضمناً تأثير لوركا آن قدر زياد بود كه كوهن شاعر شد. ضمناً كوهن هم درست عين يك شاعر بي‌استعداد ديگر كه من مي‌شناسم اسم يك بچه‌اش را گذاشت لوركا. البته لوركا كوهن يك دختر است كه چندين سال مغازه عتيقه‌‌فروشي داشت و الان مدير فيلم‌برداري كنسرت‌هاي لئونارد كوهن است. كوهن در جواني اين شانس را داشت كه با دو زبان آشنا شود. او در منطقه وست‌ماونت كِبِك كانادا به دنيا آمده بود كه يك منطقه انگليسي‌زبان در يك ايالت بزرگ فرانسوي‌زبان است و يادم نيست چه كسي گفته كه فرد وقتي يك زبان دوم را ياد مي‌گيرد، تازه زبان اولش را ياد مي‌گيرد. بارني استينسون هميشه به عنوان يك نقطه ضعف از كانادايي بودن يك آدم ياد مي‌كند. اينكه آن آدم شاعر يا ترانه‌سرا يا نويسنده شود و در تنها قسمت فرانسوي زبان آمريكاي شمالي زندگي كند، اما در همان جا هم در يك تكه كه به زبان انگليسي صحبت مي‌كنند بزرگ شود، از آن شوخي‌هاي روزگار است. اما اينكه طرف در 22 سالگي موفق شود اولين مجموعه شعرش را چاپ كند اتفاقي نيست. به خصوص اينكه اين مجموعه شعر را انتشارات همان دانشگاه مك‌گيل چاپ كند هم اتفاقي نيست، اما اينكه اين مجموعه شعر اولين كتاب از مجموعه اشعار انتشارات مك‌گيل است را بايد پاي زرنگي كوهن گذاشت كه توانست همه را مجاب كند كه در 22 سالگي شاعر است و چه شاعري هم بود كه وقتي دو سال بعد به نيويورك رفت تا تحصيل كند، از آنجا به دليل بي‌شور و هيجان بودنش رفت و نيويورك آن سال‌ها، معدن فرهنگ غرب و به قول باب ديلن «پايتخت دنيا» و به قول بارني استينسون «جالب‌ترين شهر دنيا» بود كه انواع جنبش‌هاي فرهنگي، ادبي، هنري و موسيقايي در آن در جريان بود. به جاي ماندن در نيويوركِ جنبش بيت، كوهن به كانادا كه هنوز هم در مقايسه با نيويورك يك روستاست برگشت تا مجموعه شعرهاي «جعبه ادويه جهان» را چاپ كند و در بهترين نقد اين‌گونه توصيف شود: «كوهن احتمالاً بهترين شاعر جوان قسمت انگليسي‌زبان كاناداست.» كوهن بعدش رفت در يك جزيره در يونان به اسم هيدرا زندگي كرد و دو تا رمان «بازي محبوب» و «بازنده‌هاي زيبا» و مجموعه شعرهاي «گل‌هايي هديه به هيتلر»، و «انگل‌هاي بهشت» را چاپ كرد. كوهن طوري توي ذوقش خورد كه شعرهايش نگرفته كه تا 12 سال شعر چاپ نكرد و بعد از آن هم ظرف اين 46 سال در كل 4 تا كتاب شعر داد بيرون.

به گفته زندگي‌نويس‌هاي كوهن، عدم توفيق كتاب‌هاي او باعث شد به سراغ ضبط موسيقي برود. به گفته خود كوهن، او با ديدن موفقيت باب ديلن كه شعرهايش را آواز مي‌خواند رفت سراغ آواز خواندن و اول رفت به «كارخانه» اندي وارهول كه محل تجمع استعدادهاي نيويورك بود و در همان جا توسط جان هاموند كه كسي بود كه باب ديلن را كشف كرده بود، كشف شد. بعد كوهن يك تعداد آلبوم را بيرون داد كه به گفته مايكل گري «اهميت هنري آنها با ميزان فروش آنها نسبت عكس داشت.» آلبوم‌هاي كوهن اسم‌هاي قشنگي دارند مثل:

آهنگ‌هاي لئونارد كوهن، آهنگ‌هاي يك اتاق، آهنگ‌هاي عشق و نفرت، آهنگ‌هاي متأخر و ده آهنگ جديد!

اسم يكي از آلبوم‌هاي كوهن «مرگ مرد بانو» است، اسم كتابي كه كوهن يك سال قبل چاپ كرد «مرگ مرد بانوان» بود. آلبوم‌هاي كوهن همه تقريباً يك صدا مي‌دهند، همان طور كه خود كوهن صداي مشخصي را انتخاب كرده كه با آن مي‌خواند. در عالم جدي موسيقي، چندلحني يك اصل است. يك گروه يا يك خواننده خوب داراي لحن‌هاي متعددي است كه با آنها مي‌خواند و اين لحن‌ها مناسب لحن ترانه و لحن قطعه موسيقي است. خواننده‌هاي خيلي خوب در هر آهنگ لحني كه آن آهنگ مي‌طلبد را مي‌خوانند. باب ديلن در كتاب خاطراتش نوشته است كه دليل موفقيت خود را اين مي‌داند كه در هر آهنگ خودش پشت آهنگ مي‌ايستد و سعي مي‌كند انرژي و توانش را بگذارد كه آن آهنگ شنيدني شود، برخلاف خيلي از خواننده‌ها كه آهنگ‌شان را مي‌خوانند كه خودشان ديده شوند. (ديلن اين نكته را آن‌قدر مهم مي‌دانست كه در هيچ‌كدام از مصاحبه‌هايش به آن اشاره نكرد و گذاشت در كتابش آن را نوشت.) لئونارد كوهن از اين نظر شاهكار است، او نه تنها لحن خود را تغيير نمي‌دهد، بلكه حتي وقتي تهيه‌كننده‌ها، سعي مي‌كنند به او الحان مختلفي ببخشند، به سختي مقاومت مي‌كند. كوهن خودش گفته است آن قدر در برابر تهيه‌‌كننده بسيار مشهوري به اسم فيل اسپكتور مقاومت كرد كه اسكپتور او را با يك تير و كمان تهديد كرد. من اين را مي‌گذارم به حساب حس بويايي بسيار پيشرفته اقتصادي كوهن. كوهن مي‌داند كه بسياري از مردم به دنبال امنيت هستند و دل‌شان مي‌خواهد وقتي يك آهنگ يا آلبوم را مي‌‌خرند بدانند دقيقاً قرار است چه صدايي بدهد. حتي به رغم اينكه بارني استينسون مي‌گويد «جديد هميشه بهتر است»، من مخالفت اساسي‌‌اي با استفاده از سنت ندارم. در دنيايي كه هنوز يك غذاي خوشمزه‌تر از قورمه‌سبزي كشف نشده است، هيچ اشكالي ندارد كه يك هنرمند همان چيزهاي قديمي را درست و حسابي و با حساب و كتاب و با در و پيكر با هم جفت‌و‌جور كند و به آدم تحويل بدهد، اما آيا واقعاً كوهن اين كار را مي‌كند؟ در آلبوم‌هاي جديد كوهن، سبك او معلوم‌تر شده است، اما از همان اول هم لئونارد كوهن موسيقي ساده سرراست دم‌دستي دستمالي شده مكرر پاپ را با تعدادي ترانه درباره 7 گناه كبيره مخلوط مي‌كرد و با آهنگ‌هايي كه جداي از دلمردگي و بي‌حالي‌شان هيچ فرقي با يك آهنگ درجه دو مدونا نداشتند بيرون مي‌‌داد. فرض كنيد روي يك آهنگ سرزنده كه با همخواني چند دختر همراه بود و جمله‌هاي موسيقي‌اش طوري ساده و توي‌مخ‌برو هستند كه من الان دو روز است دارم موسيقي‌هاي پيچيده گوش مي‌كنم تا آنها هي در مغزم رژه نروند، روي آهنگي كه مثلاً مي‌شود شعر گذاشت «عزيزم بي‌‌تو مي‌ميرم/ من تو عشق تو اسيرم» لئونارد كوهن درباره هيروشيما يا بحران ايدز، جمله‌هاي داراي قافيه جدي مي‌گويد. موقع خواندن ترانه‌هاي كوهن من ياد مريم حيدرزاده مي‌افتم، در حالي كه همه ادعا دارند كه دارند فروغ مي‌شوند. اينكه كوهن در ايران مي‌گيرد را من اول به امنيت شنيدن نسبت مي‌دهم. شنونده‌ها حوصله يا علاقه يا وقت ندارند كه چيزهايي را گوش كنند و از بين آنها چيزهاي مورد علاقه خودشان را انتخاب كنند. شايد هم موسيقي برايشان آن قدر مهم نيست و همين قدر كه يك كار خارجي داشته باشند تا درمقابل آنهايي كه آنها هم يك نوار خارجي دارند كم نياورند، برايشان بس است. دليل دوم را از يك جمله يوسف‌علي ميرشكاك گرفتم كه به نقل از جلال آل‌احمد (و او هم احتمالاً به نقل از سيداحمد فرديد) مي‌گفت ايراني‌ها ذاتاً متناقض‌اند.

ميرشكاك موسيقي ايراني را براي حرفش مثال زد كه هميشه يا شعرش افسرده است و آهنگ شاد است يا بالعكس. آهنگ‌هاي كوهن هميشه همين است و شعرش قسمت افسردگي را تحريك مي‌كند و آهنگش سرحال است و ترشح هورمون‌هاي شادي را تحريك مي‌كند كه مي‌شود تعريف كلينيكي ماليخوليا. دليل سوم محبوبيت كوهن را من سندرم هري‌پاتر نام‌گذاري مي‌كنم. يعني همان‌طور كه ما با نثر شسته‌روفته، نسخه‌پردازي مناسب، راوي شوخ‌و‌شنگ، و كل ژانر ادبيات جادوگري كودكان توسط يك كتاب هري‌پاتر آشنا شديم و ستايشي را كه بايد نثار يك ژانر مي‌كرديم را منحصر به يك كتاب كرديم، قسمت عمده‌اي از ستايش ژانر راك جدي انگليسي به پينك‌فلويد رسيد، قسمت عمده‌‌اي از ستايش فلسفه غرب منحصر به نيچه شد، قسمت عمده‌اي از تلفيق روزنامه‌نگاري و دغدغه‌هاي روشنفكري به ژان پل سارتر و دكتر علي شريعتي رسيد و ستايش معقول افسردگي موسيقايي اروپايي به لئونارد كوهن تخصيص يافت. در كنار همه اينها، بايد بازاريابي عالي كوهن را نيز در نظر گرفت. برخلاف بيشتر هنرمندهاي راك كه حداقل توان‌شان را در استوديو به كار مي‌گيرند كه تند تند آهنگ بسازند و ضبط كنند و بعد به سراغ قسمت جالب كارشان كه اجراهاي زنده است بروند، لئونارد كوهن عاشق حضور در استوديو و سال‌ها كار كردن روي يك آهنگ و بعد تبليغ اثر با حضور در مطبوعات و مصاحبه‌هاي تلويزيوني و مراسم اهداي جوايز و حتي حضور در سريال‌هاي عامه‌پسند است. او يك بار حتي ايده داد كه با شركت‌هاي تيغ صورت‌تراشي مذاكره بكنند تا اسپانسر شوند و يك پولي به او بدهند تا در هر سي‌دي او يك تيغ مجاني بگذارند: كوهن برخلاف هنرمندهاي ديگر راك كه هر جور بخواهند مي‌خورند و مي‌گردند و اصلاً سراغ راك آمده‌اند تا بي‌بند و بار و يلخي زندگي كنند، براي مصاحبه‌ها كت و شلوار مي‌پوشد و جوراب و كفش پايش نمي‌كند، چون در عكس نمي‌افتد.

او مرتب درباره خودش و جنبه‌هاي پاپاراتزي‌پسند زندگي‌اش حرف مي‌زند. در حالي كه هنرمندهاي راك اصولاً فقط يك شرط را عموماً براي مصاحبه‌هايشان مي‌گذارند و آن هم عدم مطرح شدن مباحث پاپاراتزي‌پسند خيلي خصوصي در مصاحبه‌هايشان است. كوهن دقيقاً مي‌داند يك كالا را بايد به دست خريدارش رساند و همه كارهايي كه مي‌تواند را مي‌كند تا كارش خريدار بيشتري داشته باشد. كرك همت مي‌گويد «من خوشحالم گيتاريست شدم، چون كار ديگري را بلد نيستم خوب انجام بدهم» و من فكر مي‌كنم باب ديلن حداكثر يك سيم‌كش خوب مي‌شد اگر به سراغ كسب و كار خانوادگي‌اش مي‌رفت. جيمز هتسفيلد به جاي يك خواننده معتاد شدن يك راننده كاميون معتاد از آب درمي‌‌آمد و مدونا كافه‌چي يا حداكثر صاحب كافه خوبي مي‌شد اگر وارد كسب و كار موسيقي نمي‌شد. اما كوهن اگر وارد هر حرفه ديگري مي‌شد اول بازار را مي‌شناخت و بعد تر و تميز و شيك و باكلاس مي‌رفت جلو و كاري مي‌كرد ديگران برايش مجاني تبليغ كنند و پولش را خودش دربياورد. مثلاً اگر دكتر مي‌شد چند تا دكتر و غيردكتر مي‌آورد تا فرضاً روي دندان‌هاي مردم نگين بچسبانند و اگر كولرساز مي‌شد آن قسمت كانال كولر را كه در اتاق معلوم است رنگ مي‌كرد تا به كارش تشخص ببخشد. او آنقدر کاسب خوبی است که برای تنها یک کتاب‌فروشی 1500 نسخه از یکی از کتاب‌هایش را امضا کرد كوهن كاسب بزرگي است كه جنس‌هايش آن قدر جور است كه حتي اگر از او خوش‌تان نيايد، باز مجبوريد سالي يك بار سراغ قفسه‌هايش برويد. اين كاسب بودن و حسابگرانه فرهنگ توليد كردن و فروختن اشكال خاصي ندارد. اينكه پرينس آن موسيقي پاپ اعلايش را قشنگ بسته‌بندي مي‌كند و مي‌فروشد چيز بدي نيست.

اما اينكه يك فرد درباره بلاتكليفي بخواند، اما آنقدر تكليفش با همه اجزاي زندگي‌اش روشن باشد، اينكه درباره خودكشي بخواند اما طوري برنامه‌ريزي كند كه انگار قرار است صد سال زنده باشد، خب اين اسمش تظاهر است و اگر يك فرش‌فروش يا ماشين‌فروش متظاهر باشد اشكالي ندارد. اما هنرمند متظاهر خيلي جالب نيست. باز هم بگويم در موسيقي پاپ عامه‌پسند تظاهر قسمتي از موسيقي است، اما موسيقي پاپ جدي كه ارائه شخصي دغدغه‌هاي خصوصي يك آدم يا يك گروه موسيقي است، با تظاهر نمي‌خواند. تظاهر در اولي يك برد و يك بايد است و در موسيقي جدي، يك عدم همخواني است و چون موسيقي جدي در همه اجزا بايد همخوان باشد، اين عدم همخواني يك نقطه ضعف است.

حالا كه درباره تظاهر نوشتيم درباره استبداد در موسيقي لئونارد كوهن (و موسيقي راك اروپا، كلاً) بنويسيم كه به نظر من باز يكي از دلايل موفقيت موسيقي راك اروپايي در ايران است. آثار كوهن و عمده اروپايي‌ها اول توليد مي‌شوند. يك لحن خاص دارند، يك چيز خاص بايد شنيده شوند، يك معني خاص دارند، يك مخاطب مشخص دارند، يك هدف خاص دارند و شنونده را به يك جاي خاص مي‌برند يا نمي‌برند. حتي در موردهايي، خيلي از آثار و آهنگ‌ها عين هم صدا مي‌دهند. اين استبداد براي ذهن‌هاي جوياي استبداد جذاب است. راك اند رول در حال «شدن» است. دارد اتفاق مي‌افتد. در حين توليد ضبط مي‌شود. تفسيربردار است و به هيچ چيز حتي به اعتراض هم محدود نيست. راك اند رول فقط به راك‌اند‌رول وفادار است و كوهن به هيچ وجه راك اند رول نيست

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.