دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[شش]

حنانه يک نابغه جسور بود

گفت‌وگو با محمدرضا درويشي

 هلیا قاضی‌میرسعید
{ شناسه مقاله: 2271 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۱۳۲۴ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

 وقتي وارد خانه محمدرضا درويشي مي‌شويد، انبوهي از کتاب، سي‌دي، ساز و دست‌نوشته‌هاي او که در گوشه و کنار افتاده است، نگاه‌تان را به خود جلب مي‌کند. در يک سمت اتاق چندين عکس و در سمتي ديگر مجسمه‌هايي از چندين جغد که گويي به شما خيره شده‌اند، خودنمايي مي‌کند. اما آنچه باعث مي‌شود تا در اولين برخورد احساس راحتي کنيد، نگاه صميمانه اوست. محمدرضا درويشي يک دنيا حرف و خاطره دارد. خوش‌صحبت است. پاي حرف‌هايش که مي‌نشينيد، گذر زمان معنايي ندارد. در آستانه سالمرگ مرتضي حنانه با اين آهنگساز و موسيقيدان که از شاگردان حنانه بود، به گفت‌وگو نشستيم:

به چه دليل از مرتضي حنانه به عنوان يک آهنگساز جريان‌ساز نام مي‌برند؟

مرتضي حنانه يک نابغه بود، يک آدم جسور. به 60 سال پيش برمي‌گردم، زماني که خودم هنوز متولد نشده بودم. در آن زمان به غير از جريانات مذهبي، شاخص‌ترين حزب سياسي ايران، حزب توده بود. کمتر کسي از ميان روشنفکران غيرمذهبي بود که از سازمان‌هاي حزب توده ايران عبور نکرده باشد، از‌ جمله: جلال آل احمد و شاملو تا اخوان ثالث و صدها نفر ديگر از شاعران، متفکرين و روشنفکران. مرتضي حنانه هم مانند بسياري ديگر با سازمان جوانان حزب توده در ارتباط بود و ارکستر سمفونيک آن زمان را به سازمان جوانان حزب توده برد و رهبري کرد و همه فکر کردند اين ارکستر حزب توده ايران است. اين کار او بسيار جسارت مي‌خواست.

مورد ديگري که مي‌توانم به آن اشاره کنم اين است که در دوره روح‌الله خالقي، حنانه به همراه دوستانش شبانه از ديوار هنرستان موسيقي بالا رفتند و قفل‌ها را شکستند و هنرستان موسيقي را تصاحب کردند. البته بعد آنها را بيرون کردند. همچنين او به همراه يکي از دوستانش که اسمش را به ‌خاطر نمي‌آورم مجله‌اي با عنوان «خروس جنگي» منتشر مي‌کرد که محتواي آن طنز سياسي بود.

او پس از مدتي وارد سينما شد و به ساخت موسيقي فيلم پرداخت. سپس به ايتاليا رفت و از آنجا گذارش به واتيکان و کتابخانه عظيم نسخ خطي واتيکان افتاد و در آنجا به رساله‌هاي عبدالقادر مراغه‌اي دست پيدا کرد. از آنها کپي گرفت و به ايران برگشت و مشغول مطالعه شد. در تهران به تدريس موسيقي پرداخت و در راديو، ارکستر «فارابي» را تشکيل داد.

مرتضي حنانه تمبرباز بود. تمبرهايي به قيمت‌هاي نجومي داشت. قمارباز نبود. تمبر نمي‌فروخت، تمبر مي‌خريد. او همچنين يک طوطي داشت که با او حرف مي‌زد و اين طوطي پس از فوت حنانه دق کرد و مرد. مرتضي حنانه در مصاحبه‌اي گفته بود: «من پير شدم و ديگر کسي در خانه من را نمي‌زند.» اما من ماهي يک بار به ديدار او مي‌رفتم و کارهايي را که ضبط مي‌کردم با پارتيتور به خانه او مي‌بردم و آخرين پارتيتور من در خانه او جا ماند و پس از فوتش گم شد.

ارتباط شما با مرتضي حنانه چطور بود؟

زماني که يکي از کارهايم را براي او برده بودم تا بشنود، پسرش علي، گفت که پدر اينها آکوردهاي تو هستند. حنانه به او گفت ضبط را خاموش کن و جواب داد: «نه! اينها آکوردهاي من نيستند، آكوردهاي خودش است.» بعد به من رو کرد و گفت: «من يک تأسف براي تو دارم و يک حسرت دارم براي تو.» گفتم: «استاد هرچي تو بگي من به جان مي‌خرم.» به من که آن سال‌ها جوان بودم، گفت: «حسرت دارم براي اينکه آن هارموني که من 40 سال دنبالش بودم، اما تو از گرد راه نرسيده، پيدا کردي. اما تأسف مي‌خورم چون من بنياد نظري اين هارموني را پيدا کردم، ولي تو بنياد نظري آن را نداري.» گفتم درست مي‌گويي. حالا که 30 سال از آن تاريخ گذشته، من هنوز بنياد نظري آکوردهايم را ندارم. مرتضي حنانه بنيادهاي نظري هارموني خود را در کتابي تحت عنوان «هارموني من» به نگارش درآورد. من آن کتاب را در دست‌هايم لمس کردم و به او گفتم آقاي حنانه اين عنوان خودخواهانه است و بعد آن را به «هارموني زوج» تغيير داد. به او گفتم هيچ‌کس مفهوم آن را درنمي‌يابد. در نهايت يک ماه بعد آن را «هارموني ايراني» نام‌گذاري کرد. بعد شرح و تفسير مقاصد الالحان عبدالقادر مراغي را تمام کرد و من آن را ديدم. ماه بعد که به او زنگ زدم تا به خانه‌اش بروم، گفتند که در بيمارستان خاتم‌الانبياء بستري شده است.

پيش از آنکه به ديدارش بروم دوش گرفتم و ادکلن زدم. تا خواستم وارد اتاق بيمارستان شوم، به من علامت داد که وارد نشوم، چون سرطان ريه داشت و بوي ادکلن او را اذيت مي‌کرد. رفتم و صورتم را شستم و داخل اتاق شدم. در همان زمان او را جواب کردند و ما (من، همسرش، پسرش و علي برلياني که امروز صاحب انتشارات چنگ است) او را با آژانس به بيمارستان شريعتي برديم که در سردر آن بخش، خرچنگي نقش بسته بود. اما من سر او را پايين آوردم که علامت خرچنگ را نبيند، چون بسيار باهوش بود و اگر آن را مي‌ديد بلافاصله مي‌فهميد که ماجرا از چه قرار است. وقتي او بستري شد من و علي برلياني يک شب درميان در بيمارستان مي‌مانديم و از او مراقبت مي‌کرديم.

در يکي از شب‌ها که من نبودم، علي برلياني در آن حال از مرتضي حنانه دست خطي گرفت که تمامي آثارش را به علي برلياني واگذار کرده است! و علي برلياني وارث تمامي آثار مرتضي حنانه ازجمله «شرح و تفسير مقاصد الالحان» و «هارموني ايراني» شده است. حدود 15 سال پيش من کسي را نزد علي برلياني فرستادم و پيشنهاد دادم که «تمامي آثار حنانه مال تو باشد، اما اين دو رساله كه حنانه جانش را براي آنها گذاشت را منتشر کن.» برلياني پاسخ داد که «از حد درک جامعه موسيقي ايران بالاتر است. » پاسخ دادم:«مگر تو که هستي که سطح درک جامعه موسيقي ايران را تعيين مي‌کني؟» اگر من روزي بميرم ديگر کسي شاهد اين قضيه نيست که اين دو رساله متعلق به مرتضي حنانه است. اگر من بميرم ممکن است روزي اين دو رساله به نام علي برلياني منتشر شود. اين دو رساله كه حاصل زحمات 15 سال آخر مرتضي حنانه است، بايد از دست علي برلياني خارج شود.

مرتضي حنانه موسيقي کلاسيک غربي را به خوبي مي‌دانست و به آن تسلط داشت و آثار شاخصي هم در اين زمينه از خود به جا گذاشته است. چطور شد به موسيقي کلاسيک ايراني گرايش پيدا کرد؟

همانطور که گفتم مرتضي حنانه يک نابغه بود. پيش از سفر به ايتاليا با موسيقي کلاسيک ايراني آشنايي داشت. آشنايي تئوريک او با موسيقي قديم ايران در کتابخانه واتيکان و با رويت رساله‌هاي عبدالقادر مراغه‌اي رخ داد. در نسخ خطي که از عبدالقادر مراغه‌اي به‌جا مانده بود، اشکال‌هايي در جدول‌هاي موجود در آن پيدا کرد و در کتاب «گام‌هاي گمشده» متذکر شد و اينها اشتباهاتي هستند که تنها يک رياضيدان مي‌تواند به آنها پي ببرد. البته معلوم نشد که اين اشکالات از کاتب بوده يا از خود مراغه‌اي، چراکه اين رسالات به خط خود عبدالقادر نبودند و کاتبي براي او آنها را نوشته بود. تنها 3 نسخه به دست خط او وجود دارد که يکي در موزه آستان قدس رضوي است، ديگري در کتابخانه «توپ کاپي» استانبول و سومي کتابخانه «لايدن» هلند. من اين رساله را ديده‌ام. در ابتداي کتاب کارتي وجود دارد که هر کسي آن را ببيند نام او در آن کارت ثبت مي‌شود. اولين نفري که آن را ديده، «هنري جورج فارمر» بود و آخرين نفر من بودم. زماني که حنانه از ايتاليا به ايران بازگشت از طريق رسالات عبدالقادر و مباني نظري موسيقي قديم ايران، روي موسيقي دستگاهي ايران مطالعه کرد. بنابراين آثار حنانه، آثاري هستند برخاسته از موسيقي ايران، ولي توسط سازهاي غربي اجرا شده‌اند.

همانطور که گفتيد آقاي حنانه ارکستر سمفونيک راديوي ايران را تحت عنوان «فارابي» تأسيس کردند. عملکرد اين ارکستر در آن زمان چطور بود؟ آيا تأثيري بر موسيقي دوران خود داشت؟

ارکستر فارابي، يک ارکستر سمفونيک کامل نبود، بيشتر شبيه ارکستر «گلها» بود. ارکستر فارابي در دوران خودش تأثيرگذار بود، اما خب برنامه «گلها» چون متنوع‌تر بود بيشتر حس نوستالژي ايجاد مي‌کرد، اما ارکستر فارابي مخاطب خاص خود را داشت و کارهاي جدي‌تري را در حوزه موسيقي انجام داد.

بارها گفته شده که آقاي حنانه از وضعيت اجرا و ضبط آثارشان رضايت چنداني نداشتند. حتي يکي از کارهايشان که «کاپريس براي ارکستر و پيانو» نام دارد، آنقدر به مشکل خورد که آن را «کاپريس لعنتي» ناميدند. ماجرا از چه قرار بود؟

اين اثر هيچ وقت اجراي کامل و رسمي نداشت چون بسيار مشکل بود و يک پيانيست حرفه‌اي لازم بود تا آن را بنوازد. البته من جايي نشنيدم که حنانه آن را «کاپريس لعنتي» بنامد! در حق حنانه زياد جفا شد. خاطره‌اي از دوران ساخت و ضبط موسيقي سريال «هزاردستان» دارم. آن موقع دوران جنگ بود و تمام استوديوهاي ضبط صدا در دست کساني بود که مارش و سرود مي‌ساختند. البته آن دوران کساني که در جبهه‌ها بودند نياز به شنيدن چنين آثاري داشتند و کساني هم اين وظيفه را به عهده گرفته بودند که بايد از آنها هم تشکر کرد. اما امروز نامي از آنها نيست چراکه موسيقي‌هاي آن دوران که توسط اين افراد ساخته مي‌شد، مانند «فست فود» بود و تاريخ مصرف روزانه داشت. همزمان مرتضي حنانه قرار بود موسيقي سريال هزار دستان را ضبط کند. درحالي‌که استوديوي بزرگ صدا و سيما - که من هم چند بار در آن کارهايي را ضبط کردم- از ساعت 10 صبح تا شب در اختيار آنها بود تا مارش و سرود ضبط کنند. بنابراين در ساعات پاياني شب، استوديو به مرتضي حنانه داده مي‌شد تا کارش را انجام دهد. يک شب نگهبان به «رژي» وارد مي‌شود و به مرتضي حنانه مي‌گويد که چه خبر است؟ چرا سر و صدا مي‌کنيد؟ نمي‌توانم بخوابم! حنانه هم از او مي‌خواهد بنشيند و مي‌گويد:«تو مي‌داني من چه کسي هستم؟ مي‌داني چقدر هزينه شده تا من مرتضي حنانه بشوم؟ دولت به تو پول مي‌دهد که نخوابي تا من بتوانم با خيال راحت کارم را انجام بدهم... . » نگهبان هم از او عذرخواهي مي‌کند و مي‌رود. اين مرتضي حنانه است.

شما رابطه دوستانه و نزديکي با مرتضي حنانه داشتيد. اخلاقيات و روحيات او چگونه بود؟

مرتضي حنانه وقتي جوان بود به زورخانه مي‌رفت. زورخانه يک آدابي دارد. درِ زورخانه کوتاه است تا شخصي که مي‌خواهد وارد شود، به شکل تعظيم وارد شود. تعداد زنگ‌هايي هم که مي‌زنند، هر کدام معني خاص خود را دارد. تنها براي افراد بسيار مهم، پهلوانان، خيرين و شخصيت‌هاي ملي 1 تا 3 بار زنگ مي‌زدند. وقتي مرتضي حنانه ساعت 5 صبح به زورخانه مي‌رفت تا يک ساعتي ورزش کند، براي او هم 3 بار زنگ مي‌زدند. سپس به کله‌پزي مي‌رفت و يک دست کله‌پاچه مي‌خورد و بعد به خانه مي‌رفت. شما کدام آهنگساز و موسيقيدان معاصر را مي‌شناسيد که اينقدر لوتي باشد؟

از مرتضي حنانه چند کتاب به‌جا مانده است؟

مرتضي حنانه نخستين کسي بود که «ارکستراسيون کوکلن» را فصل به فصل ترجمه کرد. اين کتاب يکي از مهمترين رساله‌هاي سازشناسي و ارکستراسيون در دنياست. «گام‌هاي گمشده» از ديگر آثار اوست که پس از 15 سال توسط سروش تجديد چاپ شد. يک سي‌دي هم توسط ماهور منتشر شده است. حنانه بيش از 25 سال روي سه رساله موسيقي عبدالقادر به نام‌هاي جامع الالحان، مقاصد الالحان و شرح ادوار رساله صفي‌الدين ارموي به قلم عبدالقادر مراغه‌اي کار کرد و نوشتن کتاب «گام‌هاي گمشده» را آغاز کرد. اين کتاب بسيار تکان دهنده است و البته نقدهايي هم بر اين کتاب وارد است. اما او کسي بود که در زمان حياتش اين شجاعت و جسارت را داشت که نوشته‌هايش را منتشر کند و اجازه دهد تا آنها نقد شوند. من به عنوان آخرين شاگرد او در آهنگسازي و ارکستراسيون شاهد بودم که او در اواخر عمرش معلم سرخانه عربي گرفت براي فهميدن لغات فني خاص در رسالات عبدالقادر، چون او داشت شرح و تفسير مقاصدالالحان را مي‌نوشت. اينها بخشي از آثار حنانه است که منتشر شده، اما حنانه يک درياست و بايد تلاش کنيم تا ساير آثار او هم منتشر شوند.

خاطره‌اي از آن دوران داريد؟

چندين سال پيش من با آقاي حنانه، زنده ياد علي تجويدي و چند نفر ديگر در طبقه بالاي تالار وحدت نشسته بوديم تا نمره بدهيم تا برندگان يک جشنواره‌اي را مشخص کنيم. من کوچکترين عضو آن هيأت ژوري بودم. من به يک نوازنده 18 داده بودم و به حنانه 19 داده بود و به مرحوم علي تجويدي 75/16 داده بود. رياضي همه ما هم خراب بود. هرچه تلاش کرديم اين نمرات را باهم جمع کنيم، نشد! در همين بين بحثي در گرفت. هرچه به تجويدي مي‌گفتيم اين 75/16 را رند کن يا 16 بده يا 17، قبول نمي‌کرد و اصرار داشت که همان 75/16 درست است. آخر سر حنانه به تجويدي گفت:« من از شوراي موسيقي قديم راديو با تو مشکل داشتم. هميشه نمره دادن‌هاي تو باعث بدبختي و مشکل براي ما مي‌شد يا 25/16 مي‌دادي يا 75/16 هيچ وقت هم اينها در مجموع تأثيري نداشت. الان هم يا آن را 17 کن يا 16 بده.» اما تجويدي قبول نکرد که نکرد. آخر سر مجبور شديم به آن شخصي که چايي مي‌آورد، بگوييم براي ما اين اعداد را جمع بزند.

در پايان لازم مي‌دانم كه اين ابيات يكي از غزل‌هاي حافظ را يادآور شوم: شراب تلخ می‌خواهم که مَردافکن بُوَد زورش/ که تا یک دَم بیاسایَم ز دنیا و شر و شورش/ کمند صید بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار/ که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نِی گورش/ بیا تا در مِیِ صافیت راز دهد بنمایم/ به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

و در پايان چند بيت از حافظ را به جاي خاتمه سخن مي‌گويم.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.